- Dec
- 770
- 15,972
- مدالها
- 4
دلش هوای پدرش را کردهبود، به حضورش نیاز داشت. تنش از سرما میلرزید. در این فاصله چشمانش سیاهی رفت و چیزی مثل بختک به جانش افتاد. تصاویری مات و گاهی زنده مقابل دیدگانش رژه میرفت که حس بد و دهشتناکی به او القا میکرد. ناگهان بدنش تکان شدیدی خورد. قلبش با شدت میتپید. رفتهرفته ضربانش به کندی گرایید و ورود هوا به ریهاش کاهش یافت. حس میکرد نیروی نامرئیای دارد روحش را از بدن جدا میکند، نیرویی درخشنده و گرم که دردهایش را ازبین میبرد. همهچیز به سرعت برق و باد میگذشت، نورهای رنگی کنار رفت و جایش را تاریکی آزاردهندهای گرفت. آوایی از حنجرهاش خارج نمیشد. صدای آشنایی به گوشش خورد، شاید داشت رویا میدید. گرمای آغوش آرامشدهندهای او را به خلسهی شیرینی فرو برد. دوست داشت پلکهای سنگینش را بگشاید و صاحب این دستان بزرگ را ببیند. دوباره همان تکان شدید، ولی این دفعه با جیغ خفیفی همراه بود که باعث گشت از خواب بپرد. نفسنفس میزد. زیر سنگینی نگاه درشتشدهی اشخاص بیگانهای که در اتاق بودند، منگ و گیج به دور و اطرافش خیره شد. دیگر در آن سلول سرد و نفرینی نبود، چند ردیف تخت دوطرفش قرار داشت و چندین مریض هم رویش دراز کشیدهبودند. صدای رفتوآمد و پرستاری که پشت بلندگو صحبت میکرد، از بین دیوارهای عاجی اتاق که فضای زمستانی را به آدم منتقل میکرد میگذشت. دخترک ریزهمیزهای که میخورد همسنوسال خودش باشد، به کنار تختش آمد و سرمش را چک کرد. از لباس فرمش پی به شغلش برد. سوالات زیادی در ذهنش پرسه میزد. چطور توانست از آن ساختمان نجات پیدا کند؟ آن موقع فکر میکرد کسی به دادش نمیرسد و قطعاً مرگ نصیبش میگردد. با باز شدن درب سفید روبهرویش، رشتهی خیالاتش بریده شد. از دیدن مادرش چشمانش از کاسه بیرون زد. با شلوار پاچهگشاد طوسی که رویش دمدستیترین مانتویش را پوشیدهبود، هیچ سنخیتی با آن مادری که میشناخت نداشت. تار موهای بلوندش، آشفته و باز از زیر شال ضخیمش بیرون زده بود. تا خواست حضورش را هضم کند، صورتش مورد آماج بوسههای تند و سریعش شد.
- تو که من رو نصفهجون کردی دختر! مرخص که شدی توی خونه حبست میکنم. میدونی چی کشیدم؟
شوکه از کلماتی که با حرص و بغض ادا میکرد، واکنشی برای دفاع نمییافت. زبان سنگینش را به زور تکان داد.
- ما... مامان؟
همان لحظه لحن خوش مردانهای به گوشش خورد که انتظارش را نداشت.
- سودابهجان، این دختر رو به ما هم قرض بده. دیدیش که، سر و مر و گندهست.
وقتی قامت برومندش را در آن لباس نظامی دید، چشمانش خودکار شروع به باریدن گرفت. دست آزادش را بالا آورد. نزدیک که آمد، لبهایش که روی پیشانیاش نشست، ذوقزده تهریشش را لمس کرد. هنوز فکر میکرد دارد خواب میبیند.
- کی اومدی بابایی؟
در آنسو، مادر با غضب دَستمالکاغذی بینوایی که چروک شدهبود را زیر چشمان سیاهشدهاش کشید و اخم به ابرو آورد.
- من هم که برگ چغندرم! جونبهجونت کنن بابایی هستی.
ناخودآگاه خندهاش گرفت که با دردی که در گردنش پیچید لبانش جمع شد و صورتش توی هم رفت. پدر، در حالی که سر باندپیچیاش را نوازش میکرد، نگاه عاشقانهای به مادر انداخت و اخم شیرینی کرد.
- این چه حرفیه عزیزم؟ شما تاج سر مایی!
