- Feb
- 3,616
- 17,024
- مدالها
- 10
وقتی دستت از حصار دستم گریخت، گویی آسمان بر شانههایم شکست و زمین، پناهش را از من دریغ کرد.
چشمانت، دو مهفشانِ سرگردان بودند؛ هر نگاهت وعدهی بودن میداد، اما در همان لحظه، خبر رفتن را نیز مینوشت. لبانت هنوز بر لبم طعم داشت، طعمی میان شیرینیِ وصال و تلخیِ فراق؛ انگار جهان در آن یک دم جمع شده بود تا دوباره نابود شود.
صدایت، از دور، همچون آوازِ تبعید در گوشم میپیچید؛ آهنگی که نه میشد گریخت و نه میشد در آغوش گرفت و من، در این میانه، میان داشتن و نداشتن، چون آذرخشی در شیشه ماندهام؛ درخشان، اما محکوم به شکستگی.
چشمانت، دو مهفشانِ سرگردان بودند؛ هر نگاهت وعدهی بودن میداد، اما در همان لحظه، خبر رفتن را نیز مینوشت. لبانت هنوز بر لبم طعم داشت، طعمی میان شیرینیِ وصال و تلخیِ فراق؛ انگار جهان در آن یک دم جمع شده بود تا دوباره نابود شود.
صدایت، از دور، همچون آوازِ تبعید در گوشم میپیچید؛ آهنگی که نه میشد گریخت و نه میشد در آغوش گرفت و من، در این میانه، میان داشتن و نداشتن، چون آذرخشی در شیشه ماندهام؛ درخشان، اما محکوم به شکستگی.