جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Rasha_S با نام [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 14,014 بازدید, 217 پاسخ و 25 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Rasha_S
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Rasha_S
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,578
14,571
مدال‌ها
4
چندتا مهره از هر دو طرف حذف شده‌بودن. کنار صفحه فقط یه جمله روی کاغذی سفید نوشته شده‌بود: «حرکت بعدی با توست.»
اخم کردم. دور میز چرخیدم. هیچ‌ک.س اونجا نبود. دستم رو روی یکی از مهره‌های سفید گذاشتم، اما قبل از این که حرکتش بدم، صدای همون مرد دوباره توی اتاق پیچید.
- چرا این مهره؟
دستم همون‌جا ثابت موند:
- هنوز حرکتش ندادم.
- اما انتخابش کردی.
چند ثانیه سکوت کردم، مطمئن نبودم باید چی بگم. آروم و با احتیاط گفتم:
- چون نزدیک‌تر بود.
- جواب اشتباه.
ابروهام بالا رفت.
- چون ساده‌ترین انتخاب بود.
نگاهم دوباره روی صفحه افتاد و مرد ادامه داد:
- ساده‌ترین انتخاب معمولاً اولین انتخابیه که دشمن انتظارش رو داره.
دستم رو از روی مهره برداشتم. این بار چند ثانیه فقط به صفحه نگاه کردم. نه به مهره‌ای که نزدیک‌تر بود و نه به قوی‌ترین مهره. کل صفحه رو بررسی کردم.
با فکری که به ذهنم رسید، سرجام خشک شدم؛ اینجا قرار نیست بهم یاد بدن چطور بجنگم. قرار بود یادم بدن که چطور فکر کنم.
همون لحظه صدای باز شدن دری از پشت سرم اومد. جا خورده از صدایی که سکوت رو شکست، برگشتم. پیرمردی با موهای کاملاً سفید، لباس مشکی ساده و قامتی صاف، بی‌صدا وارد اتاق شد. نه درجه‌ای روی لباسش بود و نه نشانی؛ اما نحوه‌ی راه رفتنش باعث شد ناخودآگاه صاف وایستم. بدون این که خودش رو معرفی کنه، نگاهی به صفحه‌ی شطرنج انداخت و بعد بهم نگاه کرد. پرسید:
- اگه بهت بگم توی این صفحه، شاه مهم‌ترین مهره نیست، هنوز هم برای محافظت ازش بازی می‌کنی؟
این سؤال‌هایی که با اگه شروع می‌شد و ظاهراً این گروه عاشقشون بودن، کم‌کم داشت حوصله‌م رو سر می‌برد.
چند ثانیه به صورت منتظر پیرمرد خیره موندم. لحنش بدون هیچ تهدید و کنایه‌ای بود. نگاهم دوباره روی صفحه‌ی شطرنج افتاد.
- بستگی داره.
چشم‌های پیرمرد ریز شد و چروک‌های کنارشون واضح‌تر شدن:
- به چی؟
- به این‌که اصلاً این شاه، ارزش محافظت داشته باشه یا نه.
برای اولین بار، سکوتی متفاوت بینمون افتاد. نه از اون سکوت‌هایی که توی آزمون‌ها مجبورمون می‌کردن منتظر بمونیم! این یکی
بیشتر شبیه فکر کردن بود. پیرمرد بدون این که نگاهش رو از من برداره، گفت:
- اگه ارزش نداشت چی؟
شونه بالا انداختم.
- قربانیش می‌کنم.
- حتی اگه باختی؟
لبخند محوی روی لبم نشست:
- شاید باختن شاه، همون چیزی باشه که طرف مقابل انتظارش رو نداره.
پیرمرد چند ثانیه ساکت موند، بعد آروم دستش رو جلو آورد و جلوی چشم‌های متعجب و گیج‌شده‌ی من، سرباز سفید گوشه‌ی صفحه رو برداشت و یه خونه جلو برد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,578
14,571
مدال‌ها
4
صدای برخورد چوب با صفحه توی اتاق پیچید.
- اولین اشتباه.
متوجه نشدم:
- اشتباه من؟
- نه.
با انگشت به صفحه اشاره کرد.
- اشتباه کسی که این بازی رو چیده.
چند لحظه طول کشید تا منظورش رو بفهمم. خم شدم و دقیق‌تر به صفحه سیاه و سفید نگاه کردم؛ یه چیزی درست نبود. چشمم روی گوشه‌ی سمت راست صفحه ثابت موند. تعداد مهره‌ها با هم نمی‌خوند. بی‌اختیار گفتم:
- این صفحه قانونی نیست.
پیرمرد چیزی نگفت. نگاهم سریع بین مهره‌ها چرخید. یه اسب سیاه، دو تا وزیر سفید و فیلی که اصلاً نباید اونجا می‌بود. سرم رو بلند کردم و با چشم‌هایی مطمئن بهش خیره شدم:
- از اول تقلب شده.
گوشه‌ی لب پیرمرد تکون خورد. لبخند نزد، فقط به نشونه‌ی رضایت کمی به دو طرف کشیدشون.
- بالاخره دیدیش.
دست‌هاش رو پشت کمرش گره کرد.
- بیشتر آدم‌ها نیم ساعت با این صفحه بازی می‌کنن و بعضی‌ها حتی می‌بازن، اما کمتر کسی سؤال می‌پرسه که اصلاً چرا قوانین از اول درست نیست.
نفسم رو آروم بیرون دادم.
- یعنی کل آزمون همین بود؟
- نه.
پیرمرد به سمت در خروجی اتاق رفت. قبل از این که خارج بشه، بدون این که برگرده گفت:
- این فقط مطمئنم کرد که اشتباه انتخابت نکردن.
دستم ناخودآگاه مشت شد.
- کی؟
پیرمرد وایستاد و چند ثانیه سکوت کرد، انگار داشت تصمیم می‌گرفت که بگه یا نه. بعد از چند ثانیه گفت:
- ما.
دندون‌هام رو روی هم فشار دادم ولی چیزی نگفتم. نه اسم گروه رو گفت، نه درجه رو و نه حتی توضیحی داده‌بود.
در باز شد و از اتاق خارج شد. جلو در وایستاد و از روی شونه‌های محکمش، بهم نیم‌نگاهی انداخت:
- دنبالم بیا.
بدون حرف جلو رفتم و با یه قدم فاصله ازش، پشت سرش وارد راهرو شدم.
پیرمرد: راستی... !
بدون این که برگرده ادامه داد:
- از امروز، دیگه هیچ‌وقت با آزمونی روبه‌رو نمی‌شی که جواب درست داشته باشه.
ترجیح دادم چیزی نگم. این گروه عجیب بود، عجیب‌تر از هسته‌ی سیاه و من حتی اسمش رو هم نمی‌دونستم. باید حواسم رو جمع می‌کردم؛ اگه همون‌طور که اون مرد گفته‌بود، به آزادها درباره‌ی مرگ من گفته شده‌بود، باید تا زمانی که لازم بود اینجا می‌موندم؛ این تنها راهی بود که شایان برای من باقی گذاشته‌بود.
اون حتی اعتماد استرنجرها رو ازم گرفته‌بود و قطعاً این تنها کاری نبود که می‌تونست بکنه و این افراد هم مطمئناً شبیه کسانی که برای شوخی حرفی رو می‌زنن، نبودن.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,578
14,571
مدال‌ها
4
«۷۹۶ روز بعد»
(سوم شخص)
بارون ریز و یکنواختی روی سنگ‌فرش‌های خیس می‌بارید. نور چراغ‌های خیابون روی گودال‌های آب افتاده‌بود و تصویر آدم‌هایی که با عجله رفت‌وآمد می‌کردن، هر لحظه توی آب شکسته می‌شد.
مرد جوون یقه‌ی پالتوی خاکستری‌رنگش رو بالاتر کشید و بدون این که به اطراف نگاه کنه، از کنار مغازه‌ها رد شد. قدم‌هاش نه تند بود، نه کند؛ محاسبه‌شده و دقیق قدم برمی‌داشت. طوری راه می‌رفت که انگار سال‌ها توی همون خیابون زندگی کرده.
از کنار دکه‌ی روزنامه‌فروشی رد شد. پیرمرد فروشنده بدون این که سرش رو بلند کنه گفت:
- امروز هوا بدجوری سرد شده.
مرد همون‌طور که راه می‌رفت، با لهجه‌ی غلیظ پایگاه سوم جواب داد:
- زمستون امسال تازه شروع شده، پیرمرد.
فروشنده خندید.
- معلومه که قراره سال سختی داشته باشیم.
مرد فقط شونه‌ای بالا انداخت و به راهش ادامه داد. هیچ مکثی نکرد و هیچ‌چیز توی رفتارش مصنوعی نبود. اگه کسی از کنارش رد می‌شد، قسم می‌خورد که اون مرد تمام عمرش رو توی پایگاه سوم زندگی کرده.
چند کوچه جلوتر، جلوی ساختمونی سه‌طبقه وایستاد. بدون این که زنگ بزنه، سه بار با فاصله‌ی مشخص به در چوبی ضربه زد. با صدای تق‌تق برخورد انگشت‌هاش با چوب، قفل آروم باز شد. در فقط به اندازه‌ی چند سانتی‌متر کنار رفت. صدای مردی از پشت در اومد:
- اسم؟
مرد پالتوپوش بدون کوچک‌ترین مکث جواب داد:
- سامان آذر.
چند ثانیه سکوت برقرار شد و بعد در کامل باز شد. وارد ساختمون شد. همین که در پشت سرش بسته شد، لبخند محوی که روی صورتش نشسته‌بود، همزمان با لهجه‌ش محو شد؛ انگار با بسته شدن در، یه نفر دیگه از بین رفته‌بود. صدای خش‌دار مردی از انتهای راهرو بلند شد:
- تأخیر داشتی.
این بار جوابش با صدای واقعی خودش بود:
- ۳۷ ثانیه.
- دلیل؟
- دوتا نگهبان جدید سر چهارراه مستقر شده‌بودن.
مرد انتهای راهرو سرش رو به نشونه‌ی تأیید تکون داد:
- دیدنت؟
- نه.
- تعقیبت کردن؟
- نه.
- مطمئنی؟
- اگه مطمئن نبودم، وارد این ساختمان نمی‌شدم.
سکوت کوتاهی برقرار شد و مرد کنار رفت.
- بیا تو.
مرد جوون وارد اتاق شد. به محض این‌که نور مستقیم روی صورتش افتاد، چشم‌های قهوه‌ای تیره و موهای مشکی کوتاهش دیده شدن. اثری از اون پسر بی‌قرار و پرحرف چند سال قبل باقی نمونده‌بود. شونه‌هاش پهن‌تر شده‌بود، نگاهش سردتر و حرکاتش اون‌قدر حساب‌شده بود که انگار قبل از هر قدم، ده‌ها بار اون رو تمرین کرده.
مرد پشت میز، پوشه‌ی باریکی رو جلوش انداخت.
- هویت «سامان آذر» از این لحظه می‌میره.
چند ثانیه فقط به پوشه نگاه کرد، بعد بدون این که بازش کنه، پرسید:
- هویت بعدی؟
مرد پشت میز برای اولین بار لبخند کمرنگی زد:
- هنوز نه.
پوشه‌ی دیگه‌ای از کشو بیرون آورد و روی میز گذاشت. این یکی فقط یه مهر قرمز داشت: «محرمانه ـ فقط با دستور مستقیم فرمانده.» نگاه مرد روی صورتش ثابت موند:
- ۷۹۶ روز آموزش دیدی. امروز قراره بفهمیم چیزی یاد گرفتی یا فقط زنده موندی و منابع و سرمایه رو هدر دادی.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,578
14,571
مدال‌ها
4
مرد خاکستری‌پوش هیچ جوابی نداد. نگاهش فقط چند ثانیه روی پوشه موند. دستش رو جلو برد و مهر قرمز رو شکست. داخل پوشه فقط یه برگه وجود داشت، بدون هیچ اسم، نقشه یا دستور مأموریت! فقط یه عکس از مردی حدوداً چهل ساله به چشم می‌خورد.
کت تیره‌ای پوشیده بود و کنار پنجره‌ی یه ساختمون وایستاده بود. صورتش معمولی بود؛ نه اون‌قدر متفاوت که توی جمع به چشم بیاید یا نه اون‌قدر ساده که راحت فراموش بشه. تنها چیزی که توجه رو به خودش جلب می‌کرد، حلقه‌ی نقره‌ای باریکی بود که توی انگشت اشاره‌ی دست چپش دیده می‌شد.
سانیار بیشتر از پنج ثانیه به عکس نگاه نکرد. پوزخند زد و توی ذهن گفت:
- شاید قراره یکی شوهرش رو از دست بده!
برگه رو برگردوند. پشتش فقط یه جمله نوشته شده‌بود: «این فرد را پیدا کن.»
ابرویش برای لحظه‌ای بالا رفت. مرد پشت میز نگاهش رو از صورت سانیار برنداشت. منتظر بود سؤال بشنوه، اما سانیار چیزی نگفت و پوشه رو بست. چند ثانیه بعد، مرد پرسید:
- چیزی نمی‌پرسی؟
سانیار پوشه رو زیر بغلش گذاشت و نگاهی بی‌خیال به مرد انداخت:
- اگه قرار بود چیزی بدونم، داخل پرونده نوشته می‌شد.
فضای اتاق سرد بود و هیچ‌ک.س برای خرید بخاری به خودش زحمت نمی‌داد؛ برای افرادی که اینجا می‌اومدن، سرما و گرما آخرین چیزهایی بودن که ممکن بود آزارشون بدن.
مرد به‌آرومی از پشت میز بلند شد، به‌سمت پنجره رفت و پرده رو کنار زد. باران هنوز می‌بارید و به شیشه می‌خورد.
- بیشتر کسایی که تا اینجا رسیدن، اولین سؤالشون این بوده که «هدف کیه؟»
نگاهش رو از خیابون و مردم نگرفت.
- دومین سؤال هم این بوده که «جرمش چیه؟»
مکث کوتاهی کرد.
- تو هیچ‌کدوم رو نپرسیدی.
سانیار بی‌تفاوت وایستاده‌بود.
- جوابش روی مأموریتم تأثیری نداره.
مرد خیلی آروم سرش رو تکون داد، انگار دقیقاً منتظر همین جواب بود. به‌سمت اتاق چرخید و کشویی رو باز کرد. دستکش مشکی توی دست‌هاش باعث می‌شد هیچ اثر انگشتی روی اجسام باقی نذاره. یه ساعت جیبی فلزی روی میز گذاشت. ساعت از کار افتاده‌بود و عقربه‌هاش روی عدد «۸:۱۷» ثابت مونده‌بودن. صورت تیره‌رنگش هیچ احساسی رو لو نمی‌داد.
مرد: وقتی پنج روز دیگه این ساعت دوباره حرکت کرد... !
نگاهش روی روشن سانیار ثابت موند.
- یا مأموریتت تموم شده، یا تاریخ انقضای خودت.
اعضایی که اجازه‌ی ورود به این ساختمون رو داشتن، با کمترین کلمات ممکن صحبت می‌کردن، انگار برای گفتن هر کلمه باید هزینه‌ی زیادی رو بدن!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,578
14,571
مدال‌ها
4
دستش رو دوباره توی کشو فرو برد، پوشه‌ای باریک بیرون آورد و روی میز، کنار ساعت از کار افتاده گذاشت. روی جلدش مهر قرمز بزرگی خورده‌بود: «محرمانه ـ باز کردن پرونده پیش از رسیدن به نقطه‌ی آغاز مأموریت ممنوع است.»
