جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [سلثار] اثر «پریسا موسوی کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط "parisa" با نام [سلثار] اثر «پریسا موسوی کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 286 بازدید, 14 پاسخ و 6 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [سلثار] اثر «پریسا موسوی کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع "parisa"
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط "parisa"
موضوع نویسنده

"parisa"

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Dec
117
572
مدال‌ها
2
هیچ‌‌گاه کلماتی که بر زبان می‌آوری را نمی‌توانم، حتی یک واژه را بر میزبان فراموشی بسپارم! به خاطر داری که با دستانت سخن می‌گفتی و سعی در فهماندن من بر کلماتت داشتی؟
و من آن‌روز متوجه شدم که می‌خواهی دگر عاشقت نباشم، می‌دانستم هربار و هرروز تمام کلمات را با دستانت، دوباره و دوباره ادا خواهی کرد.
اما آن‌روز هنگامی که متوجه شدی زبان اشاره نیاموخته‌ام، قلم را میان دستان نحیف و ظریفت گرفتی و بر دل کاغذ کلمات را فرود آوردی، همان‌طور که با عشق و صداقت نگاهت می‌کردم قطره اشکی که بر روی کاغذ نشست هیچگاه از نگاهم دور نماند.
اما گویا سعی در انکار هرچیزی داشتی...
هرچیزی حتی عشقِ طاقت‌فرسایت بر من!
بالاخره کاغذ را مقابل چشمان من قرار دادی و کلمات یکی پس از دیگری بر مغز و استخوانم نفوذ کرددند... .
با لمس دست‌های مهران روی پوست سرم، دست از خوندن برداشتم. داشت پوست سرم رو نوازش می‌کرد، سری که بدون مو بود... سری که حتی یه تار مو هم نداشت که میون انگشت‌های قشنگش پیچ و تاب بخوره و این چقدر دردناک بود، دردناک‌تر از هر درد و حتی هر غم و غصه‌ی دیگه‌ای!
انگار یه‌لحظه نفهمید چیکار کرده که سریع دست از نوازش کشید و فقط زمزمه‌ی آرومش بود با لحن ملتماسانه به گوش‌هام مهمون شد:
- ممـ... معذرت می‌خوام... نمی‌خواستم... همچین کاری بکنم و ناراحتت کنم.
فکر می‌کرد ناراحت شدم؟ نه، نشده‌بودم. حتی دلخوری کوچیکی از این کارش به دل نگرفته بودم! اتفاقاً... اتفاقاً با نوازش دادنش تموم سلول‌به‌سلول تنم تو آغوش حس خوب رها می‌شدن، اما... بجای ناراحتی برای خودم، برای مهران ناراحت بودم... برای اینکه یه‌ثانیه از فکرش گذشت تا موهای عشقش رو نوازش بکنه اما... درحالی که هیچ مویی وجود نداشت، هیچ مویی!
بغض درست مثل گلوله‌ای که با تموم وجود از اسلحه رها شده‌بود، داشت استخونم رو می‌تراشید و هربار دردی رو مهمون تنم می‌کرد که از پس تحمل کردنش هیچ برنمی‌اومدم.
با تموم وجود قورتش دادم، با تموم وجود اون گلوله‌ای رو قورتش دادم که همینطور که پایین فرو می‌‌رفت، بیشتروبیشتر خراش می‌انداخت.
- میشه... میشه دوباره... انجامش بدی؟
پشت‌بند حرفم درست گرمای دستش رو روی پوست سرم احساس کردم و درست مثل چند دقیقه پیش.
بار هر زور و زحمتی که بود، بغض جا خوش‌کرده کنج گلوم رو قورت دادم و دوباره بین کلمات چشم چرخوندم و به زبون آوردمشون:
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

"parisa"

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Dec
117
572
مدال‌ها
2
- «من نمی‌خواهم تو عاشق دختری شوی که لال و زبان بسته است، نمی‌خواهم چون می‌دانم نمی‌توانم هیچ‌گاه و هیچ زمانی بر گوش‌هایت نجوا کنم که دوستت دارم عشقِ من و تو نمی‌توانی این را بشنوی.»
کلماتی که بر دل یک تکه کاغذ جا داده‌ای چنان قلبم را درهم فشارد که یقین داشتم توانستی صدای مچاله شدن قلب داخل سی*ن*ه‌ام را بشنوی!
اما چه شد زیبای من؟
دیدی حال می‌توانی نجوا کنان بر گوش‌هایم سخن گویی که دوستم داری؟
اما نباید چنین می‌شد که شد و هرچه‌بود و نبود را با خود ویران کرد.
و حال من نمی‌توانم صدایت را بر صندوقچه‌ی زیبای گوش‌هایم بسپارم چون دگر هیچ صدایی را نمی‌توانم بشنوم!
اما چیزی نشده است زیبای من،
همه چیز درست می‌شود همانگونه‌ که وجودم، وجودت را در آغوش اسارت بازداشته است. گاهی دیر می‌شود، چنان دیر که حتی خود را از یاد می‌بری زیبای من.
اما تو مبادا نگران شوی...صدای تو همیشه همانگونه که باید شنیده شود در گوش‌های قلبم در امان است.
نگاهم رو از کاغذ گرفتم و سرم رو کمی بلند کردم تا بهتر بتونم چهره‌ای قشنگ تر از هرچیزی رو ببینم و تماشا بکنم‌.
- مطمئنم با همین کلمه‌ها، اینجوری دل بنده رو بردی دیگه، مگه نه؟
شنیدن حرفش کافی بود تا لبخندی روی لب‌هام بشینه و نگاهم رو از اون چشم‌های قهوه‌ای روشن که حالا توی تاریکی مشکی خالص دیده می‌شدن بگیرم و به ارومی کنارش بشینم.
- اون موقع... خیلی خوشگل و حتی... سرتر از الانم بودم، هیچ غم ‌و غصه‌ای توی زندگیمون نبود، هیچ مشکلی نداشتیم مهران. اما... فقط چند ماه اول رو خوشبخت بودیم. فقط... انگار چند ماه اول خنده‌ی واقعی روی لب‌هامون بود. مگه... غیر این می‌تونه باشه؟
انگار از شنیدن حرفم چندان خوشش نیومده بود که توی تاریکی حتی می‌تونستم‌ اخم‌های گره خورده به همش رو ببینم، راست می‌گفتم، نمی‌گفتم؟ داشتم حقیقت رو می‌گفتم. حقیقتی که تلخ تر از هر واقعیت دیگه‌ای بود!
گرمای دستش رو که روی چونه‌ام احساس کردم سرم رو سمتش برگردوندم و با تلخند به صورتش نگاه کردم.
 
موضوع نویسنده

"parisa"

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Dec
117
572
مدال‌ها
2
- می‌خوام بدونی، وضعیت الانمون باعث شده بیشتر از هرلحظه و هرثانیه‌ی قبل عاشقت بشم سلوا. هیچ چیزی تغییر نکرده... من عاشق وجود تو شدم، عاشق خودِ تو. نه ظاهر و نه جسم تو، برام زیبا تر از هر دفعه‌ی دیگه‌ای، زیباتر از اون ثانیه‌ای که باهات آشنا شدم. زیبا تر از این جهانی که هفت هشت میلیارد ادم توش زندگی میکنن‌. من همیشه خوشبختم وقتی‌ تورو دارم هیچ غم‌و‌غصه‌ای باعث نمیشه احساس بدبختی کنم و ناراحت باشم. چون می‌‌دونم باهم از پسش برمیایم، باهم درستش می‌کنیم. تو هر جوری، هرشکلی هم باشی از عشق من بهت ذره‌ای هم کم نمیشه. می‌دونی چی میگم دور سرت بگردم؟
حرف‌هاش نه تنها قلبم رو مچاله کرد حتی تموم کلمه‌‌هاش مثل قطره اشکی توی چشم‌هام چکید و باعث شد دیدم تار بشه و نتونستم اون صورت قشنگش رو ببینیم.
فقط سرم رو به شونه‌‌ی مردونه‌ش تکیه دادم و چشم بستم، چشم بستم تا مبادا اشکم روی پیرهنش بشینه و لباسش رو خیس کنه.
صدای قلبش رو می‌تونستم‌ از این فاصله بشنوم... انگار قلب اون ریتم بی‌کلامی بود و قلبی که درون سی*ن*ه‌ی من حتی شاید تا فرصت کمی زنده می‌بود یک موزیکِ عاشقانه‌ی آرام.
برای مدتی می‌خواستم هیچ حرفی رو به زبون نیارم، هیچ چیزی... حتی کلمه‌ای رو... چون تنها صدایی که می‌خواستم توی سکوت و توی تاریکی گوش بدم صدای قلبش بود‌‌.
قلب... شاید یک هدیه‌ی گرون قیمتی بود که بعضی از آدم‌ها بهش توجه می‌کنن، هدیه‌ی گرون قدیمتی که اکثر آدم‌ها قیمتش رو می‌دونن و حتی اکثرشون هم بی‌دلیل روی این هدیه قیمت می‌زارن. اون هم نه قیمتِ گرون و بلکه ارزون چون هنوز متوجه نشدن قلب هیچ آدمی رو نمیشه با چرک کف دست یا همون پول خرید‌!
- بریم بیرون؟
زمزمه‌ی آرومش که به گوش‌هام مهمون شد، بی‌حرکت تنها نگاهم رو به نیم رخش دادم و... بی‌اخیتار گلبرگ‌های قشنگ لبخند روی لب‌هام پخش شدن. لبخندی که می‌تونستم بگم به موقع و به جا تر از هر هر زمان و حتی هر ثانیه‌ی دیگه‌ای بود.
حرفش جای تعجب داشت اون هم تو این موقع از ساعت شب، اما نه برای منی که تک به تک رفتار و حتی کلمه‌ها‌ی توی چشم‌هاش رو ازبر بودم.
- اگه بریم، فردا خواب می‌مونی و نمی‌تونی بری سرکار!
تک خنده‌ی آرومش درست مثل باد ملایم و خنکی بود که شاخ و برگ‌های درخت قلبم رو تکون داد. سرم رو که از روی شونه‌ش برداشتم و نگاهم رو به چشم‌هاش دوختم سریع زمزمه کرد:
- من با این همه کارتن‌های پر از ظرف و ظروف و حتی یه چند تا وسیله‌های سنگین که تو کارتن جا گرفتن، نمی‌تونم خانمِ خونه رو تنها بزارم تا همه‌ی کارا روی شونه ایشون بیوفته. حالا یه چند روز خدمت شما هستم تا حسابی خونه رو گردگیری و از این رو به اون رو کنم‌.
 
موضوع نویسنده

"parisa"

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Dec
117
572
مدال‌ها
2
با شنیدن حرفش نگاهم رو بین یکی‌یکی از کارتن‌های بزرگ و کوچیک روی سرامیک دادم. همین امروز بود که تازه به این خونه اسباب‌کشی کرده بودیم و حتی وقت نشده بود یه سرو و رویی به این وسیله‌های روی زمین و دیواربه‌دیوار خونه بکشیم. جای تعجب هم داشت بین این همه قشقرقی که به پا شده بود بند و بساط تولد هم، رو به راه باشه.
تموم رفتار‌‌های مهران رو از حفظ بودم، اما این یکی یکم عجیب‌غریب بود.
نگاهم رو به شمع توی دستم دادم و کمی به صورت مهران نزدیک‌ترش کردم، تا بهتر بتونم چهره‌‌ش رو ببینم.
- یه دو تیکه وسیله و ظرفن دیگه، خودم از پسشون برمیام اونقدر‌ها هم نیاز نیست جنابعالی از خودتون و کارتون بزنی. هرچند که من از خدامه... فقط این همه کار و بار رو ول کنیم و بریم بیرون؟
با احساس دست‌های مهران روی دست‌هام نگاهم به پایین کشیده شد و با لبخندی دستم رو قفل انگشت‌هاش کردم و دوباره نگاهم رو به صورتش دوختم. نمی‌دونم اما... انگار هر حرف و هر رفتار مهران از نظرم با عجله و عجولانه می‌ا‌ومد، انگار خودش هم می‌دونست آخرش چی میشه که انقدر سریع داشت پیش می‌رفت، رفتن بیرون اون هم نیمه شب؟ عجیب نبود؟ یا من انقدر داشتم واسه خودم مدام بزرگش می‌کردم؟
همین‌که صداش رو شنیدم به خودم اومدم و تموم سعیم رو کردم تا بجای فکر کردن به همچین مزخرفاتی حواسم رو به حرف و حرکت‌های مهران بدم.
- همین‌که گفتم، شما تا وقتی من نگفتم دست به سیاه و سفید نمی‌زنی! الان هم خیلی سریع از جاتون بلند میشی تا آماده بشینم و یه حال و هوایی عوض کنیم، مفهموم شد؟
کمی خودم رو نزدیکش کردم و اینبار شمع توی دستم رو نزدیک صورتم کردم تا مهران به وضوح بتونه اخم‌های توهمی که از شنیدن حرفش بین پیشونیم نشسته بودن رو ببینه. و حتی لحنِ خیلی مرموز و ترسناکم رو بشنوه:
- یه نویسنده، هیچوقت از لحن دستوری خوشش نمیاد و متأسفانه باید ببشتر احتیاط کنین، چون چاره‌ای هم جز این نخواهین داشت جناب مهرانِ مهرزاده.
صدای قهقهه‌ی مهران همین‌که حرفم رو تموم کردم بلند شد و همینطوری که از کنارش بلند می‌شدم چشمکی حواله‌اش کردم و بعد قیافه‌ی ترش رویی براش گرفتم، که باعث شد صداش از پشت سرم به گوشم برسه.
- خب، بر فرض مثال چرا باید بنده احتیاط کنم؟
از راه روی اتاق خواب‌ها که رد شدم پریز سالن رو زدم و با روشنایی که تموم خونه رو احاطه کرد لبخندی روی لب‌هام نشوندم، دوباره‌ سمت یکی از اتاق‌ خواب‌ها که لباس‌هارو توی کمد چیده بودم‌ قدم برداشتم و با صدای بلند گفتم:
 
موضوع نویسنده

"parisa"

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Dec
117
572
مدال‌ها
2
- از یه نویسنده‌ی جنایی نویس خیلی کار‌ها برمیاد عزیز دلم. مثلا از نظر من بهترین جایی که میشه یه جسد رو دفن کرد توی همون خونه اما منتها زیر فرش و توی خاکه، و بعدم به راحتی بعد دفن کردنش دوباره فرش رو پهن می‌کنی ولی این روش تنها واسه خونه‌های قدیمی صدق میکنه‌‌. قاتل باید حرفه‌ای تر از این حرف‌ها باشه، و اینکه شما نباید همسرتون رو دست کم بگیرین اینم یه هشدار دیگه.
می‌تونستم صدای خنده‌های مهران رو از این ور اتاق بشنوم و حتی خودم هم کم‌و‌بیشی از حرف‌هایی که زدم خندم گرفته بود.
چمدون لباس‌هارو روی تخت گذاشتم و زیپش رو که باز کردم لباس ملایم رنگ تا شده‌ای رو همراه شال و شلوار مناسبی از داخلش بیرون کشیدم.
- بعد اونوقت مثلا اگه من رو به قتل برسونی جسدم رو کجا گم و گور می‌کنی، عزیزم؟
اینبار صدای مهران نزدیک تر از دفعه‌ی پیش به گوشم رسید که نشون میداد نزدیک اتاق شده. با لبخند مرموز روی لب‌هام چمدون رو دوباره جمع کردم و پایین تخت روی زمین گذاشتم و بعد برگشتم سمت آینه قدی گوشه‌ی اتاق و لب زدم:
- احتمال بیشتری داره همچین نویسنده‌هایی بخوان افراد نزدیکشون رو به قتل برسونن و حتی بخاطر تجربه‌‌ی خیالی‌ای که داشتن خیلی راحت میتونن قسر در برن اما تو این یکی مورد خیال شما راحت باشه، و تو اون کسی نیستی که من می‌خوام بکشمش جناب مهرزاده.
دست به کار شدم و یکم سرو‌دستی به صورتم کشیدم تا از این رنگ پریدگی دربیاد، نگاهم به ابروهام افتاد و با دقت بیشتری سمت آینه خم شدم. چون هنوز خیلی از وسایل خونه رو راست و ریست نکرده بودیم ناچار موندم و از آینه قدی استفاده کردم‌.
داخل ابرو‌هام رو به مداد کمرنگی پر کردم و بعد اتمام کارم لبخندی از روی رضایت به خودم زدم، هیچ دوست نداشتم کسی بفهمه چه بیماری‌ای دارم، نه اینکه از ترحم و قضاوت ترس داشته باشم‌ها... نه، حتی نمی‌دونستم این نخواستنِ واسه چی و دلیلش چی بود.
- از این سوال که فرد مورد نظر شما کیه اون هم واسه قربانی، میگذریم اما باید به شریک جرمتون هم بگید که قضیه از چه قراره و ایشون کسی نیست جز همسر عزیز شما... راستی هنوز کتاب جدیده رو راست و ریست نکردی؟
از کشیدن رژ لب کمرنگی به لب‌هام دست کشیدم و خیلی آروم لب‌هام رو روی هم فشردم و بعد از توی آینه به مهران که دنبال لباسش داخل چمدون می‌گشت نگاه انداختم و با تُن صدای آروم زمزمه کردم:
 
بالا پایین