جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [اوگاریا] اثر «منصوره.م کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Asteria با نام [اوگاریا] اثر «منصوره.م کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 2,620 بازدید, 72 پاسخ و 20 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [اوگاریا] اثر «منصوره.م کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Asteria
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Asteria
موضوع نویسنده

Asteria

سطح
0
 
همیار سرپرست کتاب
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست کتاب
ناظر کتاب
فعال انجمن
Nov
584
4,223
مدال‌ها
2
لیا چند قدم بیشتر برنداشته‌بود که زانویش لرزید. اگر دست سارین دور بازویش نبود، احتمالاً همان‌جا روی زمین می‌افتاد. گرمای سالن دیگر برایش واقعی نبود؛ همه‌چیز انگار از پشت پرده‌ای مه‌آلود دیده می‌شد. آرورا آرام کنارشان راه می‌آمد. چیزی نمی‌گفت و فقط گاهی نگاهش می‌کرد با آن چشمانی که سعی داشت نگرانی‌اش را پنهان کند. لیا تلاش کرد صاف راه برود. نمی‌خواست جلوی بقیه ضعیف به نظر برسد، مخصوصاً جلوی اربوس. صدای او را با لحن آرامی کنار گوشش شنید:
- هنوز زوده که این‌طوری خودت رو خالی کنی.
لیا پلک زد و فکش را سفت کرد. پله‌های چوبی را که بالا رفتند، سرش دوباره سنگین شد و دستش را به دیوار کشید. چوب سرد زیر انگشتانش کمی حس واقعی بودن به او داد. سارین در اتاق را باز کرد.
- بیا یکم دراز بکش.
لیا روی لبه‌ی تخت نشست. تشک نرم زیر وزنش فرو رفت و همان لحظه فهمید چقدر خسته است. نفس عمیقی کشید و سرش را روی بالشت گذاشت. آرورا در را آرام بست و به آن تکیه داد. سارین مقابلش زانو زد و دستش را روی گونه‌ی لیا کشید.
- حالت بهتره؟
لیا نگاهش را دزدید.
- من خوبم، نگران نباش.
حتی برای خودش هم قانع‌کننده نبود که سارین آهی کشید.
- رنگ چشمت هی تغییر می‌کنه. بدنت داره واکنش نشون میده.
لیا نگاهش را روی سقف ثابت نگه داشت. می‌دانست سارین درست می‌گوید. اربوس پایین تخت ایستاد و قهقهه‌ای زد. لیا ناخودآگاه انگشت‌هایش را توی ملحفه فرو کرد. آرورا از کنار در جدا شد و آرام جلو آمد و سپس کنار لیا نشست.
- ما فقط نگرانتیم، همین.
لیا سرش را اندکی به سمت مخالف آن‌ها متمایل کرد. نمی‌خواست بگوید که ترسیده‌است،
نمی‌خواست بگوید که گاهی از این قدرت خوشش می‌آید و همین، بیشتر از همه چیز می‌ترساندش. چشم‌هایش را بست و تا کمی آرام شود اما تاریکی پشت پلک‌هایش آرام نبود.
صدای اربوس این بار خیلی آرام به گوشش رسید:
- تو هنوز هیچی از چیزی که می‌تونی باشی ندیدی.
قلبش محکم به قفسه‌ی سی*ن*ه‌اش برخورد کرد که چشم‌هایش را باز کرد. سیاهی مردمک‌هایش کامل از بین نرفته‌بود. نفس عمیقی کشید و رو به سارین گفت:
- خاله، چند دقیقه استراحت کنم خوب میشم.
سارین نوازش‌گونه موهای لیا را پشت گوشش زد و لب زد:
- من بیرونم. اگه چیزی شد صدام کن.
آرورا هم آرام دست لیا را فشار داد و بلند شد.
لیا قبل از این‌که آرورا کامل از اتاق خارج شود، آرام گفت:
- آرورا!
دست آرورا روی دستگیره در مکث کرد و برگشت سمتش.
- جانم؟
لیا چند ثانیه چیزی نگفت، انگار دنبال کلمه می‌گشت. نگاه ملتمسش را روی صورت آرورا چرخاند.
- میشه… پیشم بمونی؟
چشم‌های آرورا برق زد و بدون هیچ سؤالی در را بست و برگشت سمت تخت. ملحفه را کنار زد و کنار لیا نشست.
- معلومه که می‌مونم.
لیا کمی جابه‌جا شد و بیشتر به بالشت تکیه داد. بدنش حس سبکی عجیبی داشت، انگار اگر زیاد تکان می‌خورد از هم می‌پاشید. آرورا کفش‌هایش را درآورد و آرام کنار لیا روی تخت دراز کشید. فاصله‌شان کم بود و لیا احساس امنیت کرد. چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند. آرورا دستش را جلو آورد و آرام موهای جلوی پیشانی لیا را کنار زد.
- بخواب، من اینجام.
گلویش کمی سوزش گرفت، چیزی نخورده‌بود و احساس می‌کرد معده‌اش دست کمی از گلویش ندارد.
- ممنون.
صدای اربوس خیلی دور شده‌بود یا شاید او دیگر حوصله‌ی شنیدنش را نداشت. لیا آهسته نفس کشید. بوی آشنای عطر آرورا، گرمای بدنش، صدای نفس‌های منظمش، همه‌چیز کمک می‌کرد ذهنش آرام‌تر شود. انگشت‌هایش ناخودآگاه گوشه‌ی ملحفه را گرفت و پلک‌هایش سنگین شد. آخرین چیزی که قبل از خواب حس کرد، لمس آرام دست آرورا روی موهایش بود و بعد تاریکی مطلق.
 
موضوع نویسنده

Asteria

سطح
0
 
همیار سرپرست کتاب
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست کتاب
ناظر کتاب
فعال انجمن
Nov
584
4,223
مدال‌ها
2
***
کلاوس پشت میز سنگی کارش ایستاده‌بود.
دست‌هایش روی سطح سرد سنگ قفل شده‌بود و نگاهش روی در بسته‌ی اتاق ثابت مانده‌بود. باید همان مرد می‌آمد؛ مردی که ادعا کرده‌بود دختری با همان مشخصات نقاشی‌های پخش‌شده در سراسر شهر را دیده. فکش را کمی منقبض کرد. اگر این هم یکی دیگر از گزارش‌های اشتباه بود، شخصاً ترتیبش را می‌داد. سه ضربه‌ی کوتاه به در خورد.
- بیا تو.
در با صدای آهسته‌ای باز شد، اما به‌جای مرد، زنی وارد شد. ابروهای کلاوس در هم رفت.
- اون مردی که منتظرش بودم کجاست؟
زن چند قدم جلو آمد. لباس ساده‌ای پوشیده‌بود اما دستانش، دست‌های یک کارگر یا درمانگر بود.
- قربان! اون من رو فرستاد. گفت اطلاعات اصلی دست منه.
کلاوس چیزی نگفت و خیره نگاهش کرد. نگاهی که باعث شد زن سریع‌تر ادامه بدهد.
- من یه کارگاه دارم توی بازار زیرزمینی. دیشب دختری اومد پیشم. همون مشخصاتی که توی نقاشی‌ها هست. موهاش، قدش و... .
کلاوس گوش‌هایش را تیز کرد و منتظر شد خود زن ادامه دهد. زن آب دهانش را قورت داد و گفت:
- شونه‌ش زخمی شده‌بود و زخمش عمیق بود. من راهش دادم توی کارگاهم. می‌خواستم، می‌خواستم تحویلش بدم که... .
کلاوس با صدای گرفته و خشن گفت:
- زود برو سر اصل مطلب.
لرز خفیفی به ستون فقرات زن سرایت کرد که ادامه داد:
- می‌خواستم تحویلش بدم اما فرار کرد.
سکوت سنگینی فضای تاریک اتاق را پر کرد.
فقط صدای نفس آرام اما سنگین کلاوس شنیده می‌شد. کلاوس به سمت پنجره بزرگ سالن که با پرده‌های ضخیم قرمزرنگ پوشانده شده‌بود، چرخید و دستانش رو پشت سرش در هم قلاب کرد. با صدای بلندی فریاد زد:
- نگهبان!
در بلافاصله باز شد.
- بندازیدش سیاهچال.
زن جیغ کوتاهی کشید و روی زانو افتاد.
- قربان! قربان خواهش می‌کنم! تقصیر من نبود! اون دختر، اون دختر خیلی قدرتمند بود!
نگهبان‌ها جلو آمدند و بازویش را گرفتند که زن هق‌هق کرد.
- من درمانگرم! از روی زخمش فهمیدم! اون، اون با یه موجود از رده‌ی بالا تسخیر معکوس انجام داده! من نتونستم جلوش رو بگیرم، اصلاً نمی‌شد!
کلاوس همان‌طور که ایستاده‌بود، دست راستش را بالا آورد و اشاره کرد او را بیرون ببرند.
صدای گریه و التماس زن، مثل صدای دوردست باران روی سنگ برای کلاوس بود؛ بی‌اهمیت و تکراری! او از قبل می‌دانست. می‌دانست و همین بدترش می‌کرد. نگاهش برای لحظه‌ای روی نشان روی میز افتاد و فکش منقبض شد.
- ببریدش.
 
موضوع نویسنده

Asteria

سطح
0
 
همیار سرپرست کتاب
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست کتاب
ناظر کتاب
فعال انجمن
Nov
584
4,223
مدال‌ها
2
زن را کشان‌کشان از اتاق بیرون بردند و صدای التماسش در راهرو محو شد. چند ثانیه همان‌طور بی‌حرکت ایستاد و بعد بدون این‌که سرش را بالا بیاورد، گفت:
- نیک!
لحظه‌ای بعد، در باز شد و جوانی با چکمه‌های تازه واکس‌خورده با قدم‌های منظم وارد شد و مقابل میز ایستاد.
- بله قربان؟!
کلاوس لب زد:
- بازار زیرزمینی رو زیر و رو کن.
نیک لحظه‌ای مکث کرد.
- کل بازار قربان؟
کلاوس بالأخره نگاهش را از میز گرفت و مستقیم در چشم‌های او خیره شد.
- هر مغازه، هر کارگاه و هر انبار. هر کسی که دیشب اونجا بوده باید بازجویی بشه. هر نشونه‌ای، حتی بی‌اهمیت‌ترینش باید به من گزارش بدی.
نیک بدون معطلی سرش را خم کرد.
- اطاعت میشه.
کلاوس ادامه داد:
- اگه کسی مقاومت کرد، لازم نیست سالم بمونه.
چشم‌های نیک برای لحظه‌ای برق زد.
- متوجه شدم قربان.
- برو.
نیک چرخید و از اتاق خارج شد. در که بسته شد، سکوت دوباره فضای اتاق را پر کرد.
کلاوس روی صندلی نشست و مشغول وارسی عریضه‌ها شد که متوجه گذر زمان نشد.
چند ساعتی گذشت و شب، خیلی دیروقت، وقتی نیک از بازار زیرزمینی برگشت، لکه‌ای رنگ قرمز روی یقه‌ی لباسش توجه کلاوس را جلب کرد. مقابل کلاوس ایستاد و گفت:
- قربان!
کلاوس اشاره زد جلو بیاید و لب زد:
- نتیجه چی شد؟
نیک گفت:
- بیشترشون چیزی نمی‌دونستن یا حداقل چیزی نگفتن.
سکوت کوتاهی برای گرفتن نفسی دوباره کرد و ادامه داد:
- اما… .
- ادامه بده.
نیک گفت:
- یه پیرمرد رو پیدا کردیم؛ صاحب یکی از مغازه‌های قدیمی. گفت دیروز عصر ناخواسته حرف‌های دو دختر رو شنیده.
ضربان نبض گردن کلاوس آرام‌تر شد و تمرکزش کامل روی نیک نشست.
- چی شنیده؟
نیک گفت:
- گفت اون دختر زخمی بوده و عجله داشتن.
مکث کرد.
- گفت اسم دختر رو هم شنیده.
سکوت اتاق سنگین‌تر شد.
- اسمش چی بود؟
نیک گفت:
- لیا!
برای اولین بار بعد از مدت‌ها، نفس کلاوس کمی عمیق‌تر شد و لبخندی گوشه لبش جا خوش کرد. نیک ادامه داد:
- پیرمرد گفت یه دختر موطلایی همراهش بوده، اون دختر مدام اسمش رو صدا می‌کرد لیا.
کلاوس خیلی آهسته پشت میز تکیه داد. لبخندش عمق بیشتری گرفت و در دل زمزمه کرد: «بالأخره پیدات کردم!» رو به نیک لب زد:
- مرخصی. فردا برو پیش دوک واریک، پاداش خوبی بهت میده.
نیک تشکرکنان از سالن خارج شد.
 
بالا پایین