سانیار فقط یه نگاه کوتاه به نوشته انداخت و بدون هیچ سؤالی، پوشه و ساعت رو برداشت. مرد درست قبل از این که دستش به دستگیره‌ی در برسه، گفت:
- یه چیز دیگه.
سانیار وایستاد.
- همون‌طور که گفته‌بودیم، از این لحظه «سامان آذر» دیگه وجود نداره.
مکثی کرد و ادامه داد:
- اسم بعدیت داخل همون پوشه‌ست. وقتی به نقطه‌ی شروع مأموریت برسی، بازش می‌کنی. تا قبل از اون... !
لبخند محوی روی لب مرد نشست.
- حتی خودت هم نباید بدونی کی هستی.
سانیار فقط سرش رو به نشونه‌ی تأیید تکون داد. دستگیره رو پایین داد و از اتاق بیرون رفت؛ پوشه‌ای زیر بغلش بود که هویت بعدی، مأموریت بعدی و شاید سرنوشت پنج روز آینده‌ش رو توی خودش قایم کرده‌بود.
در فلزی پشت سرش با صدای سنگینی بسته شد، ولی حتی برنگشت تا نگاهی بهش بندازه. پوشه زیر بغلش بود و ساعت جیبی، داخل جیب پالتوش. قدم‌هاش نه تند بودن و نه کند؛ همون ریتمی که صدها بار تمرینش کرده بود. بدون توجه به بقیه، از ساختمون بیرون زد.
بارون ریز، حالا آسفالت خیابون رو تیره‌تر کرده بود. چند نفر بی‌تفاوت از کنارش رد شدن؛ هیچ‌کدوم حتی نگاهش هم نکردن. با خودش فکر کرد: «خوبه. دیده نشدن، همیشه راحت‌تر از دیده شدنه.»
چند خیابون پایین‌تر، ایستگاه اتوبوس قرار داشت. بعد از تمام این سال‌ها، پایگاه‌ها بزرگ‌تر شده‌بودن و بالأخره زیرساخت‌ها به حدی رسیده‌بودن که اتوبوس‌ها در اختیار مردم تمام مناطق قرار بگیره. هنوز وسیله‌ی شخصی بین مردم عادی دیده نمی‌شد و ماشین‌ها به تعداد محدود در اختیار دولت‌هاشون قرار داشتن، اما همین اتوبوس‌ها، شهر رو زنده‌تر از قبل نشون می‌داد.
سانیار زیر سایه‌بون وایستاد. پوشه رو از زیر بغلش بیرون کشید. نگاهش فقط لحظه‌ای روی مهر قرمز ثابت موند. «باز کردن پرونده پیش از رسیدن به نقطه‌ی آغاز مأموریت ممنوع است.» لبه‌ی پوشه رو با انگشت شستش لمس کرد، بعد بی‌حوصله دوباره زیر پالتوش جا داد. قانون، قانون بود؛ شکستن اولین دستور، حتی برای خودش هم زیادی احمقانه به نظر می‌رسید.
چند دقیقه بعد، اتوبوس با صدای موتورش کنار سکو وایستاد. درها باز شدن. سانیار همراه بقیه سوار شد؛ نه جلوتر، نه عقب‌تر! مثل یکی از ده‌ها مسافری که فقط می‌خواست خودش رو به مقصد برسونه.
آخرین صندلی کنار پنجره رو انتخاب کرد و سرش رو به شیشه تکیه نداد. فقط انعکاس محو آدم‌های داخل اتوبوس رو زیر نظر گرفت. عادت داشت قبل از این که کسی نگاهش کنه، نگاه اون رو پیدا کنه.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,578
14,571
مدال‌ها
4
اتوبوس با تکون آرومی حرکت کرد. هیچ‌ک.س به نفر کناریش توجهی نداشت. پیرزنی کنار در چرت می‌زد. دوتا کارگر آروم با هم حرف می‌زدن و چند ردیف جلوتر، بچه‌ای صورتش رو به شیشه چسبونده بود و رد بارون رو دنبال می‌کرد. سانیار هیچ‌کدومشون رو نگاه نمی‌کرد؛ انعکاسشون توی شیشه براش کافی بود.
چشم‌هاش بدون استراحت بین تصویر محو مسافرها جابه‌جا می‌شد. کفش‌های گلی مرد ردیف دوم، لکه‌ی جوهر روی آستین دختر دانشجو و دست راست مردی که بیش از حد توی جیب پالتوش مونده بود. هیچ‌چیز از نگاهش پنهون نمی‌موند.
اتوبوس از پیچ خیابون رد شد و انعکاس مردی با کلاه لبه‌دار، برای سومین بار توی شیشه ظاهر شد. سانیار پلک هم نزد، فقط آروم با انگشت اشاره‌ش روی دسته‌ی پوشه ضرب گرفت و با هر ضربه توی ذهنش شمرد. اتوبوس توی ایستگاه بعدی از حرکت وایستاد و مرد کلاه‌دار پیاده شد.
سانیار نگاهش رو از شیشه برنداشت. ده ثانیه گذشت ولی هیچ‌ک.س دیگه بلند نشد. اتوبوس دوباره به حرکت در اومد و ضربه‌های انگشتش متوقف شد. فکر کرد: «فقط مسیرش یکی بود.» سعی داشت که این‌قدر حساسیت نشون نده، ولی ذهنش رو جوری ساخته‌بودن که روی کوچیک‌ترین جزئیات متمرکز بشه.
نگاهش از شیشه جدا شد و دوباره روی بارون نشست. اتوبوس به راهش ادامه داد.
یکی‌یکی از ایستگاه‌ها رد می‌شدن. هر بار که درها باز می‌شدن، چند نفر پیاده می‌شدن و چند نفر دیگه جاشون رو می‌گرفتن. سانیار حتی یک بار هم به ساعتش نگاه نکرد؛ نیازی نداشت. تعداد ایستگاه‌ها رو از لحظه‌ای که سوار شده‌بود، توی ذهنش می‌شمرد.
با اعلام ایستگاه دهم، انگشت شستش آروم روی لبه‌ی پوشه نشست. اتوبوس هنوز کامل متوقف نشده‌بود که از جاش بلند شد و همراه چند مسافر دیگه پایین اومد. ایستگاه تقریباً خلوت بود. بارون بند اومده بود، اما خیابون هنوز خیس بود و بوی آسفالت نم‌خورده توی هوا پیچیده‌بود.
سانیار چند قدم از ایستگاه فاصله گرفت؛ نه برای این که مقصدش اونجا بود، برای این‌که مطمئن بشه کسی هم‌زمان با اون راه نمیوفته. چند ثانیه کنار ویترین مغازه‌ی بسته‌ای وایستاد. شیشه‌ی ویترین، تصویر خیابون پشت سرش رو مثل آینه نشون می‌داد. دو زن در حال صحبت، پیرمردی که عصا به دست از عرض خیابون رد می‌شد و پسربچه‌ای که دنبال توپ پارچه‌ایش می‌دوید. کسی توجهی بهش نداشت.
دوباره راه افتاد. سه کوچه جلوتر، قدم‌هاش خودبه‌خود آروم‌تر شدن. جلوی ساختمون قدیمی سه‌طبقه‌ای وایستاد که نمای آجری و قهوه‌ایش زیر رطوبت بارون تیره‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. هیچ تابلویی نداشت و هیچ نگهبانی هم دیده نمی‌شد، فقط روی ستون سنگی کنار در، پلاک برنجی کوچیکی نصب شده‌بود. روی پلاک فقط یک عدد حک شده بود: «۱۷».
نگاهش چند ثانیه روی عدد ثابت موند و بعد برای اولین بار از وقتی ساختمان رو ترک کرده بود، پوشه‌ی رو هویتش رو از زیر پالتوش بیرون آورد و روی پوشه عکسی که از اول تا حالا همچنان توی دستش بود، گذاشت.
مهر قرمز هنوز دست‌نخورده بود. لبه‌ی مهر رو با انگشتش گرفت. آروم نفسش رو بیرون داد.
«نقطه‌ی آغاز مأموریت.»
انگشتش مهر رو شکست.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,578
14,571
مدال‌ها
4
صدای شکستن مهر، توی سکوت کوچه، عجیب بلند به نظر رسید. سانیار در پوشه رو باز کرد. داخلش فقط سه برگه قرار داشت.
اولین برگه رو بیرون کشید. بالای صفحه، با حروف درشت نوشته شده‌بود: «هویت عملیاتی». چشمش فقط یه لحظه روی اسم مکث کرد: «کیان رادمنش». بدون هیچ واکنشی، اسم رو توی ذهنش تکرار کرد: «کیان، بیست‌ونه ساله، متولد پایگاه سیاسی سوم، کارمند اداره‌ی ثبت کالا، مجرد. محل سکونت، خیابان دوازدهم، پلاک چهل‌وشش.»
پایین صفحه، عکسی از کارت شناسایی جدیدش چاپ شده‌بود؛ همون چهره، اما با مدل مویی متفاوت، ته‌ریش کوتاه‌تر و عینکی با فریم باریک. سانیار بیشتر از چند ثانیه وقت صرفش نکرد.
برگه‌ی دوم رو بیرون کشید. این یکی فقط یه آدرس داشت: «خیابان بهار، کوچه‌ی نهم، ساختمان شماره‌ی ۱۷»؛ همون ساختمونی که روبه‌روش وایستاده‌بود. پایین آدرس فقط یک جمله نوشته شده‌بود: «از این لحظه، وارد شخصیت جدیدت شو.»
گوشه‌ی لبش خیلی نامحسوس بالا رفت.
- بالأخره!
آخرین برگه رو بیرون آورد.
این یکی فقط یه خط داشت. نه اسم هدف بود و نه توضیح مأموریت! هر کلمه‌ی جمله، بلند توی سرش خونده می‌شد: «هدف، تو را می‌شناسد.»
لبخند محوش همون لحظه ناپدید شد. نگاهش از روی کاغذ جدا شد و به ساختمون روبه‌رو افتاد. پنجره‌های طبقه‌ی دوم بسته بودن. پرده‌ای سفید پشت یکی از شیشه‌ها تکون خورد. باد بود یا کسی از پشت پرده نگاهش می‌کرد؟
سانیار برگه‌ها رو دوباره داخل پوشه گذاشت. حالا می‌فهمید چرا هیچ اطلاعات دیگه‌ای داخل پرونده نبود. وقتی هدفت از قبل منتظرت باشه، هر ثانیه‌ای که بیشتر بیرون بایستی، فقط به اون فرصت بیشتری برای آماده شدن میدی.
