آن زمان که وارد شدم، دلم خالی بود.همه غریبه، همه بیصدا.
نمیدانستم قرار است میان چند نام ناآشنا، آدمهایی پیدا کنم که آرام آرام بخشی از روزهایم شوند.
خندههای کوتاه، شوخیهای کوچک، حرفهای ساده اما دلگرمکننده…
از هرکدام آموختم. از تجربهها، از صبر، از امید.
با مرور زمان، رفاقتها ریشه زد، و من بین واژههایم برایشان جا باز کردم.
حیف مثل همه چیزهای قشنگ، آن روزها هم دوام نیاوردند.
حالا ماندهام با دفتر خاطراتی پر از نوشتهها و نامهایی که دیگر آنلاین نمیشوند،
با سکوتی که مثل صدای جایخالی است، و دلتنگیای که هر بار با باز شدن صفحهها برمیگردد.
رد گرمای آن لحظهها، هنوز در دلم مانده.
انگار هنوز صدایشان میآید، در عمق سکوتِ این انجمن خالی.
کنار سفرهی رحمان نشستی،
در آن ساعت که سائل را جواب است
دعای روزه داران مستجاب است


واکنشها[ی پسندها]: رستاخیز، Delaram* و پژواک خاموشی