- Nov
- 584
- 4,223
- مدالها
- 2
لیا چند قدم بیشتر برنداشتهبود که زانویش لرزید. اگر دست سارین دور بازویش نبود، احتمالاً همانجا روی زمین میافتاد. گرمای سالن دیگر برایش واقعی نبود؛ همهچیز انگار از پشت پردهای مهآلود دیده میشد. آرورا آرام کنارشان راه میآمد. چیزی نمیگفت و فقط گاهی نگاهش میکرد با آن چشمانی که سعی داشت نگرانیاش را پنهان کند. لیا تلاش کرد صاف راه برود. نمیخواست جلوی بقیه ضعیف به نظر برسد، مخصوصاً جلوی اربوس. صدای او را با لحن آرامی کنار گوشش شنید:
- هنوز زوده که اینطوری خودت رو خالی کنی.
لیا پلک زد و فکش را سفت کرد. پلههای چوبی را که بالا رفتند، سرش دوباره سنگین شد و دستش را به دیوار کشید. چوب سرد زیر انگشتانش کمی حس واقعی بودن به او داد. سارین در اتاق را باز کرد.
- بیا یکم دراز بکش.
لیا روی لبهی تخت نشست. تشک نرم زیر وزنش فرو رفت و همان لحظه فهمید چقدر خسته است. نفس عمیقی کشید و سرش را روی بالشت گذاشت. آرورا در را آرام بست و به آن تکیه داد. سارین مقابلش زانو زد و دستش را روی گونهی لیا کشید.
- حالت بهتره؟
لیا نگاهش را دزدید.
- من خوبم، نگران نباش.
حتی برای خودش هم قانعکننده نبود که سارین آهی کشید.
- رنگ چشمت هی تغییر میکنه. بدنت داره واکنش نشون میده.
لیا نگاهش را روی سقف ثابت نگه داشت. میدانست سارین درست میگوید. اربوس پایین تخت ایستاد و قهقههای زد. لیا ناخودآگاه انگشتهایش را توی ملحفه فرو کرد. آرورا از کنار در جدا شد و آرام جلو آمد و سپس کنار لیا نشست.
- ما فقط نگرانتیم، همین.
لیا سرش را اندکی به سمت مخالف آنها متمایل کرد. نمیخواست بگوید که ترسیدهاست،
نمیخواست بگوید که گاهی از این قدرت خوشش میآید و همین، بیشتر از همه چیز میترساندش. چشمهایش را بست و تا کمی آرام شود اما تاریکی پشت پلکهایش آرام نبود.
صدای اربوس این بار خیلی آرام به گوشش رسید:
- تو هنوز هیچی از چیزی که میتونی باشی ندیدی.
قلبش محکم به قفسهی سی*ن*هاش برخورد کرد که چشمهایش را باز کرد. سیاهی مردمکهایش کامل از بین نرفتهبود. نفس عمیقی کشید و رو به سارین گفت:
- خاله، چند دقیقه استراحت کنم خوب میشم.
سارین نوازشگونه موهای لیا را پشت گوشش زد و لب زد:
- من بیرونم. اگه چیزی شد صدام کن.
آرورا هم آرام دست لیا را فشار داد و بلند شد.
لیا قبل از اینکه آرورا کامل از اتاق خارج شود، آرام گفت:
- آرورا!
دست آرورا روی دستگیره در مکث کرد و برگشت سمتش.
- جانم؟
لیا چند ثانیه چیزی نگفت، انگار دنبال کلمه میگشت. نگاه ملتمسش را روی صورت آرورا چرخاند.
- میشه… پیشم بمونی؟
چشمهای آرورا برق زد و بدون هیچ سؤالی در را بست و برگشت سمت تخت. ملحفه را کنار زد و کنار لیا نشست.
- معلومه که میمونم.
لیا کمی جابهجا شد و بیشتر به بالشت تکیه داد. بدنش حس سبکی عجیبی داشت، انگار اگر زیاد تکان میخورد از هم میپاشید. آرورا کفشهایش را درآورد و آرام کنار لیا روی تخت دراز کشید. فاصلهشان کم بود و لیا احساس امنیت کرد. چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند. آرورا دستش را جلو آورد و آرام موهای جلوی پیشانی لیا را کنار زد.
- بخواب، من اینجام.
گلویش کمی سوزش گرفت، چیزی نخوردهبود و احساس میکرد معدهاش دست کمی از گلویش ندارد.
- ممنون.
صدای اربوس خیلی دور شدهبود یا شاید او دیگر حوصلهی شنیدنش را نداشت. لیا آهسته نفس کشید. بوی آشنای عطر آرورا، گرمای بدنش، صدای نفسهای منظمش، همهچیز کمک میکرد ذهنش آرامتر شود. انگشتهایش ناخودآگاه گوشهی ملحفه را گرفت و پلکهایش سنگین شد. آخرین چیزی که قبل از خواب حس کرد، لمس آرام دست آرورا روی موهایش بود و بعد تاریکی مطلق.
- هنوز زوده که اینطوری خودت رو خالی کنی.
لیا پلک زد و فکش را سفت کرد. پلههای چوبی را که بالا رفتند، سرش دوباره سنگین شد و دستش را به دیوار کشید. چوب سرد زیر انگشتانش کمی حس واقعی بودن به او داد. سارین در اتاق را باز کرد.
- بیا یکم دراز بکش.
لیا روی لبهی تخت نشست. تشک نرم زیر وزنش فرو رفت و همان لحظه فهمید چقدر خسته است. نفس عمیقی کشید و سرش را روی بالشت گذاشت. آرورا در را آرام بست و به آن تکیه داد. سارین مقابلش زانو زد و دستش را روی گونهی لیا کشید.
- حالت بهتره؟
لیا نگاهش را دزدید.
- من خوبم، نگران نباش.
حتی برای خودش هم قانعکننده نبود که سارین آهی کشید.
- رنگ چشمت هی تغییر میکنه. بدنت داره واکنش نشون میده.
لیا نگاهش را روی سقف ثابت نگه داشت. میدانست سارین درست میگوید. اربوس پایین تخت ایستاد و قهقههای زد. لیا ناخودآگاه انگشتهایش را توی ملحفه فرو کرد. آرورا از کنار در جدا شد و آرام جلو آمد و سپس کنار لیا نشست.
- ما فقط نگرانتیم، همین.
لیا سرش را اندکی به سمت مخالف آنها متمایل کرد. نمیخواست بگوید که ترسیدهاست،
نمیخواست بگوید که گاهی از این قدرت خوشش میآید و همین، بیشتر از همه چیز میترساندش. چشمهایش را بست و تا کمی آرام شود اما تاریکی پشت پلکهایش آرام نبود.
صدای اربوس این بار خیلی آرام به گوشش رسید:
- تو هنوز هیچی از چیزی که میتونی باشی ندیدی.
قلبش محکم به قفسهی سی*ن*هاش برخورد کرد که چشمهایش را باز کرد. سیاهی مردمکهایش کامل از بین نرفتهبود. نفس عمیقی کشید و رو به سارین گفت:
- خاله، چند دقیقه استراحت کنم خوب میشم.
سارین نوازشگونه موهای لیا را پشت گوشش زد و لب زد:
- من بیرونم. اگه چیزی شد صدام کن.
آرورا هم آرام دست لیا را فشار داد و بلند شد.
لیا قبل از اینکه آرورا کامل از اتاق خارج شود، آرام گفت:
- آرورا!
دست آرورا روی دستگیره در مکث کرد و برگشت سمتش.
- جانم؟
لیا چند ثانیه چیزی نگفت، انگار دنبال کلمه میگشت. نگاه ملتمسش را روی صورت آرورا چرخاند.
- میشه… پیشم بمونی؟
چشمهای آرورا برق زد و بدون هیچ سؤالی در را بست و برگشت سمت تخت. ملحفه را کنار زد و کنار لیا نشست.
- معلومه که میمونم.
لیا کمی جابهجا شد و بیشتر به بالشت تکیه داد. بدنش حس سبکی عجیبی داشت، انگار اگر زیاد تکان میخورد از هم میپاشید. آرورا کفشهایش را درآورد و آرام کنار لیا روی تخت دراز کشید. فاصلهشان کم بود و لیا احساس امنیت کرد. چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند. آرورا دستش را جلو آورد و آرام موهای جلوی پیشانی لیا را کنار زد.
- بخواب، من اینجام.
گلویش کمی سوزش گرفت، چیزی نخوردهبود و احساس میکرد معدهاش دست کمی از گلویش ندارد.
- ممنون.
صدای اربوس خیلی دور شدهبود یا شاید او دیگر حوصلهی شنیدنش را نداشت. لیا آهسته نفس کشید. بوی آشنای عطر آرورا، گرمای بدنش، صدای نفسهای منظمش، همهچیز کمک میکرد ذهنش آرامتر شود. انگشتهایش ناخودآگاه گوشهی ملحفه را گرفت و پلکهایش سنگین شد. آخرین چیزی که قبل از خواب حس کرد، لمس آرام دست آرورا روی موهایش بود و بعد تاریکی مطلق.