جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

نوشته‌های نمایه جدید

و سرانجام در آخرین ارتباطم، تمام سیم‌های احساساتم را قطع کردم… تمام خودم را برای زنده ماندن وقف کردم… حالا روبه‌روی زندگی ایستاده‌ام، اما حسی ندارم. می‌خواهم لحظه‌ای درد را بفهمم، اما حوصلهٔ آسیب زدن به خودم را هم ندارم؛ پس دست می‌کشم از بودنم، از ماندنم، از ماهیتم و هر آن‌چیز که منم!
دست می‌کشم و به جای دیگری کوچ می‌کنم… جایی که کنار پروانه‌ها بتوانم آرزو کنم، جایی که کسی باورهایم را لگد نکند، جایی که هر روز بغضم را پشت جرعه‌جرعه لبخند دفن نکنم، جایی که وطنم باشد؛ آن را آرزو نکنم… !
رشته دانشگاهیم جوریه که هم مادر راضیه هم پدر
(مهندسی پزشکی)
برو به جهنم
در زمان آقا محمد خان قاجار، شخصى از حاکم شهر خود که با صدر اعظم نسبت داشت، نزد صدر اعظم شکایت برد.
صدر اعظم دانست حق با شاکى است گفت: اشکالى ندارد، مى توانى به اصفهان بروى.
مرد گفت: اصفهان در اختیار پسر برادر شماست.
گفت : پس به شیراز برو.
او گفت : شیراز هم در اختیار خواهر زاده شماست.
گفت : پس به تبریز برو.
گفت : آنجا هم در دست نوه شماست.
صدر اعظم بلند شد و با عصبانیت فریاد زد: چه مى دانم برو به جهنم.
مرد با خونسردى گفت: متاسفانه آنجا هم مرحوم پدر شما حضور دارد.
پنج آدمخوار
پنج آدمخوار به عنوان برنامه نویس در یك شرکت خدمات کامپیوتری استخدام شدند هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس شرکت گفت: "شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و میتوانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید. بنابراین فكر کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید.
آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاری نداشته باشند .
چهار هفته بعد رئیس شرکت به آنها سر زد و گفت: "می دانم که شما خیلی سخت کارمیکنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یكی از نظافت چی های ما ناپدید شده است. کسی از شما میداند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟
" آدمخوارها اظهار بی اطلاعی کردند."
بعد از اینكه رئیس شرکت رفت ، رهبر آدمخوارها از بقیه پرسید:
"کدوم یك از شما نادونا اون نظافت چی رو خورده ؟
یكی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها گفت: "ای احمق !طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و مدیران پروژه ها را خوردیم و هیچ ک.س چیزی نفهمید وحالا تو اون آقا را خوردی و رئیس متوجه شد!
از این به بعد لطفاً افرادی را که کار میکنند نخورید...
مــــدرســـــــه
صبحی مادری برای بیدار کردن پسرش رفت.
مادر: پسرم بلند شو. وقت رفتن به مدرسه است.
پسر: اما چرا مامان؟ من نمی خوام برم مدرسه.
مادر: دو دلیل به من بگو که نمی خوای بری مدرسه.
پسر: یک که همه بچه ها از من بدشون می یاد. دو همه معلم ها از من بدشون می یاد.
مادر: اُه خدای من! این که دلیل نمی شه. زود باش تو باید بری به مدرسه.
پسر: مامان دو دلیل برام بیار که من باید برم مدرسه؟
.
.
.
مادر: یک تو الآن متأهلی . دوم اینکه تو مدیر مدرسه هستی
عزیزم گپ هماهنگی کپیست تلگرام رو چک کن
هنوز نرسیده باید برم:)
اما خب دوماه دیگه برمیگردم و چقدر خوشحالم که رمان بوک دوباره هست:)
  • غمگین
واکنش‌ها[ی پسندها]: Asteria و .AiKa.
Hilda;
Hilda;
بیا تازه چایی دم کردم
1000090187.jpg
هآنابانو
هآنابانو
فدات بشم، آقای دال‌ره زندگیمو وصل خودش کرد.
یه دوماهی باید نوشتن و عجز و ناله و خلاصه این چیزارو بریزم دور بچسبم به زندگیم.
راستی توی دورانی که رمان بوک در دسترس نبود یه رمان خلق کردم و ۱۰ پارت رو هم نوشتم. وقتی برگشتم آپلودش میکنم اینجا:)
Hilda;
Hilda;
عزیزممم
خوشبخت بشیی

افریین
مشتاقیم تا اثر شما رو تو سایت خودمون اپلود کنیم😍❤️
بالا پایین