جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [کوراب وهم] اثر «فوژان وارسته کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط فوژان وارسته با نام [کوراب وهم] اثر «فوژان وارسته کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 8,633 بازدید, 128 پاسخ و 39 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [کوراب وهم] اثر «فوژان وارسته کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع فوژان وارسته
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط فوژان وارسته
موضوع نویسنده
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
133
1,473
مدال‌ها
2

او فقط می‌خواست زندگی را ادامه دهد، آن هم در همین دنیا! می‌خواست در این خوشبختی سهیم باشد، خوشبختی‌ای که برای تک‌تکِ واژه‌هایش خون داد و خون گرفت و با خونِ دل در تشتی‌ سبک آن را به دولت، همان جنگ‌افروزِ نافذ، پیش‌کش کرد تا در عرصه‌یِ بین‌المللی سربلند حاضر شود و این رزمنده‌یِ پست و خوارمایه را هم اگر قابل بداند در این سربلندی سهیم کند، نه فقط در تقدیرها و مرگ‌ها! از التهاب‌ِ حرف‌هایش به چنین درکِ تلخی رسیدم. دیگر نه ترسی بود، نه وحشتی و نه فکر ابتذالی بود که در ذهن و جان ما، آینده‌اش را مته‌به‌خشخاش بگذارد. دستم را برای یک همدردی بزرگ و قوی با تمام دردهایی که کشیده‌بود، بر روی زانویش گذاردم و در برق چشم‌هایش لبخندی زدم. از احساساتش فاصله گرفتم و با این پرسش، کمی‌ هم به خود و حال‌وهوایم توجه کردم:

- جانک، آلدن کجاست؟ چرا اون باهات نیومد؟

با هر دو دست‌هایش، دستم را فشرد و با خرسندی از حسِ امنیتی که در او شوراندم، گفت:

- چرا باید بیاد؟ اون الان به آرزویی که می‌خواست رسیده!

از جایش بلند شد و اتاق را پیمود تا به النا برسد، بعد با شور و شوق ممتازی که به آلدن افتخار می‌کرد، ادامه داد:

- اون یکی از فرمانده‌های گروهِ مقاومت شده و به کراکوف اعزامش کردن!

خودش را در این رویای به‌‌دست آمد‌ه‌ی آلدن سهیم کرد و با شوق دیگری افزود:

- تازه من هم همراهش رفتم ولی، ولی طاقت نیاوردم!

همین‌طور که گام بر می‌داشت، پشت به من انگشتِ اشاره‌اش را به عنوانِ وای به‌ حالت از این همه شجاعتِ آلدن در هوا تکان داد و این‌گونه او را در نزد من، معتبر و با اعتبار ساخت:

- روراست بهت بگم، روحیه‌ی آلدن برای کشتن درست‌ شده! می‌تونه تحمل کنه و اتفاقات رو توی خودش بریزه، اما من تا خون می‌بینم دیگه روحی توی بدنم نمی‌مونه‌! دیدن مرگِ هم‌سنگرهام یا کسانی که باهاشون می‌خوردم، می‌خوابیدم و می‌خندیدم برام سخته!

با رسیدن به النا او را در آغوش گرفت و با گفتن این جمله، دیگر حرفی نزد:

- بهار زندگی من!

حرکت‌های عاشقانه‌ی آن‌ها، نگاهِ مرا بر روی زمین انداخت و با همان حالتِ اِغمایی که لحظه‌ای زندگی را از من دزدید، در افکاری که اختیارشان را به غم داده‌بودند، غوطه‌ور شدم و از این‌که آلدنِ ساده‌مرد با او نیامده‌بود، مغزم تب‌دار شد. النا گرچه خیالش از آمدن جانک آسوده بود و میل به فکری برای فرداها نداشت، اما همچنان ترس لورفتنش، فکرش را مختل می‌کرد و من هم از این‌که جانک این‌چنین در میانِ آن ناراحتی‌های پنهانِ قلبمان، مسکنِ حال مرا خیلی آراسته، بدون زور و مقاومتی به درون دهانم ریخت تا دیگر سؤالی از او نپرسم، هیچ گِله‌ای نداشتم. خوشبختانه و در خوش‌شانسی مطلقی، بسیار خوشحال شدم از این‌که آلدن، این مردِ جنگیِ من به آرزوی دیرینه‌اش که برای آن حتی تا قبل از شروع این جنگ دست‌وپا می‌زد، رسیده‌‌‌‌است. آرزو را کامیاب‌شدن در جنگ، خودش یک کارزار عجیب دیگری بود. می‌توانست در موقعیت بهتری برآورده شود. در هر حال چه فرقی می‌کرد؟! من باید خوشحال می‌شدم که شدم. بنابراین زمانش چندان برایم مهم نبود. پیش‌ از آن‌که عقربه‌ی ساعت به دوازده ظهر برسد و اعضای خانواده برایمان قیامت به‌پا کنند، از او خداحافظی کردیم و از همان مسیری که آمدیم، با عجله به‌سمت خانه روانه شدیم تا دل‌نگران، بوگنا را به سراغمان در کنار الماس نفرستند. آخر به خیالِ خامشان، باز هم هر دویمان مثل هر روز سفره‌ی دلمان را در کنار الماسِ آبی پهن کرده‌ایم، پس حتماًوحتماً امروز هم به آن‌جا رفته‌ایم! همین که از النا جدا شدم و به خانه رسیدم، چند ثانیه بیشتر طول نکشید که بعد از این خوشحالی‌ِ حقیقی‌ام، احساسم دو پهلوترین احساس‌های آن روز شد! چیزی درونم را می‌خورد و آن فاصله بود! تا چیزی را از دست ندهی، چیز دیگری را به دست نمی‌آوری و آن چیز اول هم در مقابل آرزویِ قلبی آلدن، من بودم! احساس بی‌گناهم به‌خوبی می‌دانست که شاید روزی برای همیشه باید بی‌احساس شود! از این رو برای جلوگیری از رخداد چنین روزی باید راهبند همرزم‌ها ‌می‌شد تا مرا بی‌خود، یعنی بی‌احساس نکند. سه‌روز از آمدن جانک گذشت. ساعت پنج صبح بود و این احساس هنوز هم در رخت‌های تنم جولان می‌داد و ساطورش را به گوشت‌هایم می‌کوبید. آنقدر به فکر آلدن بودم که این سه‌شب خواب به چشم‌هایم نیامده‌بود و گردی چشم‌هایم به سیاهی شب مانند شده‌بودند. می‌خواستم از آن و این کلافگی کوفتی، همه‌ی خودم را به زیر نوازش خشنِ ناخن‌های سوار بر چنگ‌هایم بَبرم که با همان حلقه‌ی سیاه دور چشم‌هایم، این بی‌خوابیِ تا کله‌یِ سحر را به جان خریدم و به دیدن النا دویدم؛ طوری که از بعدش خبر نداشتم!

 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
133
1,473
مدال‌ها
2

در راه که می‌دویدم، خونم از گرمای اولِ صبح مثل چشمه‌هایِ آب‌ِ گرم به‌جوش آمده‌بود، انگار همان پرنده‌‌ی سست‌اراده‌ای هستم که خود را به تازگی از قفس نجات داده‌‌‌‌ام و با بی‌عقلی و زبان‌ِ بسته‌ام، برای فرار هی خود را به شیشه می‌کوبم و بر زمین می‌اُفتم و راه آزادی را که فقط به اندازه‌ی یک کفِ دست با چشم‌هایم فاصله داشت را نمی‌دیدم. از روی خستگی و درماندگی، مرتب دلم شور می‌زد که مبادا بی‌اراده شوم و از تصمیمم بازگردم. از این رو تصمیمم را مثل یک دستمالِ خیس از عرق، محکم به سرم بستم تا از روی ترس به راه نیفتند و مرا در جایم نگه‌ دارد و به عقب برگرداند. برای خودم و این عشقی که داشت همه‌یِ نفسم را می‌گرفت، حُرمتِ زیادی قائل بودم. در حماقتی بچگانه خودم را به سیم‌ آخر زدم و دویدنم را تند‌تر کردم. سبک‌بال عین یک تیشه که به کوه می‌زد تا تونلی باز کند، هوایِ داغ را می‌دریدم تا این‌که بی‌نام‌ونشان و مثلِ یک گدای بی‌خانمان در ایوانِ پشتِ خانه‌ی پدری النا حاضر شدم. ناآرامی نیز بال‌هایش را به پهنای بال‌های شاهین، بر فراز زمین باز کرد و در یک‌آن با شیرجه‌ای زیبا و دخترکش، آن‌ها را به پهلویش داد و شدیدتر از قبل در جسم مُرده‌ام فرود آمد. چون می‌دانستم که در کار خير حاجت به هيچ استخاره‌ای نيست، گام‌‌هایم که خیلی مشتاق به این دیدار بودند را در ر‌وبه‌رویِ دومین در اتاقِ النا ثابت کردم و با مشتم به آن کوبیدم. النا که در خوابِ ناز بود و با خاطرجمعیِ غیرموثقی، رویای اشراف‌زادگان را می‌دید، سراسیمه از خواب جست و در را باز کرد. نفس‌نفس‌زنان از روی اضطرابی که بر روی زبانم می‌لغزید از او درخواست کردم که:

- النا کمکم کن، توروبه‌خدا کمکم کن!

از همین حرفم، قطارِ وحشت‌ هم در درونِ النای بیچاره به راه افتاد و با تمامِ قدرت از رویِ جانش رد شد. پاهایش نیز طوری سست گشتند که گویا فرشته‌ی مرگ بر آن‌ها اَره‌ّی خونینِ مرگ را می‌کِشد. با آهی که از نهادش بر نمی‌خواست، از روی ترس لب به‌هم زد و پرسید:

- چی شده؟! خدایِ من جانک؟! اتفاقی براش افتاده؟!

سریع او را به داخلِ اتاق هل دادم و با بستن در گفتم:

- نه، نه اتفاقی واسه‌ی جانک نیفتاده، آروم بگیر!

با همان ترسِ عمیقش که هرلحظه ممکن بود ناودان‌های چشم‌هایش ترک بردارند و سیلاب عزا به راه اندازند، پرسید:

- پس چی شده؟!

 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
133
1,473
مدال‌ها
2

با آشوبی که در دلم پایکوبی می‌کرد و چون صوفیان به دور آتش قلبم می‌رقصید به او پاسخ دادم:

- من می‌خوام برم!

هاج‌و‌واج به دهانم نگریست و گفت:

- بری؟! کجا بری؟!

پریشان‌تر از هر اندوهی که بر سرم آمده‌بود و مرا در غضبی‌الهی از بهشتِ خود رانده‌بود، گفتم:

- کراکوف، برای دیدن آلدن!

چشم‌های درشتش که لهیب‌ِ جهنم را قسمت روحم می‌کردند، از فرط تعجب درشت‌تر از اصل طبیعیشان شدند. همان تعجب را هم به کام کلماتش داد و گفت:

- تو دیوونه شدی؟! می‌دونی اونجا چه خبره؟!

التماسِ غم‌‌زده‌ای را به بغضِ گلویم دادم و از روی همان حسرتی که غمم را هم به چهره‌ی اطرافیانم می‌داد، گفتم:

- النا خواهش می‌کنم، حالا که جانک جاش رو بهم گفته، باید برم! تو فقط کمکم کن!

در همان سکوتش که انگیزه‌‌ی مرا برای حرف‌ها و تصمیمم بالا می‌برد، ادامه دادم:

- تا شب یواشکی چند دست از لباس‌هام رو واست میارم، بزارشون توی ساک و فردا صبح بیا دم مغازه‌ی آهن‌فروشی!

دست‌هایش را در خواهشی شریف فشردم و در خیرگی نگاهش، خواهش دیگری که شرمم می‌آمد آن را بر زبانم بیاورم، گفتم:

- اگه ممکنه اون پول‌هایی رو هم که از فروش کیک‌ها جمع کردیم، اون‌ها رو هم بیار، آخه یه وقت لازمم میشه؛ معذرت می‌خوام!

یک‌دفعه رگ غیرتش باد کرد و سکوتش را شکست. آنگاه از روی عصبانیت دستم را کنار زد و با چهره‌ی عبوسش مرا خطاب داد که:

- آخه این چه حرفیه؟! اون پول‌ها مال هر دوتامونه، ولی بدون من اجازه نمیدم بری تا خودت رو بکشتن بدی!

در ادامه‌ی بحث‌هایمان باز هم مخالفت کرد، اما عقل از دست‌رفته‌ام پذیرای هیچ کدامشان نبود. نمی‌دانم که چه شد؟! در آخر دلش به رحم آمد تا مرا یاری کند. شاید گمان می‌کرد این نیز بخشی از دوستی پر ارزشمان است‌. آن روزها احساسِ دلتنگی‌ام چنان مرا حقیر کرده‌بود که بعد از چهارروز از آمدنِ جانک و پنهان از او و همه‌ی عزیزانم، تصمیم گرفتم به کراکوف بیایم، برای دیدن آلدنم! سرانجام همین‌طور خودسر، وعده‌ی خداحافظی گرفتن از النا، تنها کسی که از تمام رازهای من باخبر بود را در کنار مغازه‌ی آهن‌فروشی گذاردم و این چنین پایم به کراکوف باز شد.

 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
133
1,473
مدال‌ها
2

فصل نهم به وقت کراکوف: سال ۱۹۴۱

در و قفلش با شدتی که لازم نبود، باز شدند و صدایشان یک دردِ بدلگامی را در سوگِ چشم‌های بسته‌ و بی‌پناهم، دواند. از هول و فکرِ شرشر خونِ گردنم که بر لبه‌یِ تیغِ قاپندگانم، استرسم را آزاد می‌کرد، با وحشت و ترس از خواب پریدم. در زیر آن سایه‌یِ ترسی که بر جانم بانگ‌ِ درازگوشانِ بارکش و شلاق‌خورده را می‌دمید، دیدم که در کج‌راهی نگاهم عقربه‌یِ ساعتِ دیوارِ اتاق، بر روی دو تمام جا گرفته‌‌است. در این زمانِ سیاه و جریحه‌دار، زالیپی در خوابم خوش‌رقصی کرده‌بود؟! یا جغرافیای ذهنم، همانی که هم اکنون همه‌ی ک.س‌وکارم بود، یاد و خاطره‌ای گذرا از ردِ پای فرار جانک را برایم نقاشی کرد، هنوز پرسشِ ذهن گیج‌ و سرگردانم بود! مرد آخر از همان سه مرد با ورودی کامل و شمرده، به سمتِ آن میز چهارگوشه رفت و ساک‌دستی و آن کفش‌هایم را که در هنگامِ به عقب کشاندنم توسط دو مرد اول از پایم در آمده‌بودند را همان‌طور خاک‌وخلی روی میز گذاشت. بعد بی‌حاشیه حرف‌هایی زد تا مأموریتش را کامل کند. متأسفانه این حرف‌ها را با خطِ ترحیم، هر جوری که دلش می‌خواست، برایم نوشت و این‌چنین خیلی بی‌رحم مرا از سر خودش، رشته‌رشته سوا گرداند. قد بلندش در هلال ماه درون پنجره حل شد و با خوش‌خدمتی در چشم‌های بی‌گناه و مظلومم خیره‌ شد و با غروری متکبرانه آن‌ها را به‌ آهستگی نسیمِ صبح بهاری در پیچش حلقه‌‌ی گوش‌هایم این‌گونه آزاد کرد:

- می‌دونم راستش رو گفتی! اما بهتره برگردی به همون جایی که ازش اومدی!

نگاه معصومانه‌ام را بر روی او صاف کردم و در حیرتی که عضلاتِ صورتم را در هراس‌هایم تفت می‌داد، سؤال کردم که:

- منظورتون چیه؟! داری میگی که آلدن رو می‌شناسی؟!

پاهایش را در کنار هم جفت کرد و دست‌هایش را درون جیب‌های شلوارش گذاشت و خیلی جدی این شک بی‌مورد و الکی را از روی دوش خود برداشت و قدم‌هایش را برای ترک اتاق، چه عرض کنم؟! برای ترک جان من که این‌چنین‌ آن را ملتهب کرده‌بود، برداشت و جواب سربسته‌ای را داد:

-بلند شو و از اینجا برو!

به‌ یک‌بارگی از جایم برخاستم و شیر شجاعتم برای غسلِ جوارح پاک‌تر از گلم، در میان تمام سرگشتگی‌های دلم، جوخه‌ی ترس را از تنم کند و تحریک‌شده درست مثلِ خون‌آشامی که خونِ نابِ ازلی دیده‌است، با اشتیاق مرا به سمت آن مردک نزدیک کرد تا علاج دردم شود:

- خواهش می‌کنم، خواهش‌ می‌کنم کمکم کنین! اون کجاست؟! من باید ببینمش!

سرد و با سنگ‌دلیِ مسلمی که حوضِ آب را یخ می‌کرد، بی‌توجه به این درد بی‌درمانی که نمی‌توانست مرا رها کند، این خواهشم را بی‌بند کرد و گفت:

- فکر می‌کنی به همین آسونی‌هاست خانم‌کوچولو؟! غذات رو بخور و همین حالا از این‌جا برو !

 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
133
1,473
مدال‌ها
2

در حالی‌که از این خانه‌ی نفرینی و کهنه خارج می‌شد، غرغرکنان تمامی حرف‌هایش را به زیباییِ طنابی‌ درشت بافت و حلقه‌‌اش را در این میدانِ اعدام، به دور گردنم انداخت تا سوءظنِ اهالی کراکوف، این واهمه‌ی شکنجه‌گر، رکاب‌هایش را برای جست‌وجوی مسیر خم‌خانه، بر روی همه‌ی تنِ من زند و کاری کند که در ایثاری نامشروع، مرا هم‌نشین با خرابات‌‌نشینانِ آن جهانِ دائم‌الخمر ببینند:

- زودباش، به همون زالیپیت برمی‌گردی! اومدم نبینم اینجا باشی، مفهومه؟!

از اعماق وجودم خواستم همچون کُحلی‌های* شمالی در این خانه‌ی بی‌صاحب، جیغ‌‌ودادی را برازنده‌ی این هیکل مُردنی‌اش بکنم، اما باز هم حجب‌وحیایم در عمق زنانگی‌ام یورش برد و زمامم را زیرکانه به دستش گرفت تا وحشی‌تر از اینی که هستم، نشوم. آخر چه‌ کاری از دستم بر می‌آمد؟! چگونه می‌توانستم این مردک یک‌دنده و خودرأی را متقاعد سازم تا مرا به دیدن آلدنم ببرد؟! آه، باز یاد این فراقِ عشق در دلم فرو ریخت. دیوانه‌وار و اندک‌اندک این درد داشت مرا در میان زمین‌وآسمان به هم گِره می‌زد و پاره‌ای از ابرهای خونینِ زمستان را در قلبِ خسته‌ام، مهمان می‌کرد تا در آن برف ببارند و من از این درد سرد شوم، بیمار شوم و کوروکر، برای درمانِ این دردِ جانم، پی طبیبی بروم که طپانچه‌ای بر دوش دارد و خود جان‌ها می‌گیرد! باید خشن می‌شدم، عین فاتحی که آبادی‌‌ها را از چنگ خوانین زمین‌خوار رستگار می‌کند. نباید بگذارم این تبانی و همدستی مردم کراکوف که به غریبه‌ها به چشم خائن می‌نگریستند، در جای‌ بی‌جای دیگری هم مُهر نهد. نباید بگذارم در قضاوتِ ناعادلانه‌ی خود، حال که فهمیده‌اند من گناهکار نیستم! حکمِ قتلم را صادر کنند و مرا به قعر جهنم، همان جایی بازگردانند که آلدنم در آن‌جا نیست! با همین پاهای خالی‌ و پوست‌کنده‌ام، با همین قلبم که ذره‌ذره از دیدن اشک‌هایم، بیچاره و عاجز شده‌بود، آنی به دنبالش رفتم:

- ببینین خواهش می‌کنم من حتماً باید ببینمش! سه‌ساله که اون رو ندیدم و یک‌ماهه برام هیچ نامه‌ای نفرستاده!

وقیحانه و بی‌تفاوت از این خانه‌ و از حرف‌های من فرار کرد و خودش را به بیرون رساند، اما صدای بلندم او را با کمی تأمل و تعقلی کارکشته، پشت در ورودی راهرو نگه داشت تا در وجدانی عذاب‌خورده، سرش را به پایین افکند:

- اگه بهم کمک نکنی خودم اون رو پیدا می‌کنم! می‌شنوین؟! من بدون دیدن آلدن از اینجا نمیرم!


کحلی= کولی

 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
133
1,473
مدال‌ها
2

به اتاق برگشتم و روی تخت نشستم. تب‌ و حرارتم مثل دنیایِ یک کرم‌ِ ابریشم که به دور خود پنبه می‌تنید، خاموش و ساکت گشت. از خودم از آن مردک، لجم گرفته‌بود. دلم می‌خواست وقتی که حرف می‌زد، با یک سیلی دهانش را می‌بستم، ولیکن من کجا و او کجا؟! او یک غریبه بود، یک هم‌وطن بسیار دورتر از اقوامم، ولی در عین واحد نزدیک‌تر به تمام احتیاجاتم! یک نیروی محافظه‌کار برای وطنی که در خون می‌غلتید. آنقدر بی‌اعصاب شدم که خوردنِ گوشه‌ی انگشت را برای آرامش برگزیدم، اما این خوراک سزای شکمِ گرسنه‌ام نبود. خودم را از این قانونِ منع خوردن، مرخص کردم و غذاهای داخل سینی را که چند ساعت قبل در کنارم، بر رو‌ی تخت گذاشته‌بود را با حرص خوردم. برای احترام به حرف‌های آن مرد، تصمیم گرفتم اینجا را ترک کنم. در کل می‌دانستم در اینجا ماندنم هیچ فایده‌ای ندارد و دست‌روی‌دست گذاشتن است! بلند شدم و جوراب‌های پاره‌ام را از پاهایم کندم و به سمتِ رخت‌‌آویزِ کنار در پرت کردم و کفش‌هایم را پوشیدم‌. با خشم ساکم را برداشتم و خسته‌ و لنگان، خواستم از خانه خارج شوم، اما باز ایستادم! آخر به کجا می‌توانستم بروم؟! در این نیمه‌ی شب جایی برای رفتن نداشتم! به همین خاطر با افسوس، در اتاق را بستم و با پاهای لُختِ زیر دامنم، بر روی تخت دراز کشیدم و در همین زندانم که اکنون زندان‌بانی نداشتم و دری بر رویم قفل نبود، اندوه و غم را در آب چشم‌هایم، به صابون کشیدم. تنهای‌تنها در این اتاق که بوی نم می‌داد، بویی مثل یک‌دست قاشقِ فیروزه یا از جنسِ نقره، چیزی شبیه به عمرِ نوح و این‌گونه بوی تازگی، بوی زندگی را با این دیوارهای درب‌وداغانش و اثاث شکسته‌اش، از یادم برد. اکنون که آزاد بودم، برای فرار از ترس‌هایم به چشم‌هایم پناه بردم، آن‌ها را بستم و به این ظلمت شب پایان دادم. در حالی‌که لشکر سیاه‌پوشی از تاریکی، مرا در آخرین لحظاتِ خواب‌‌وبیداری محاصرهِ کرده‌بود، صدای در اتاق با ضربات انگشتی به صدا آمد. با وحشت از خواب پریدم. چشمانم به در می‌نگریستند. باز هم صدا داد! در پریشانیِ صورت نشُسته و بی‌حواسی‌ام، تابش شاخه‌هایِ زردرنگ خورشید از پنجره که حفاظ‌‌های آهنی علاوه بر بیرون از داخل هم آن را زنجیر کرده‌بودند، صبح را برایم تداعی کردند. برخاستم و این غفلت تک‌بُعدی را به زیر عبای شهامتم مستتر کردم و در را گشودم. مقابلم همان پسربچه‌‌‌ای رویت شد که مرا با دوزوکلک، به این وضع انداخت. از دیدنش عصبانی نشدم! می‌دانستم که فقط وظیفه‌اش را انجام می‌‌داد و آدم‌های شک‌برانگیزی که به دنبال گروه مقاومت می‌گشتند را پیدا می‌کرد تا تحویل کسانی بدهد که قرار است بفهمند آیا آن‌ها جاسوسی از دشمنان‌ هستند؟! یا این‌که خودی‌اند؟! همین‌طور که با تعجب به او نگاه می‌کردم، نامه‌ای به من داد و بدون سخنی رفت. فوراً نامه را از پاکت بیرون آوردم. یک‌تکه کاغذ کوچک بود با این جمله همان هفت‌خطِ‌ روزگار، همان سیاهی شبی که در زیر پُل، خوشبختی را سیاه می‌کند و مستانه روشنایی را از آن می‌دزد، در همان‌جا من تو را مثل یک نورِ امید خواهم دید! با نگاه کردن به کلماتش کمی به فکر افتادم.

 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
133
1,473
مدال‌ها
2

همان‌طور که فکر می‌کردم، با چیدمانِ درونی ذهنِ متفکرم، جملاتش را هم زمزمه می‌کردم تا بلکه از معنی این ابهامات چیزی دست‌گیرم شودپُلی که اکنون خوشبختی‌اش از آن ربوده شده و سیاه گشته‌است! بعد به یادم آمد که نام یکی از پل‌های معروف و بزرگِ کراکوف، خوشبختی است! این کلمات در حقیقت معنای یک قرار را می‌دادند و می‌گفتند که من باید رأس ساعت‌ِ هفتِ شب، در زیر پُل خوشبختی به دیدن آلدنم بروم‌! دیگر سرازپا نمی‌شناختم. شادی در همه‌ی مغزهایِ استخوان‌هایم جوری ورود کرد که بوسه‌ی لبانم را بر آن کاغذ انباشتم. بی‌‌معطلی این سِر مهان را با شمع‌هایی که لامپ‌های شبم بودند، سوزاندم و با تمام اشتیاقی که در من شناور بود تا ظهر در همین اتاق ماندم. به وقت ناهار، رخت‌های تازه‌ای از داخلِ ساکم بیرون آوردم و آن‌ها را پوشیدم و لباس‌های کثیفم را به درون سطلِ زباله انداختم. دوباره آبی به گردن و صورتم زدم و با طراوت از خانه خارج شدم. راه می‌رفتم، مانند تُوله‌ای تازه متولدشده که لَغ‌لغ به دنبال مادرش می‌رود تا شیر از پِستان‌هایش بگیرد و خود را سیراب از این محلی کند که به او زندگی می‌دهد. بیست‌دقیقه نشد که به همراه سوز و گرمای آفتابِ مِهرگردانِ گیتی، به همان رستورانی رفتم که پریروز در آن ناهارم را صرف کرده‌بودم. بدون تشویش و نگرانی، با تمام حواس‌جمعی‌ام، غذایم را خوردم. همین‌طور که شادی در دلم بر روی این میز، غوغای شامِ آخر را به‌پا کرده‌بود، در قبل از ناپدیدی روز، وِردهای دعا‌گونه‌ای در سرم، مرا به داخل کلیسا کشاندند تا پنجه‌هایم را در هم نهم و خدای‌ عیسی را شکر گویم! در رونقِ نغمه‌هایم می‌‌خواندم سپاس از این‌که به محبوبم رسیدم و شکر از این‌که بی‌تابی‌ام در چند ساعتِ دیگر به هلاکتی می‌رود که دیگر راه برگشتی ندارد! دعاهایم را از روی قصد و اجبار طولانی کردم تا شب فرا رسد. آنگاه که غروب در تالارهای کلیسا، سفره‌‌ی مهمان‌نوازیش را پهن کرد، درست یک‌ساعت قبل از وعده‌ی دیدارم، با احتیاط و ملاحظه‌ی نگاه‌های اطرافیانم، کاملاً خود را آماده‌ ساختم، تمیز، مرتب و آراسته. با آن گیر‌ه‌های روی سرم نیز، موهای جلویم را به پشت بناگوشم چفت نمودم و برای رسیدن به پل خوشبختی، شروع به متراژ خیابان‌هایی کردم که از قیر و گاهاً از سنگ‌فرش‌ها پوشیده‌ شده‌بودند. نه جنب‌وجوشی بود که نظر مرا آن‌طور که دلم بخواهد، جلب کند و نه حتی ارواحی که رنگ سفیدی به این شهر مُرده دهند! همه‌جا از ریشه‌ی این روزگار نامروت و غم این خون‌ها و خرابی‌ها، خاکستری به چشم می‌آمد.

 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
133
1,473
مدال‌ها
2

انگار مراسمِ تدفینِ مُردگان بودایی‌‌‌ را، بی‌خبر از همه‌ی ما در این شهر برگزار کرده‌اند و بر همه‌ی دیوارهایش خاکستر آن‌‌ها را پاشیده‌‌‌ باشند! انگار شرقِ آسیا اینجا را خلوتگاه مردگانی کرده‌بود که روح را به آب می‌دهند تا پاک‌وزلال به نزد پروردگارشان بروند! آخر این چه فکر‌هایی بودند که سیمای چشم‌هایم شد‌ه‌بودند؟! این کشور و بیشتر از همه این شهر در حال جنگ است، آنیلا به خودت بیا! از چیزی انتظار زیبایی داری که جانش متروک و خدشه‌دار شده‌است؟! در این زمانه‌ی حساس هم کفش‌های پاشنه‌دارم با من ناسازگاری می‌کردند و انگشت دوجفت پاهایم را می‌زدند تا مرا از رفتن باز دارند، ولی برایم هیچ اهمیتی نداشت، اگر هم‌چنان به این فکر شومشان ادامه بدهند از شرشان خلاص می‌شوم و با پاهای برهنه، این راه لذت‌بخش و جنون‌آمیز را می‌پیمایم و خود را در صفِ مجنو‌ن‌های شریف و عاری از منزلگاه عاقلان، جای می‌‌دادم. همین‌‌قدر که عمیق به درودیوار می‌نگریستم، از صاحب مغازه‌ای که در جلوی مغازه‌اش ایستاده‌بود، نشانی پل را خواستم. با اشاره‌ی او فهمیدم که فقط یک‌ربع با من فاصله دارد. پس برای آن پاهایم را در سرعتی مطلوب، به زحمت انداختم و سرانجام به زیر پل رسیدم. تاریکی و بوی نحس لجن‌‌های این رود کم‌آب، بر وحشتم اثربخشیِ چشم‌گیری داشتند. سربه‌هوایی را به عقلم دادم و بی‌خیال و ساک به‌دست، به ستونِ سنگی پل تکیه زدم. زمانی نگذشت تا این‌که صدای پایی را شنیدم:

- کسی اونجاست؟!

سایه‌ای نزدیک و بر روی زمین بلند و بلندتر می‌شد و نقش آدمی را بر روی دیوارها می‌انداخت. ترسیده و با حال مشوشی که در انتظار معشوقه‌ام بودم، پرسیدم:

- آلدن تویی؟!

وقتی جسمِ آن سایه نمایان شد، تمام شوقم در پهنای قلبم، کور و گم گشت و در حسرتی که راه امید را در گلویم می‌بست، دیدم همان مرد آخر از سه مرد است! نگاهی به من انداخت و با لبخندی کوتاه او هم پرسشی کرد:

- می‌خوا‌ی با این وضع به دیدن آلدن بیای؟!

 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
133
1,473
مدال‌ها
2

دیگر عالی‌تر از این نمی‌شد! خدایا، نمی‌دانم جز او ک.س دیگری در این زیستگاه کرویت نیست که هربار ناخواسته، در جلویم سبز ‌می‌شود و بی‌قرار اسباب ترس‌ و تعجبم را احیا می‌کند؟! بازهم انتظار این دیدار وحشتناک و پُرابهام را نداشتم، ولی خب این آخر کار نبود! در این ملاقات ناگوار، این سؤالش بود که شوق مرا بازگرداند و عاطفه‌ای را از من بروز داد که یأس و ناامید شدنم را با او در جریان گذاشتم:

- ای بابا، فکر کردم که آلدن میاد!

با آن سروشکل تازهِ نونوارکرده‌اش لبخندی به صورتِ تراشیده‌اش داد و لحنی را از در دوستی بر رویم گشود و گره‌ی کیسه‌ی کلماتش را باز کرد:

- حق داری! لابد فکر کردی قرار اون نامه با آلدن هستش؟!

به سمتِ رود که آرام و بی‌حاشیه در جریان بود و مایعاتِ حیاتش را به سمت زندگی دیگری می‌فرستاد، چرخید و ادامه داد:

- من رفتم جزئیاتت رو به آلدن دادم و ازم خواست تا تو رو پیشش ببرم!

نگاه ضعیفش را مثل ابری بی‌باران به طرف من کج کرد و باز هم لب‌ تَر کرد که:

- بعدشم خیلی نگران گفت اون تا من رو نبینه از اینجا نمیره!

با یک آه گره‌خورده‌ای در چشم‌هایش به کفش‌هایم نگریست و افسوس‌زده آژیرخطر دیرکردمان را برای رفتن به صدا در آورد و بی‌معطلی جاده‌ای امن را برای این‌که به همراهش بروم، در مقابلم پهن کرد:

- امان از دست شما زن‌ها! حقا که واسه‌ی جنگ ساخته نشدین! بدو سریع دنبالم بیا، باید عجله کنیم! نباید آلدن رو بیشتر از این منتظر بذاریم، ممکنه بره!

همه‌ی حرف‌هایش را زد و سریع و بدو‌بدو از من فاصله گرفت، بدون آن‌که اجازه دهد تا من چیزی بگویم و رضایتم را از این سفر که لیدرش مردی ناشناس بود را ابراز کنم. از روی ناچاری و به‌خاطر عشقِ سوزانم، مثل بادی که به جان آتش جنگل افتاده‌است، به دنبالش رفتم، آخر مرفین درد‌هایم را می‌خواستم تا در رگ‌هایِ نازکم، خوش‌نشین فرو رود و مرا از اندرون به نابودی کامل بکشاند و در نشئگی این عشقِ لاینفک، به تماشای این عامل نابودی‌ام بنشینم! بعد از نیم‌ساعت پیاده‌رویِ بدونِ اعتراضی از جانبِ من، آن مرد در مقابل خانه‌ای متوقف شد و سه‌بار به در آهنی‌اش کوبید، کمی مکث کرد و یک‌بار دیگر کوبید. در اصل رمز در را می‌کوبید! در توسطِ یک زنِ سن‌دار باز شد. زنی عینکی که موهای سفیدش را به بالا بسته بود و دامنی گشاد و بلند، هم‌رنگ با رنگِ زمینِ زمستان به‌پا داشت، قهوه‌ای و سرد! درست مثل ایامی که هنوز دامن کوتاه مُد نبود یا در شمره‌ بی‌حیایی جای داشت! او رو به من کرد و گفت:

- پس تو همون دختره‌ای! زود باشین داخل بیاین.

 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
133
1,473
مدال‌ها
2

هرسه باهم وارد آن خانه‌ شدیم، خانه‌‌ای با نور کم اما بسیار آرامش‌بخش! قدم‌قدم و با استرس واردِ ورودی سالنِ پذیرایی شدم. حالم داشت عجیب‌وعجیب دگرگون می‌شد، انگار دژخمِ شبِ‌های اول قبر از سر خشمش، روحم را صدا می‌زند تا به وصالم نرسم! نگاهی به سالنِ پذیرایی انداختم، ریز و به اصطلاح ته‌استکانی و ذره‌بینی! مطمئن بودم که آلدنم در آن‌جا به انتظارم ایستاده‌است و تا چند ثانیه‌ی دیگر این عشق در سرانجام دیدارش، هویدا می‌شود و قطارِ سفرم به کراکوف، سوتِ پایانش را خواهد کشید، اما باز هم خیالی پوچ بود! هیچ‌کسی در آن‌جا نبود و کسی در میان آن مبل‌های قرمز و نرم، جا خوش نکرده‌ بود و آدمِ این خانه، تنها همین مادربزرگی است که در را بر رویمان باز کرد! در بین نگاه‌های دزدانه‌ام، صدای آن مرد در سمتِ گوشِ چپم آمد که بی‌درنگ و با اشاره گفت:

- برو توی اون اتاق و لباست رو عوض کن، باید سریع‌ بریم!

با فهمِ عامه و متعارفم، یافتم که مرا به این خانه آورده‌است تا از شر لباس‌های مدرنم که خاص مهمانی‌های شب بود، خلاص شود! به خوبی می‌دانست که در درون این ساکم، لباس‌هایی وجود دارند که برخلاف میلش هستند. آن زمانی که دستم را به صندلی بند کرده‌بودند تا جاسوسی‌ام را افشا کنند، همه‌ی محتویات درون ساکم را زیرورو کرده‌بود، همین‌قدر محتاط و پیگیر ماجراها! حرف‌شنوتر از دفعه‌ی قبل، به‌ پیش رفتم و وارد اتاق شدم تا زمان برگه‌ی اتلافش را بر پیشانیمان نکوباند. یک‌دست لباسِ مردانه بر روی میزِ کارش قرار داشت، تاخورده و تمیز! این مرد ناشناس با تدبیری بی‌همتا مثل یک رزمنده‌ی باهوش و واقعی، از قبل همه چیز را برنامه‌ریزی کرده‌بود تا وعده و قرارمان، آبکی خط نخورد و خدایی نکرده همه‌ی زحمت‌هایش بی‌سرانجام بماند! آن‌ها را برداشتم و چشم‌هایم مثل الاکلنگ، لباس‌ها را بر روی دست‌هایم بالاوپایین کردند. گویا از گشتنِ ساکم و جا ماندن کفش‌هایم در آن ساختمان متروکه، همه‌ی قد و اندازه‌‌هایم به دستش آمده‌‌بود که این‌گونه و به راحتی، برایم لباس تهیه کرده‌است. از آن‌ها چندشم نشد و انگار بدم نیامد تا تنی در آن‌ها کنم! نفسم را از این فکرِ مشغولم، رها ساختم و آن‌ها را پوشیدم. یک پیراهن و شلوار سبزرنگ با یک‌جفت پوتین سیاه‌رنگ، درست در سایز من که قرار است با ارتشی‌ها هم‌ظاهر شوم و جنگجوی جنگ‌ها شوم، آن هم فقط برای یک دیدار! بند پوتین‌ها را بستم و در برابر آینه ایستادم. این نخستین‌باری بود که شکوه و خوب‌روییم را در رختِ مردانه می‌دیدم! بی‌همتا بودم، در آن رخت‌ها هم، زنانگی‌ام بیرون می‌زد! باید هر چند وقت یک‌بار به روح و جسم، اجازه دهم تا چیزهای همگن و فراتر از خودم را هم بیازماید تا روزی همه‌گیر شود. زندگی که فقط ویژه‌ی انتخاب‌های آفریدگار نیست! باید در آن انتخاب‌های خودمان را هم بگنجانیم تا به نعمتِ عقل، معنای اختیار دهیم و خود را از دژ برگزیده‌ها، آزاد سازیم!‌‌ همه‌ی این‌ تصورات را سیمایم در آینه، به دلم افکند؛ آینه‌ای که به در کمدِ فلزی این اتاق چسبیده‌بود و با شکوفه‌هایی از گیلاس‌های بهار، دورش را در زیبایی و سنتی هزارساله، کنده‌کاری کرده‌بودند، محسور و جادو‌شده! موهای بلند و بازم را در فاصله‌ای کوتاه از گردنم، با کشی به پشتِ سرم بستم تا جلالم در بلور جیوه‌ایش برجسته‌تر شود و این‌گونه به او یادآوری کنم که هم‌اکنون زیباترین خلقتِ بشریت در درون تو، طنازی می‌کند!

 
آخرین ویرایش:
بالا پایین