جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

نیمه حرفه‌ای [چیناچین] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌ بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط دردانه با نام [چیناچین] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌ بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 29,366 بازدید, 462 پاسخ و 68 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [چیناچین] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌ بوک»
نویسنده موضوع دردانه
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط دردانه
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,438
48,712
مدال‌ها
3
بدون آنکه چشم از او که دیگر دست از خشک کردن صورتش کشیده‌بود، بردارم روسری خیس را روی سنگ کنارش گذاشتم تا خشک شود.
- اگه می‌دونستم قراره خودتو‌ خیس کنی می‌گفتم لباس هم برداری.
خندید و من دست بردم کش موهایش را باز کردم و فرفر‌ی‌های جادویی آزاد شدند.
- آقا... شما منو خیس کردید.
کش‌مو را دور مچ دستم انداختم، قسمتی از موها را که جلو آمده‌بودند به عقب بردم.
- زیر لباست تاپ داری، می‌خوای مانتوت دربیاری تا خشک بشه؟
انگشتانم پشت گوشش ماند تا از نوازش او لذت ببرم. خندید.
- نمی‌خواد آقا همین‌جوری خشک میشه.
دست دیگرم را روی دستان سردش گذاشتم و درحالی‌که میخ نگاهش بودم، کمی سرم را کج کردم.
- همراهش تو هم سرما می‌خوری.
سرش را بالا انداخت.
- نه، جمیله همیشه می‌گفت من سگ‌جونم سرما نمی‌خورم.
اخم کردم. دستی که پشت گوشش را نوازش می‌کرد، بیرون کشیدم.
- به خودت بد نگو، همه ممکنه وقتی خیس میشن سرما بخورن.
سرش را بالا انداخت و نگاهش را از من به طرف آب چرخاند.
- من این‌جوری نیستم، قبلنا بارون هم می‌اومد من اگه کار داشتم باید زیر همون بارون می‌رفتم انجامش می‌دادم، خب پیش می‌اومد خیس بشم، بعدش اگه کارم تموم میشد می‌رفتم توی اتاقم لباسمو عوض می‌کردم، نمی‌شد نمی‌تونستم برم، ایراد هم نداشت؛ زیر بارون سردم میشد، اما اصلاً سرما نمی‌خوردم.
عصبی ابرو درهم کشیدم. بی‌رحمی جمیله و یحیی را خودم هم قبلاً دیده‌بودم، زمانی که مهری بدون لباس مناسب در باران به مدرسه آمد. همان روزی که فرفری‌های خیسش شروعی شد بر دل‌آشفتگی من. یادآوری آن روز خاص، اخم‌هایم را باز کرد و لبخندی روی لبم نشاند. مهری هنوز به آب، چشم دوخته‌بود و نیم‌رخش هم در احاطه‌ی خرمن فرهای سیاه بود. به مانند همان‌ روز پریشان شده و حجم گرفته‌بودند، گرچه به خیسی آن موقع نبودند، اما هنوز خواستنی بودند. آنقدر که به هوای رفع محرومیت آن روز بارانی، دستم را پیش بردم و چهار انگشتم را چون شانه‌ در موهایش فرو بردم. گذر موها از لای انگشتانم زندگی را به درون قلبم می‌کشید. سر چرخاند و با لبخندی که ردیف دندان‌هایش را نمایان می‌کرد و مرا حیران، لبخند زد.
- مهری‌جان، می‌دونی موهات خیس که میشن خواستنی‌ترن؟
خندید و گونه‌هایش سرخ شد. من شیداتر از قبل به او نزدیک شدم و درحالی‌که تن خیسش را به خودم نزدیک می‌کردم با ابریشم‌هایش هم بازی کردم. لحظاتی در آرامش و سکوت گذراندیم و بعد گفتم:
- خیس نبودی می‌رفتیم زیر درختا می‌نشستیم، یه خرده تنقلات هم می‌خوردیم.
- نه آقا همین‌جا خوبه. بعداً هم میشه خورد.
فهمیدم او هم نوازش می‌خواهد. همان‌طور که سرش را به من تکیه داده‌بود و من انگشتانم را در موهایش می‌گرداندم، حرفی را که مدتی بود می‌خواستم به او بگویم، به زبان آوردم.
- مهرآواجان؟ نمی‌خوای درستو ادامه بدی؟
بعد از کمی سکوت، گفت:
- درس؟
با لحنی که متقاعدش کنم گفتم:
- آره... سوم رو که قبول شدی، کمکت می‌کنم امسال چهارم، پنجم و شیشم رو بخونی و تابستون امتحان بدی، دی‌ماه میرم اداره حرف می‌زنم چهارم رو بدی، خرداد پنجم رو میدی، شیشم رو هم تابستون. بعدش می‌تونی سال بعد، هفتم رو غیرحضوری بگیری و متفرقه امتحان بدی، خودم کمکت می‌کنم تا دیپلم بری.
بعد‌از چند لحظه با لحن مرددی گفت:
- لازمه درس بخونم؟
اخم کردم. از لحنش تمایل نداشتن می‌آمد.
- عه مهری؟ دلت نمی‌خواد درس بخونی؟
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,438
48,712
مدال‌ها
3
با صدایی که آهسته‌تر شده‌بود گفت:
- نه آقا دلم نمی‌خواد.
دستم از حرکت میان موهایش ایستاد.
- برای چی؟
صدایش لرزید.
- چون لازم ندارم.
حرف آقای یزدانی در ذهنم زنده شد. مهری تمایلی به درس ندارد.
- مهری این چه حرفیه؟
لحنم شبیه کسی بود که داشت ناامید می‌شد.
- خودتون گفتین خوندن و نوشتن و حساب برای زندگی کافیه، خب من همه رو بلدم، پس دیگه لازم نیست درس بخونم.
سرم را به اطراف تکان دادم. این چه استدلالی بود؟
- مهری؟ چرا دوست نداری مثل صنم درس بخونی برای خودت کسی بشی؟
سریع سرش را از من جدا کرد و با لحنی که دیگر لرزان نبود، سرخوش گفت:
- من الان هم برای خودم کسی‌ام، من خانمِ آقای آذرپی‌ام.
از لحنش خندیدم. می‌خواست مرا با این شیرین‌زبانی منصرف کند.
- خانمِ آقای آذرپی بودن کافیه؟ چیز دیگه‌ای از زندگی نمی‌خوای؟
سرش تکان داد.
- بله کافیه! من هیچی دیگه نمی‌خوام.
دلم از حرفش غنج رفت. مهری از زندگی با من راضی بود. لبخندی روی لبم نشست، اما بازهم خواستم اصرار کنم.
- با این همه، بیکاری اذیتت می‌کنه. بهتره یه مشغولیت داشته باشی.
ابرویی بالا انداخت و حق‌به‌جانب گفت:
- ولی من بیکار نیستم که، دارم خیاطی یاد می‌گیرم، می‌خوام یه خیاط خوب بشم.
لب‌هایم را به بالا انحنا داده و سر تکان دادم.
- یعنی خیاطی جای همه‌چیزو می‌گیره؟
هیجان‌زده پاسخ داد:
- آقا خیاطی خیلی خوبه، آدم می‌تونه هرچی خواست بدوزه، قبلنا وقتی کسی لباس نو می‌پوشید، این‌قدر دلم می‌کشید که نگو، ولی خب کسی واسه من نمی‌خرید که، جمیله لباس کهنه‌هاشو می‌داد من بپوشم، بعد اونا که اندازه‌ی من نبود، مجبور بودم خودم اندازه‌ کنم، وقتی هم خاله‌زهرا واسه مدرسه، لباس ماهور رو بهم داد، خودم اندازه‌ش کردم، اما خب فایده نداشتن که بلد نبودم قشنگ بدوزم... وقتی مادر گفتن بهم یاد میدن، خیلی خوشحال شدم، تازه برام چرخ هم خریدن! الان کلی چی بهم یاد دادن، پری هم توی لپ‌تاپ شما کلی فیلم ریخته که نگاه کنم و یاد بگیرم. دیگه بیکار نمیشم که بخوام درس بخونم. مادر می‌گفت از غفور‌ پارچه بخرم چیزایی که یاد گرفتمو بدوزم عکساشو براشون بفرستم ببینن.
