و سرانجام در آخرین ارتباطم، تمام سیمهای احساساتم را قطع کردم… تمام خودم را برای زنده ماندن وقف کردم… حالا روبهروی زندگی ایستادهام، اما حسی ندارم. میخواهم لحظهای درد را بفهمم، اما حوصلهٔ آسیب زدن به خودم را هم ندارم؛ پس دست میکشم از بودنم، از ماندنم، از ماهیتم و هر آنچیز که منم!
دست میکشم و به جای دیگری کوچ میکنم… جایی که کنار پروانهها بتوانم آرزو کنم، جایی که کسی باورهایم را لگد نکند، جایی که هر روز بغضم را پشت جرعهجرعه لبخند دفن نکنم، جایی که وطنم باشد؛ آن را آرزو نکنم… !
دست میکشم و به جای دیگری کوچ میکنم… جایی که کنار پروانهها بتوانم آرزو کنم، جایی که کسی باورهایم را لگد نکند، جایی که هر روز بغضم را پشت جرعهجرعه لبخند دفن نکنم، جایی که وطنم باشد؛ آن را آرزو نکنم… !

موفق باشی ننه جان🫰🏻

واکنشها[ی پسندها]: Hilda;