جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ یین و یانگ | سارینا الماسی کاربر انجمن رمان بوک

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط سارینا الماسی با نام یین و یانگ | سارینا الماسی کاربر انجمن رمان بوک ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 44 بازدید, 3 پاسخ و 4 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع یین و یانگ | سارینا الماسی کاربر انجمن رمان بوک
نویسنده موضوع سارینا الماسی
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط سارینا الماسی
موضوع نویسنده
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
5
12
مدال‌ها
2
رمان: یین و یانگ
ژانر: فانتزی، عاشقانه
نویسنده: سارینا الماسی
عضو اتاق نظارت ³
خلاصه: روایت عشقی ممنوعه میان کوچه پس‌کوچه‌های دنیایی جادویی که در خاطر کسی نمانده‌است. دنیایی که در آن هیچ‌ک.س نتواند ادعای بی‌گناهی کند و حتی گناهکارترین قلب‌ها هم قربانی احساس و دلیلی پاک و بی‌آلایش باشند.
چه خواهد شد اگر دو قلب که باید دشمن باشند، برای یکدیگر بتپند؟ در تقابل میان منطق و احساس چه اتفاقی خواهد افتاد؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

SHAHDOKHT

سطح
10
 
【مدیر ارشد بخش‌های ادبی】
پرسنل مدیریت
مدیریت ارشد انجمن
کاربر ممتاز
Jun
12,301
40,620
مدال‌ها
26
1000150315.png
"باسمه تعالی"


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمان بوک برای منتشر کردن رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

«قوانین تایپ رمان»

و برای پرسش سوالات و رفع اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه کنید.
«پرسش و پاسخ تایپ رمان»

قبل از ارسال پارت تاپیک آموزشی درست نویسی را با دقت مطالعه کنید.
«درست نویسی- مطالعه این آموزشات اجباری است.»
مدیران در صورتی که متوجه اشکالات شما در درست نویسی شوند برای شما ناظر تعیین می‌کنند.

شما می‌توانید با ارسال دو پارت ابتدایی اثر تاپیک نقد کاربران را ایجاد کنید.
پس از ارسال پست اول، از کاربران بخواهید تا نظرات خود را در قالب نقد درباره هر جز از رمان بازگو کنند.

«درخواست نقد توسط کاربران»

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد ۱۵ پست در تاپیک زیر درخواست دهید.
«درخواست جلد»

چنان‌چه قصد دارید اثرتان را با تیزر تبلیغ کنید، پس از قرار دادن چهل پارت درخواست تهیه کلیپ توسط تیم تدوین دهید.
«درخواست تیزر»

پس از 30 پارت در تاپیک زیر درخواست نقد شورا دهید.
«درخواست نقد شورا»

می‌توانید پس از ویرایش اثر خود با توجه به نقد، به تاپیک زیر مراجعه کنید و بعد از خواندن شرایط و با داشتن شرایط، درخواست تگ دهید.
«درخواست تگ»

و پس پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید. حتماً تمامی پارت‌ها باید تایید ناظر را دارا باشند.
«اعلام پایان رمان»



با تشکر از همراهی شما
|کادر مدیریت بخش کتاب|
 
موضوع نویسنده
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
5
12
مدال‌ها
2
مقدمه: یین و یانگ هیچ‌گاه یکی نخواهند شد و اگر روزی ناممکن، ممکن شود؛ چه کسی می‌تواند جلودار فاجعه باشد؟


***
شمشیر آلوده به خون خانواده‌اش را به همراه خود روی زمین می‌کشید. صدای فریادهای تمام کسانی که روزی تمام دنیایش بودند، در مغزش اکو میشدند.
دستش را روی درب چوبی خانه گذاشت و آن را فشرد. درب با صدای جیرجیر گشوده شد.
خون صورتش روی گل‌های رز درون حیاط می‌چکید. تلوتلوخوران جلو می‌رفت. جرمی که مرتکب شده‌بود را باور نمی‌کرد. حال می‌فهمید چرا می‌گویند که عشق را با جنون پیوند زده‌اند.
شمشیر از دستان عرق کرده‌اش به روی زمین افتاد. با شنیدن صدای برخورد فلز و سنگ‌های زمین به خودش آمد. پاهای سستش دیگر نتوانستند وزن او را تحمل کنند و بر روی زمین افتاد.
دست راستش را روی زمین گذاشت تا مانع زمین خوردن صورتش شود. موهای قهوه‌ای‌رنگش جلوی صورت خونی‌اش را گرفته بودند. با هر نفس، بدنش می‌لرزید. صدای ملتمس مادرش در ذهنش تداعی میشد: «دخترم! لطفاً به خودت بیا... .»
چنگی به موهایش انداخت. هجوم خاطرات، درحال متلاشی کردن مغز او بودند.
-‌ مـ...من چی‌کار کردم؟
نخستین قطره‌ی اشکی که از چشمش چکید، راه را برای اشک‌های بعد هموار کرد. قلبش گویی قصد دریدن سی*ن*ه‌اش را داشت. دستش را روی قلب دردمندش گذاشت.
-‌ دیگه به چه امیدی به این زندگی ادامه بدم؟
نجوای ناامیدش، آنقدر آرام بود که حتی گوش‌های خودش هم به زور آن را شنیدند.
در همان لحظه، نوری کورکننده تمام خانه را در برگرفت و جسم جمع‌شده‌ی دخترک را به آغوش کشید. صدایی محکم در خانه پیچید.
-‌ تو با دشمن همکاری کرده و به مردمت آسیب زده‌ای! آیا جرم خود را قبول می‌کنی؟¹
دخترک سرش را بلند نکرد. آنقدر انرژی در بدنش باقی نمانده‌بود. لرزان و آرام زمزمه کرد:
-‌ قبولش می‌کنم... برای مجازات... آماده‌م... .
پس از این زمزمه‌ی شکسته و لرزان مجازات آغاز شد. اولین صاعقه به کمر او برخورد و او را به هوا پرتاب کرد. صدای فریاد دردمند دخترک در تمام خانه پیچید.
سپس ضربه‌های بعدی و بعدی از راه رسیدند. هر ضربه مقداری از نیروی او را می‌ربود و زخم جدیدی به تن او اضافه می‌کرد. مجازات آسمانی دلش با شنیدن صدای جیغ‌های دخترک گناهکار به رحم نمی‌آمد.
پسر که تازه خریدش تمام شده بود، درب خانه را گشود. با تابش شدید نور به درون چشمان سیاهش، یک دستش را محکم روی چشم‌هایش گذاشت. پس از چند ثانیه به آرامی چشمانش را گشود و به سوی منبع نور حرکت کرد.
با دیدن دخترکی که با صاعقه مجازات می‌شود، از وحشت چشم‌هایش گشاد شد و به جلو دوید.
-‌ نـــه!
***
34 سال قبل - قلمروی شیاطین

صدای غرش‌های آسمان، قلب ترسان کودکانی که در کوچه‌ها بازی می‌کردند را به تپش می‌انداخت. هر کدام به سویی پناه می‌گرفتند تا اگر یک موقع پس از صداهای وحشتناک، هیولایی سقف سرخ آسمان را درید و برای حمله به روی زمین آمد، جای آن‌ها امن باشد.
دخترکی که به همراه دوستش درون جاده‌ی قدیمی و مخروبه قدم برمی‌داشت، به دوستش گفت:
-‌ طوری از یه رعدوبرق ساده می‌ترسن، انگار که بعد از باختن جنگ به الهه‌ها بدتر از این‌ها عادی نیست!
کاترین خنده‌ای کرد و ضربه‌ای به شانه‌ی دوستش رجینا زد.
-‌ تو هم جوری حرف می‌زنی، انگار دست‌کم سیصدسالته و اون روزها رو دیدی.
رجینا موهای سیاهش را پشت گوشش هدایت کرد. چهره‌ی مغروری به خود گرفت و پاسخ داد:
-‌ خب معلومه! خودم نبودم؛ ولی مادربزرگم که بوده. اون میگه که اون‌موقع‌ها پادشاه خیلی عادلی داشتن که حتی سعی کرده بود با انسان‌ها توی صلح باشه.
کاترین سرش را تکان داد. نمی‌خواست دوستش را ناراحت کند؛ اما این سخنان قابل‌باور نبودند.
-‌ بی‌خیال! چیزی که جلوی چشمته رو ببین. مردم توی رفاهن؟ نه!
-‌ نخیر! پادشاه الانمون از نسل اژدهایان نیست و از قبیله‌ی ماره؛ خب معلومه با رسیدنش به قدرت، این اتفاق‌ها می‌افته.
سپس دست‌هایش را با ذوق به یکدیگر کوبید.
-‌ تازه! شنیدم پادشاه قبلی هم توی قبیله‌ی سایه به دنیا اومده‌بوده؛ این یعنی اژدهای قبلی با من هم‌قبیله‌ای‌بوده.
کاترین سرش را تکان داد و دیگر چیزی نگفت. آخر مگر ممکن‌بود؟ یک اژدها در خاندانی پایین رتبه به دنیا بیاید؟ عجب طنزی! مانند این می‌ماند که برادر کوچکش به عنوان پادشاه بعدی پا به دنیا بگذارد. با این فکر خنده‌اش گرفت.
رجینا نگاه مشکوکی به کاترین انداخت. دست به سی*ن*ه زد و با اخم گفت:
-‌ هی! من واقعیت رو گفتم.
کاترین با زور خنده‌اش را فرو فرستاد.
-‌ به تو نخندیدم.
رجینا خواست پاسخی دهد که با دیدن گروهی از سربازهای حکومت، دهانش را بست و کاترین را کناری کشید. قلب هر دو محکم می‌کوبید.
از پشت دیوار کاهگلی به سربازان نگاه می‌کردند که زن و بچه‌های زیادی را دستگیر کرده‌بودند و دنبال خود می‌کشیدند.
-‌ اون‌ها چرا دستگیر شدن؟
رجینا کمی فکر کرد. یادش افتاد مادربزرگش در مورد این اتفاق نیز به او هشدار داده‌بود. به سوی کاترین برگشت و به چشمان آسمانی‌رنگش نگاه کرد.
-‌ کاترین! باید سریع فرار کنی.
-‌ چی؟ چرا؟
با نگرانی به صورت متعجب کاترین نگاه می‌کرد.
-‌ شنیدم که... هر پنجاه‌سال، توی چنین روزی تموم خانواده‌هایی که بچه‌دار شدن رو به قصر میبرن تا... تا شاید بتونن اثری از اژدهای بعدی پیدا کنن.
-‌ چی؟ اگه پیدا نکنن چی؟
-‌ همه‌ی خانواده‌ها... می‌میرن.


۱. دیالوگ به این دلیل ادبیه که مجازات صاعقه انسان نیست و مثل انسان‌ها حرف نمی‌زنه.
 
موضوع نویسنده
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
5
12
مدال‌ها
2
کاترین شوکه‌شده به رجینا نگاه کرد. این خیلی بی‌رحمانه بود، اما با تمام این‌ها، او چرا باید فرار می‌کرد؟ ناگهان به یاد آورد. برادر کوچکش امروز به دنیا می‌آمد.
-‌ مامان!
پس از زمزمه وحشت‌زده‌اش، بدون آن که به هشدارهای رجینا توجهی کند، به سوی خانه دوید.
قبل از آن‌که درب چوبی ترک خورده‌ی خانه را باز کند هم می‌توانست صدای ناله‌های دردمند مادرش را بشنود. دستش روی درب متوقف شد.
-‌ کاش... کاش یه شیطان کامل بودم. اون‌طوری می‌تونستم یه حصار بسازم.
آهسته درب را گشود. اهمیتی به صدای جیرجیر نداد و وارد خانه شد. پدرش کارلوس، طول و عرض اتاق را با نگرانی طی می‌کرد. این قلمروی جهنمی همیشه گرم بود، اما او به طور متفاوتی احساس سوختن می‌کرد. مدام سخنان طبیب در مغزش تکرار می‌شد که می‌گفت: «این جنین قدرت زیادی برای رشد نیاز داره. ممکنه هر دو سالم نمونن.» با هر جیغ همسرش قلب خاموش او کمتر می‌کوبید و او تا مرگ می‌رفت و بازمی‌گشت.
دقایقی گذشت تا دیگر هیچ صدایی از آن اتاق خارج نشد. کاترین دستانش را روی دامن سرخش جمع کرده بود و عرق سرد از پیشانی‌اش می‌چکید. باید هرچه زودتر برادرش به دنیا می‌آمد و فرار می‌کردند. کارلوس نیز منتظر دیدن فرزندش در آغوش همسرش ایستاده‌بود.
بالأخره قابله‌ی پیر، درحالی‌که نوزاد درون آغوشش بود، از اتاق خارج شد. به کارلوس نزدیک شد و نوزاد را به آغوش کارلوس سپرد.
-‌ تبریک میگم؛ صاحب پسر شدید.
کارلوس با عشقی پدرانه فرزندش را از قابله گرفت. نگاهی به چشم‌های قابله انداخت تا تشکر کند؛ اما چشم‌های او شاد نبودند.
-‌ همسرم... خوبه؟
پیرزن سرش را پایین انداخت.
-‌ معذرت می‌خوام! هر کار کردم نشد... .
زانوان کارلوس سست شدند. قلبش برای ثانیه‌ای از تپش بازایستاد. ممکن نبود؛ نباید این اتفاق می‌افتاد. فرزندش را روی صندلی کنار کاترین گذاشت و به سرعت به سوی تخت همسرش دوید.
کنار تختش زانو زد و دستش را روی نبض او گذاشت. هیچ نبضی نبود.
-‌ لعنتی! الا... .
برای نخستین‌بار شانه‌های همیشه استوارش، خم شدند و شروع به گریه کرد.
-‌ تقصیر منه! همه‌ش تقصیر منه! باید با مرگ اون بچه موافقت می‌کردم. الای من... .
کاترین همان‌جا نشسته بود و آرام اشک می‌ریخت. نمی‌توانست وارد اتاق شود؛ زیرا که طاقت دیدن مادرش در آن حالت و شانه‌های خمیده‌ی پدرش را نداشت.
کودک بی‌خبر از همه‌جا، آرام دستش را به دست خواهرش زد. کاترین با نفرت دستش را پس کشید.
-‌ به‌خاطر توئه! تقصیر... تقصیر توئه که مامان... مرده... .
ناگهان فکری به ذهنش رسید.
-‌ اگر... اگر قراره... به‌خاطر تو... پدرم رو هم... از دست... بدم... باید... باید بمیری!
این ایده برای نوجوانی پانزده ساله زیادی خشن بود؛ اما باید از هجوم سربازهای حکومت به خانه جلوگیری می‌کرد.
نیروی کمی که داشت را در دست جمع کرد، اما پیش از آن‌که از آن استفاده کند، نیرویی قدرتمندتر او را عقب راند.
***
جاستین، مرد ظاهراً متکبری که پس از مرگ شاه شیطان بر روی تخت سلطنت نشسته و زندگی را به کام شیاطین تلخ‌تر از گذشته کرده، از جایش برخاست و به سمت دخترک خدمتکاری که در وسط سالن زانو زده قدم برداشت. تن دخترک از سرمای وجود او به لرزش افتاد.
-‌ جداً برام سؤال شده؛ با چه جرأتی تصمیم گرفتی از خزانه‌ی قصر من، دزدی کنی؟!
دخترک اگر جرأت گشودن زبانش را داشت، می‌گفت که هیچ‌گاه شجاعتش را نداشته، اما به دلیل سیر کردن شکم برادر کوچکش مجبور به این کار شده بود. می‌گفت که اگر حکومت استبدادی جاستین نبود، هیچ‌گاه تصمیم به کاری همانند دزدی نمی‌گرفت، اما نمی‌توانست بگوید؛ زیرا که حضور سرد او مانند قفلی بر روی زبانش بود.
لرزش تن و همچنین سکوت دخترک، جاستین را به گذشته می‌برد. روزهایی که خودش هم مانند این دختر فقیر بود. چشمانش را بست. باید به دخترک اجازه آزادی می‌داد؟ اما او جرمی نابخشودنی مرتکب شده بود.
هنگامی که صدای ناله و شیون‌های زنان بی‌گناهی که امروز صاحب کودک شدند از حیاط به گوشش رسید، از خاطراتش خارج شد. ممکن بود این‌بار پیدایش کند؟ نگاهی به دخترک انداخت.
-‌ امروز برای تو وقت ندارم! زودتر گمشو از اینجا!
و سپس بدون توجه دیگری به دخترک، قدم‌های محکمش را به سمت درب حیاط اصلی قصر برداشت.
دو سربازی که جلوی درب ایستاده‌بودند، درب را برای او گشودند و ورود او را به جمعیت اعلام کردند.
برای آن‌که صدای ناله و شیون نوزادهایی که تازه چند ساعت از ورودشان به این دنیا نگذشته‌بود را بشنوی، نیازی نبود خیلی نزدیک بروی.
مادرها به جای آن‌که این روز را به استراحت بپردازند، برای نجات جان فرزندشان التماس می‌کردند.
تمام این‌ها با بالا رفتن صدای شیپور که به معنای ورود جاستین بود، تمام شد. تنها صدایی که شنیده می‌شد، صدای قدم‌های محکم و استوار جاستین و برخورد کفش‌های او به زمین بود.
هوای این جهنم هیچ‌گاه سرما را ندیده بود؛ اما تن تمامی مردم بی‌گناهی که به جرم فرزندآوری در این روز شوم، دستگیر شده‌بودند می‌لرزید. صدای ناله و شیون کودکان دل هر سنگی را آب می‌کرد؛ اما جاستین متفاوت‌بود. حتی برای یک اهریمن هم چنین کاری بسیار بی‌رحمانه شمرده می‌شد، اما جاستین اهمیتی به این تصاویر نمی‌داد. لحظه‌ای چشمانش را بست و به گذشته‌ی شوم و خفت‌بارش اندیشید.
***
پسرک هفت ساله درحالی‌که نان را در آغوش گرفته‌بود، از تنها نانوایی شهر بیرون دوید. نانوا فریاد زد:
-‌ دزد! دزد! بگیریدش!
مردمی که همیشه برای کمک به نانوا حاضر بودند و حتی یک‌بار از پسر نپرسیدند چرا دست به دزدی می‌زند، به دنبالش دویدند.
شاید اگر هر فرد دیگری بود، نان را برمی‌گرداند و فرار می‌کرد، اما جاستین به این نان نیاز داشت. نان را محکم به سی*ن*ه فشرد و پا به فرار گذاشت.
 
بالا پایین