جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Rasha_S با نام [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 5,889 بازدید, 112 پاسخ و 22 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Rasha_S
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Rasha_S
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,473
13,907
مدال‌ها
4
چندتا مهره از هر دو طرف حذف شده‌بودن. کنار صفحه فقط یه جمله روی کاغذی سفید نوشته شده‌بود: «حرکت بعدی با توست.»
اخم کردم. دور میز چرخیدم. هیچ‌ک.س اونجا نبود. دستم رو روی یکی از مهره‌های سفید گذاشتم، اما قبل از این که حرکتش بدم، صدای همون مرد دوباره توی اتاق پیچید.
ـ چرا این مهره؟
دستم همون‌جا ثابت موند:
ـ هنوز حرکتش ندادم.
ـ اما انتخابش کردی.
چند ثانیه سکوت کردم، بعد آروم گفتم:
ـ چون نزدیک‌تر بود.
ـ جواب اشتباه.
ابروهام بالا رفت.
ـ چون ساده‌ترین انتخاب بود.
نگاهم دوباره روی صفحه افتاد و مرد ادامه داد:
ـ ساده‌ترین انتخاب معمولاً اولین انتخابیه که دشمن انتظارش رو داره.
دستم رو از روی مهره برداشتم. این بار چند ثانیه فقط به صفحه نگاه کردم. نه به مهره‌ای که نزدیک‌تر بود و نه به قوی‌ترین مهره. کل صفحه رو بررسی کردم.
با فکری که به ذهنم رسید، سرجام خشک شدم؛ اینجا قرار نیست بهم یاد بدن چطور بجنگم. قرار بود یادم بدن که چطور فکر کنم.
همون لحظه صدای باز شدن دری از پشت سرم اومد. برگشتم. پیرمردی با موهای کاملاً سفید، لباس مشکی ساده و قامتی صاف، بی‌صدا وارد اتاق شد. نه درجه‌ای روی لباسش بود و نه نشانی؛ اما نحوه‌ی راه رفتنش باعث شد ناخودآگاه صاف وایستم. بدون این که خودش رو معرفی کنه، نگاهی به صفحه‌ی شطرنج انداخت و بعد بهم نگاه کرد. پرسید:
ـ اگه بهت بگم توی این صفحه، شاه مهم‌ترین مهره نیست، هنوز هم برای محافظت ازش بازی می‌کنی؟
این سؤال‌هایی که با اگه شروع می‌شد و ظاهراً این گروه عاشقشون بودن، کم‌کم داشت حوصله‌م رو سر می‌برد.
چند ثانیه به صورت منتظر پیرمرد خیره موندم. لحنش بدون هیچ تهدید و کنایه‌ای بود. نگاهم دوباره روی صفحه‌ی شطرنج افتاد:
ـ بستگی داره.
چشم‌های پیرمرد ریز شد و چروک‌های کنارشون واضح‌تر شدن:
ـ به چی؟
ـ به این‌که اصلاً این شاه، ارزش محافظت داشته باشه یا نه.
برای اولین بار، سکوتی متفاوت بینمون افتاد. نه از اون سکوت‌هایی که توی آزمون‌ها مجبورمون می‌کردن منتظر بمونیم! این یکی
بیشتر شبیه فکر کردن بود. پیرمرد بدون این که نگاهش رو از من برداره، گفت:
ـ اگه ارزش نداشت چی؟
شونه بالا انداختم.
ـ قربانیش می‌کنم.
ـ حتی اگه باختی؟
لبخند محوی روی لبم نشست:
ـ شاید باختن شاه، همون چیزی باشه که طرف مقابل انتظارش رو نداره.
پیرمرد چند ثانیه ساکت موند، بعد آروم دستش رو جلو آورد و جلوی چشم‌های متعجب و گیج‌شده‌ی من، سرباز سفید گوشه‌ی صفحه رو برداشت و یه خونه جلو برد.
 
  • تایید
واکنش‌ها[ی پسندها]: اوین
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,473
13,907
مدال‌ها
4
صدای برخورد چوب با صفحه توی اتاق پیچید.
ـ اولین اشتباه.
متوجه نشدم:
ـ اشتباه من؟
ـ نه.
با انگشت به صفحه اشاره کرد.
ـ اشتباه کسی که این بازی رو چیده.
چند لحظه طول کشید تا منظورش رو بفهمم. خم شدم و دقیق‌تر به صفحه سیاه و سفید نگاه کردم؛ یه چیزی درست نبود. چشمم روی گوشه‌ی سمت راست صفحه ثابت موند. تعداد مهره‌ها با هم نمی‌خوند. بی‌اختیار گفتم:
ـ این صفحه قانونی نیست.
پیرمرد چیزی نگفت. نگاهم سریع بین مهره‌ها چرخید. یه اسب سیاه، دو تا وزیر سفید و فیلی که اصلاً نباید اونجا می‌بود. سرم رو بلند کردم و با چشم‌هایی مطمئن بهش خیره شدم:
ـ از اول تقلب شده.
گوشه‌ی لب پیرمرد تکون خورد. لبخند نزد، فقط به نشونه‌ی رضایت کمی به دو طرف کشیدشون.
ـ بالاخره دیدیش.
دست‌هاش رو پشت کمرش گره کرد.
ـ بیشتر آدم‌ها نیم ساعت با این صفحه بازی می‌کنن و بعضی‌ها حتی می‌بازن، اما کمتر کسی سؤال می‌پرسه که اصلاً چرا قوانین از اول درست نیست.
نفسم رو آروم بیرون دادم.
ـ یعنی کل آزمون همین بود؟
ـ نه.
پیرمرد به سمت در خروجی اتاق رفت. قبل از این که خارج بشه، بدون این که برگرده گفت:
ـ این فقط مطمئنم کرد که اشتباه انتخابت نکردن.
دستم ناخودآگاه مشت شد.
ـ کی؟
پیرمرد وایستاد و چند ثانیه سکوت کرد، انگار داشت تصمیم می‌گرفت که بگه یا نه. بعد از چند ثانیه گفت:
ـ ما.
دندون‌هام رو روی هم فشار دادم ولی چیزی نگفتم. نه اسم گروه رو گفت، نه درجه رو و نه حتی توضیحی داده‌بود.
در باز شد و از اتاق خارج شد. جلو در وایستاد و از روی شونه‌های محکمش، بهم نیم نگاهی انداخت:
- دنبالم بیا.
بدون حرف جلو رفتم و با یه قدم فاصله ازش، پشت سرش وارد راهرو شدم.
پیرمرد: راستی... !
بدون این که برگرده ادامه داد:
ـ از امروز، دیگه هیچ‌وقت با آزمونی روبه‌رو نمی‌شی که جواب درست داشته باشه.
ترجیح دادم چیزی نگم. این گروه عجیب بود، عجیب‌تر از هسته‌ی سیاه و من حتی اسمش رو هم نمی‌دونستم. باید حواسم رو جمع می‌کردم؛ اگه همون‌طور که اون مرد گفته‌بود، به آزادها درباره‌ی مرگ من گفته شده‌بود، باید تا زمانی که لازم بود اینجا می‌موندم؛ این تنها راهی بود که شایان برای من باقی گذاشته‌بود.
اون حتی اعتماد استرنجرها رو ازم گرفته‌بود و قطعاً این تنها کاری نبود که می‌تونست بکنه و این افراد هم مطمئناً شبیه کسانی که برای شوخی حرفی رو می‌زنن، نبودن.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,473
13,907
مدال‌ها
4
«۷۹۶ روز بعد»
(سوم شخص)
بارون ریز و یکنواختی روی سنگ‌فرش‌های خیس می‌بارید. نور چراغ‌های خیابون روی گودال‌های آب افتاده‌بود و تصویر آدم‌هایی که با عجله رفت‌وآمد می‌کردن، هر لحظه توی آب شکسته می‌شد.
مرد جوون یقه‌ی پالتوی خاکستری‌رنگش رو بالاتر کشید و بدون این که به اطراف نگاه کنه، از کنار مغازه‌ها رد شد. قدم‌هاش نه تند بود، نه کند؛ محاسبه شده و دقیق قدم برمی‌داشت. طوری راه می‌رفت که انگار سال‌ها توی همون خیابون زندگی کرده.
از کنار دکه‌ی روزنامه‌فروشی رد شد. پیرمرد فروشنده بدون این که سرش رو بلند کنه گفت:
ـ امروز هوا بدجوری سرد شده.
مرد همون‌طور که راه می‌رفت، با لهجه‌ی غلیظ پایگاه سوم جواب داد:
ـ زمستون امسال تازه شروع شده، پیرمرد.
فروشنده خندید.
ـ معلومه که قراره سال سختی داشته باشیم.
مرد فقط شونه‌ای بالا انداخت و به راهش ادامه داد. هیچ مکثی نکرد و هیچ‌چیز توی رفتارش مصنوعی نبود. اگه کسی از کنارش رد می‌شد، قسم می‌خورد که اون مرد تمام عمرش رو توی پایگاه سوم زندگی کرده.
چند کوچه جلوتر، جلوی ساختمونی سه‌طبقه وایستاد. بدون این که زنگ بزنه، سه بار با فاصله‌ی مشخص به در چوبی ضربه زد. با صدای تق‌تق برخورد انگشت‌هاش با چوب، قفل آروم باز شد. در فقط به اندازه‌ی چند سانتی‌متر کنار رفت. صدای مردی از پشت در اومد:
ـ اسم؟
مرد پالتوپوش بدون کوچک‌ترین مکث جواب داد:
ـ سامان آذر.
چند ثانیه سکوت برقرار شد و بعد در کامل باز شد. وارد ساختمون شد. همین که در پشت سرش بسته شد، لبخند محوی که روی صورتش نشسته‌بود، همزمان با لهجه‌ش محو شد؛ انگار با بسته شدن در، یه نفر دیگه از بین رفته‌بود. صدای خش‌دار مردی از انتهای راهرو بلند شد:
ـ تأخیر داشتی.
این بار جوابش با صدای واقعی خودش بود:
ـ ۳۷ ثانیه.
ـ دلیل؟
ـ دوتا نگهبان جدید سر چهارراه مستقر شده‌بودن.
مرد انتهای راهرو سرش رو به نشونه‌ی تأیید تکون داد:
ـ دیدنت؟
ـ نه.
ـ تعقیبت کردن؟
ـ نه.
ـ مطمئنی؟
ـ اگه مطمئن نبودم، وارد این ساختمان نمی‌شدم.
سکوت کوتاهی برقرار شد و مرد کنار رفت.
ـ بیا تو.
مرد جوون وارد اتاق شد. به محض این‌که نور مستقیم روی صورتش افتاد، چشم‌های قهوه‌ای تیره و موهای مشکی کوتاهش دیده شد. اثری از اون پسر بی‌قرار و پرحرف چند سال قبل باقی نمونده‌بود. شونه‌هاش پهن‌تر شده‌بود، نگاهش سردتر و حرکاتش اون‌قدر حساب‌شده بود که انگار قبل از هر قدم، ده‌ها بار اون رو تمرین کرده.
مرد پشت میز، پوشه‌ی باریکی رو جلوش انداخت.
ـ هویت «سامان آذر» از این لحظه می‌میره.
چند ثانیه فقط به پوشه نگاه کرد، بعد بدون این که بازش کنه، پرسید:
ـ هویت بعدی؟
مرد پشت میز برای اولین بار لبخند کمرنگی زد:
ـ هنوز نه.
پوشه‌ی دیگه‌ای از کشو بیرون آورد و روی میز گذاشت. این یکی فقط یه مهر قرمز داشت: «محرمانه ـ فقط با دستور مستقیم فرمانده.» نگاه مرد روی صورتش ثابت موند:
ـ ۷۹۶ روز آموزش دیدی. امروز قراره بفهمیم چیزی یاد گرفتی یا فقط زنده موندی و منابع و سرمایه رو هدر دادی.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین