- Oct
- 3,473
- 13,907
- مدالها
- 4
چندتا مهره از هر دو طرف حذف شدهبودن. کنار صفحه فقط یه جمله روی کاغذی سفید نوشته شدهبود: «حرکت بعدی با توست.»
اخم کردم. دور میز چرخیدم. هیچک.س اونجا نبود. دستم رو روی یکی از مهرههای سفید گذاشتم، اما قبل از این که حرکتش بدم، صدای همون مرد دوباره توی اتاق پیچید.
ـ چرا این مهره؟
دستم همونجا ثابت موند:
ـ هنوز حرکتش ندادم.
ـ اما انتخابش کردی.
چند ثانیه سکوت کردم، بعد آروم گفتم:
ـ چون نزدیکتر بود.
ـ جواب اشتباه.
ابروهام بالا رفت.
ـ چون سادهترین انتخاب بود.
نگاهم دوباره روی صفحه افتاد و مرد ادامه داد:
ـ سادهترین انتخاب معمولاً اولین انتخابیه که دشمن انتظارش رو داره.
دستم رو از روی مهره برداشتم. این بار چند ثانیه فقط به صفحه نگاه کردم. نه به مهرهای که نزدیکتر بود و نه به قویترین مهره. کل صفحه رو بررسی کردم.
با فکری که به ذهنم رسید، سرجام خشک شدم؛ اینجا قرار نیست بهم یاد بدن چطور بجنگم. قرار بود یادم بدن که چطور فکر کنم.
همون لحظه صدای باز شدن دری از پشت سرم اومد. برگشتم. پیرمردی با موهای کاملاً سفید، لباس مشکی ساده و قامتی صاف، بیصدا وارد اتاق شد. نه درجهای روی لباسش بود و نه نشانی؛ اما نحوهی راه رفتنش باعث شد ناخودآگاه صاف وایستم. بدون این که خودش رو معرفی کنه، نگاهی به صفحهی شطرنج انداخت و بعد بهم نگاه کرد. پرسید:
ـ اگه بهت بگم توی این صفحه، شاه مهمترین مهره نیست، هنوز هم برای محافظت ازش بازی میکنی؟
این سؤالهایی که با اگه شروع میشد و ظاهراً این گروه عاشقشون بودن، کمکم داشت حوصلهم رو سر میبرد.
چند ثانیه به صورت منتظر پیرمرد خیره موندم. لحنش بدون هیچ تهدید و کنایهای بود. نگاهم دوباره روی صفحهی شطرنج افتاد:
ـ بستگی داره.
چشمهای پیرمرد ریز شد و چروکهای کنارشون واضحتر شدن:
ـ به چی؟
ـ به اینکه اصلاً این شاه، ارزش محافظت داشته باشه یا نه.
برای اولین بار، سکوتی متفاوت بینمون افتاد. نه از اون سکوتهایی که توی آزمونها مجبورمون میکردن منتظر بمونیم! این یکی
بیشتر شبیه فکر کردن بود. پیرمرد بدون این که نگاهش رو از من برداره، گفت:
ـ اگه ارزش نداشت چی؟
شونه بالا انداختم.
ـ قربانیش میکنم.
ـ حتی اگه باختی؟
لبخند محوی روی لبم نشست:
ـ شاید باختن شاه، همون چیزی باشه که طرف مقابل انتظارش رو نداره.
پیرمرد چند ثانیه ساکت موند، بعد آروم دستش رو جلو آورد و جلوی چشمهای متعجب و گیجشدهی من، سرباز سفید گوشهی صفحه رو برداشت و یه خونه جلو برد.
اخم کردم. دور میز چرخیدم. هیچک.س اونجا نبود. دستم رو روی یکی از مهرههای سفید گذاشتم، اما قبل از این که حرکتش بدم، صدای همون مرد دوباره توی اتاق پیچید.
ـ چرا این مهره؟
دستم همونجا ثابت موند:
ـ هنوز حرکتش ندادم.
ـ اما انتخابش کردی.
چند ثانیه سکوت کردم، بعد آروم گفتم:
ـ چون نزدیکتر بود.
ـ جواب اشتباه.
ابروهام بالا رفت.
ـ چون سادهترین انتخاب بود.
نگاهم دوباره روی صفحه افتاد و مرد ادامه داد:
ـ سادهترین انتخاب معمولاً اولین انتخابیه که دشمن انتظارش رو داره.
دستم رو از روی مهره برداشتم. این بار چند ثانیه فقط به صفحه نگاه کردم. نه به مهرهای که نزدیکتر بود و نه به قویترین مهره. کل صفحه رو بررسی کردم.
با فکری که به ذهنم رسید، سرجام خشک شدم؛ اینجا قرار نیست بهم یاد بدن چطور بجنگم. قرار بود یادم بدن که چطور فکر کنم.
همون لحظه صدای باز شدن دری از پشت سرم اومد. برگشتم. پیرمردی با موهای کاملاً سفید، لباس مشکی ساده و قامتی صاف، بیصدا وارد اتاق شد. نه درجهای روی لباسش بود و نه نشانی؛ اما نحوهی راه رفتنش باعث شد ناخودآگاه صاف وایستم. بدون این که خودش رو معرفی کنه، نگاهی به صفحهی شطرنج انداخت و بعد بهم نگاه کرد. پرسید:
ـ اگه بهت بگم توی این صفحه، شاه مهمترین مهره نیست، هنوز هم برای محافظت ازش بازی میکنی؟
این سؤالهایی که با اگه شروع میشد و ظاهراً این گروه عاشقشون بودن، کمکم داشت حوصلهم رو سر میبرد.
چند ثانیه به صورت منتظر پیرمرد خیره موندم. لحنش بدون هیچ تهدید و کنایهای بود. نگاهم دوباره روی صفحهی شطرنج افتاد:
ـ بستگی داره.
چشمهای پیرمرد ریز شد و چروکهای کنارشون واضحتر شدن:
ـ به چی؟
ـ به اینکه اصلاً این شاه، ارزش محافظت داشته باشه یا نه.
برای اولین بار، سکوتی متفاوت بینمون افتاد. نه از اون سکوتهایی که توی آزمونها مجبورمون میکردن منتظر بمونیم! این یکی
بیشتر شبیه فکر کردن بود. پیرمرد بدون این که نگاهش رو از من برداره، گفت:
ـ اگه ارزش نداشت چی؟
شونه بالا انداختم.
ـ قربانیش میکنم.
ـ حتی اگه باختی؟
لبخند محوی روی لبم نشست:
ـ شاید باختن شاه، همون چیزی باشه که طرف مقابل انتظارش رو نداره.
پیرمرد چند ثانیه ساکت موند، بعد آروم دستش رو جلو آورد و جلوی چشمهای متعجب و گیجشدهی من، سرباز سفید گوشهی صفحه رو برداشت و یه خونه جلو برد.