جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [سلثار] اثر «پریسا موسوی کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط parisa-89 با نام [سلثار] اثر «پریسا موسوی کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 1,405 بازدید, 18 پاسخ و 8 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [سلثار] اثر «پریسا موسوی کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع parisa-89
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط parisa-89
موضوع نویسنده

parisa-89

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Dec
121
685
مدال‌ها
2
هیچ‌‌گاه کلماتی که بر زبان می‌آوری را نمی‌توانم، حتی یک واژه را بر میزبان فراموشی بسپارم! به خاطر داری که با دستانت سخن می‌گفتی و سعی در فهماندن من بر کلماتت داشتی؟
و من آن‌روز متوجه شدم که می‌خواهی دگر عاشقت نباشم، می‌دانستم هربار و هرروز تمام کلمات را با دستانت، دوباره و دوباره ادا خواهی کرد.
اما آن‌روز هنگامی که متوجه شدی زبان اشاره نیاموخته‌ام، قلم را میان دستان نحیف و ظریفت گرفتی و بر دل کاغذ کلمات را فرود آوردی، همان‌طور که با عشق و صداقت نگاهت می‌کردم قطره اشکی که بر روی کاغذ نشست هیچگاه از نگاهم دور نماند.
اما گویا سعی در انکار هرچیزی داشتی...
هرچیزی حتی عشقِ طاقت‌فرسایت بر من!
بالاخره کاغذ را مقابل چشمان من قرار دادی و کلمات یکی پس از دیگری بر مغز و استخوانم نفوذ کرددند... .
با لمس دست‌های مهران روی پوست سرم، دست از خوندن برداشتم. داشت پوست سرم رو نوازش می‌کرد، سری که بدون مو بود... سری که حتی یه تار مو هم نداشت که میون انگشت‌های قشنگش پیچ و تاب بخوره و این چقدر دردناک بود، دردناک‌تر از هر درد و حتی هر غم و غصه‌ی دیگه‌ای!
انگار یه‌لحظه نفهمید چیکار کرده که سریع دست از نوازش کشید و فقط زمزمه‌ی آرومش بود با لحن ملتماسانه به گوش‌هام مهمون شد:
- ممـ... معذرت می‌خوام... نمی‌خواستم... همچین کاری بکنم و ناراحتت کنم.
فکر می‌کرد ناراحت شدم؟ نه، نشده‌بودم. حتی دلخوری کوچیکی از این کارش به دل نگرفته بودم! اتفاقاً... اتفاقاً با نوازش دادنش تموم سلول‌به‌سلول تنم تو آغوش حس خوب رها می‌شدن، اما... بجای ناراحتی برای خودم، برای مهران ناراحت بودم... برای اینکه یه‌ثانیه از فکرش گذشت تا موهای عشقش رو نوازش بکنه اما... درحالی که هیچ مویی وجود نداشت، هیچ مویی!
بغض درست مثل گلوله‌ای که با تموم وجود از اسلحه رها شده‌بود، داشت استخونم رو می‌تراشید و هربار دردی رو مهمون تنم می‌کرد که از پس تحمل کردنش هیچ برنمی‌اومدم.
با تموم وجود قورتش دادم، با تموم وجود اون گلوله‌ای رو قورتش دادم که همینطور که پایین فرو می‌‌رفت، بیشتروبیشتر خراش می‌انداخت.
- میشه... میشه دوباره... انجامش بدی؟
پشت‌بند حرفم درست گرمای دستش رو روی پوست سرم احساس کردم و درست مثل چند دقیقه پیش.
بار هر زور و زحمتی که بود، بغض جا خوش‌کرده کنج گلوم رو قورت دادم و دوباره بین کلمات چشم چرخوندم و به زبون آوردمشون:
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

parisa-89

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Dec
121
685
مدال‌ها
2
- «من نمی‌خواهم تو عاشق دختری شوی که لال و زبان بسته‌است، نمی‌خواهم چون می‌دانم، نمی‌توانم هیچ‌گاه و هیچ زمانی بر گوش‌هایت نجوا کنم که عشقِ من دوستت دارم و تو نمی‌توانی این را بشنوی.»
کلماتی که بر دل یک تکه کاغذ جا داده‌ای، چنان قلبم را درهم فشرد که یقین داشتم، توانستی صدای مچاله شدن قلب داخل سی*ن*ه‌ام را بشنوی!
اما چه شد زیبای من؟
دیدی حال می‌توانی نجواکنان بر گوش‌هایم سخن گویی که دوستم داری؟
اما نباید چنین می‌شد که شد و هرچه‌ بودونبود را با خود ویران کرد!
و حال من نمی‌توانم صدایت را بر صندوقچه‌ی زیبای گوش‌هایم بسپارم، چون دگر هیچ صدایی را نمی‌توانم بشنوم!
اما چیزی نشده‌است زیبای من،
همه چیز درست می‌شود... همان‌گونه‌ که وجودم، وجودت را در آغوش اسارت بازداشته‌است. گاهی دیر می‌شود، چنان دیر که حتی خود را از یاد می‌بری زیبای من!
اما تو مبادا نگران شوی... صدای تو همیشه همان‌گونه که باید شنیده شود در گوش‌های قلبم در امان است!
نگاهم رو از کاغذ گرفتم و سرم رو کمی بلند کردم تا بهتر بتونم، چهره‌‌ی قشنگ‌تر از هرچیزش رو ببینم و تماشا کنم.
- مطمئنم با همین کلمه‌ها، اینجوری دل بنده رو بردی دیگه، مگه نه؟
شنیدن حرفش کافی بود تا لبخندی روی لب‌هام بشینه و نگاهم رو از اون چشم‌های قهوه‌ای‌روشن که حالا توی تاریکی مشکی خالص دیده می‌شدن، بگیرم و به آرومی کنارش بشینم.
- اون موقع... خیلی خوشگل و حتی... سرتر از الانم بودم، هیچ غم‌وغصه‌ای توی زندگیمون نبود، هیچ مشکلی نداشتیم مهران، اما... فقط چند ماه اول رو خوشبخت بودیم. فقط... انگار چند ماه اول خنده‌ی واقعی روی لب‌هامون بود. مگه... غیر این می‌تونه باشه؟
انگار از شنیدن حرفم چندان خوشش نیومده‌بود که توی تاریکی حتی می‌تونستم‌ اخم‌های گره‌خورده به همش رو ببینم، راست می‌گفتم، نمی‌گفتم؟ داشتم حقیقت رو می‌گفتم. حقیقتی که تلخ‌تر از هر واقعیت دیگه‌ای بود!
گرمای دستش رو که روی چونه‌‌م احساس کردم، سرم رو سمتش برگردوندم و با تلخند به صورتش نگاه کردم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

parisa-89

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Dec
121
685
مدال‌ها
2
- می‌خوام بدونی، وضعیت الانمون باعث شده بیشتر از هرلحظه و هرثانیه‌ی قبل عاشقت بشم سلوا. هیچ چیزی تغییر نکرده... من عاشق وجود تو شدم، عاشق خودِ تو، نه ظاهر و نه جسم تو. برام زیباتر از هر دفعه‌ی دیگه‌ای، زیباتر از اون ثانیه‌ای که باهات آشنا شدم. زیباتر از این جهانی که هفت-هشت‌میلیارد آدم توش زندگی می‌کنن. من همیشه خوشبختم، وقتی‌ تورو دارم هیچ غم‌و‌غصه‌ای باعث نمیشه احساس بدبختی کنم و ناراحت باشم. چون می‌‌دونم باهم از پسش برمیایم، باهم درستش می‌کنیم. تو هر جوری، هرشکلی هم باشی از عشق من بهت ذره‌ای هم کم نمیشه. می‌دونی چی میگم دور سرت بگردم؟
حرف‌هاش نه تنها قلبم رو مچاله کرد، حتی تموم کلمه‌‌هاش مثل قطره‌اشکی توی چشم‌هام چکید و باعث شد دیدم تار بشه و نتونستم اون صورت قشنگش رو ببینم.
فقط سرم رو به شونه‌‌ی مردونه‌ش تکیه دادم و چشم بستم، چشم بستم تا مبادا اشکم روی پیرهنش بشینه و لباسش رو خیس کنه.
صدای قلبش رو می‌تونستم‌ از این فاصله بشنوم... انگار قلب اون ریتم بی‌کلامی بود و قلبی که درون سی*ن*ه‌ی من حتی شاید تا فرصت کمی زنده می‌بود، یک موزیکِ عاشقانه‌ی آرام.
برای مدتی می‌خواستم هیچ حرفی رو به زبون نیارم، هیچ چیزی... حتی کلمه‌ای رو... چون تنها صدایی که می‌خواستم توی سکوت و توی تاریکی گوش بدم صدای قلبش بود‌‌.
قلب... شاید یک هدیه‌ی گرون‌قیمتی بود که تعداد کمی از آدم‌ها بهش توجه می‌کنن، هدیه‌ی گرون‌قدیمتی که بخشی از آدم‌ها قیمتش رو می‌دونن و حتی اکثرشون هم بی‌دلیل روی این هدیه قیمت می‌ذارن. اون هم نه قیمتِ گرون و بلکه ارزون، چون هنوز متوجه نشدن قلب هیچ آدمی رو نمیشه با چرک کف دست یا همون پول خرید‌!
- بریم بیرون؟
زمزمه‌ی آرومش که به گوش‌هام مهمون شد، بی‌حرکت تنها نگاهم رو به نیم‌رخش دادم و... بی‌اخیتار گلبرگ‌های قشنگ لبخند روی لب‌هام پخش شدن. لبخندی که می‌تونستم بگم به موقع و به جاتر از هر زمان و حتی هر ثانیه‌ی دیگه‌ای بود.
حرفش جای تعجب داشت، اون هم تو این موقع از ساعت شب، اما نه برای منی که تک‌به‌تک رفتار و حتی کلمه‌ها‌ی توی چشم‌هاش رو از بر بودم.
- اگه بریم، فردا خواب می‌مونی و نمی‌تونی سرِ کار بری!
تک خنده‌ی آرومش درست مثل باد ملایم و خنکی بود که شاخ‌و‌برگ‌های درخت قلبم رو تکون داد. سرم رو که از روی شونه‌ش برداشتم و نگاهم رو به چشم‌هاش دوختم سریع زمزمه کرد:
- من با این همه کارتن‌های پر از ظرف‌و‌ظروف و حتی یه چند تا وسیله‌های سنگین که تو کارتن جا گرفتن، نمی‌تونم خانمِ خونه رو تنها بذارم تا همه‌ی کارها روی شونه‌ی ایشون بیفته. حالا یه چند روز خدمت شما هستم تا حسابی خونه رو گردگیری و از این رو به اون رو کنم‌.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

parisa-89

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Dec
121
685
مدال‌ها
2
با شنیدن حرفش نگاهم رو بین یکی‌یکی کارتن‌های بزرگ‌و‌کوچیک روی سرامیک دادم. همین امروز بود که تازه به این خونه اسباب‌کشی کرده‌بودیم و حتی وقت نشده‌بود یه دستی به سر و روی این وسیله‌های روی زمین و دیواربه‌دیوار خونه بکشیم. جای تعجب هم داشت بین این همه قشقرقی که به پا شده‌بود، بندوبساط تولد هم رو‌به‌راه باشه.
تموم رفتار‌‌های مهران رو از حفظ بودم، اما این یکی یکم عجیب‌غریب بود.
نگاهم رو به شمع توی دستم دادم و کمی به صورت مهران نزدیک‌ترش کردم، تا بهتر بتونم چهره‌‌ش رو ببینم.
- یه دو تیکه وسیله و ظرفن دیگه، خودم از پسشون برمیام؛ اونقدر‌ها هم نیاز نیست جنابعالی از خودتون و کارتون بزنی؛ هرچند که من از خدامه... فقط این همه کاروبار رو ول کنیم و بیرون بریم؟
با احساس دست‌های مهران روی دست‌هام نگاهم به پایین کشیده شد و با لبخندی دستم رو قفل انگشت‌هاش کردم و دوباره نگاهم رو به صورتش دوختم. نمی‌دونم اما... انگار هر حرف و هر رفتار مهران از نظرم با عجله و عجولانه می‌ا‌ومد، انگار خودش هم می‌دونست آخرش چی میشه که انقدر سریع داشت پیش می‌رفت، رفتن بیرون اون هم نیمه شب؟ عجیب نبود؟ یا من انقدر داشتم واسه خودم مدام بزرگش می‌کردم؟
همین‌که صداش رو شنیدم به خودم اومدم و تموم سعیم رو کردم تا به‌جای فکر کردن به همچین مزخرفاتی حواسم رو به حرف و حرکت‌های مهران بدم.
- همین‌که گفتم، شما تا وقتی من نگفتم دست به سیاه‌وسفید نمی‌زنی! الان هم خیلی سریع از جات بلند میشی تا آماده بشیم و یه حال‌وهوایی عوض کنیم؛ مفهموم شد؟
کمی خودم رو نزدیکش کردم و این‌بار شمع توی دستم رو نزدیک صورتم کردم تا مهران به وضوح بتونه اخم‌های توهمی که از شنیدن حرفش بین پیشونیم نشسته‌بودن رو ببینه. و حتی لحنِ خیلی مرموز و ترسناکم رو بشنوه:
- یه نویسنده، هیچوقت از لحن دستوری خوشش نمیاد و متأسفانه باید ببشتر احتیاط کنین، چون چاره‌ای هم جز این نخواهین داشت جناب مهرانِ مهرزاده.
صدای قهقهه‌ی مهران همین‌که حرفم رو تموم کردم بلند شد و همین‌طور که از کنارش بلند می‌شدم، چشمکی حواله‌‌ش کردم و بعد قیافه‌ی ترش‌رویی براش گرفتم، که باعث شد صداش از پشت سرم به گوشم برسه.
- خب، بر فرض مثال چرا باید بنده احتیاط کنم؟
از راهروی اتاق‌خواب‌ها که رد شدم، پریز سالن رو زدم و با روشنایی که تموم خونه رو احاطه کرد لبخندی روی لب‌هام نشوندم، دوباره‌ سمت یکی از اتاق‌‌خواب‌ها که لباس‌ها رو توی کمد چیده‌بودم‌ قدم برداشتم و با صدای بلند گفتم:
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

parisa-89

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Dec
121
685
مدال‌ها
2
- از یه نویسنده‌ی جنایی‌نویس خیلی کار‌ها برمیاد عزیز دلم. مثلاً از نظر من، بهترین جایی که میشه یه جسد رو دفن کرد، توی همون خونه اما منتها زیر فرش و توی خاکه... و بعدم به راحتی بعد دفن کردنش، دوباره فرش رو پهن می‌کنی، ولی این روش تنها واسه خونه‌های قدیمی صدق میکنه‌‌. قاتل باید حرفه‌ای‌تر از این حرف‌ها باشه و اینکه شما، نباید همسرتون رو دست کم بگیرین؛ اینم یه هشدار دیگه.
می‌تونستم صدای خنده‌های مهران رو از این ور اتاق بشنوم و حتی خودم هم کم‌و‌بیشی از حرف‌هایی که زدم خنده‌م گرفته‌بود.
چمدون لباس‌هارو روی تخت گذاشتم و زیپش رو که باز کردم، لباس ملایم‌رنگ تا‌شده‌ای رو همراه شال و شلوار مناسبی از داخلش بیرون کشیدم.
- بعد اون‌وقت مثلاً اگه من رو به قتل برسونی، جسدم رو کجا گم‌وگور می‌کنی، عزیزم؟
این‌بار صدای مهران نزدیک‌تر از دفعه‌ی پیش به گوشم رسید که نشون می‌داد نزدیک اتاق شده. با لبخند مرموز روی لب‌هام چمدون رو دوباره جمع کردم و پایین تخت روی زمین گذاشتم و بعد برگشتم سمت آینه قدی گوشه‌ی اتاق و لب زدم:
- احتمال بیشتری داره همچین نویسنده‌هایی بخوان، افراد نزدیکشون رو به قتل برسونن و حتی به‌خاطر تجربه‌‌ی خیالی‌ای که داشتن خیلی راحت می‌تونن قسر در برن، اما تو این یکی مورد خیال شما راحت باشه و تو اون کسی نیستی که من می‌خوام بکشمش، جناب مهرزاده.
دست به کار شدم و یکم دستی به سروصورتم کشیدم تا از این رنگ‌پریدگی دربیاد، نگاهم به ابروهام افتاد و با دقت بیشتری سمت آینه خم شدم. چون هنوز خیلی از وسایل خونه رو راست‌وریست نکرده‌بودیم ناچار موندم و از آینه قدی استفاده کردم‌.
داخل ابرو‌هام رو به مداد کم‌رنگی پر کردم و بعد اتمام کارم لبخندی از روی رضایت به خودم زدم، هیچ دوست نداشتم کسی بفهمه چه بیماری‌ای دارم، نه اینکه از ترحم و قضاوت ترس داشته باشم‌ ها... نه، حتی نمی‌دونستم این نخواستنِ واسه چی و دلیلش چی بود.
- از این سؤال که فرد مورد نظر شما کیه، اون هم واسه قربانی می‌گذریم، اما باید به شریک‌جرمتون هم بگین که قضیه از چه قراره و ایشون کسی نیست جز همسر عزیز شما... راستی هنوز کتاب جدیدِ رو راست‌وریست نکردی؟
از کشیدن رژ لب کم‌رنگی به لب‌هام دست کشیدم و خیلی آروم لب‌هام رو روی هم فشردم و بعد از توی آینه به مهران که دنبال لباسش داخل چمدون می‌گشت، نگاه انداختم و با تُن صدای آروم زمزمه کردم:
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

parisa-89

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Dec
121
685
مدال‌ها
2
- شریک جرم... ایده‌‌ی عالی‌ایه باور کن، و اینکه نه، زیاد فرصت نمیشه اما این چند روز خیلی مصمم واسه نوشتن و ادامه دادنش.
پشت بند حرفم سمتش قدم برداشتم و با دیدن داخل چمدون که اصلا یه آشفته بازاری به پا بود که نگو و نپرس آه از نهادم بلند شد. مهران به عنوان یه زن واقعا نمی‌تونستم‌ بگم شلخته و نامرتب هست چون فقط وقتی شلختگی به سراغش می‌اومد که برای کاری عجله داشته باشه و یا حتی حوصله نداشته باشه.
- وایسا خودم برات پیداش کنم، اینطور که معلومه باید تموم خونه رو بهم بریزیم واسه پیدا کردن یه لباس.
چمدون رو که گشتم با دیدن پیرهن سفید مهران و شلوارش سمتش گرفتم و با لبخند رضایت بخشی از دستم گرفت.
- میگم... حالا کلی می‌‌خوایی درمورد چی بنویسی؟
لباس‌هام رو که از روی تخت برداشتم تا تن بزنم و سوال مهران باعث شد کمی دستپاچه بشم، برخلاف چند تا کتابی که ازم چاپ شده بود، دوست نداشتم مهران این یکی رو هم سرسری و زودتر بخونه! بخاطر همین هم یه داستان کوتاه سرهم کردم و لب زدم:
- درمورد یه دختریه که پیگیر یه قتل میشه و بعد میفهمه یکی از اعضای خانواده‌‌ی خودش قاتله.
معلومه که اینطوری‌‌ نبود و اصلا تصمیم نوشتن همچین کتابی رو نداشتم، تو خیلی از سریال و حتی کتاب‌ها اخر ماجرا به همین سمت ختم میشد، کتابی که تصمیم گرفتم بنویسم تاریک و وحشتناک تر از این حرفا می‌تونست باشه.
تموم حاضر و اماده شدنم نیم ساعت طول کشید و برخلاف مهران که ده دقیقه‌ی اول آماده شد و حتی کفششم پوشید.
- سلوا، عزیزم بجنب دیگه.
با صدای بلند مهران سریع شالم رو روی سرم کشیدم و سریع و تند اومدم‌ای گفتم و بعد مرتب کردن سرو وضعم از اتاق بیرون اومدم.
چون تابستون بود و هوا شب‌ها فقط کمی خنک می‌شد یه لباس خنک تن زده بودم تا اونقدر‌ها هم اذیت‌ نشم، با برداشتن کلید از جا کلیدی و کیف کوچیکم در خونه رو قفل کردم.
- چیزی که جا نزاشتیم؟
- نه، فقط... کاش کیک تو یخچال آب نشه، اینطوری‌‌ بیهوده حیف میشه.
 
موضوع نویسنده

parisa-89

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Dec
121
685
مدال‌ها
2
کفش‌هام رو که پام کردم مهران دستم رو توی دست‌هاش گرفت و همین‌طور که از پله‌ها بخاطر خراب بودن آسانسور پایین می‌اومدیم زمزمه کرد:
- نه نگران نباش، اصلا آب بشه هم خودم دولپی می‌افتم به جونش و نمی‌زارم بیشتر از این خراب بشه. فعلا یه بیرونو بریم، شامم بخوریم و...بقیه‌ش رو بسپر به خودم.
با صدای اروم خندیدم و کامل از آپارتمان که خارج شدیم یاد امروز و همسایه پایینی‌ افتادم و سریع روبه مهران گفتم:
- راستی امروز وقتی داشتم می‌رفتم کم و کسری خونه رو بخرم، جلوی در همسایه پایینی خونمون و دیدم. خیلی زن خوبی و حتی با احترامی بود... خیلی هم از اینکه تو این آپارتمان‌ اومدیم خوشحال شد و گفت که اگه هر کمکی از دستش بربیاد بهش بگم. بخاطر همین هم میگم بی‌خودی یه فردا رو تو خونه نمون و به همین خانومه میگم بیاد کمک دستم باشه.
مهران قفل ماشین رو باز کرد و برای اینکه سوار ماشین بشم همینطوری که داشت در رو باز می‌کرد گفت:
- حالا چه اصراریه، اون بنده خدا حتما یه تعارفی چیزی کرده... فردا اگه کار واجبی پیش نیاد خودم هستم اگه هم که می‌تونی به همین همسایه پایینی بگی.
با حرفش موافقت کردم و همین‌که سوار ماشین شدیم مهران ماشین رو روشن کرد. دستم رو جلو بردم تا اهنگ ملایمی رو پخش کنم.
چند دقیقه‌ای طول کشید تا آهنگی که اون دوران کلی باهاش خاطره ساخته بودیم رو پیدا کنم و با پخش کردنش صدای تک خنده‌ی مهران به گوشم رسید‌.
حتی اون هم یاد چند سال پیش افتاده بود و مثل من خاطرات اون دوران براش زنده شده بود.
بی‌حرف نگاهم رو به مقابلم و به ماشین‌های خیابون دادم باز تو فکر و افکار خودم غرق شدم. حتی مهران هم یه مدت فهمیده بود که زیادی پیش از حد فکرو خیال می‌کنم و بخاطر همین کلی هم بهم گوشزد کرده بود که زیاد واسم خوب نیست‌.
حتما فکر کرده بود بخاطر این سرطانی که به جونم افتاده انقدر واسه خودم خیالات می‌بافم و تو رویا سیر می‌کنم، اما نه... نمیشه گفت که یه بخش کوچیکش همین مسئله نبود، یادمه حتی چند سال پیش وقتی فهمیدم همچنین بیماری‌ای افتاده به جونم، چقدر غصه می‌خوردم و چقدر از شرایط پیش اومده خودم رو هلاک و نابود می‌کردم.
اما الان نه، الان بیشتر به لحظه‌ی حال، به زمان الان فکر می‌کنم تا آینده‌ و حتی فردایی که پیش رومه، جوری زندگی می‌کنم که انگار همین امروزی که دارم می‌گذرونمش اخرین روزمه.
 
موضوع نویسنده

parisa-89

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Dec
121
685
مدال‌ها
2
با اینکه کلی دکتر دوا درمون کردنم جواب اون همه تلاش فقط کمی نتیجه بود... فقط کمی.
امید داشتم، خیلی هم امید داشتم اما... انگار ته دلم می‌دونستم آخرش رفتنی‌ام، هرجوری هم که شده باشه... .
حتی بعضی اوقات وقتی به خودم میام که می‌بینم مهران هم داره خودش رو گول می‌زنه هم من رو... اول‌هاش واسه‌ی خودم هم سخت بود تا قبول کنم اما باهاش کنار اومدم، نتونستم مهران رو با همچین شرایط پیش اومده‌ای قانع کنم... .
بعضی وقت‌ها... فقط باید خیلی چیز‌هارو قبول کنیم، اشتباهاتمون رو، حتی سرنوشت و تقدیری که زندگی برامون رقم زده.
قبل اینکه مهران ماشین رو کنار بزنه از فلافل فروشیِ یه چند تا بالاتر از کوچه‌ی خودمون دوتا ساندویچ با بقیه مخلفات و نوشابه‌ش گرفت و بعد دوباره ماشین رو راه انداخت.
حتی نمیدونستم کجا قراره بریم! اما همین چند دقیقه دیگه چه فکر و خیالی‌ که به سرم نیومد و قدر یه سال برای من طول کشید. دوست نداشتم انقدر حرف از رفتن بزنم درحالی که حتی هیچ غم و غصه و هیچ دلخوری‌ای از این بابت نداشتم اما تنها چیزی که نگرانم می‌کرد... مهران بود.
شب و روز تنها به این فکر می‌کردم که چطوری می‌خواست با نبود من کنار بیاد درحالی که هنوز این شرایطمون رو قبول نکرده بود!
دلخوش کرده بود به خوب شدن من اما می‌دونستم که این دلخوشی چه تلنگری که بهش نمی‌زنه؛
- خب، رسیدیم... اینم از این، فقط قبل پیاده شدن از ماشین زود این ساندویچ‌هارو بخوریم که شکم بنده حسابی سرو صدا راه انداخته.
خندیدم و وقتی ماشین رو نگه داشت و نگاهم به پل بزرگ روبه روم افتاد لبخندی زدم و یکی از ساندویچ‌‌ها رو همراه با نوشابه به سمتش گرفتم. اونقدر‌ها هم شکمو نبود... اما می‌دونستم تک به تک حرف‌هاش و رفتارهاش فقط بخاطر دیدن لبخند‌ی روی لب‌های منه.
همینطور که مشغول میل کردن ساندویچ توی دست‌هام بودم از شیشه‌‌ی ماشین به بیرون و مردمی که تو رفت و آمد بودن خیره شدم، باد خنکی که سیلی آرومی مهمون صورتم کرد حالم رو حتی شده کمی به جا آورد.
باد همینطور آروم بود اما کمی طوفانی... درست مثل زندگی‌ای که با روند اروم حرکت می‌کنه اما اتفاقاتش درست مثل طوفان می‌مونه... درست همون طوفانی که همه چیز و همه چی رو با خاک یکسان می‌کنه.
- امروز مامان زنگ نزده بود؟
با شنیدن صدای مهران سرم رو سمتش برگردوندم و به ارومی گوشه‌ی لبم که کمی کثیف شده بود رو پاک کردم و زمزمه کردم:
-نه، حتما نمی‌دونه اومدیم به این خونه جدیده. مهلا دو روز پیش بود زنگ زده بود که شما سرِ کار بودی.
 
موضوع نویسنده

parisa-89

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Dec
121
685
مدال‌ها
2
با اومدن اسم مهلا لبخند بی‌اخیتار روی لب‌هام نشست، درست مثل یه خواهر و یه دوست، همیشه کنارم بود و اونقدری حالم رو خوب می‌کرد که اصلا نمی‌فهمیدم کی و چطور همچین کاری می‌کنه. با اینکه خواهر مهران بود و شوهر خواهرم می‌شد اما هیچ فرقی با یک خواهر برام نداشت.
نفهمیدم چطور و کی همزمان همینطور که ساندویچ‌هامون رو می‌خوردیم هم مشغول حرف زدن بودیم و حتی الان که روی پل قدم می‌زدیم و از این بالا به پایین خیره شده بودیم. سرم درست روی شونه‌هاش بود و وقتی سکوتش رو دیدم همین‌طور که به رفتن و اومدن ماشین‌ها خیره بودم آروم زیر لب زمزمه کردم:
- می‌خوام تموم جاهای نرفته رو، تموم موسیقی‌های دنیارو حتی تموم کتاب‌های نخونده رو با تو بمونم، گوش بدم و برم... هر ثانیه که میگذره حس می‌کنم یک ثانیه از عمرم کم میشه.
مهران انگار با شنیدن حرفم کمی دلخور شد و آه عمیقی کشید، با اینکه حرفی نزده بودم احساس می‌کردم دوباره مثل همیشه تا حرف رفتن وسط میاد باز می‌خواد بحث رو بکشونه به جاهای دیگه و موضوعات دیگه.
اما برخلاف چیزی که فکرش رو می‌کردم، دستم که میون دست‌هاش بود رو به آرومی فشرد و مثل خودم با صدای ملایمی زمزمه کرد:
- اونقدری وقت داریم که بخواییم تموم اینارو تجربه بکنیم سلوا، اونقدری وقت داریم که ثانیه به ثانیه کل کتاب‌های دنیا رو بخونیم و موسیقی گوش بدیم.
انگار این حرفش چندان با چیزی که حدس می‌زدم تفاوتی نداشت، باز هم همین حرف و باز هم گول زدن‌های الکی.
موضوع همین بود... وقت... وقت
وقت تا کی وقتی حتی نمی‌دونیم همین یک دقیقه بعد زنده‌ایم یا نه؟
نه... اصلا موضوع این نبود که حتی همین الان هم پاشیم خودمون رو به زمین بزنیم تا اصلا کل جهان رو بگردیم نه! منظورم هم همچین چیزی نبود دراصل چیزی بود که هیچ‌وقت مهران نمی‌خواست قبولش بکنه!
می‌خواستم تموم حرف‌هایی که یک گوشه از مغزم رو اِشغال کرده و حتی پافشاری می‌کنه رو به زبون بیارم، می‌خواستم بگم، تا کی توان این گول زدن‌های الکی رو داریم؟ بالاخره یه جا، یه موقع و حتی یک ثانیه با لگد واقعیت که روبه رو می‌شیم، نمی‌شیم؟
اما باز هم... باز هم زبون به دهن گرفتم چون نمی‌خواستم اوقاتمون رو تلخ کنم. نمی‌خواستم این مسئله‌ی بزرگ بینمون رو بزرگ تر از چیزی که هست بکنم! این سکوت من چیزی رو نمی‌تونست بکوبه و از صفر بسازتش اما... می‌تونست که مانع پیش نیومدن اوقات تلخی بشه، نمی‌تونست؟
توی سکوت، توی این شب تاریک به آسمون شب خیره شدم و سعی کردم ریتم نفس‌هام رو اونقدری پایین بیارم تا با نفس‌های مهران هماهنگ بشه. حتی دوست داشتم صدای قلبم هم با قلبش یکی بشه وقتی که می‌دونستم بیشتر از این فرصت نخواهم داشت.
 
بالا پایین