پوشه رو بدون عجله و تردید بست. اون‌قدر آروم که کسی از دور فکر کنه مشغول خوندن یه نامه‌ی معمولیه؛ بعد بدون این‌که به ساختمون نگاه کنه، از کنارش رد شد. قدم‌هاش هیچ تغییری نکردن؛ انگار پلاک هفده هیچ اهمیتی براش نداشت.
به انتهای کوچه رسید. سر پیچ وایستاد و خم شد. بند کفشش باز نبود؛ با این حال، چند ثانیه همون‌جا موند بند کفشی که باز کرده‌بود رو دوباره بست. انعکاس شیشه‌ی مغازه‌ی روبه‌رو، ورودی ساختمون شماره‌ی هفده رو کامل نشون می‌داد.
در باز نشد، پرده‌ی سفید طبقه‌ی دوم هم دیگه تکون نخورد. دوباره صاف وایستاد و مسیرش رو ادامه داد. یه دور کامل دور بلوک زد. کوچه‌ی پشتی باریک‌تر بود. دیوار آجری ساختمون از اون سمت به حیاط کوچکی ختم می‌شد که فقط یه درخت خشک و چند سطل فلزی زنگ‌زده داخلش دیده می‌شد.
سانیار فقط یه نگاه کوتاه انداخت. پنجره‌های پشت ساختمون هم بسته بودن. هیچ راه فراری که به چشم بیاد وجود نداشت. همین، بیشتر نگرانش کرد. وقتی راه فراری دیده نمی‌شه، معمولاً دو حالت وجود داره؛ یا کسی به فرار فکر نکرده، یا راه فرار رو طوری ساختن که فقط خودشون ازش خبر داشته باشن.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,578
14,571
مدال‌ها
4
بعد از کامل کردن گشتش دور ساختمون، دوباره به ورودی اصلی برگشت. این دفعه مستقیم جلو رفت. دستش رو داخل جیب پالتوش برد و عینک باریک داخل پرونده رو که قبل از بستن پوشه، نامحسوس بیرون آورده‌بود، توی دستش گرفت؛ همون عینکی که متعلق به «کیان رادمنش» بود.
آروم روی صورتش گذاشت. چند تار موش رو با انگشت به سمت راست خوابوند و شونه‌هاش رو کمی افتاده‌تر کرد. قدم آخر رو که برداشت، سانیار دیگه وجود نداشت. حالا مردی جلوی ساختمان وایستاده‌بود که هر ک.س می‌دید، فقط یک کارمند خسته‌ی اداره‌ی ثبت کالا رو می‌شناخت؛ مردی که احتمالاً بعد از یه روز کاری، برای انجام یه قرار معمولی به این ساختمون اومده بود.
دستش رو بالا آورد و سه بار زنگ طبقه‌ی هدف رو فشار داد. ضربات نه محکم بودن و نه آروم؛ دقیقاً با همون ریتمی که داخل پرونده، فقط با سه نقطه و دو خط کوتاه مشخص شده‌بود.
چند ثانیه گذشت. صدای خش‌خش از پشت آیفون اومد، اما در باز نشد. کسی آیفون رو جواب داده‌بود و حالا می‌تونست صداش رو بشنوه. صدای زن بدون هیچ احساسی پرسید:
- آقای رادمنش! امروز چرا هفت دقیقه دیر کردی؟
سانیار حتی پلک هم نزد و همون لحن خسته و بی‌حوصله‌ی «کیان رادمنش» رو حفظ کرد.
- ترافیک.
چند ثانیه سکوت پشت آیفون برقرار شد. زن گفت:
- امروز خیابون‌ها خلوت‌تر از همیشه‌ان.
سانیار بدون مکث جواب داد:
- برای کسی که پشت پنجره وایستاده، آره.
جواب کوتاه، اما کافی بود.‌ صدای ضعیف باز شدن قفل الکترونیکی از داخل ساختمون بلند شد. زن فقط گفت:
- طبقه‌ی دوم.
سانیار در رو باز کرد و وارد شد.
راهروی ساختمون بوی رطوبت و چوب کهنه می‌داد. چراغ زردرنگ سقف، هر چند ثانیه یه‌بار سوسو می‌زد. آسانسوری وجود نداشت.
پله‌ها رو با قدم‌های یکنواخت بالا رفت؛ نه اون‌قدر آروم که محتاط به نظر برسه، نه اون‌قدر سریع که عجله‌اش لو بره.
طبقه‌ی دوم از سه واحد تشکیل شده‌بود. واحد اول، در سفید رنگی داشت که رنگش از پایین پوسته‌پوسته شده‌بود؛ واحد سوم، قفل بزرگی روی دستگیره داشت و واحد وسط درش نیمه‌باز بود.
همون‌جا وایستاد. نگاهش روی شکاف باریک در ثابت موند. هیچ صدایی از داخل نمی‌اومد؛ این اشتباه بود. کسی که هفت دقیقه تأخیر رو حساب می‌کنه، هیچ‌وقت در خونه‌ش رو نیمه‌باز رها نمی‌کنه؛ این یا بخشی از آزمون بود، یا کسی قبل از اون وارد شده‌بود.
دستش بی‌صدا از کنار پالتو پایین اومد؛ ولی نه برای بیرون کشیدن اسلحه، بلکه برای لمس کردن دسته‌ی باریک چاقویی که داخل آستینش پنهان شده‌بود. بعد، با همون چهره‌ی خسته‌ی «کیان رادمنش»، دو بند انگشتش رو آروم به در زد.
- خانم؟!
هیچ جوابی نیومد، فقط در چند میلی‌متر دیگه باز شد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,578
14,571
مدال‌ها
4
سانیار همون‌جا وایستاد. نه قدمی جلو گذاشت و نه دستش رو از روی چاقوی مخفی داخل آستین برداشت.
پنج ثانیه گذشت. هیچ حرکتی از داخل دیده نمی‌شد. خیلی آروم، با نوک کفشش در رو فقط چند سانتی‌متر بیشتر هل داد. لولاها حتی صدا هم ندادن. داخل واحد تاریک نبود. نور خاکستری عصر از پنجره‌ی انتهای سالن روی کف چوبی افتاده بود.
اولین چیزی که به چشمش خورد، یه جفت کفش مردونه تمیز کنار جاکفشی بود که هم‌اندازه‌ی کفش خودش بودن. کنارش یه چتر خیس به دیوار تکیه داده شده‌بود؛ یعنی صاحب خونه همین چند دقیقه قبل برگشته‌بود. شاید هم منتظرش بودن.
بدون این‌که وارد بشه، فقط نگاهش روی جزئیات چرخید. یه فنجون چای روی میز پذیرایی بود. بخار نداشت، اما سطحش هنوز کاملاً صاف نشده‌بود. کنارش کتابی باز مونده‌بود؛ انگار کسی وسط خوندنش بلند شده باشه! هیچ نشونه‌ای از به‌هم‌ریختگی دیده نمی‌شد.
همه‌چیز بیش از حد عادی بود و همین، غیرعادی‌ترین بخش ماجرا بود. سانیار نفس عمیقی نکشید. آدمی که می‌خواست نقش «کیان رادمنش» رو بازی کنه، نباید مثل یه مأمور آموزش‌دیده رفتار می‌کرد.
آروم گفت:
- اجازه هست؟
صدایی نیومد. یه قدم داخل گذاشت و در پشت سرش رو عمداً نیمه‌باز گذاشت؛ هیچ‌وقت اولین راه خروج رو با دست خودش نمی‌بست.
هنوز قدم دوم رو برنداشته بود که چشمش به قاب عکس روی دیوار افتاد. مردی که عکسش رو چند دقیقه پیش داخل پرونده دیده‌بود، همون‌جا وایستاده‌بود، اما نه به‌تنهایی! کنارش زنی لبخند می‌زد؛ همون زنی که چند لحظه قبل از پشت آیفون باهاش حرف زده‌بود. بین اون دو نفر پسر بچه‌ای حدوداً هشت‌ساله وایستاده بود.
اخم خیلی نامحسوسی کرد. پرونده فقط از یه «هدف» حرف زده‌بود، نه از خانواده و این یعنی یا پرونده عمداً ناقص بود، یا کسی قبل از شروع مأموریت بخشی از حقیقت رو ازش پنهون کرده‌بود.
نگاهش رو از قاب عکس روی دیوار گرفت. مغزش جزئیات رو ثبت کرده‌بود: «زن، حدوداً سی‌وپنج ساله بود و پسر، هفت یا هشت ساله!. عکس قدیمی نبود؛ حداکثر یکی‌دو سال از ثبتش می‌گذشت.»
صدای بسته شدن آروم دری از انتهای راهرو باعث شد نگاهش از قاب جدا بشه. سرش رو بالا آورد. ته سالن، دری نیمه‌باز بود و نور زرد کم‌رنگی از داخلش بیرون می‌اومد. همون لحظه، صدای زن دوباره ولی این‌بار از توی اتاق شنیده شد:
- بالأخره رسیدی!
سانیار بدون لحظه‌ای مکث، لحن کیان رادمنش رو حفظ کرد.
- مجبور شدم مسیرم رو عوض کنم.
زن چیزی نگفت، فقط بعد از چند ثانیه آروم جواب داد:
- بیا داخل.
پشت سرش صدای بسته شدن در ورودی رو شنید. آرام‌بندهایی که به در بسته شده‌بودن، بالأخره در رو بستن.
سانیار قدم برداشت. نه اون‌قدر محتاط که مشکوک بشه و نه اون‌قدر راحت که واقعی نباشه. به چارچوب در رسید. اول کف اتاق رو دید و بعد صندلی. زن پشت میز نشسته‌بود.
همون لحظه مردمک چشم‌هاش تقریباً نامحسوس جمع شد. زن، همون زنی نبود که توی قاب عکس دیده‌بود. حداقل بیست سال از اون عکس پیرتر به نظر می‌رسید. موهای مشکیش حالا تقریباً سفید شده‌بودن و چین‌های عمیق دور چشم‌هاش، سال‌هایی رو نشون می‌داد که توی هیچ پرونده‌ای ثبت نشده‌بودن.
زن با دقت نگاهش کرد و لبخند خیلی کمرنگی زد.
- هنوز هم قبل از سلام کردن، همه‌ی خروجی‌های اتاق رو می‌شمری.
سانیار چیزی نگفت. نمی‌دونست برای چی نقش بازی می‌کنه، اما بازی زن رو ادامه داد. زن چشم‌های روشنش رو بهش دوخت:
- این عادتت هیچ‌وقت درست نشد، کیان!
این اولین اشتباه زن بود یا اولین تله؟! چون اگر واقعاً کیان رادمنش رو می‌شناخت، نباید لازم می‌شد این جمله رو با صدای بلند بگه. سانیار همون لحظه فهمید.
توی این اتاق حداقل یه نفر داشت نقش بازی می‌کرد و هنوز معلوم نبود اون یک نفر، خودش بود یا زن روبه‌روش.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,578
14,571
مدال‌ها
4
(سانیار)
زن با سر به صندلی روبه‌روم اشاره کرد:
- بشین.
نشستم. صندلی رو کامل جلو نکشیدم؛ فاصله‌ای رو حفظ کردم که برای بلند شدن سریع و بدون برخورد با میز کافی بود. قوری چینی کوچیکی رو برداشت و برای هر دومون چای ریخت. یکی از استکان‌ها رو سمتم هل داد.
- هنوز هم تلخ می‌خوری؟
استکان رو برداشتم.
- آدم بعضی عادت‌ها رو عوض نمی‌کنه.
لبخند خیلی محوی زد.
- درسته.
چند ثانیه فقط نگاهم کرد. نگاهش، نگاه کسی نبود که داشت یه مهمون قدیمی رو می‌دید. بیشتر شبیه کسی بود که دنبال اشتباه می‌گشت. استکانش رو برداشت، اما لب نزد.
- فکر می‌کردم وقتی دوباره ببینمت، اولین سؤالت این باشه که چرا خواستم بیای.
چای هنوز داغ بود. بخار نازکی ازش بالا می‌رفت.
- وقتی کسی دلیلش رو نگه می‌داره، سؤال پرسیدن چیزی رو عوض نمی‌کنه.
چند لحظه ساکت موند، بعد خیلی آروم گفت:
- هنوز هم کمتر از چیزی که توی سرت می‌گذره، حرف می‌زنی.
جوابی ندادم. سکوت معمولاً اطلاعات بیشتری از حرف زدن می‌داد.
همون لحظه سه ضربه به در خورد.
فاصله‌ی ضربه‌ها دقیق بود. چشمم ناخودآگاه به زن افتاد. رنگش پریده بود. این قسمت بازی نبود، یا اگه بود، حداقل اون از متنش خبر نداشت. سه ضربه‌ی بعدی با همون ریتم روی در خورد. کسی که پشت در بود، عجله نداشت. آدم‌های عجول، ریتم رو خراب می‌کنن؛ اون خرابش نکرد.
زیر چشمی بهش نگاه کردم؛ نگاهش نگاه کسی بود که داشت نقشه می‌چید. زیر لب گفت:
- نباید الان می‌اومد.
«می‌اومد.» پس منتظر کسی بود، اما نه الان! همون لحظه صدای چرخیدن کلید توی قفل اومد. پلک نزدم. استفاده از کلید یعنی کسی که پشت در بود، اجازه‌ی ورود داشت؛ یا می‌خواست من این‌طور فکر کنم.
دستم خیلی آروم کنار بدنم پایین اومد. فاصله‌ی انگشت‌هام تا تیغه‌ی مخفی زیر آستینم کمتر از یه بند انگشت بود. زن با صدایی که لرزشش رو به زحمت پنهون می‌کرد گفت:
- هیچ کاری نکن!
دیر گفته‌بود. از لحظه‌ای که صدای کلید رو شنیدم، تصمیمم رو گرفته‌بودم؛ من منتظر دستور کسی نمی‌مونم.
دستگیره آروم پایین رفت و در با صدای خیلی کوتاهی باز شد. صدای کفش‌های خیس روی سرامیک راهرو پیچید. سنگین نبودن! مردی که بعد از یه روز کاری برمی‌گشت خونه، معمولاً این‌قدر آروم راه نمی‌رفت.
صدای برخورد پلاستیک با کف اتاق بهم می‌گفت که کیسه‌ی پلاستیکی‌ای روی زمین گذاشته شده. صدای مرد اومد.
- لیلا؟!
چشم از زن برنداشتم. فقط مردمک چشمش به‌سمت راهرو تکون خورد. ترسیده بود؛ اما از من نه، از کسی که تازه وارد شده‌بود. انگار هنوز نتونسته‌بود داستانی برای اینجا بودنم سرهم بکنه. قدم‌ها نزدیک‌تر شدن و گوش‌هام با دقت فاصله رو اندازه گرفتن؛ یک متر مونده‌بود!
مرد هنوز وارد پذیرایی نشده بود که گفت:
- برق راه‌پله دوباره قطع شده؟
جوابی نشنید. یه قدم دیگه برداشت و بعد وارد قاب در شد. همون مردی بود که توی عکس دیده‌بودم. با همون کت، همون قد و همون حلقه‌ی نقره‌ای روی انگشت اشاره‌ی دست چپ! اما یه چیز فرق داشت؛ توی عکس برعکس الان، ریش نداشت. خیلی‌ها ممکن بود از کنارش رد بشن و متوجه نشن، اما من نه!
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین