قلب، آن معبدِ دیروز که به نام عشق، محرابش را روشن نگه میداشت، امروز تنها تلی از خاکسترِ سرد است. نفرتی که در سی*ن*هام لانه کرده، نه زادهی بدخواهی ذاتیست، بلکه نگهبانِ بیداریست که بر ویرانههای ایمانِ پیشین بنا شده است.
این نفرت، ریشهاش در اعتمادیست که با بیرحمیِ تمام، به خاک ریخته شد؛ عشقی که قرار بود سقفِ امنِ جهانم باشد، خود به تازیانهای بدل گشت که بر پوستِ روحم فرود آمد. هر زمزمهی عاشقانهی دیگر، اکنون برای گوشهایم چون زنگِ خطرِ فروپاشی است. من از خودِ عشق متنفر نیستم؛ من از احتمالِ تکرارِ آن خونریزی بیزارم.
این تنفر، دستافشانِ دردی است که هرگز فرصتِ التیام نیافت. این سپرِ آهنینِ من است در برابر نفوذِ دوبارهی هر آنچه شیرین و مهلک است. من نه از عشق، که از صداقتِ دروغینش بیزارم، و این بیزاری، تنها شکلِ پیچیدهی بقا در دنیایی است که در آن، مهربانترین دستها، در نهایت، قویترین ضربه را وارد میکنند. قلبِ پاره، از عشق متنفر نمیشود؛ فقط یاد میگیرد که دیگر اجازه ندهد کسی کلیدِ درِ قفلشدهاش را به دست گیرد.
لحظه به لحظه هم بدتر میشه


واکنشها[ی پسندها]: رستاخیز و پژواک خاموشی