در بخشی از این کتاب میخوانیم :
« وسط محوطه، سايه اي در مه مي رقصيد و مي چرخيد، كت بلندش پشت سرش موج برمي داشت و شمشير يخي اش مه را مانند كاغذ مي بريد. به درختي تكيه دادم و مبهوت حركات چرخان و برازنده، سرعت مرگبار و دقت ضربات شمشيرش شدم كه حتي دنبال كردن آن هم براي يك انسان سخت بود. ناگهان رؤيايم را به خاطر آوردم و ناآرامي به وجودم چنگ زد؛ صداي نرم ماشينا در سرم طنين انداخت. فكر مي كني وقتي بفهمد تو واقعا كه هستي مي تواني او را نگه داري؟ فكر مي كني ديگر تو را خواهد خواست؟
با خشم اين افكار را عقب زدم. او چه مي دانست؟ به علاوه، اين فقط يك رويا بود، كابوسي ناشي از فشار و نگراني براي پدرم. هيچ معنايي نداشت. »