جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Rasha_S با نام [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 5,952 بازدید, 116 پاسخ و 23 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Rasha_S
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Rasha_S
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,477
13,942
مدال‌ها
4
چندتا مهره از هر دو طرف حذف شده‌بودن. کنار صفحه فقط یه جمله روی کاغذی سفید نوشته شده‌بود: «حرکت بعدی با توست.»
اخم کردم. دور میز چرخیدم. هیچ‌ک.س اونجا نبود. دستم رو روی یکی از مهره‌های سفید گذاشتم، اما قبل از این که حرکتش بدم، صدای همون مرد دوباره توی اتاق پیچید.
ـ چرا این مهره؟
دستم همون‌جا ثابت موند:
ـ هنوز حرکتش ندادم.
ـ اما انتخابش کردی.
چند ثانیه سکوت کردم، بعد آروم گفتم:
ـ چون نزدیک‌تر بود.
ـ جواب اشتباه.
ابروهام بالا رفت.
ـ چون ساده‌ترین انتخاب بود.
نگاهم دوباره روی صفحه افتاد و مرد ادامه داد:
ـ ساده‌ترین انتخاب معمولاً اولین انتخابیه که دشمن انتظارش رو داره.
دستم رو از روی مهره برداشتم. این بار چند ثانیه فقط به صفحه نگاه کردم. نه به مهره‌ای که نزدیک‌تر بود و نه به قوی‌ترین مهره. کل صفحه رو بررسی کردم.
با فکری که به ذهنم رسید، سرجام خشک شدم؛ اینجا قرار نیست بهم یاد بدن چطور بجنگم. قرار بود یادم بدن که چطور فکر کنم.
همون لحظه صدای باز شدن دری از پشت سرم اومد. برگشتم. پیرمردی با موهای کاملاً سفید، لباس مشکی ساده و قامتی صاف، بی‌صدا وارد اتاق شد. نه درجه‌ای روی لباسش بود و نه نشانی؛ اما نحوه‌ی راه رفتنش باعث شد ناخودآگاه صاف وایستم. بدون این که خودش رو معرفی کنه، نگاهی به صفحه‌ی شطرنج انداخت و بعد بهم نگاه کرد. پرسید:
ـ اگه بهت بگم توی این صفحه، شاه مهم‌ترین مهره نیست، هنوز هم برای محافظت ازش بازی می‌کنی؟
این سؤال‌هایی که با اگه شروع می‌شد و ظاهراً این گروه عاشقشون بودن، کم‌کم داشت حوصله‌م رو سر می‌برد.
چند ثانیه به صورت منتظر پیرمرد خیره موندم. لحنش بدون هیچ تهدید و کنایه‌ای بود. نگاهم دوباره روی صفحه‌ی شطرنج افتاد:
ـ بستگی داره.
چشم‌های پیرمرد ریز شد و چروک‌های کنارشون واضح‌تر شدن:
ـ به چی؟
ـ به این‌که اصلاً این شاه، ارزش محافظت داشته باشه یا نه.
برای اولین بار، سکوتی متفاوت بینمون افتاد. نه از اون سکوت‌هایی که توی آزمون‌ها مجبورمون می‌کردن منتظر بمونیم! این یکی
بیشتر شبیه فکر کردن بود. پیرمرد بدون این که نگاهش رو از من برداره، گفت:
ـ اگه ارزش نداشت چی؟
شونه بالا انداختم.
ـ قربانیش می‌کنم.
ـ حتی اگه باختی؟
لبخند محوی روی لبم نشست:
ـ شاید باختن شاه، همون چیزی باشه که طرف مقابل انتظارش رو نداره.
پیرمرد چند ثانیه ساکت موند، بعد آروم دستش رو جلو آورد و جلوی چشم‌های متعجب و گیج‌شده‌ی من، سرباز سفید گوشه‌ی صفحه رو برداشت و یه خونه جلو برد.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,477
13,942
مدال‌ها
4
صدای برخورد چوب با صفحه توی اتاق پیچید.
ـ اولین اشتباه.
متوجه نشدم:
ـ اشتباه من؟
ـ نه.
با انگشت به صفحه اشاره کرد.
ـ اشتباه کسی که این بازی رو چیده.
چند لحظه طول کشید تا منظورش رو بفهمم. خم شدم و دقیق‌تر به صفحه سیاه و سفید نگاه کردم؛ یه چیزی درست نبود. چشمم روی گوشه‌ی سمت راست صفحه ثابت موند. تعداد مهره‌ها با هم نمی‌خوند. بی‌اختیار گفتم:
ـ این صفحه قانونی نیست.
پیرمرد چیزی نگفت. نگاهم سریع بین مهره‌ها چرخید. یه اسب سیاه، دو تا وزیر سفید و فیلی که اصلاً نباید اونجا می‌بود. سرم رو بلند کردم و با چشم‌هایی مطمئن بهش خیره شدم:
ـ از اول تقلب شده.
گوشه‌ی لب پیرمرد تکون خورد. لبخند نزد، فقط به نشونه‌ی رضایت کمی به دو طرف کشیدشون.
ـ بالاخره دیدیش.
دست‌هاش رو پشت کمرش گره کرد.
ـ بیشتر آدم‌ها نیم ساعت با این صفحه بازی می‌کنن و بعضی‌ها حتی می‌بازن، اما کمتر کسی سؤال می‌پرسه که اصلاً چرا قوانین از اول درست نیست.
نفسم رو آروم بیرون دادم.
ـ یعنی کل آزمون همین بود؟
ـ نه.
پیرمرد به سمت در خروجی اتاق رفت. قبل از این که خارج بشه، بدون این که برگرده گفت:
ـ این فقط مطمئنم کرد که اشتباه انتخابت نکردن.
دستم ناخودآگاه مشت شد.
ـ کی؟
پیرمرد وایستاد و چند ثانیه سکوت کرد، انگار داشت تصمیم می‌گرفت که بگه یا نه. بعد از چند ثانیه گفت:
ـ ما.
دندون‌هام رو روی هم فشار دادم ولی چیزی نگفتم. نه اسم گروه رو گفت، نه درجه رو و نه حتی توضیحی داده‌بود.
در باز شد و از اتاق خارج شد. جلو در وایستاد و از روی شونه‌های محکمش، بهم نیم نگاهی انداخت:
- دنبالم بیا.
بدون حرف جلو رفتم و با یه قدم فاصله ازش، پشت سرش وارد راهرو شدم.
پیرمرد: راستی... !
بدون این که برگرده ادامه داد:
ـ از امروز، دیگه هیچ‌وقت با آزمونی روبه‌رو نمی‌شی که جواب درست داشته باشه.
ترجیح دادم چیزی نگم. این گروه عجیب بود، عجیب‌تر از هسته‌ی سیاه و من حتی اسمش رو هم نمی‌دونستم. باید حواسم رو جمع می‌کردم؛ اگه همون‌طور که اون مرد گفته‌بود، به آزادها درباره‌ی مرگ من گفته شده‌بود، باید تا زمانی که لازم بود اینجا می‌موندم؛ این تنها راهی بود که شایان برای من باقی گذاشته‌بود.
اون حتی اعتماد استرنجرها رو ازم گرفته‌بود و قطعاً این تنها کاری نبود که می‌تونست بکنه و این افراد هم مطمئناً شبیه کسانی که برای شوخی حرفی رو می‌زنن، نبودن.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,477
13,942
مدال‌ها
4
«۷۹۶ روز بعد»
(سوم شخص)
بارون ریز و یکنواختی روی سنگ‌فرش‌های خیس می‌بارید. نور چراغ‌های خیابون روی گودال‌های آب افتاده‌بود و تصویر آدم‌هایی که با عجله رفت‌وآمد می‌کردن، هر لحظه توی آب شکسته می‌شد.
مرد جوون یقه‌ی پالتوی خاکستری‌رنگش رو بالاتر کشید و بدون این که به اطراف نگاه کنه، از کنار مغازه‌ها رد شد. قدم‌هاش نه تند بود، نه کند؛ محاسبه شده و دقیق قدم برمی‌داشت. طوری راه می‌رفت که انگار سال‌ها توی همون خیابون زندگی کرده.
از کنار دکه‌ی روزنامه‌فروشی رد شد. پیرمرد فروشنده بدون این که سرش رو بلند کنه گفت:
ـ امروز هوا بدجوری سرد شده.
مرد همون‌طور که راه می‌رفت، با لهجه‌ی غلیظ پایگاه سوم جواب داد:
ـ زمستون امسال تازه شروع شده، پیرمرد.
فروشنده خندید.
ـ معلومه که قراره سال سختی داشته باشیم.
مرد فقط شونه‌ای بالا انداخت و به راهش ادامه داد. هیچ مکثی نکرد و هیچ‌چیز توی رفتارش مصنوعی نبود. اگه کسی از کنارش رد می‌شد، قسم می‌خورد که اون مرد تمام عمرش رو توی پایگاه سوم زندگی کرده.
چند کوچه جلوتر، جلوی ساختمونی سه‌طبقه وایستاد. بدون این که زنگ بزنه، سه بار با فاصله‌ی مشخص به در چوبی ضربه زد. با صدای تق‌تق برخورد انگشت‌هاش با چوب، قفل آروم باز شد. در فقط به اندازه‌ی چند سانتی‌متر کنار رفت. صدای مردی از پشت در اومد:
ـ اسم؟
مرد پالتوپوش بدون کوچک‌ترین مکث جواب داد:
ـ سامان آذر.
چند ثانیه سکوت برقرار شد و بعد در کامل باز شد. وارد ساختمون شد. همین که در پشت سرش بسته شد، لبخند محوی که روی صورتش نشسته‌بود، همزمان با لهجه‌ش محو شد؛ انگار با بسته شدن در، یه نفر دیگه از بین رفته‌بود. صدای خش‌دار مردی از انتهای راهرو بلند شد:
ـ تأخیر داشتی.
این بار جوابش با صدای واقعی خودش بود:
ـ ۳۷ ثانیه.
ـ دلیل؟
ـ دوتا نگهبان جدید سر چهارراه مستقر شده‌بودن.
مرد انتهای راهرو سرش رو به نشونه‌ی تأیید تکون داد:
ـ دیدنت؟
ـ نه.
ـ تعقیبت کردن؟
ـ نه.
ـ مطمئنی؟
ـ اگه مطمئن نبودم، وارد این ساختمان نمی‌شدم.
سکوت کوتاهی برقرار شد و مرد کنار رفت.
ـ بیا تو.
مرد جوون وارد اتاق شد. به محض این‌که نور مستقیم روی صورتش افتاد، چشم‌های قهوه‌ای تیره و موهای مشکی کوتاهش دیده شد. اثری از اون پسر بی‌قرار و پرحرف چند سال قبل باقی نمونده‌بود. شونه‌هاش پهن‌تر شده‌بود، نگاهش سردتر و حرکاتش اون‌قدر حساب‌شده بود که انگار قبل از هر قدم، ده‌ها بار اون رو تمرین کرده.
مرد پشت میز، پوشه‌ی باریکی رو جلوش انداخت.
ـ هویت «سامان آذر» از این لحظه می‌میره.
چند ثانیه فقط به پوشه نگاه کرد، بعد بدون این که بازش کنه، پرسید:
ـ هویت بعدی؟
مرد پشت میز برای اولین بار لبخند کمرنگی زد:
ـ هنوز نه.
پوشه‌ی دیگه‌ای از کشو بیرون آورد و روی میز گذاشت. این یکی فقط یه مهر قرمز داشت: «محرمانه ـ فقط با دستور مستقیم فرمانده.» نگاه مرد روی صورتش ثابت موند:
ـ ۷۹۶ روز آموزش دیدی. امروز قراره بفهمیم چیزی یاد گرفتی یا فقط زنده موندی و منابع و سرمایه رو هدر دادی.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,477
13,942
مدال‌ها
4
مرد خاکستری‌پوش هیچ جوابی نداد. نگاهش فقط چند ثانیه روی پوشه موند. دستش رو جلو برد و مهر قرمز رو شکست. داخل پوشه فقط یه برگه وجود داشت، بدون هیچ اسم، نقشه یا دستور مأموریت! فقط یه عکس از مردی حدوداً چهل ساله به چشمش خورد.
کت تیره‌ای پوشیده بود و کنار پنجره‌ی یه ساختمون وایستاده بود. صورتش معمولی بود؛ نه اون‌قدر متفاوت که توی جمع به چشم بیاید و نه اون‌قدر ساده که راحت فراموش بشه. تنها چیزی که توجه رو به خودش جلب می‌کرد، حلقه‌ی نقره‌ای باریکی بود که توی انگشت اشاره‌ی دست چپش دیده می‌شد.
سانیار بیشتر از پنج ثانیه به عکس نگاه نکرد. پوزخند زد و توی ذهن گفت:
- شاید قراره یکی شوهرش رو از دست بده!
برگه رو برگردوند. پشتش فقط یه جمله نوشته شده‌بود: «این فرد را پیدا کن.»
ابرویش برای لحظه‌ای بالا رفت. مرد پشت میز نگاهش رو از صورت سانیار برنداشت. منتظر بود سؤال بشنوه، اما سانیار چیزی نگفت و پوشه رو بست. چند ثانیه بعد، مرد پرسید:
ـ چیزی نمی‌پرسی؟
سانیار پوشه رو زیر بغلش گذاشت و نگاهی بی‌خیال به مرد انداخت:
ـ اگر قرار بود چیزی بدونم، داخل پرونده نوشته می‌شد.
فضای اتاق سرد بود و هیچ‌ک.س برای خرید بخاری به خودش زحمت نمی‌داد؛ برای افرادی که اینجا میومدن، سرما و گرما آخرین چیزهایی بودن که ممکن بود آزارشون بدن.
مرد به‌آرومی از پشت میز بلند شد، به‌سمت پنجره رفت و پرده رو کنار زد. باران هنوز می‌بارید و به شیشه می‌خورد.
ـ بیشتر کسایی که تا اینجا رسیدن، اولین سؤالشون این بوده که «هدف کیه؟»
نگاهش رو از خیابون و مردم نگرفت.
ـ دومین سؤال هم این بوده که «جرمش چیه؟»
مکث کوتاهی کرد.
ـ تو هیچ‌کدوم رو نپرسیدی.
سانیار بی‌تفاوت وایستاده‌بود.
ـ جوابش روی مأموریتم تأثیری نداره.
مرد خیلی آروم سرش رو تکون داد، انگار دقیقاً منتظر همین جواب بود. به‌سمت اتاق چرخید و کشویی رو باز کرد. دستکش مشکی توی دست‌هاش باعث می‌شد هیچ اثر انگشتی روی اجسام باقی نذاره. یه ساعت جیبی فلزی روی میز گذاشت. ساعت از کار افتاده‌بود و عقربه‌هاش روی عدد «۸:۱۷» ثابت مونده‌بودن. صورت تیره‌رنگش هیچ احساسی رو لو نمی‌داد.
مرد: وقتی پنج روز دیگه این ساعت دوباره حرکت کرد... !
نگاهش روی روشن سانیار ثابت موند.
ـ یا مأموریتت تموم شده، یا تاریخ انقضای خودت.
اعضایی که اجازه‌ی ورود به این ساختمون رو داشتن، با کمترین کلمات ممکن صحبت می‌کردن، انگار برای گفتن هر کلمه باید هزینه‌ی زیادی رو بدن!
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,477
13,942
مدال‌ها
4
دستش رو دوباره توی کشو فرو برد، پوشه‌ای باریک بیرون آورد و روی میز، کنار ساعت از کار افتاده گذاشت. روی جلدش مهر قرمز بزرگی خورده‌بود: «محرمانه ـ باز کردن پرونده پیش از رسیدن به نقطه‌ی آغاز مأموریت ممنوع است.»
سانیار فقط یه نگاه کوتاه به نوشته انداخت و بدون هیچ سؤالی، پوشه و ساعت رو برداشت. مرد درست قبل از این که دستش به دستگیره‌ی در برسه، گفت:
ـ یه چیز دیگه.
سانیار وایستاد.
ـ از این لحظه، «سامان آذر» دیگه وجود نداره.
مکثی کرد و ادامه داد:
ـ اسم بعدیت داخل همون پوشه‌ست. وقتی به نقطه‌ی شروع مأموریت برسی، بازش می‌کنی. تا قبل از اون... !
لبخند محوی روی لب مرد نشست.
ـ حتی خودت هم نباید بدونی کی هستی.
سانیار فقط سرش رو به نشونه‌ی تأیید تکون داد. دستگیره رو پایین داد و از اتاق بیرون رفت؛ پوشه‌ای زیر بغلش بود که هویت بعدی، مأموریت بعدی و شاید سرنوشت پنج روز آینده‌ش رو توی خودش قایم کرده‌بود.
در فلزی پشت سرش با صدای سنگینی بسته شد، ولی حتی برنگشت تا نگاهی بهش بندازه. پوشه زیر بغلش بود و ساعت جیبی، داخل جیب پالتوش. قدم‌هاش نه تند بودن و نه کند؛ همون ریتمی که صدها بار تمرینش کرده بود. بدون توجه به بقیه، از ساختمان بیرون زد.
بارون ریز، حالا آسفالت خیابون رو تیره‌تر کرده بود. چند نفر بی‌تفاوت از کنارش رد شدن؛ هیچ‌کدوم حتی نگاهش هم نکردن. با خودش فکر کرد: «خوبه. دیده نشدن، همیشه راحت‌تر از دیده شدنه.»
چند خیابون پایین‌تر، ایستگاه اتوبوس قرار داشت. بعد از تمام این سال‌ها، پایگاه‌ها بزرگ‌تر شده‌بودن و بالأخره زیرساخت‌ها به حدی رسیده‌بودن که اتوبوس‌ها در اختیار مردم تمام مناطق قراره بگیره. هنوز وسیله‌ی شخصی بین مردم عادی دیده نمی‌شد و ماشین‌ها به تعداد محدود در اختیار دولت‌هاشون قرار داشتن، اما همین اتوبوس‌ها، شهر رو زنده‌تر از قبل نشون می‌داد.
سانیار زیر سایه‌بون وایستاد. پوشه رو از زیر بغلش بیرون کشید. نگاهش فقط لحظه‌ای روی مهر قرمز ثابت موند. «باز کردن پرونده پیش از رسیدن به نقطه‌ی آغاز مأموریت ممنوع است.» لبه‌ی پوشه رو با انگشت شستش لمس کرد، بعد بی‌حوصله دوباره زیر پالتوش جا داد. قانون، قانون بود؛ شکستن اولین دستور، حتی برای خودش هم زیادی احمقانه به نظر می‌رسید.
چند دقیقه بعد، اتوبوس با صدای موتورش کنار سکو وایستاد. درها باز شدن. سانیار همراه بقیه سوار شد؛ نه جلوتر، نه عقب‌تر! مثل یکی از ده‌ها مسافری که فقط می‌خواست خودش رو به مقصد برسونه.
آخرین صندلی کنار پنجره رو انتخاب کرد و سرش رو به شیشه تکیه نداد. فقط انعکاس محو آدم‌های داخل اتوبوس رو زیر نظر گرفت. عادت داشت قبل از این که کسی نگاهش کنه، نگاه اون رو پیدا کنه.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,477
13,942
مدال‌ها
4
اتوبوس با تکون آرومی حرکت کرد. هیچ‌ک.س به اون یکی توجهی نداشت. پیرزنی کنار در چرت می‌زد. دوتا کارگر آروم با هم حرف می‌زدن و چند ردیف جلوتر، بچه‌ای صورتش رو به شیشه چسبونده بود و رد بارون رو دنبال می‌کرد. سانیار هیچ‌کدومشون رو نگاه نمی‌کرد؛ انعکاسشون توی شیشه براش کافی بود.
چشم‌هاش بدون استراحت بین تصویر محو مسافرها جابه‌جا می‌شد. کفش‌های گلی مرد ردیف دوم، لکه‌ی جوهر روی آستین دختر دانشجو و دست راست مردی که بیش از حد توی جیب پالتوش مونده بود. هیچ‌چیز از نگاهش پنهون نمی‌موند.
اتوبوس از پیچ خیابون رد شد و انعکاس مردی با کلاه لبه‌دار، برای سومین بار توی شیشه ظاهر شد. سانیار پلک هم نزد، فقط آروم با انگشت اشاره‌ش روی دسته‌ی پوشه ضرب گرفت و با هر ضربه توی ذهنش شمرد. اتوبوس توی ایستگاه بعدی از حرکت وایستاد و مرد کلاه‌دار پیاده شد.
سانیار نگاهش رو از شیشه برنداشت. ده ثانیه گذشت ولی هیچ‌ک.س دیگه بلند نشد. اتوبوس دوباره به حرکت در اومد و ضربه‌های انگشتش متوقف شد. فکر کرد: «فقط مسیرش یکی بود.»
نگاهش از شیشه جدا شد و دوباره روی بارون نشست. اتوبوس به راهش ادامه داد.
یکی‌یکی از ایستگاه‌ها رد می‌شدن. هر بار که درها باز می‌شدن، چند نفر پیاده می‌شدن و چند نفر دیگه جاشون رو می‌گرفتن. سانیار حتی یک بار هم به ساعتش نگاه نکرد؛ نیازی نداشت. تعداد ایستگاه‌ها رو از لحظه‌ای که سوار شده‌بود، توی ذهنش می‌شمرد.
با اعلام ایستگاه دهم، انگشت شستش آروم روی لبه‌ی پوشه نشست. اتوبوس هنوز کامل متوقف نشده‌بود که از جاش بلند شد و همراه چند مسافر دیگه پایین اومد. ایستگاه تقریباً خلوت بود. بارون بند اومده بود، اما خیابون هنوز خیس بود و بوی آسفالت نم‌خورده توی هوا پیچیده‌بود.
سانیار چند قدم از ایستگاه فاصله گرفت؛ نه برای این که مقصدش اونجا بود، برای این‌که مطمئن بشه کسی هم‌زمان با اون راه نمیوفته. چند ثانیه کنار ویترین مغازه‌ی بسته‌ای وایستاد. شیشه‌ی ویترین، تصویر خیابون پشت سرش رو مثل آینه نشون می‌داد. دو زن در حال صحبت، پیرمردی که عصا به دست از عرض خیابون رد می‌شد و پسربچه‌ای که دنبال توپ پارچه‌ایش می‌دوید. کسی توجهی بهش نداشت.
دوباره راه افتاد. سه کوچه جلوتر، قدم‌هاش خودبه‌خود آروم‌تر شدن. جلوی ساختمون قدیمی سه‌طبقه‌ای وایستاد که نمای آجری و قهوه‌ایش زیر رطوبت بارون تیره‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. هیچ تابلویی نداشت و هیچ نگهبانی هم دیده نمی‌شد، فقط روی ستون سنگی کنار در، پلاک برنجی کوچیکی نصب شده‌بود. روی پلاک فقط یک عدد حک شده بود: «۱۷»
نگاهش چند ثانیه روی عدد ثابت موند و بعد برای اولین بار از وقتی ساختمان رو ترک کرده بود، پوشه هویتش رو از زیر پالتوش بیرون آورد و روی پوشه عکسی که از اول تا حالا همچنان توی دستش بود، گذاشت.
مهر قرمز هنوز دست‌نخورده بود. لبه‌ی مهر رو با انگشتش گرفت. آروم نفسش رو بیرون داد.
«نقطه‌ی آغاز مأموریت.»
انگشتش مهر رو شکست.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,477
13,942
مدال‌ها
4
صدای شکستن مهر، توی سکوت کوچه، عجیب بلند به نظر رسید. سانیار در پوشه رو باز کرد. داخلش فقط سه برگه قرار داشت.
