- Jun
- 2,438
- 48,712
- مدالها
- 3
بدون آنکه چشم از او که دیگر دست از خشک کردن صورتش کشیدهبود، بردارم روسری خیس را روی سنگ کنارش گذاشتم تا خشک شود.
- اگه میدونستم قراره خودتو خیس کنی میگفتم لباس هم برداری.
خندید و من دست بردم کش موهایش را باز کردم و فرفریهای جادویی آزاد شدند.
- آقا... شما منو خیس کردید.
کشمو را دور مچ دستم انداختم، قسمتی از موها را که جلو آمدهبودند به عقب بردم.
- زیر لباست تاپ داری، میخوای مانتوت دربیاری تا خشک بشه؟
انگشتانم پشت گوشش ماند تا از نوازش او لذت ببرم. خندید.
- نمیخواد آقا همینجوری خشک میشه.
دست دیگرم را روی دستان سردش گذاشتم و درحالیکه میخ نگاهش بودم، کمی سرم را کج کردم.
- همراهش تو هم سرما میخوری.
سرش را بالا انداخت.
- نه، جمیله همیشه میگفت من سگجونم سرما نمیخورم.
اخم کردم. دستی که پشت گوشش را نوازش میکرد، بیرون کشیدم.
- به خودت بد نگو، همه ممکنه وقتی خیس میشن سرما بخورن.
سرش را بالا انداخت و نگاهش را از من به طرف آب چرخاند.
- من اینجوری نیستم، قبلنا بارون هم میاومد من اگه کار داشتم باید زیر همون بارون میرفتم انجامش میدادم، خب پیش میاومد خیس بشم، بعدش اگه کارم تموم میشد میرفتم توی اتاقم لباسمو عوض میکردم، نمیشد نمیتونستم برم، ایراد هم نداشت؛ زیر بارون سردم میشد، اما اصلاً سرما نمیخوردم.
عصبی ابرو درهم کشیدم. بیرحمی جمیله و یحیی را خودم هم قبلاً دیدهبودم، زمانی که مهری بدون لباس مناسب در باران به مدرسه آمد. همان روزی که فرفریهای خیسش شروعی شد بر دلآشفتگی من. یادآوری آن روز خاص، اخمهایم را باز کرد و لبخندی روی لبم نشاند. مهری هنوز به آب، چشم دوختهبود و نیمرخش هم در احاطهی خرمن فرهای سیاه بود. به مانند همان روز پریشان شده و حجم گرفتهبودند، گرچه به خیسی آن موقع نبودند، اما هنوز خواستنی بودند. آنقدر که به هوای رفع محرومیت آن روز بارانی، دستم را پیش بردم و چهار انگشتم را چون شانه در موهایش فرو بردم. گذر موها از لای انگشتانم زندگی را به درون قلبم میکشید. سر چرخاند و با لبخندی که ردیف دندانهایش را نمایان میکرد و مرا حیران، لبخند زد.
- مهریجان، میدونی موهات خیس که میشن خواستنیترن؟
خندید و گونههایش سرخ شد. من شیداتر از قبل به او نزدیک شدم و درحالیکه تن خیسش را به خودم نزدیک میکردم با ابریشمهایش هم بازی کردم. لحظاتی در آرامش و سکوت گذراندیم و بعد گفتم:
- خیس نبودی میرفتیم زیر درختا مینشستیم، یه خرده تنقلات هم میخوردیم.
- نه آقا همینجا خوبه. بعداً هم میشه خورد.
فهمیدم او هم نوازش میخواهد. همانطور که سرش را به من تکیه دادهبود و من انگشتانم را در موهایش میگرداندم، حرفی را که مدتی بود میخواستم به او بگویم، به زبان آوردم.
- مهرآواجان؟ نمیخوای درستو ادامه بدی؟
بعد از کمی سکوت، گفت:
- درس؟
با لحنی که متقاعدش کنم گفتم:
- آره... سوم رو که قبول شدی، کمکت میکنم امسال چهارم، پنجم و شیشم رو بخونی و تابستون امتحان بدی، دیماه میرم اداره حرف میزنم چهارم رو بدی، خرداد پنجم رو میدی، شیشم رو هم تابستون. بعدش میتونی سال بعد، هفتم رو غیرحضوری بگیری و متفرقه امتحان بدی، خودم کمکت میکنم تا دیپلم بری.
بعداز چند لحظه با لحن مرددی گفت:
- لازمه درس بخونم؟
اخم کردم. از لحنش تمایل نداشتن میآمد.
- عه مهری؟ دلت نمیخواد درس بخونی؟
- اگه میدونستم قراره خودتو خیس کنی میگفتم لباس هم برداری.
خندید و من دست بردم کش موهایش را باز کردم و فرفریهای جادویی آزاد شدند.
- آقا... شما منو خیس کردید.
کشمو را دور مچ دستم انداختم، قسمتی از موها را که جلو آمدهبودند به عقب بردم.
- زیر لباست تاپ داری، میخوای مانتوت دربیاری تا خشک بشه؟
انگشتانم پشت گوشش ماند تا از نوازش او لذت ببرم. خندید.
- نمیخواد آقا همینجوری خشک میشه.
دست دیگرم را روی دستان سردش گذاشتم و درحالیکه میخ نگاهش بودم، کمی سرم را کج کردم.
- همراهش تو هم سرما میخوری.
سرش را بالا انداخت.
- نه، جمیله همیشه میگفت من سگجونم سرما نمیخورم.
اخم کردم. دستی که پشت گوشش را نوازش میکرد، بیرون کشیدم.
- به خودت بد نگو، همه ممکنه وقتی خیس میشن سرما بخورن.
سرش را بالا انداخت و نگاهش را از من به طرف آب چرخاند.
- من اینجوری نیستم، قبلنا بارون هم میاومد من اگه کار داشتم باید زیر همون بارون میرفتم انجامش میدادم، خب پیش میاومد خیس بشم، بعدش اگه کارم تموم میشد میرفتم توی اتاقم لباسمو عوض میکردم، نمیشد نمیتونستم برم، ایراد هم نداشت؛ زیر بارون سردم میشد، اما اصلاً سرما نمیخوردم.
عصبی ابرو درهم کشیدم. بیرحمی جمیله و یحیی را خودم هم قبلاً دیدهبودم، زمانی که مهری بدون لباس مناسب در باران به مدرسه آمد. همان روزی که فرفریهای خیسش شروعی شد بر دلآشفتگی من. یادآوری آن روز خاص، اخمهایم را باز کرد و لبخندی روی لبم نشاند. مهری هنوز به آب، چشم دوختهبود و نیمرخش هم در احاطهی خرمن فرهای سیاه بود. به مانند همان روز پریشان شده و حجم گرفتهبودند، گرچه به خیسی آن موقع نبودند، اما هنوز خواستنی بودند. آنقدر که به هوای رفع محرومیت آن روز بارانی، دستم را پیش بردم و چهار انگشتم را چون شانه در موهایش فرو بردم. گذر موها از لای انگشتانم زندگی را به درون قلبم میکشید. سر چرخاند و با لبخندی که ردیف دندانهایش را نمایان میکرد و مرا حیران، لبخند زد.
- مهریجان، میدونی موهات خیس که میشن خواستنیترن؟
خندید و گونههایش سرخ شد. من شیداتر از قبل به او نزدیک شدم و درحالیکه تن خیسش را به خودم نزدیک میکردم با ابریشمهایش هم بازی کردم. لحظاتی در آرامش و سکوت گذراندیم و بعد گفتم:
- خیس نبودی میرفتیم زیر درختا مینشستیم، یه خرده تنقلات هم میخوردیم.
- نه آقا همینجا خوبه. بعداً هم میشه خورد.
فهمیدم او هم نوازش میخواهد. همانطور که سرش را به من تکیه دادهبود و من انگشتانم را در موهایش میگرداندم، حرفی را که مدتی بود میخواستم به او بگویم، به زبان آوردم.
- مهرآواجان؟ نمیخوای درستو ادامه بدی؟
بعد از کمی سکوت، گفت:
- درس؟
با لحنی که متقاعدش کنم گفتم:
- آره... سوم رو که قبول شدی، کمکت میکنم امسال چهارم، پنجم و شیشم رو بخونی و تابستون امتحان بدی، دیماه میرم اداره حرف میزنم چهارم رو بدی، خرداد پنجم رو میدی، شیشم رو هم تابستون. بعدش میتونی سال بعد، هفتم رو غیرحضوری بگیری و متفرقه امتحان بدی، خودم کمکت میکنم تا دیپلم بری.
بعداز چند لحظه با لحن مرددی گفت:
- لازمه درس بخونم؟
اخم کردم. از لحنش تمایل نداشتن میآمد.
- عه مهری؟ دلت نمیخواد درس بخونی؟