گویا اصرار من بی‌فایده بود و مهری واقعاً تمایلی به درس‌خواندن نداشت. او مصر بود خیاط شود. من هم کوتاه آمدم.
- گرچه درس‌خوندن بهتره، اما خیاطی هم بدک نیست.
مهری با همان هیجان جواب داد:
- نه، خیاطی بهتره، خاله‌بتول همیشه می‌گفت درس به درد من نمی‌خوره، باید شوهر کنم. خب الان شوهر کردم، دیگه چی می‌خوام؟
خنده‌ام گرفت.
- دختر! سقف آرزوهات فقط شوهرکردن بود؟
از خندیدنم دلخور شد.
- مگه بده؟ خب من الان خوشحالم، دیگه چی بیشتر از این؟
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,438
48,712
مدال‌ها
3
خنده‌ام را جمع کردم و برای دلداری گفتم:
- نه خوبه عزیزم!
خرسند لبخند زد. لحظاتی به او چشم دوختم و بعد درحالی که دستم را پشت شانه‌هایش می‌گذاشتم تا باز سرش را به خودم نزدیک کنم، گفتم:
- ولی من یه چیز دیگه هم از این زندگی می‌خوام.
انگشتانم را در موهایش فرو کردم.
- چی آقا؟
نگاهم را به خورشید دوختم که توانش کاسته شده و داشت خود را به مغرب نزدیک می‌کرد. آرام گفتم:
- بچه... مهری من ازت بچه می‌خوام.
بعد از کمی مکث نگاهم را به طرف او پایین کشیدم.
- بچه که داشته باشیم، من هم دیگه هیچی نمی‌خوام.
لحظاتی سکوت کرد و بعد با صدای لرزانی گفت:
- بچه؟
متعجب از تردیدش گفتم:
- تو دوست نداری؟
با همان لحن جواب داد:
- نه... یعنی هرچی شما بخواین منم دوست دارم.
- پس چرا نگرانی؟
چیزی نگفت.
- مهری بهم بگو چی شده؟
لرزان‌تر از قبل جواب داد:
- می‌ترسم آقا... می‌ترسم مادر خوبی نباشم، می‌ترسم نتونم، بعدش شما دیگه منو نخواید.
متعجب از حرف‌هایش سرش را بلند کردم و با نگاه به چشمان نگرانش گفتم:
- مهری؟ این حرفا یعنی چی؟ تو همون‌طور که زن خوبی برای من هستی، مادر خوبی هم برای بچه‌هام میشی.
تردید در نگاهش موج می‌زد.
- یعنی می‌تونم؟
- بله که می‌تونی، مطمئنم.
کمی رنگ اطمینان در نگاهش پرید.
- واقعاً؟
با چهار انگشتم موهایی که روی صورتش آمده‌بودند را عقب زدم
. محو چشمانش گفتم:
- مهری، دخترایی می‌خوام که شبیه تو باشن.
خندید. نگاهم با لذت روی لب‌هایش نشست و گفت:
- پسرایی هم که مثل شما‌ خوب باشن.
از حرفش ذوق زیر پوستم دوید. پشت انگشت اشاره‌ام را روی گونه‌ی سرخ و یخ‌زده‌اش کشیدم.
- خوشبختی من و تو فقط بچه کم داره، وقتی مادر بچه‌هام بشی، من خوشحال‌ترین آدم روی زمین میشم.
سرخ‌تر شد و نگاهش را با همان لبخند پایین انداخت. دو دستم را پشت گردنش قفل کردم. متوجه لرز بدنش از سرما شدم.
- غصه‌ی هیچی رو توی زندگی نخور، من همیشه کنارت هستم، تو فقط منو بابا کن.
نگاهش را بلند کرد. با مردمک‌های سیاه و براق به من زل زد.
- شما‌ بابای خیلی خوبی میشید.
بدن لرزان، صورت سرخ و نگاه شفافش برای حیران کردن من کافی بود، اما بیش از همه، همین جمله‌اش مرا بی‌اختیار کرد. او را سفت در آغوش کشیدم تا در خودم حلش کنم و همراه با بوسیدن کنار گوشش آرام گفتم:
- عاشقتم مهرآوای من!
 
بالا پایین