اولین برگه رو بیرون کشید. بالای صفحه، با حروف درشت نوشته شده‌بود: «هویت عملیاتی». چشمش فقط یه لحظه روی اسم مکث کرد: «کیان رادمنش». بدون هیچ واکنشی، اسم رو توی ذهنش تکرار کرد: «کیان، بیست‌ونه ساله، متولد پایگاه سیاسی سوم، کارمند اداره‌ی ثبت کالا، مجرد. محل سکونت، خیابان دوازدهم، پلاک چهل‌وشش.»
پایین صفحه، عکسی از کارت شناسایی جدیدش چاپ شده‌بود؛ همون چهره، اما با مدل مویی متفاوت، ته‌ریش کوتاه‌تر و عینکی با فریم باریک. سانیار بیشتر از چند ثانیه وقت صرفش نکرد.
برگه‌ی دوم رو بیرون کشید. این یکی فقط یه آدرس داشت: «خیابان بهار، کوچه‌ی نهم، ساختمان شماره‌ی ۱۷»؛ همون ساختمونی که روبه‌روش وایستاده‌بود. پایین آدرس فقط یک جمله نوشته شده‌بود: «از این لحظه، وارد شخصیت جدیدت شو.»
گوشه‌ی لبش خیلی نامحسوس بالا رفت.
- بالأخره!
آخرین برگه رو بیرون آورد.
این یکی فقط یه خط داشت. نه اسم هدف بود و نه توضیح مأموریت! هر کلمه‌ی جمله، بلند توی سرش خونده می‌شد: «هدف، تو را می‌شناسد.»
لبخند محوش همون لحظه ناپدید شد. نگاهش از روی کاغذ جدا شد و به ساختمون روبه‌رو افتاد. پنجره‌های طبقه‌ی دوم بسته بودن. پرده‌ای سفید پشت یکی از شیشه‌ها تکون خورد. باد بود یا کسی از پشت پرده نگاهش می‌کرد؟
سانیار برگه‌ها رو دوباره داخل پوشه گذاشت. حالا می‌فهمید چرا هیچ اطلاعات دیگه‌ای داخل پرونده نبود. وقتی هدفت از قبل منتظرت باشه، هر ثانیه‌ای که بیشتر بیرون بایستی، فقط به اون فرصت بیشتری برای آماده شدن میدی.
پوشه رو بدون عجله و تردید بست. اون‌قدر آروم که کسی از دور فکر کنه مشغول خوندن یه نامه‌ی معمولیه؛ بعد بدون این‌که به ساختمون نگاه کنه، از کنارش رد شد. قدم‌هاش هیچ تغییری نکردن؛ انگار پلاک هفده هیچ اهمیتی براش نداشت.
به انتهای کوچه رسید. سر پیچ وایستاد و خم شد. بند کفشش باز نبود؛ با این حال، چند ثانیه همون‌جا موند. انعکاس شیشه‌ی مغازه‌ی روبه‌رو، ورودی ساختمون شماره‌ی هفده رو کامل نشون می‌داد.
در باز نشد، پرده‌ی سفید طبقه‌ی دوم هم دیگه تکون نخورد. دوباره صاف وایستاد و مسیرش رو ادامه داد. یه دور کامل دور بلوک زد. کوچه‌ی پشتی باریک‌تر بود. دیوار آجری ساختمون از اون سمت به حیاط کوچکی ختم می‌شد که فقط یه درخت خشک و چند سطل فلزی زنگ‌زده داخلش دیده می‌شد.
سانیار فقط یه نگاه کوتاه انداخت. پنجره‌های پشت ساختمون هم بسته بودن. هیچ راه فراری که به چشم بیاد وجود نداشت. همین، بیشتر نگرانش کرد. وقتی راه فراری دیده نمی‌شه، معمولاً دو حالت وجود داره؛ یا کسی به فرار فکر نکرده، یا راه فرار رو طوری ساختن که فقط خودشون ازش خبر داشته باشن.
 
بالا پایین