جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [یین و یانگ] اثر «سارینا الماسی کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط سارینا الماسی با نام [یین و یانگ] اثر «سارینا الماسی کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 143 بازدید, 6 پاسخ و 5 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [یین و یانگ] اثر «سارینا الماسی کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع سارینا الماسی
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط سارینا الماسی
موضوع نویسنده
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
8
26
مدال‌ها
2
رمان: یین و یانگ
ژانر: فانتزی، عاشقانه
نویسنده: سارینا الماسی
عضو اتاق نظارت ³
خلاصه: روایت عشقی ممنوعه میان کوچه پس‌کوچه‌های دنیایی جادویی که در خاطر کسی نمانده‌است. دنیایی که در آن هیچ‌ک.س نتواند ادعای بی‌گناهی کند و حتی گناهکارترین قلب‌ها هم قربانی احساس و دلیلی پاک و بی‌آلایش باشند.
چه خواهد شد اگر دو قلب که باید دشمن باشند، برای یکدیگر بتپند؟ در تقابل میان منطق و احساس چه اتفاقی خواهد افتاد؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

SHAHDOKHT

سطح
10
 
【مدیر ارشد بخش‌های ادبی】
پرسنل مدیریت
مدیریت ارشد انجمن
کاربر ممتاز
Jun
12,302
40,626
مدال‌ها
26
1000150315.png
"باسمه تعالی"


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمان بوک برای منتشر کردن رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

«قوانین تایپ رمان»

و برای پرسش سوالات و رفع اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه کنید.
«پرسش و پاسخ تایپ رمان»

قبل از ارسال پارت تاپیک آموزشی درست نویسی را با دقت مطالعه کنید.
«درست نویسی- مطالعه این آموزشات اجباری است.»
مدیران در صورتی که متوجه اشکالات شما در درست نویسی شوند برای شما ناظر تعیین می‌کنند.

شما می‌توانید با ارسال دو پارت ابتدایی اثر تاپیک نقد کاربران را ایجاد کنید.
پس از ارسال پست اول، از کاربران بخواهید تا نظرات خود را در قالب نقد درباره هر جز از رمان بازگو کنند.

«درخواست نقد توسط کاربران»

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد ۱۵ پست در تاپیک زیر درخواست دهید.
«درخواست جلد»

چنان‌چه قصد دارید اثرتان را با تیزر تبلیغ کنید، پس از قرار دادن چهل پارت درخواست تهیه کلیپ توسط تیم تدوین دهید.
«درخواست تیزر»

پس از 30 پارت در تاپیک زیر درخواست نقد شورا دهید.
«درخواست نقد شورا»

می‌توانید پس از ویرایش اثر خود با توجه به نقد، به تاپیک زیر مراجعه کنید و بعد از خواندن شرایط و با داشتن شرایط، درخواست تگ دهید.
«درخواست تگ»

و پس پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید. حتماً تمامی پارت‌ها باید تایید ناظر را دارا باشند.
«اعلام پایان رمان»



با تشکر از همراهی شما
|کادر مدیریت بخش کتاب|
 
موضوع نویسنده
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
8
26
مدال‌ها
2
مقدمه: یین و یانگ هیچ‌گاه یکی نخواهند شد و اگر روزی ناممکن، ممکن شود؛ چه کسی می‌تواند جلودار فاجعه باشد؟


***
شمشیر آلوده به خون خانواده‌اش را به همراه خود روی زمین می‌کشید. صدای فریادهای تمام کسانی که روزی تمام دنیایش بودند، در مغزش اکو میشدند.
دستش را روی درب چوبی خانه گذاشت و آن را فشرد. درب با صدای جیرجیر گشوده شد.
خون صورتش روی گل‌های رز درون حیاط می‌چکید. تلوتلوخوران جلو می‌رفت. جرمی که مرتکب شده‌بود را باور نمی‌کرد. حال می‌فهمید چرا می‌گویند که عشق را با جنون پیوند زده‌اند.
شمشیر از دستان عرق کرده‌اش به روی زمین افتاد. با شنیدن صدای برخورد فلز و سنگ‌های زمین به خودش آمد. پاهای سستش دیگر نتوانستند وزن او را تحمل کنند و بر روی زمین افتاد.
دست راستش را روی زمین گذاشت تا مانع زمین خوردن صورتش شود. موهای قهوه‌ای‌رنگش جلوی صورت خونی‌اش را گرفته بودند. با هر نفس، بدنش می‌لرزید. صدای ملتمس مادرش در ذهنش تداعی میشد: «دخترم! لطفاً به خودت بیا... .»
چنگی به موهایش انداخت. هجوم خاطرات، درحال متلاشی کردن مغز او بودند.
-‌ مـ...من چی‌کار کردم؟
نخستین قطره‌ی اشکی که از چشمش چکید، راه را برای اشک‌های بعد هموار کرد. قلبش گویی قصد دریدن سی*ن*ه‌اش را داشت. دستش را روی قلب دردمندش گذاشت.
-‌ دیگه به چه امیدی به این زندگی ادامه بدم؟
نجوای ناامیدش، آنقدر آرام بود که حتی گوش‌های خودش هم به زور آن را شنیدند.
در همان لحظه، نوری کورکننده تمام خانه را در برگرفت و جسم جمع‌شده‌ی دخترک را به آغوش کشید. صدایی محکم در خانه پیچید.
-‌ تو با دشمن همکاری کرده و به مردمت آسیب زده‌ای! آیا جرم خود را قبول می‌کنی؟¹
دخترک سرش را بلند نکرد. آنقدر انرژی در بدنش باقی نمانده‌بود. لرزان و آرام زمزمه کرد:
-‌ قبولش می‌کنم... برای مجازات... آماده‌م... .
پس از این زمزمه‌ی شکسته و لرزان مجازات آغاز شد. اولین صاعقه به کمر او برخورد و او را به هوا پرتاب کرد. صدای فریاد دردمند دخترک در تمام خانه پیچید.
سپس ضربه‌های بعدی و بعدی از راه رسیدند. هر ضربه مقداری از نیروی او را می‌ربود و زخم جدیدی به تن او اضافه می‌کرد. مجازات آسمانی دلش با شنیدن صدای جیغ‌های دخترک گناهکار به رحم نمی‌آمد.
پسر که تازه خریدش تمام شده بود، درب خانه را گشود. با تابش شدید نور به درون چشمان سیاهش، یک دستش را محکم روی چشم‌هایش گذاشت. پس از چند ثانیه به آرامی چشمانش را گشود و به سوی منبع نور حرکت کرد.
با دیدن دخترکی که با صاعقه مجازات می‌شود، از وحشت چشم‌هایش گشاد شد و به جلو دوید.
-‌ نـــه!
***
34 سال قبل - قلمروی شیاطین

صدای غرش‌های آسمان، قلب ترسان کودکانی که در کوچه‌ها بازی می‌کردند را به تپش می‌انداخت. هر کدام به سویی پناه می‌گرفتند تا اگر یک موقع پس از صداهای وحشتناک، هیولایی سقف سرخ آسمان را درید و برای حمله به روی زمین آمد، جای آن‌ها امن باشد.
دخترکی که به همراه دوستش درون جاده‌ی قدیمی و مخروبه قدم برمی‌داشت، به دوستش گفت:
-‌ طوری از یه رعدوبرق ساده می‌ترسن، انگار که بعد از باختن جنگ به الهه‌ها بدتر از این‌ها عادی نیست!
کاترین خنده‌ای کرد و ضربه‌ای به شانه‌ی دوستش رجینا زد.
-‌ تو هم جوری حرف می‌زنی، انگار دست‌کم سیصدسالته و اون روزها رو دیدی.
رجینا موهای سیاهش را پشت گوشش هدایت کرد. چهره‌ی مغروری به خود گرفت و پاسخ داد:
-‌ خب معلومه! خودم نبودم؛ ولی مادربزرگم که بوده. اون میگه که اون‌موقع‌ها پادشاه خیلی عادلی داشتن که حتی سعی کرده بود با انسان‌ها توی صلح باشه.
کاترین سرش را تکان داد. نمی‌خواست دوستش را ناراحت کند؛ اما این سخنان قابل‌باور نبودند.
-‌ بی‌خیال! چیزی که جلوی چشمته رو ببین. مردم توی رفاهن؟ نه!
-‌ نخیر! پادشاه الانمون از نسل اژدهایان نیست و از قبیله‌ی ماره؛ خب معلومه با رسیدنش به قدرت، این اتفاق‌ها می‌افته.
سپس دست‌هایش را با ذوق به یکدیگر کوبید.
-‌ تازه! شنیدم پادشاه قبلی هم توی قبیله‌ی سایه به دنیا اومده‌بوده؛ این یعنی اژدهای قبلی با من هم‌قبیله‌ای‌بوده.
کاترین سرش را تکان داد و دیگر چیزی نگفت. آخر مگر ممکن‌بود؟ یک اژدها در خاندانی پایین رتبه به دنیا بیاید؟ عجب طنزی! مانند این می‌ماند که برادر کوچکش به عنوان پادشاه بعدی پا به دنیا بگذارد. با این فکر خنده‌اش گرفت.
رجینا نگاه مشکوکی به کاترین انداخت. دست به سی*ن*ه زد و با اخم گفت:
-‌ هی! من واقعیت رو گفتم.
کاترین با زور خنده‌اش را فرو فرستاد.
-‌ به تو نخندیدم.
رجینا خواست پاسخی دهد که با دیدن گروهی از سربازهای حکومت، دهانش را بست و کاترین را کناری کشید. قلب هر دو محکم می‌کوبید.
از پشت دیوار کاهگلی به سربازان نگاه می‌کردند که زن و بچه‌های زیادی را دستگیر کرده‌بودند و دنبال خود می‌کشیدند.
-‌ اون‌ها چرا دستگیر شدن؟
رجینا کمی فکر کرد. یادش افتاد مادربزرگش در مورد این اتفاق نیز به او هشدار داده‌بود. به سوی کاترین برگشت و به چشمان آسمانی‌رنگش نگاه کرد.
-‌ کاترین! باید سریع فرار کنی.
-‌ چی؟ چرا؟
با نگرانی به صورت متعجب کاترین نگاه می‌کرد.
-‌ شنیدم که... هر پنجاه‌سال، توی چنین روزی تموم خانواده‌هایی که بچه‌دار شدن رو به قصر میبرن تا... تا شاید بتونن اثری از اژدهای بعدی پیدا کنن.
-‌ چی؟ اگه پیدا نکنن چی؟
-‌ همه‌ی خانواده‌ها... می‌میرن.


۱. دیالوگ به این دلیل ادبیه که مجازات صاعقه انسان نیست و مثل انسان‌ها حرف نمی‌زنه.
 
موضوع نویسنده
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
8
26
مدال‌ها
2
کاترین شوکه‌شده به رجینا نگاه کرد. این خیلی بی‌رحمانه بود، اما با تمام این‌ها، او چرا باید فرار می‌کرد؟ ناگهان به یاد آورد. برادر کوچکش امروز به دنیا می‌آمد.
-‌ مامان!
پس از زمزمه وحشت‌زده‌اش، بدون آن که به هشدارهای رجینا توجهی کند، به سوی خانه دوید.
قبل از آن‌که درب چوبی ترک خورده‌ی خانه را باز کند هم می‌توانست صدای ناله‌های دردمند مادرش را بشنود. دستش روی درب متوقف شد.
-‌ کاش... کاش یه شیطان کامل بودم. اون‌طوری می‌تونستم یه حصار بسازم.
آهسته درب را گشود. اهمیتی به صدای جیرجیر نداد و وارد خانه شد. پدرش کارلوس، طول و عرض اتاق را با نگرانی طی می‌کرد. این قلمروی جهنمی همیشه گرم بود، اما او به طور متفاوتی احساس سوختن می‌کرد. مدام سخنان طبیب در مغزش تکرار می‌شد که می‌گفت: «این جنین قدرت زیادی برای رشد نیاز داره. ممکنه هر دو سالم نمونن.» با هر جیغ همسرش قلب خاموش او کمتر می‌کوبید و او تا مرگ می‌رفت و بازمی‌گشت.
دقایقی گذشت تا دیگر هیچ صدایی از آن اتاق خارج نشد. کاترین دستانش را روی دامن سرخش جمع کرده بود و عرق سرد از پیشانی‌اش می‌چکید. باید هرچه زودتر برادرش به دنیا می‌آمد و فرار می‌کردند. کارلوس نیز منتظر دیدن فرزندش در آغوش همسرش ایستاده‌بود.
بالأخره قابله‌ی پیر، درحالی‌که نوزاد درون آغوشش بود، از اتاق خارج شد. به کارلوس نزدیک شد و نوزاد را به آغوش کارلوس سپرد.
-‌ تبریک میگم؛ صاحب پسر شدید.
کارلوس با عشقی پدرانه فرزندش را از قابله گرفت. نگاهی به چشم‌های قابله انداخت تا تشکر کند؛ اما چشم‌های او شاد نبودند.
-‌ همسرم... خوبه؟
پیرزن سرش را پایین انداخت.
-‌ معذرت می‌خوام! هر کار کردم نشد... .
زانوان کارلوس سست شدند. قلبش برای ثانیه‌ای از تپش بازایستاد. ممکن نبود؛ نباید این اتفاق می‌افتاد. فرزندش را روی صندلی کنار کاترین گذاشت و به سرعت به سوی تخت همسرش دوید.
کنار تختش زانو زد و دستش را روی نبض او گذاشت. هیچ نبضی نبود.
-‌ لعنتی! الا... .
برای نخستین‌بار شانه‌های همیشه استوارش، خم شدند و شروع به گریه کرد.
-‌ تقصیر منه! همه‌ش تقصیر منه! باید با مرگ اون بچه موافقت می‌کردم. الای من... .
کاترین همان‌جا نشسته بود و آرام اشک می‌ریخت. نمی‌توانست وارد اتاق شود؛ زیرا که طاقت دیدن مادرش در آن حالت و شانه‌های خمیده‌ی پدرش را نداشت.
کودک بی‌خبر از همه‌جا، آرام دستش را به دست خواهرش زد. کاترین با نفرت دستش را پس کشید.
-‌ به‌خاطر توئه! تقصیر... تقصیر توئه که مامان... مرده... .
ناگهان فکری به ذهنش رسید.
-‌ اگر... اگر قراره... به‌خاطر تو... پدرم رو هم... از دست... بدم... باید... باید بمیری!
این ایده برای نوجوانی پانزده ساله زیادی خشن بود؛ اما باید از هجوم سربازهای حکومت به خانه جلوگیری می‌کرد.
نیروی کمی که داشت را در دست جمع کرد، اما پیش از آن‌که از آن استفاده کند، نیرویی قدرتمندتر او را عقب راند.
***
جاستین، مرد ظاهراً متکبری که پس از مرگ شاه شیطان بر روی تخت سلطنت نشسته و زندگی را به کام شیاطین تلخ‌تر از گذشته کرده، از جایش برخاست و به سمت دخترک خدمتکاری که در وسط سالن زانو زده قدم برداشت. تن دخترک از سرمای وجود او به لرزش افتاد.
-‌ جداً برام سؤال شده؛ با چه جرأتی تصمیم گرفتی از خزانه‌ی قصر من، دزدی کنی؟!
دخترک اگر جرأت گشودن زبانش را داشت، می‌گفت که هیچ‌گاه شجاعتش را نداشته، اما به دلیل سیر کردن شکم برادر کوچکش مجبور به این کار شده بود. می‌گفت که اگر حکومت استبدادی جاستین نبود، هیچ‌گاه تصمیم به کاری همانند دزدی نمی‌گرفت، اما نمی‌توانست بگوید؛ زیرا که حضور سرد او مانند قفلی بر روی زبانش بود.
لرزش تن و همچنین سکوت دخترک، جاستین را به گذشته می‌برد. روزهایی که خودش هم مانند این دختر فقیر بود. چشمانش را بست. باید به دخترک اجازه آزادی می‌داد؟ اما او جرمی نابخشودنی مرتکب شده بود.
هنگامی که صدای ناله و شیون‌های زنان بی‌گناهی که امروز صاحب کودک شدند از حیاط به گوشش رسید، از خاطراتش خارج شد. ممکن بود این‌بار پیدایش کند؟ نگاهی به دخترک انداخت.
-‌ امروز برای تو وقت ندارم! زودتر گمشو از اینجا!
و سپس بدون توجه دیگری به دخترک، قدم‌های محکمش را به سمت درب حیاط اصلی قصر برداشت.
دو سربازی که جلوی درب ایستاده‌بودند، درب را برای او گشودند و ورود او را به جمعیت اعلام کردند.
برای آن‌که صدای ناله و شیون نوزادهایی که تازه چند ساعت از ورودشان به این دنیا نگذشته‌بود را بشنوی، نیازی نبود خیلی نزدیک بروی.
مادرها به جای آن‌که این روز را به استراحت بپردازند، برای نجات جان فرزندشان التماس می‌کردند.
تمام این‌ها با بالا رفتن صدای شیپور که به معنای ورود جاستین بود، تمام شد. تنها صدایی که شنیده می‌شد، صدای قدم‌های محکم و استوار جاستین و برخورد کفش‌های او به زمین بود.
هوای این جهنم هیچ‌گاه سرما را ندیده بود؛ اما تن تمامی مردم بی‌گناهی که به جرم فرزندآوری در این روز شوم، دستگیر شده‌بودند می‌لرزید. صدای ناله و شیون کودکان دل هر سنگی را آب می‌کرد؛ اما جاستین متفاوت‌بود. حتی برای یک اهریمن هم چنین کاری بسیار بی‌رحمانه شمرده می‌شد، اما جاستین اهمیتی به این تصاویر نمی‌داد. لحظه‌ای چشمانش را بست و به گذشته‌ی شوم و خفت‌بارش اندیشید.
***
پسرک هفت ساله درحالی‌که نان را در آغوش گرفته‌بود، از تنها نانوایی شهر بیرون دوید. نانوا فریاد زد:
-‌ دزد! دزد! بگیریدش!
مردمی که همیشه برای کمک به نانوا حاضر بودند و حتی یک‌بار از پسر نپرسیدند چرا دست به دزدی می‌زند، به دنبالش دویدند.
شاید اگر هر فرد دیگری بود، نان را برمی‌گرداند و فرار می‌کرد، اما جاستین به این نان نیاز داشت. نان را محکم به سی*ن*ه فشرد و پا به فرار گذاشت.
 
موضوع نویسنده
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
8
26
مدال‌ها
2
آنقدر در کوچه پس‌کوچه‌های شهر دوید که مردم او را گم کردند. جاستین که خیال می‌کرد دیگر کسی دنبالش نیست، گوشه‌ای نزدیک به دیوار ایستاد. یک دستش را روی زانویش گذاشت برای بازگشت نفسش به حالت عادی تلاش کرد. پس از تمام شدن نفس‌نفس زدنش، دوباره ایستاد و به نان گرم که حالا کمی خاکی شده‌بود، نگریست. نان را بالا آورد و بو کشید.
-‌ چه بوی خوبی میده! مامان منتظر باش که دارم میام.
اما ناگهان، دستی از پشت یقه‌ی لباسش را گرفت و بالا کشید. جاستین که میان دست مرد و زمین معلق بود، دست‌ و پا می‌زد.
-‌ ولم کن!
اما مرد اهمیتی نداد و او را به سوی جمعیت برد. جاستین وحشت‌زده نان را به سی*ن*ه خود چسباند تا مبادا آن را از او بگیرند. مرد او را به میان ازدحام مردم برد و مانند زباله روی زمین پرتابش کرد.
پیش از آن که بتواند فرار کند، اولین لگد در کمرش فرود می‌آید و او را سر جایش می‌نشاند. لگدهای بعد هم منتظر نمی‌مانند تا او دردش از بین رود. یکی پشت دیگری؛ یکی روی زانویش، دیگری در پهلویش و دیگری به سرش برخورد کرد.
مرد نانوا جمعیت را کنار زد و وارد شد. نگاهی به تن جمع‌شده و زخمی پسرک انداخت.
-‌ ولش کنید! اون نون به هر حال دیگه به درد من نمی‌خوره.
مردان دور جاستین، بالأخره دست از کتک زدن او برداشتند و پراکنده شدند.
جاستین با درد از جایش برخاست. احساس کوفتگی می‌کرد، اما اجازه نداد ناله‌ای از دهانش خارج شود. با طلسمی که به تازگی یاد گرفته‌بود، زخم‌های خود را شفا داد و با لبخند به تکه نان نگاه کرد و به سمت خانه قدم برداشت.
***
زمان حال
چشمانش را گشود و لبخند مغروری روی لب‌هایش آمد. تمام این روزها در گذشته رها شده‌بودند و حالا او در رأس قدرت بود. می‌توانست انتقام آن روزها را بگیرد، اما جاستین فقط به یک چیز می‌اندیشید: هدف!
بدون آن‌که شنیدن صدای التماس مادران و غرور له شده‌ی پدران، حواس او را از مقصود اصلی‌اش دور کند، قدم برمی‌داشت. صدای برخورد کفش چرمش به زمین، مانند ناقوس مرگ بود. خیلی نگذشته‌بود که نوزادی با چشمانی به سرخی خون توجهش را جلب کرد. این نوزاد مانند دیگر کودکان احمق و پرسروصدا نبود. لبخندی مرموز روی لبش جا خوش کرد.
-‌ خودشه!
جلوی مردی که با نفرت به فرزندش خیره شده، زانو زد. با تحقیر دستش را روی سر او کشید.
-‌ فرزندت پسره! چرا ناراحتی؟
مرد با انزجار نگاهی به کودکش انداخت. پوزخندی تلخ روی لب خشکیده‌اش نشست.
-‌ فرزند؟! این قاتل نسبتی با من نداره!
خشم و نفرت مرد نسبت به کودک بی‌گناهش کاملاً واضح و عریان بود. پوزخندی مغرور مهمان لب‌های جاستین شد. آسان‌تر از آن بود که فکر می‌کرد.
-‌ درسته، فرزند تو نیست؛ چون از حالا... فرزند منه.
کودک را مانند گنجینه‌ای ارزشمند، در آغوش گرفت و از جای برخاست. وردی زیر لب خواند و دستش را بر روی چشمان پسرک گذاشت. پس از برداشتن دستش، رنگ خونین چشمان او محو و به رنگ قهوه‌ای مبدل شد. جاستین فرزند منتخب را یافته بود، اما تنها یک احمق بابت سلامت خانواده خودش در این آشوب آسوده‌خاطر میشد؛ همه می‌دانستند چه اتفاقی قرار است رخ دهد.
بدون کمترین توجه به آوای شیون و التماس مادران، به سمت درب بزرگ سالن به راه افتاد.
پسر هفده‌ساله‌‌ی جاستین که سباستین نام داشت، گوشه‌ای از حیاط ایستاده‌بود و با تعجب به معرکه‌ای که پدرش بابت تنها یک کودک به پا کرده، می‌نگریست. نمی‌توانست پدرش را درک کند. او همین حالا هم یک پسر داشت، چه نیازی به چنین کاری بود؟ یعنی تنها به این دلیل که مادرش یکی از خدمتکاران قصر بود، فرزند او حساب نمی‌شد؟ با خشمی که از یک نوجوان هفده ساله بعید بود، دسته‌ی شمشیرش را در دست فشرد.
جاستین به سمت او قدم برداشت. درحالی‌که فرزند جدیدش را در دست گرفته، از بالا به سباستین نگاه کرد و آرام خم شد تا به قد او برسد. کنار گوشش با خباثتی که هیچ شباهتی به یک پدر ندارد، زمزمه کرد:
-‌ می‌خوای ثابت کنی لیاقت شاهزاده بودن رو داری؟ وقتشه!
سپس به سمت کاخ راه افتاد. بدون آن‌که سباستین متوجه شود، به او نگاه می‌کرد.
سباستین یک شیطان اصیل بود. با کشتن و خون ریختن مشکلی نداشت؛ ولی آیا نقش او به عنوان فرزند ارشد جاستین، تنها با این راه اثبات می‌شد؟ خشم خود را روی دسته شمشیر خالی کرد.
شمشیر را از غلاف خارج کرد و به سمت افرادی که تنها گناهشان بچه‌دار شدن‌بود، یورش برد. چشمش را بر روی غرور له‌شده‌ی پدران می‌بست و شمشیر را در قلب آن‌ها فرو می‌برد. پسرک نوجوانی که به پایش افتاده‌بود و برای جانش التماس می‌کرد را نادیده می‌گرفت و به قتل می‌رساند.
عرق سرد از پیشانی‌اش می‌چکید. تیغه‌ی خون‌آلود را دنبال خود بر روی زمین می‌کشید. تنها دونفر زنده مانده بودند. کاترین و پدرش که نیمه‌جان و درحال خداحافظی با دخترکش بود.
مانند مردی مسـ*ـت، تلوتلو خوران به سمت دخترک قدم برمی‌داشت.
کاترین به هیچ‌وجه توجهی به احتمال مرگ خودش نداشت؛ نه در این زمان که پدرش، تنها تکیه‌گاهش، این‌طور بی‌جان روی زانوانش افتاده‌است. دست‌های لرزانش را روی شانه‌های همیشه استوار پدرش گذاشت و سعی در بیدار کردنش داشت.
-‌ پدر! پدر! بیدار شو... بیدار شو! لطفاً!
سباستین با چشمان به خون نشسته‌اش به صحنه نگاه می‌کرد. با خود اندیشید: «این یه نمایشه؟ مگه چنین عشقی بین پدر و فرزند هم وجود داره؟» دسته‌ی شمشیر را در دست فشرد.
با حس کشیده شدن لباس ابریشمی سیاهش، پایین را نگاه کرد.
 
موضوع نویسنده
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
8
26
مدال‌ها
2
-‌ لطفاً... بذار زنده بمونه... مـ...من رو به‌جاش... به‌جای پدرم من رو... بکش... اون رو نه... الـ...التماست می‌کنم.... .
دخترک به پای او افتاده‌بود و ناامیدانه التماس می‌کرد. اشک‌هایش صورتش را خیس کرده‌بودند.
سباستین با گیجی هق‌هق‌های ناامیدانه‌ی دخترک را نگریست.
-‌ قول...قول میدم هر...هرچی بخوای انجام بدم... اجازه بده پدرم...زنده بمونه... .
احساسی مبهم داشت که نمی‌توانست درک کند. برای اولین‌بار، دودل شده و نمی‌دانست آیا اطاعت از پدرش عواقب خوبی به دنبال دارد؟ چشمانش را بست. عرق سرد از پیشانی‌اش می‌چکید. نمی‌توانست تصمیم بگیرد. با خود فکر می‌کرد: «اگر پدر بفهمه چی؟» اما صدای هق‌هق‌های ملتمس و سوزان دخترک باعث می‌شد برای نخستین‌بار بخواهد سرکشی از دستورات جاستین را امتحان کند. آنقدر شمشیر را در مشتش فشرد که رنگ دستش به سفیدی نزدیک شده‌بود. سرد لب زد:
-‌ به نفعته وقتی چشم‌هام رو باز می‌کنم، هیچ‌کدومتون این‌جا نباشید.
کاترین با شنیدن این جمله، بدون تلف کردن وقت جسم نیمه‌جان پدرش را بر روی دوش خود انداخت و به سمت خروجی راه افتاد. لحظه‌ی آخر، نگاهی به شاهزاده سباستین انداخت. به خوبی می‌دانست زندگی خودش و پدرش را مدیون او است. با زحمت فراوان پدرش را با خود حمل کرد و از قصر خارج شد.
سباستین چشمانش را گشود. دخترک هنوز در دیدرسش بود. وزن مرد برای دخترک موطلایی زیاد بود و بارها بر روی زمین‌ می‌افتاد، اما باز هم تسلیم نمی‌شد. این پشتکار از کجا می‌آمد؟
هنوز هم چنین عشقی در نظرش مبهم بود. چشمش را از پدر و دختر گرفت و به سمت عمارت شرقی قدم برداشت؛ ماندن در این دریای خون، تنها سبب عذاب دادن خودش می‌شد.
جاستین که تا همین لحظه تماشاگر سباستین و تصمیم‌هایش بود، ترجیح داد دخالتی نکند و فرزندش را به حال خودش بگذارد. یک دختر نوجوان مشکلی برایش ایجاد نمی‌کرد.
درحالی‌که فرزند جدیدش را در آغوش گرفته‌بود، وارد تالار شد.
دختری که دزدی کرده، همچنان وسط تالار زانو زده‌بود. جاستین به سمت او قدم برداشت و کنار تن لرزانش چمباتمه زد.
-‌ اگه دلت می‌خواد زنده بمونی، یه فرصت داری.
دخترک که بذر امید درون قلبش جوانه زد، با صدایی لرزان پرسید:
-‌ چطور؟
-‌ تو یه انسانی، درسته؟
دخترک سریع سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان داد.
-‌ حتی اگه آزاد هم بشی خیلی توی این قلمرو دووم نمیاری، اما اگه برای من کار کنی... می‌تونم سلامت خودت و خانواده‌ت رو تضمین کنم.
دخترک که چاره‌ای جز اعتماد کردن نداشت، آرام پرسید:
-‌ و اون کار... چیه؟
جاستین با چشمان قهوه‌ای‌رنگش اشاره‌ای به نوزاد درون آغوشش کرد.
-‌ کار سختی نیست. فقط باید مراقب این کودک باشی و خب... کسی نباید در مورد رازهایی که قراره بفهمی، خبر دار بشه؛ وگرنه... می‌دونی دیگه؟
دخترک که تنها فرصت نجات را یافته‌بود، بدون این‌که ذره‌ای فکر کند، تند سرش را به پایین تکان داد.
-‌ چـ...چشم سرورم... ممنونم.
-‌ اسمت چیه؟
-‌ سو...سوفیا.
***
یک ساعت بعد
کاترین - مرز میان قلمروی شیاطین و انسان‌ها


-‌ بابا... یکم دووم بیار. الان یه پناهگاه پیدا می‌کنیم.
کاترین که یک نیمه‌انسان بود، تصمیم گرفته‌بود به سرزمین مادری‌اش نقل مکان کنند تا شاید از هر خطری در امان باشند.
زمین هر لحظه گرم‌تر می‌شد و حمل مرد نیمه‌جان روی دوشش سخت‌تر. برای آن که از قلمروی شیاطین خارج شوند، می‌بایست از مرزی داغ و آتشین گذر می‌کردند. اگر کاترین به تنهایی بود آسان‌تر می‌شد، اما این‌طور و درون این شرایط غیرممکن به نظر می‌رسید.
هنگامی که مأموران به خانه آن‌ها حمله کردند، حتی فرصت کفش پوشیدن را به او ندادند. ذغال‌های نیمه‌سوزان زیر پایش، پوست نازک و نرم پای او را می‌سوزاندند؛ اما به خود اجازه‌ی ناله کردن از درد را نمی‌داد؛ زیرا که نمی‌خواست پدرش را غمگین کند.
با دیدن طبیعت سرسبز، آن هم تنها یک کیلومتر جلوتر، بذر امید درون قلبش جوانه زد. اگر فقط یک کیلومتر جلوتر می‌رفت، این عذاب تمام می‌شد.
پدرش روی شانه‌اش سنگینی می‌کرد؛ اما مگر می‌توانست او را جای بگذارد؟ عرق روی پیشانی‌اش را با آستین خاکی شده‌اش پاک کرد و پدرش را به دنبال خود کشید. دخترک خیلی کوتاه‌تر از پدرش بود و به همین دلیل، پاهای کارلوس روی زمین کشیده می‌شد.
هنگامی که بالأخره از اون جهنم خارج شدند، برای اولین‌بار، نسیم ملایم بهاری پوست گندمی‌اش را نوازش کرد و موهای طلایی‌اش را به بازی گرفت. چشمانش را بست و هوای پاک را به ریه‌اش هدیه داد. احساس سبکی می‌کرد؛ با وجود آن که حال وزن پدرش روی دوشش بیش از قبل شده‌بود.
-‌ می‌بینی بابا؟ از چنین هوای عالی‌ای منع شده‌بودیم.
کارلوس که جانی در تنش نمانده، با شنیدن صدای شاد دخترکش لبخند کم‌جانی زد. با زحمت یک دستش را بلند کرد و با آخرین نیرویی که در وجودش مانده‌بود، جادویی کرد که راه را به کاترین نشان می‌داد.
صدای معترض کاترین بلند شد.
-‌ بابا! نباید از قدرتت استفاده کنی. ممکنه اتفاق بدی بیفته.
سپس کارلوس را به سمت درختی برد. او را زمین گذاشت و به درخت تکیه داد. چمن سرسبز بهاری، از خون کارلوس به رنگ سرخ مبدل شد.
 
موضوع نویسنده
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
8
26
مدال‌ها
2
آه آرامی ناخواسته از دهان کارلوس خارج شد. رد خونی که از دهانش خارج می‌شد، روی پوستش خشک شده‌بود.
کاترین آب دهانش را فرو فرستاد. اولین‌باری بود که می‌خواست چنین کاری انجام دهد و نمی‌دانست آیا این راه جواب می‌دهد؟ اما تنها چاره‌اش همین بود.
تمام قدرتی که داشت را در دستانش جمع کرد. حاله‌ی خاکستری‌رنگ دور دستانش پیچید.
-‌ اگه شیطان کامل بودم، مؤثرتر می‌شد.
دستش را به سوی سی*ن*ه‌ی کارلوس دراز کرد. دستش را روی قلبی گذاشت که ضربان آن، کمتر و کندتر از همیشه بود. چشمانش را بست و نیرویش را به بدن کم جان پدرش هدیه داد.
به محض آن‌که نیرو شروع به انتقال کرد، دنیا دور سرش چرخید. نجواهایی در مغزش می‌گفتند: «تو یک نیمه انسانی. ممکنه بمیری؛ دست بکش!»
اما او دستش نکشید. پلک‌هایش را محکم روی هم گذاشته بود و عرق از پیشانی‌اش می‌چکید. هرچه می‌گذشت، ضربان قلبش کم‌جان‌تر می‌شد. نمی‌توانست درک کند دلیل سردرد کشنده‌اش چیست.
کارلوس که با شنیدن نفس‌های تند دخترکش حال او را دریافت؛ تمام نیرو را به کاترین بازگرداند.
کاترین با بهت چشمانش را گشود.
-‌ اما... اما بابا... .
کارلوس در برابر چشم‌های متعجب دخترکش، با زحمت فراوان لبخند زد. یک دستش را با تلاش زیاد بلند کرد و چند تار مویی که روی صورت کاترین افتاده‌بودند را به پشت گوشش هدایت کرد.
کاترین حتی نفهمید چه زمانی صورتش از اشک خیس شده‌بود. دست لرزان خونی پدرش را به گونه‌ی خود چسباند.
کارلوس که دیگر جانی در تنش نمانده‌بود، قلبش از تپش بازایستاد. گردنش کج شد. هنوز هم آن لبخند روی لب‌های خشک و ترک‌خورده‌اش بود.
کاترین با ناباوری به پدرش نگریست.
-‌ بابا! نه... نه... غیرممکنه!
تمام نیرویش را در دستش جمع کرد و در تلاش بود آن را به بدن پدرش انتقال دهد، اما فایده‌ای نداشت. کارلوس پیش از مرگ سد محافظی روی کاترین گذاشته‌بود تا نتواند چنین کاری را انجام دهد.
با ناامیدی به شانه‌های پدرش چنگ زد و آن‌ها را تکان داد.
-‌ بابا! کجا... من رو تنها نذار... مامان رفت... تو نرو... .
ترسان کالبد بی‌جان کارلوس را در آغوش گرفت. صورتش را در سی*ن*ه‌ی پدرش پنهان کرد و برای آخرین‌بار عطر او را بو کشید. با صدایی لرزان زمزمه می‌کرد:
-‌ چرا... چرا تنهام گذاشتین؟ مگه... مگه قول نداده بودین... من رو هم با خودتون ببرین. بابایی مگه... مگه قرار نبود من رو عروس کنی؟ چرا... چرا رفتی؟ نرو... .
آنقدر اشک ریخت که دیگر توانی در بدنش نماند و چشمانش روی دنیا بسته شد.
***
خورشید درحال غروب کردن بود، اما همچنان چانه‌اش را روی دستان گره‌کرده‌اش گذاشته و به صبح می‌اندیشید. برای شیطانی مانند او، عذاب‌وجدان احساسی غریب بود؛ اما منطق هم کارهای پدرش را قبول نمی‌کرد.
-‌ مگه اون بچه چه فرقی داره؟
دست راستش را میان موهای سیاه خود کشید تا شاید مقداری از سرسامش کم شود.
صدای کوبیده شدن درب او را از افکارش بیرون کشید.
-‌ بیام تو؟
با شنیدن صدای مادرش، لومیا، تنها کسی که در این زندگی به او عشق را آموخت، به سرعت از جایش برخاست و تلاش کرد غمش را پنهان سازد. به سوی درب رفت و آن را گشود.
لومیا با دیدن فرزندش، کنترل جسمش را به احساسات فوران کرده‌اش سپرد و محکم او را به آغوش کشید. موهایش را نوازش کرد.
-‌ خیلی اذیت شدی؛ مگه نه؟
سباستین که در آغوش مادرش آرامش به وجودش تزریق شده بود، کمی از او فاصله گرفت. فقط به اندازه‌ای که بتواند به چشمان سیاهی که از اشک می‌درخشیدند، بنگرد.
دستش را بلند کرد و اشک را از گونه‌ی مادرش پاک کرد.
-‌ مامان چرا گریه می‌کنی؟ پسرت دیگه مرد شده! قویه! بیا... بیا بشین.
او را به سوی تختش هدایت کرد و روی آن نشاند. سپس به حیاط رفت و نوشیدنی را از جای خنک مخصوصش خارج کرد و نزد لومیا آورد. کنارش نشست و داخل دو لیوان را پر کرد.
لومیا خواست اعتراض کند و بگوید: «برات ضرر داره!» اما به یاد آورد تنها همین می‌تواند مرحم زخم‌های پسرکش باشند؛ پس به‌جای شماتت کردن او، دستی روی سرش کشید.
-‌ چی اذیتت می‌کنه پسرم؟ به من بگو!
چه چیزی اذیتش می‌کرد؟ همه‌چیز! چرا باید مجبور به قتل افرادی می‌شد که تنها گناهشان فرزندآوری بوده؟
آهی از لب‌هایش بیرون آمد. لیوان دوم را پر کرد و سر کشید.
-‌ سردرگمم مامان!
-‌ چرا؟ چی‌شده؟
نگاهی به نگرانی لومیا انداخت. لبخندی زد. هرچقدر هم سخت بود، نباید این زن را ناراحت می‌کرد.
-‌ فقط یه چیزی دیدم که... باورم نمیشه واقعی باشه.
کمی از مایع قرمز رنگ، از گوشه‌ی لب‌هایش به پایین چکید.
-‌ به نظرت طبیعیه که... یه دختر برای زندگی پدرش التماس کنه؟
لومیا با شنیدن سؤال سباستین، شوکه و به چندین سال قبل پرت شد. همون روزهایی که این جمله‌ها را با گریه می‌گفت: «اون... اون به‌خاطر من خ*یانت کرده... التماست می‌کنم... نکشش! من همسرتم! نکشش... .»
بدون آن که متوجه شود، قطره‌ی اشکی از چشمانش چکید.
-‌ چرا طبیعی نیست؟ آدم برای نجات جون اونی که براش عزیزه حتی التماس هم می‌کنه.
 
بالا پایین