مادر پشت چشمی نازک کرد، روی صندلی کناری نشست و پا روی پا انداخت.
- من رو سیاه نکن اردلانخان!
بعد به طرف او چرخید و تفتیشوار سینجیمش کرد:
- واسه چی باز توی اون خرابشده رفتهبودی؟ چقدر بهت گفتم دست از این کار بردار، یه گوشت در بود و یه گوشت دروازه!
در این دقایق، سرزنش و غرهایش چقدر شیرین به نظر میرسید؛ حس زندگی میداد، حس امنیت. حق داشت هر چقدر دعوایش میکرد، بیاحتیاطی کردهبود. نگاهش را بین عزیزانش گرداند.
- من رو ببخشین، میدونم نگرانتون کردم. حالا چطور پیدام کردین؟
پدر مچ دستش را فشرد.
- دوساعت پیش یه آقا از گوشیت بهمون زنگ زد و گفت دخترتون رو بیمارستان آوردم؛ خودش رو معرفی نکرد.
آهی کشید و پلک روی هم فشرد. سرش هنوز هم سنگین بود و زقزق میکرد. مادر همواره ملامتش میکرد و مدام سوال میپرسید که چه اتفاقی در آن محله برایش افتاده؟ پدر اما با مسالمت و صبوری همیشگیاش، میانه را میگرفت.
- الان وقت این حرفها نیست سودابه، باشه یهوقت دیگه؛ بهتره دختر قشنگمون استراحت کنه.
- تو که من رو نصفهجون کردی دختر! مرخص که شدی توی خونه حبست میکنم. میدونی چی کشیدم؟
شوکه از کلماتی که با حرص و بغض ادا میکرد، واکنشی برای دفاع نمییافت. زبان سنگینش را به زور تکان داد.
- ما... مامان؟
همان لحظه لحن خوش مردانهای به گوشش خورد که انتظارش را نداشت.
- سودابهجان، این دختر رو به ما هم قرض بده. دیدیش که، سر و مر و گندهست.
وقتی قامت برومندش را در آن لباس نظامی دید، چشمانش خودکار شروع به باریدن گرفت. دست آزادش را بالا آورد. نزدیک که آمد، لبهایش که روی پیشانیاش نشست، ذوقزده تهریشش را لمس کرد. هنوز فکر میکرد دارد خواب میبیند.
- کی اومدی بابایی؟
در آنسو، مادر با غضب دَستمالکاغذی بینوایی که چروک شدهبود را زیر چشمان سیاهشدهاش کشید و اخم به ابرو آورد.
- من هم که برگ چغندرم! جونبهجونت کنن بابایی هستی.
ناخودآگاه خندهاش گرفت که با دردی که در گردنش پیچید لبانش جمع شد و صورتش توی هم رفت. پدر، در حالی که سر باندپیچیاش را نوازش میکرد، نگاه عاشقانهای به مادر انداخت و اخم شیرینی کرد.
- این چه حرفیه عزیزم؟ شما تاج سر مایی!
مادر پشت چشمی نازک کرد، روی صندلی کناری نشست و پا روی پا انداخت.
- من رو سیاه نکن اردلانخان!
بعد به طرف او چرخید و تفتیشوار سینجیمش کرد:
- واسه چی باز توی اون خرابشده رفتهبودی؟ چقدر بهت گفتم دست از این کار بردار، یه گوشت در بود و یه گوشت دروازه!
در این دقایق، سرزنش و غرهایش چقدر شیرین به نظر میرسید؛ حس زندگی میداد، حس امنیت. حق داشت هر چقدر دعوایش میکرد، بیاحتیاطی کردهبود. نگاهش را بین عزیزانش گرداند.
- من رو ببخشین، میدونم نگرانتون کردم. حالا چطور پیدام کردین؟
پدر مچ دستش را فشرد.
- دوساعت پیش یه آقا از گوشیت بهمون زنگ زد و گفت دخترتون رو بیمارستان آوردم؛ خودش رو معرفی نکرد.
آهی کشید و پلک روی هم فشرد. سرش هنوز هم سنگین بود و زقزق میکرد. مادر همواره ملامتش میکرد و مدام سوال میپرسید که چه اتفاقی در آن محله برایش افتاده؟ پدر اما با مسالمت و صبوری همیشگیاش، میانه را میگرفت.
- الان وقت این حرفها نیست سودابه، باشه یهوقت دیگه؛ بهتره دختر قشنگمون استراحت کنه.
آخرین ویرایش: