جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [سلثار] اثر «پریسا موسوی کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط "parisa" با نام [سلثار] اثر «پریسا موسوی کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 167 بازدید, 10 پاسخ و 4 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [سلثار] اثر «پریسا موسوی کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع "parisa"
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط "parisa"
موضوع نویسنده

"parisa"

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Dec
113
561
مدال‌ها
2
هیچ‌‌گاه کلماتی که بر زبان می‌آوری نمی‌توانم حتی یک واژه را بر میزبان فراموشی بسپارم! به خاطر داری که با دستانت سخن می‌گفته‌‌ای و سعی در فهماندن من بر کلماتت داشتی؟
و من آنروز متوجه شدم که می‌خواهی دگر عاشقت نباشم، می‌دانستم هربار و هر روز تمام کلمات رو با دستانت دوباره و دوباره ادا خواهی کرد.
اما آنروز هنگامی که متوجه شدی زبان اشاره نیاموخته‌ام قلم را میان دستان نحیف و ظریفت گرفتی و بر دل کاغذ کلمات را فرود اوردی، همانطور که با عشق و صداقت نگاهت می‌کردم قطره اشکی که بر روی کاغذ نشست هیچگاه از نگاهم دور نماند.
اما گویا سعی در انکار هرچیزی داشتی...
هرچیزی حتی عشقِ طاقت فرسایت بر من.
بالاخره کاغذ را مقابل چشمان من قرار دادی و کلمات یکی پس از دیگری بر مغز و استخوانم نفوذ کرددند...

با لمس دست‌های مهران روی پوست سرم، دست از خوندن برداشتم. داشت پوست سرم رو نوازش می‌کرد، سری که بدون مو بود...سری که حتی یه تار مو هم نداشت که میون انگشت‌های قشنگش پیچ و تاب بخوره، و این چقدر دردناک بود، دردناک تر از هر درد و حتی هر غم و غصه‌ی دیگه‌ای؛
انگار یک لحظه نفهمید چیکار کرده که سریع دست از نوازش کشید و فقط زمزمه‌ی ارومش بود با لحن التماسانه به گوش‌هام مهمون شد.
-ممـ... معذرت می‌خوام... نمی‌خواستم... همچین کاری بکنم و ناراحتت کنم.
فکر می‌کرد ناراحت شدم؟ نه، نشده بودم. حتی دلخوری کوچیکی از این کارش به دل نگرفته بودم اتفاقا... اتفاقا با نوازش دادنش تموم سلول به سلول تنم تو آغوش حس خوب رها می‌شدن. اما... بجای ناراحتی برای خودم، برای مهران ناراحت بودم...برای اینکه یک ثانیه از فکرش گذشت تا موهای عشقش رو نوازش بکنه اما... درحالی که هیچ مویی وجود نداشت! هیچ مویی.
بغض درست مثل گلوله‌ای که با تموم وجود از اسلحه رها شده بود، داشت استخونم رو می‌تراشید و هربار دردی رو مهمون تنم می‌کرد که از پس تحمل کردنش هیچ برنمی‌اومدم.
با تموم وجود قورتش دادم، با تموم وجود اون گلوله‌ای رو قورتش دادم که همینطور که پایین فرو می‌کرد بیشتر و بیشتر خراش می‌انداخت.
-میشه...میشه دوباره... انجامش بدی؟
پشت بند حرفم درست گرمای دستش رو روی پوست سرم احساس کردم و درست مثل چند دقیقه پیش.
بار هر زور و زحمتی که بود بغض جا خوش کرده کنج گلوم رو قورت دادم و دوباره بین کلمات چشم چرخوندم و به زبون اوردمشون:
 
بالا پایین