جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

دلنوشته [پاندول] اثر •ریحانه کاربر انجمن رمان بوک•

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته دل نوشته های کاربران توسط پژواک خاموشی با نام [پاندول] اثر •ریحانه کاربر انجمن رمان بوک• ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 1,143 بازدید, 29 پاسخ و 17 بار واکنش داشته است
نام دسته دل نوشته های کاربران
نام موضوع [پاندول] اثر •ریحانه کاربر انجمن رمان بوک•
نویسنده موضوع پژواک خاموشی
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط -pariya-
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
موضوع نویسنده
ناظر ادبیات
ناظر ادبیات
کاربر ممتاز
Jul
1,042
11,333
مدال‌ها
2
هر کسی درون اتاقمان می‌رود، جای خالی‌مان را می‌بینند. کاش می‌شد بدانم از فردا؛ عکس لبخند کی کنارت درون این قاب است ؟ کی درون آینه‌ات موهایش را می‌بافد، کی بر روی تخت من و تو می‌خوابد ؟ همه چیزمان داخل پنجره پیداست، بین‌ما هیچ پرده پوشی نیست ! به کسایی که ما را می‌بینند بگو، این منظره فروشی نیست. کاش می‌شد بدانم از فردا عکس لبخند کی کنارت درون این قاب است ؟
 
موضوع نویسنده
ناظر ادبیات
ناظر ادبیات
کاربر ممتاز
Jul
1,042
11,333
مدال‌ها
2
من برای بندبند این خانه، برای هر چی که در آن است جنگیدم. شب به شب دور این خانه ‌می‌گشتم. کعبه را در این اتاق می‌دیدم، چرا دهنت را باز و بسته می‌کنی؟ چه می‌گویی؟ حتماً داری با خودت حرف می‌زنی. مگر خود درگیری داری؟ ما یک تاریخ کنار هم بودیم؛ من عتیقه هستم آهای عتیقه فروش، بیا و مرا کنار خودت داشته باش.
 
موضوع نویسنده
ناظر ادبیات
ناظر ادبیات
کاربر ممتاز
Jul
1,042
11,333
مدال‌ها
2
قیمتِ من هنوز دستت نیست؛ بگو، من را چند می‌فروشی؟ من را ارزان به هر کسی نفروش؛ بگذار همه‌ی وجودم برای تو باشد. برای زود بودن، چه‌قدر دیر هستم! با غمِ چشم‌هایت می‌میرم. وقتِ رفتنت، عزیزم، گریه‌هایم را پس‌ می‌گیرم. یک نفر در چشم‌هایت حبس شده؛ تا ابد، در گوشه‌ی زندان دلت، یک نفر عاشق می‌شود. نگران نباش صدای‌باران جوابت را خواهد داد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
ناظر ادبیات
ناظر ادبیات
کاربر ممتاز
Jul
1,042
11,333
مدال‌ها
2
چطور شب‌های دلواپسی‌ را بدون تو طاقت بیاورم! تو را که ندیدم؛ روی‌ دیوارهای خانه، بی تو و عطرت سوختم و تب کردم. عزیزم، چیزی از من باقی نمی‌ماند؛ تا ابد، عزیزِ دلم، درون چشم‌هایت عشق حبس است.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
ناظر ادبیات
ناظر ادبیات
کاربر ممتاز
Jul
1,042
11,333
مدال‌ها
2
به قول فروغ، آغاز دوست داشتنی است، اگر چه پایان راه ناپیدا‌ است. من به پایان دیگر نمی‌اندیشم؛ همین دوست داشتن زیباست. از این بهتر نمی‌شود که تو به فكرِ من باشی. تو هم انگار قرار است دیگر تنها شوی. نمی‌دانم چرا بد شد، چرا از خوبی‌هایم رد شد و گذشت. شاید باز هم به خانه بیاید تا بگوید بی من دوام نمی‌آورد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
ناظر ادبیات
ناظر ادبیات
کاربر ممتاز
Jul
1,042
11,333
مدال‌ها
2
ببار، باران! من اینجا گیج و داغون هستم. ببار، باران! كه بی‌عشقش نمی‌توانم دوام بیاورم، نمی‌دانم چرا بد شد... . یادم می‌آید تو برایم قصه می‌خواندی تا او را فراموش کنم. تو ببار، باران! تو با آوازت من را یادِ چشم‌هایش بینداز. گفتم عاشقت می‌مانم؛ رفتن را بهانه کرد، قسمش دادم به جانم، ولی گفت: می‌روی، ولی زود بر می‌گردی.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
ناظر ادبیات
ناظر ادبیات
کاربر ممتاز
Jul
1,042
11,333
مدال‌ها
2
یک روزی آمدی و گفتی با تو همیشه می‌مانم؛ یک روز هم تنهام گذاشتی و رفتی. یک دو سالی است که نیستی. فکر نکن که یادگاری‌ات همین عکس درون قاب است؛ یادِ تو برایم عزیز است، درحالی که هر نفست برایم خاطره ساز شده. از همان روز که رفتی، دلِ من دیوانه شده است؛ دیگر بس کن، کم آوردم. کاش می‌شد برگردی خانه. باز در چهره‌ی خاموشِ خیالم، خنده بزنی و چشمِ گناه آموزت، مرا به اوج بکشد. من و غربت دل، حسرتِ بوسه‌ی تو؛ فقط تنها ماندیم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
ناظر ادبیات
ناظر ادبیات
کاربر ممتاز
Jul
1,042
11,333
مدال‌ها
2
باز من و یک مشت هوس ماندم. باز من و یک مشت امید ماندم؛ یاد آن پرتوی سوزنده‌ی عشق که از چشم تو به دل من تابید. باز در خلوت من دستِ خیال و صورتِ شاد تو را‌‌ نقش کرد. بر لب‌هایت هوس‌های مستی ریختند. در نگاهت عطشِ طوفان بود. یاد آن شب که تو را دیدم و گفت: دل من با دل تو افسانه عشق است. چشم من در آن چشم سیاهت، نگاهی تشنه و دیوانه را دید. یاد آن بوسه که هنگامِ وداع بر لبم شعله‌ی حسرت انداخت.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
ناظر ادبیات
ناظر ادبیات
کاربر ممتاز
Jul
1,042
11,333
مدال‌ها
2
یاد آن خنده‌ی بی‌رنگ و خاموش که سر تا پای وجودم را سوزاند. رفتی و در دلِ من جایِ عشق نامیدی و درد ماند. نمی‌دانی که درونم زمانی که هستی همانند ستاره‌ها می‌درخشد. اگر نباشی؛ بدونِ تو روزی دو، سه بار می‌میرم و زنده می‌شوم. وجود و آغوشِ گرمِ تو است که به من حس و امید می‌دهد؛ زندگی را می‌بخشد. پس چرا دوباره به من نگاه نمی‌کنی؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
ناظر ادبیات
ناظر ادبیات
کاربر ممتاز
Jul
1,042
11,333
مدال‌ها
2
ستاره چشم‌هایش را بسته. حتی ساعت بدونِ تو خوابيده. حال من خیلی خراب است. بی تو مات درون خیالم می‌شوم. باز با تو در کوچه و خیابان پا به پایت می‌دوم. من با تو، روی گلبرگ‌های خانه دنبالِ ردِ نگاهت هستم. من با تو می‌مانم. بی تو دنیا بدترین و وارونه‌‌‌ترین است. دیگر هیچ چیزی به دل من نمی‌نشیند؛ وقتی چشم‌هایم رنگِ چشم‌هایت را می‌بیند. زیر نور ماه می‌نشینم و عکس چشم‌هایت را می‌بینم. حالِ من تا تو بیایی باز هم همین است.
 
آخرین ویرایش:
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
بالا پایین