- Dec
- 117
- 572
- مدالها
- 2
هیچگاه کلماتی که بر زبان میآوری را نمیتوانم، حتی یک واژه را بر میزبان فراموشی بسپارم! به خاطر داری که با دستانت سخن میگفتی و سعی در فهماندن من بر کلماتت داشتی؟
و من آنروز متوجه شدم که میخواهی دگر عاشقت نباشم، میدانستم هربار و هرروز تمام کلمات را با دستانت، دوباره و دوباره ادا خواهی کرد.
اما آنروز هنگامی که متوجه شدی زبان اشاره نیاموختهام، قلم را میان دستان نحیف و ظریفت گرفتی و بر دل کاغذ کلمات را فرود آوردی، همانطور که با عشق و صداقت نگاهت میکردم قطره اشکی که بر روی کاغذ نشست هیچگاه از نگاهم دور نماند.
اما گویا سعی در انکار هرچیزی داشتی...
هرچیزی حتی عشقِ طاقتفرسایت بر من!
بالاخره کاغذ را مقابل چشمان من قرار دادی و کلمات یکی پس از دیگری بر مغز و استخوانم نفوذ کرددند... .
با لمس دستهای مهران روی پوست سرم، دست از خوندن برداشتم. داشت پوست سرم رو نوازش میکرد، سری که بدون مو بود... سری که حتی یه تار مو هم نداشت که میون انگشتهای قشنگش پیچ و تاب بخوره و این چقدر دردناک بود، دردناکتر از هر درد و حتی هر غم و غصهی دیگهای!
انگار یهلحظه نفهمید چیکار کرده که سریع دست از نوازش کشید و فقط زمزمهی آرومش بود با لحن ملتماسانه به گوشهام مهمون شد:
- ممـ... معذرت میخوام... نمیخواستم... همچین کاری بکنم و ناراحتت کنم.
فکر میکرد ناراحت شدم؟ نه، نشدهبودم. حتی دلخوری کوچیکی از این کارش به دل نگرفته بودم! اتفاقاً... اتفاقاً با نوازش دادنش تموم سلولبهسلول تنم تو آغوش حس خوب رها میشدن، اما... بجای ناراحتی برای خودم، برای مهران ناراحت بودم... برای اینکه یهثانیه از فکرش گذشت تا موهای عشقش رو نوازش بکنه اما... درحالی که هیچ مویی وجود نداشت، هیچ مویی!
بغض درست مثل گلولهای که با تموم وجود از اسلحه رها شدهبود، داشت استخونم رو میتراشید و هربار دردی رو مهمون تنم میکرد که از پس تحمل کردنش هیچ برنمیاومدم.
با تموم وجود قورتش دادم، با تموم وجود اون گلولهای رو قورتش دادم که همینطور که پایین فرو میرفت، بیشتروبیشتر خراش میانداخت.
- میشه... میشه دوباره... انجامش بدی؟
پشتبند حرفم درست گرمای دستش رو روی پوست سرم احساس کردم و درست مثل چند دقیقه پیش.
بار هر زور و زحمتی که بود، بغض جا خوشکرده کنج گلوم رو قورت دادم و دوباره بین کلمات چشم چرخوندم و به زبون آوردمشون:
و من آنروز متوجه شدم که میخواهی دگر عاشقت نباشم، میدانستم هربار و هرروز تمام کلمات را با دستانت، دوباره و دوباره ادا خواهی کرد.
اما آنروز هنگامی که متوجه شدی زبان اشاره نیاموختهام، قلم را میان دستان نحیف و ظریفت گرفتی و بر دل کاغذ کلمات را فرود آوردی، همانطور که با عشق و صداقت نگاهت میکردم قطره اشکی که بر روی کاغذ نشست هیچگاه از نگاهم دور نماند.
اما گویا سعی در انکار هرچیزی داشتی...
هرچیزی حتی عشقِ طاقتفرسایت بر من!
بالاخره کاغذ را مقابل چشمان من قرار دادی و کلمات یکی پس از دیگری بر مغز و استخوانم نفوذ کرددند... .
با لمس دستهای مهران روی پوست سرم، دست از خوندن برداشتم. داشت پوست سرم رو نوازش میکرد، سری که بدون مو بود... سری که حتی یه تار مو هم نداشت که میون انگشتهای قشنگش پیچ و تاب بخوره و این چقدر دردناک بود، دردناکتر از هر درد و حتی هر غم و غصهی دیگهای!
انگار یهلحظه نفهمید چیکار کرده که سریع دست از نوازش کشید و فقط زمزمهی آرومش بود با لحن ملتماسانه به گوشهام مهمون شد:
- ممـ... معذرت میخوام... نمیخواستم... همچین کاری بکنم و ناراحتت کنم.
فکر میکرد ناراحت شدم؟ نه، نشدهبودم. حتی دلخوری کوچیکی از این کارش به دل نگرفته بودم! اتفاقاً... اتفاقاً با نوازش دادنش تموم سلولبهسلول تنم تو آغوش حس خوب رها میشدن، اما... بجای ناراحتی برای خودم، برای مهران ناراحت بودم... برای اینکه یهثانیه از فکرش گذشت تا موهای عشقش رو نوازش بکنه اما... درحالی که هیچ مویی وجود نداشت، هیچ مویی!
بغض درست مثل گلولهای که با تموم وجود از اسلحه رها شدهبود، داشت استخونم رو میتراشید و هربار دردی رو مهمون تنم میکرد که از پس تحمل کردنش هیچ برنمیاومدم.
با تموم وجود قورتش دادم، با تموم وجود اون گلولهای رو قورتش دادم که همینطور که پایین فرو میرفت، بیشتروبیشتر خراش میانداخت.
- میشه... میشه دوباره... انجامش بدی؟
پشتبند حرفم درست گرمای دستش رو روی پوست سرم احساس کردم و درست مثل چند دقیقه پیش.
بار هر زور و زحمتی که بود، بغض جا خوشکرده کنج گلوم رو قورت دادم و دوباره بین کلمات چشم چرخوندم و به زبون آوردمشون:
آخرین ویرایش: