جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Rasha_S با نام [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 6,268 بازدید, 128 پاسخ و 23 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Rasha_S
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Rasha_S
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,489
14,032
مدال‌ها
4
چشم‌های مرد برای کمتر از نیم ثانیه روی من ثابت موند. لبخند خیلی طبیعی‌ای زد.
- ببخشید. فکر نمی‌کردم مهمون داشته باشیم.
نگاهش زیادی طبیعی بود. آدمی که غافلگیر می‌شه، اول به صورت نگاه می‌کنه. اون
اول دست‌های من رو نگاه کرده‌بود، بعد صورتم! یعنی قبل از این که وارد اتاق بشه، آماده بوده.
زن بالأخره سکوت رو شکست:
- کیان! ایشون همسرم هستن.
مرد دستش رو جلو آورد:
- بهزاد.
نگاهش روی دست درازشده‌اش ثابت موند. دست ندادم، فقط همون‌طور که «کیان رادمنش» باید رفتار می‌کرد، لبخند کوتاهی زدم:
- خوشوقتم.
دستش چند لحظه توی هوا موند، بعد بدون ناراحتی پایین اومد. لبخندش حتی ذره‌ای تغییر نکرد. آدم‌های عادی از رد شدن دستشون ناراحت می‌شن، ولی این مرد انگار از قبل می‌دونست دستش بی‌جواب می‌مونه.
کیسه‌ی خرید باقی‌مونده توی دستش رو کنار در گذاشت. کتش رو درنیاورد. آدمی که تازه به خونه رسیده باشه، اولین کاری که می‌کنه، سبک کردن خودشه!
زن گفت:
- دیر کردی.
مرد خیلی معمولی جواب داد:
- نونوایی شلوغ بود.
دروغ می‌گفت؛ بوی نون تازه نمی‌داد. حتی کیسه‌ی خریدش هم چیزی شبیه نون رو توی خودش حمل نمی‌کرد. زن هم فهمید، اما چیزی نگفت. سکوت بینشون، از هر بحثی بلندتر بود. مرد بالأخره نگاهم کرد:
- گفتین...؟
قبل از این‌که زن جواب بده، خودم گفتم:
- کیان رادمنش.
سرش رو به نشونه‌ی سلام تکون داد:
- لیلا هیچ‌وقت نگفته‌بود که مهمون داریم.
- منم تا امروز قرار نبود بیام.
لبخند خیلی کوتاهی زد:
- پس لابد قرار مهمیه!
جواب ندادم. جواب دادن، یعنی وارد زمینی بشم که اون انتخاب کرده‌بود. چند ثانیه فقط صدای بارون شنیده می‌شد. مرد کیسه‌ها رو برداشت و به‌سمت آشپزخونه رفت.
با فاصله‌ای تقریباً نزدیک، از کنارم رد شد. نه خیلی نزدیک بود و نه خیلی دور، اما همون فاصله برای من کافی بود؛ بوی باروت خیلی کم و تقریباً محوی می‌داد. اگه ۷۹۶ روز گذشته رو زندگی نکرده‌بودم، شاید متوجهش نمی‌شدم. بی‌حرکت وایستادم. بوی باروت نه روی لباس، بلکه از روی دستکش چرمی‌ای که توی جیب کتش فرو کرده‌بود میومد. کسی که ادعا می‌کرد از نونوایی برگشته، چند ساعت قبل اسلحه دست گرفته‌بود.
مرد وارد آشپزخونه شد و ثانیه‌ای بعد صدای باز شدن شیر آب اومد. زن آروم گفت:
- به چی فکر می‌کنی؟
نگاهم از در آشپزخونه برداشته نشد.
- به این که هیچ‌کدوممون حقیقت رو به هم نگفتیم.
برای اولین بار، زن لبخند زد، اما اون لبخند شبیه لبخند آدمی نبود که حرف بامزه‌ای شنیده باشه. بیشتر شبیه لبخند کسی بود که جواب درست رو از شاگردش گرفته باشه. همون لحظه صدای مرد از داخل آشپزخونه بلند شد:
- کیان! میای یه لحظه کمکم کنی؟
برای اولین بار از لحظه‌ای که وارد این ساختمون شده بودم، حس کردم مأموریت تازه شروع شده؛ نه وقتی زنگ در رو زدم، بلکه درست از لحظه‌ای که باید تصمیم می‌گرفتم وارد آشپزخانه بشم یا نه!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,489
14,032
مدال‌ها
4
نگاهم چند لحظه روی چارچوب آشپزخونه موند. توی سرم برای ثانیه‌ای احتمالات رو بررسی کردم. آشپرخونه یکی از جاهاییه که به طور پیش‌فرض بیشترین سلاح‌ها رو داره. هنوز هیچ ایده‌ای در مورد مهارت و سبک مبارزه‌ش نداشتم و نمی‌دونستم مبارزه باهاش چقدر آسون یا سخت می‌تونه باشه.
نیم نگاه نامحسوسی به لیلا انداختم. زن‌ها سرعت و چابکی بیشتری نسبت به مردها داشتن، ولی نمی‌دونستم که آیا بالا رفتن سن از تواناییش کم کرده یا نه! فعلاً وقت مناسبی برای درگیری نبود، ولی باید آماده می‌بودم. از فکر خارج شدم و از روی صندلی بلند شدم:
- حتماً.
با قدم‌هایی آروم وارد آشپزخونه شدم و اطراف رو بررسی کردم. فضای کوچیکی بود و سینک فلزی، کابینت‌های قدیمی و پنجره‌ای که بارون هنوز آروم به شیشه‌ش می‌خورد، باعث می‌شد برای مقابله با هم محدودیت داشته باشیم.
مرد پشت به من وایستاده‌بود. شیر آب باز بود و دست‌هاش رو می‌شست. بدون اینکه برگرده گفت:
- لطفاً لیوان‌ها رو از کابینت بالا بده.
نگاهم به کابینت رفت و بعد دوباره روی مرد نشست. اگه واقعاً لیوان می‌خواست، خودش به اون کابینت نزدیک‌تر بود. دستم رو بالا بردم و در کابینت رو باز کردم. سه تا لیوان داخلش بود، دقیقاً به تعداد افراد توی قاب عکس روی دیوار!
- کدوم؟
شیر آب رو بست و به‌سمتم برگشت:
- هر سه‌تا!
توی دستم گرفتمشون، قدمی جلو رفتم و روی کابینت گذاشتم. سنگینی نگاهش رو حس می‌کردم؛ مطمئن بودم که داشت من رو بررسی می‌کرد. فاصله‌مون کمتر از یه متر بود و اگه مشت می‌زد، می‌تونست غافلگیرم بکنه.
چرخیدم و روبه‌روش قرار گرفتم. ریش شیش روزش نامرتب نبود. نگاهم رو پایین‌تر آوردم. روی مچ دست راستش، رد خیلی کم‌رنگی از سوختگی تازه دیده می‌شد.
لیوان رو برداشت و لبخند محوی زد:
- ممنون.
واکنشی نشون ندادم. می‌دونستم که اون هم اهمیتی نمیده. هر دومون منتظر اشتباه نفر مقابل بودیم یا خونه رو به یه صحنه از جنگ تبدیل کنیم. سوالش باعث شد جا بخورم، ولی توی این سال‌ها یاد گرفته‌بودم که احساساتم رو توی بدنم نگه دارم و نذارم روی صورت و رفتارم منعکس بشه:
- تا حالا همدیگه رو ندیده بودیم، درسته؟
سؤالش در ظاهر ساده بود، ولی هر جواب می‌تونست یه حرکت اشتباه باشه. با اطمینان توی چشم‌هاش نگاه کردم:
- فکر نکنم.
بهزاد: منم همین فکر رو می‌کنم؛ فقط یه لحظه حس کردم قیافه‌ت آشناست.
بدون پلک زدن، به هم خیره شده‌بودیم. توی چشم‌هاش دنبال چیزی گشتم، ولی مشخص بود که آموزش‌هایی که دیده، باعث شده بتونه به خوبی همه‌چیز رو پنهون کنه. بی‌تفاوت شونه بالا انداختم.
- شاید توی اداره همدیگه رو دیدیم!
سرش رو تکون داد:
- شاید!
همون لحظه نگاهم افتاد به انگشت اشاره‌ی دست چپش؛ حلقه‌ی نقره‌ای که توی عکس هم بود، اما حالا یه چیز فرق داشت. روی حلقه‌ی نقره، خراش عمیقی افتاده‌بود. اون خراش توی عکس وجود نداشت. کنجکاو بودم دلیلش رو بدونم.
تمام جزئیاتی که از بهزاد دیده‌بودم، بهم ثابت می‌کرد که این مرد قطعاً با مردم عادی توی خیابون فرق داره؛ این زوج باید چیزهای جالبی برای گفتن داشته باشن!
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,489
14,032
مدال‌ها
4
دستش رو مشت کرد؛ انگار فهمیده‌بود که زیادی به حلقه خیره شدم. بدون مقدمه گفت:
- اگه جای تو بودم، هیچ‌وقت بیشتر از پنج ثانیه به دست یه آدم نگاه نمی‌کردم.
بدنم تکون نخورد، اما مغزم دوباره شروع به کنکاش کرد. اگه من می‌دونستم که اون طرز استفاده از اسلحه رو بلده، پس اون هم قطعاً در مورد من شک کرده‌بود؛ هر سه‌تامون می‌دونستیم که چیزی که لیلا گفته‌بود، چیزی جز یه بهونه‌ی ناشیانه نبود.
این مرد برای مقابله با کسی با آموزش‌های من آماده شده‌بود و الان فقط داشت شرایط رو می‌سنجید.
چشمم رو از حلقه‌ش گرفتم. انگار اصلاً متوجه حرفش نشده باشم، خیلی معمولی گفتم:
- عادت بدیه.
بهزاد چند لحظه نگاهم کرد. بعد لیوان‌ها رو برداشت و از کنارم رد شد.
- عادت‌های بد معمولاً عمر آدم رو کوتاه می‌کنن.
جلوی سماور وایستاد و لیوان‌ها رو با چای پر کرد. بدون حرف دیگه‌ای، از آشپزخونه بیرون رفت. چند ثانیه همون‌جا وایستادم.
تیک‌تیک آبی که از شیر آب چکه می‌کرد، توی سرم تکرار می‌شد. هر قطره، انگار داشت بهم فرصت فکر کردن می‌داد.
اون حلقه رو عمداً جلوی چشمم نگه داشته‌بود یا واقعاً تصادفی دیده بودمش؟ هیچ‌کدوم رو نمی‌شد ثابت کرد و حتی نمی‌دونستم چرا باید این کار رو بکنه!
مشتم رو چند بار باز و بسته کردم. این کار بهم کمک می‌کرد که تمرکزم رو به دست بیارم.
از آشپزخونه خارج شدم. وقتی وارد پذیرایی شدم، بهزاد کتش رو روی پشتی صندلی انداخته‌بود. این اولین حرکت طبیعی‌ای بود که از لحظه‌ی ورودش انجام داده‌بود.
لیلا به سه‌تا لیوان چای روی میز نگاه می‌کرد و کنار شوهرش نشسته‌بود.
بخار آرومی از فنجون‌ها بالا می‌رفت. بهزاد یکی از فنجون‌ها رو برداشت، اما ازش نخورد؛ فقط توی دستش نگهش داشت:
- لیلا می‌گفت دنبال یه پرونده‌ای.
سرم رو به نشونه‌ی تأیید تکون دادم:
- آره.
- چه پرونده‌ای؟
فنجون رو برداشتم.
- چندتا سند قدیمی.
- مربوط به کجا؟
یه جرعه‌ی کوتاه از چای خوردم.
- اداره‌ی ثبت.
بهزاد لبخند زد:
- عجیبه.
- چی؟
بهزاد: اداره‌ی ثبت معمولاً کسی رو برای همچین کار پیش پا افتاده‌ای حضوری نمی‌فرسته. فنجون رو روی نعلبکی گذاشتم:
- معمولاً نه.
- پس این بار چرا فرستاده؟
جواب توی سرم ساخته شده‌بود، ولی بدون حرف بهش خیره شدم. دوست داشتم ببینم چقدر کنجکاوه. در حالی‌که لبخند روی لبم بود، ثانیه‌ها رو توی سرم شمردم. پنج ثانیه گذشت و لبخندش همون‌طور روی صورتش مونده‌بود.
بالأخره گفتم:
- احتمالاً رئیس من حوصله‌ی کاغذبازی نداشته. وقتی عضو یه سازمان نباشی، کارهایی که انجام میدن برات عجیب به‌نظر میاد.
لب‌های بهزاد کوتاه خندیدن، اما چشم‌هاش همچنان سرد و آماده حمله باقی موندن.
همه‌ی افراد دور این میز، می‌دونستن که از وقتی وارد این خونه شده‌بودم، حتی یه سؤال هم از روی کنجکاوی نبود. اون‌ها داشتن سعی می‌کردن که تصویری از من توی سرشون بسازن؛ درست همون کاری که من با اون‌ها می‌کردم.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,489
14,032
مدال‌ها
4
لیلا آروم بشقاب کوچیکی از شیرینی رو وسط میز گذاشت. بهزاد بدون این‌که به شیرینی‌ها نگاه کنه، گفت:
- بردار.
یه شیرینی برداشتم. به محض این‌که نوک انگشتم به شیرینی خورد، نگاه خیلی کوتاهی بین زن و مرد رد و بدل شد. کمتر از یه پلک زدن بود، اما علامتی که توش بود رو متوجه شدم. خوبه؛ پس می‌خواستن از هوش برم!
شیرینی رو بدون این‌که ازش گاز بزنم، توی دستم نگه داشتم. لبخند خیلی کم‌رنگ و سردی روی لب بهزاد نشست.
حالا می‌فهمیدم که این مأموریت اصلاً درباره‌ی پیدا کردن این مرد نیست؛ این دو نفر از لحظه‌ای که وارد خونه شده‌بودم، داشتن من رو ارزیابی می‌کردن. هرچند هنوز دلیل و هدف این کار رو نفهمیده‌بودم.
با انگشت‌هام فشار کمی به شیرینی وارد کردم، اما باز هم نخورم. هردوتاشون نگاهی به دستم انداختن، ولی چیزی نگفتن.
بهزاد بالأخره اولین جرعه‌ی چایش رو نوشید. به بخار جلوی صورتش نگاهی انداخت و گفت:
- لیلا... !
زن سرش رو بلند کرد.
- اون پرونده رو بیار.
پرونده؟ نمی‌دونستم راجع‌به چی صحبت می‌کنن. نگاهم حتی برای لحظه‌ای تغییر نکرد، اما ذهنم همون کلمه رو نگه داشت؛ انگار هر لحظه سؤال‌های بیشتری برای جواب دادن پیدا می‌شد.
لیلا از جاش بلند شد. به‌سمت همون اتاقی که چند دقیقه‌ی پیش توی اون بودیم، رفت. در حالی‌که نگاهم به بهزاد بود، روی صداها تمرکز کردم. صدای باز شدن کشو اومد؛ چند ثانیه بعد، لیلا دوباره برگشت.
پوشه‌ی قهوه‌ای‌رنگی که دستش بود رو جلوی بهزاد گذاشت. بهزاد بازش نکرد، فقط با دو انگشت، آروم به‌طرف من هلش داد.
- برای همین اومدی، مگه نه؟
نگاهم روی پوشه‌ی معمولی و بدون مهر ثابت موند. دستم رو جلو نبردم:
- مطمئن نیستم همینه یا نه! باید چکش کنم.
لبخندی که زد، باعث شد خط لبخندش واضح‌تر بشه. از همون ثانیه‌ی اول، نقش یه مرد خوش‌رو رو بازی می‌کرد:
- پس بازش کن.
بدون این‌که تکون بخورم، لبخندش رو با نگاه بی‌تفاوتم جواب دادم. سرم رو چرخوندم و لیلا رو خطاب قرار دادم:
- فکر نکنم خانواده رو در جریان مدارک کاری قرار دادن، چندان حرفه‌ای باشه!
بهزاد، بدون اینکه نگاهش رو ازم بگیره، گفت:
- جالبه.
مردمک چشم‌هام روی صورتش قفل شدن. روی مبل جابه‌جا شد و ادامه داد:
- از لحظه‌ای که وارد این خونه شدی، حتی یه بار هم چیزی رو که جلوت گذاشتیم، برنداشتی.
با انگشت روی پوشه ضربه‌ی آرومی زد:
- چای، شیرینی و حالا هم پرونده!
لبخندش عمیق‌تر شد:
- یا خیلی محتاطی، یا از قبل یاد گرفتی چی رو از چه کسی بگیری.
همون لحظه، صدای زنگ تلفن داخل خونه بلند شد. هر سه‌تامون به سمت صدا برگشتیم و به تلفن رومیزی قدیمی نگاه کردیم.
لیلا اولین نفری بود که رنگش پرید. حالت صورتش برعکس دفعه‌ی قبل بود؛ انگار این دفعه خبری از نقش بازی کردن نبود.
بهزاد برای اولین بار از وقتی دیده بودمش، اخم کرد. آروم زیر لب گفت:
- کسی قرار بود زنگ بزنه؟
لیلا سرش رو به نشونه‌ی نه تکون داد. زنگ دوباره به صدا دراومد. بهزاد بلند شد، اما قبل از اینکه به‌سمت تلفن بره، نگاهم کرد. مطمئن شدم که این تماس، جزو برنامه‌شون نبوده.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,489
14,032
مدال‌ها
4
زنگ، برای سومین بار به صدا دراومد، ولی باز هم هیچ‌ک.س حرکت نکرد. به عنوان مهمون اهمیتی به این قضیه نمی‌دادم و ترجیح می‌دادم سرجام بمونم، ولی به عنوان سانیار دوست داشتم از سرجام بلند بشم و تلفن رو جواب بدم.
بهزاد چند ثانیه فقط به تلفن خیره موند، بعد انگار تصمیمش رو گرفت. به‌سمت تلفن رفت و آروم گوشی رو برداشت. چیزی نگفت، چند لحظه فقط گوش داد. صورتش هیچ تغییری نکرد. ابروم رو بالا انداختم. آدم‌ها وقتی خبر بد می‌شنون، ناخودآگاه چیزی از خودشون بروز میدن؛ انقباض فک، جمع شدن مردمک، حتی تغییر ریتم نفس. اگه خوشحال بشن لبخند میزنن، ولی بهزاد بدون هیچ واکنشی فقط گوش می‌داد.
خیلی کوتاه گفت:
ـ متوجه شدم.
گوشی رو گذاشت. لیلا همچنان که روی مبل نشسته‌بود، پرسید:
ـ چی شده؟
بهزاد نگاهش رو از تلفن برنداشت. شدیداً غرق فکر بود.
ـ باید برم.
لیلا اخم کرد و روی مبل جابه‌جا شد.
ـ الان؟
ـ همین الان.
بهزاد به‌سمتم چرخید. دوباره همون لبخند مودب و بی‌روحش برگشته‌بود.
ـ ظاهراً امشب نمی‌تونم میزبان خوبی باشم.
شونه‌ای بالا انداختم.
ـ پیش میاد.
کتش مشکی‌رنگش رو از روی صندلی برداشت و پوشید؛ قبل از بستن دکمه و در حالی‌که دستش هنوز روی کتش بود، مستقیم توی چشم‌هام نگاه کرد.
ـ آقای رادمنش، امیدوارم دوباره هم‌دیگه رو ببینیم.
روی لحنش تمرکز کردم؛ بیشتر شبیه وعده بود تا خداحافظی. سرم رو تکون دادم و لبخندش رو جواب دادم:
ـ دنیا کوچیکه؛ من هم امیدوارم دوباره هم‌دیگه رو ببینیم.
با لحنی تیز جواب داد:
- از چیزی که فکر می‌کنی کوچیک‌تره.
از کنارم رد شد. بوی همون باروت محو دوباره به مشامم خورد. جلوی لیلا قرار گرفت و بوسه‌ای روی گونه‌ش کاشت. لیلا خیلی نامحسوس سرش رو عقب کشید و بهزاد هم تلاشی برای ابراز علاقه نکرد. توی ذهنم پورخند زدم؛ احساساتشون شبیه زوج‌های عاشق نبود.
دوباره کمرش رو صاف کرد و بدون حرف، به‌سمت در رفت. دستش رو دراز کرد و در واحد باز شد. زیر نگاهم که در حال بدرقه‌ش بود، قدم‌هاش توی راهرو دور شد. تا زمانی که آرام‌بند در رو نبست، نگاهم رو ازش نگرفتم. سرم رو تکون دادم و با صدای خشی‌خشی که شنیدم، صورتم رو به‌طرف لیلا چرخوندم. سکوت تمام خونه رو گرفت و لیلا سر جاش وایستاده‌بود.
مردمک چشم.هام روی اجزای صورتش حرکت کردن؛ دیگه نقش بازی نمی‌کرد. خستگی از صورتش می‌بارید.
زمزمه کرد:
ـ بالأخره رفت.
مطمئن بودم که این جمله برای من گفته نشد؛ انگار به خودش خبر داده‌بود. چند ثانیه گذشت، بعد بدون این‌که نگاهم کنه، آروم گفت:
ـ حالا می‌تونیم درباره‌ی دلیلی که واقعاً اومدی حرف بزنیم.
پوزخندی زدم ولی ابروهام حتی تکون هم نخوردن، چون یه مشکل وجود داشت. من خودم هم هنوز نمی‌دونستم دلیل واقعی اومدنم به اینجا چیه.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,489
14,032
مدال‌ها
4
لیلا خم شد و استکان نیمه‌خالی چای رو برداشت، اما دستش لرزش خیلی خفیفی داشت. نگاهم رو بالا کشیدم و حرکات صچرتش رو زیر نظر گرفتم. چشم‌هاش همچنان جدی بودن ولی خطوط روی صورتش، بیشتر شبیه خستگی بودن. چشم‌هام رو ریز کردم؛ این زن سعی داشت خودش رو خسته نشون بده.
روی مبل دونفره‌ی قدیمی نشست و نگاهش رو به فنجون دوخت:
- تو رو برای کشتنش فرستادن؟
سؤالش غافلگیرم نکرد؛ سؤالی بود که دیر یا زود باید پرسیده می‌شد و من هم قصد نداشتم حالا که متوجه بازی کردنش شده‌بودم، دست خودم رو رو کنم. استکانم رو از روی نعلبکی طلایی‌رنگ گذاشتم.
- اگه این‌طور بود، الان اینجا نبودی.
سرش رو بالا آورد. لبخندی روی صورتش نشست؛ سخت بود باور کنم که واقعیه، اما می‌تونستم بگم که از سر اطمینانه.
با خودش زمزمه کرد:
- خوبه؛ یعنی هنوز همون کاری رو می‌کنی که بهت یاد دادن. کمتر حرف می‌زنی و بیشتر نگاه می‌کنی.
نگاهم روی صورتش ثابت موند. با طعنه گفتم:
- بعید می‌دونم من رو بشناسی.
با بی‌حوصلگی نگاهم کرد:
- نه، اما آدم‌هایی رو می‌شناسم که شبیه تو آموزش می‌بینن.
این جمله، اولین جمله‌ای بود که با هیچ‌کدوم از فرضیه‌هام جور درنمی‌اومد. اون از وجود این مدل آدم‌ها خبر داشت. بهش زل زدم؛ یعنی می‌دونست که گروهی مثل ما وجود داره؟ از هسته‌ی سیاه خبر داشت یا از «ما» خبر داشت؟
لیلا خیلی آروم از جاش بلند شد و به‌سمت پنجره رفت. پرده رو فقط چند سانتی‌متر کنار زد، اما همون کافی بود تا نور خورشید نصف صورتش رو روشن کنه. خیابون رو نگاه کرد و بعد دوباره پرده رو کشید. بدون این‌که به‌سمتم برگرده، خطاب قرارم داد:
- سه روزه مراقب این ساختمونن.
نگاهم تیز شد.
- کیا؟
لیلا: نمی‌دونم؛ ولی هر روز عوض می‌شن و لباس‌هاشون فرق می‌کنه، اما اشتباه مشترک دارن.
چیزی نگفتم؛ اجازه دادم ادامه بده:
- هیچ‌وقت به پنجره نگاه نمی‌کنن.
لبه‌ی پرده‌ی سفید رو رها کرد.
- آدمی که نمی‌خواد لو بره، زیادی سعی می‌کنه طبیعی باشه.
ذهنم بی‌اختیار به مسیر امروز برگشت. ایستگاه اتوبوس، مرد کلاه‌دار، کارگری که بیش از حد آروم و شق‌و‌رق راه می‌رفت و پیرمردی که دوبار از یه خیابون رد شد. اون‌ها دنبال من نبودن، بلکه این ساختمون را زیر نظر داشتن.
ضربان قلبم آروم بود، ولی عرق سرد روی کمرم نشست. احساس کردم مأموریتی که واردش شده‌بودم، از لحظه‌ای که مهر قرمز پوشه را شکستم، دیگه مأموریت یه‌نفره نبود.
شاید از همون اول، چند گروه مختلف، دنبال یه چیز بودن و هنوز هیچ‌کدومشون نمی‌دونست که نفر مقابل، دقیقاً چی میدونه.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,489
14,032
مدال‌ها
4
به‌طرفم برگشت و با چشم‌های کشیده و آرایش‌کرده‌ش، بهم نگاه کرد:
- بهزاد فکر می‌کنه این افراد دنبال خودشن، ولی من این‌طور فکر نمی‌کنم.
سرم رو بالاتر آوردم.
- چرا؟
- چون هیچ‌وقت سعی نکردن وارد خونه بشن. ۲۴ سال فرصت داشتن، اگه هدفشون بهزاد بود، تا حالا هزار بار می‌تونستن تمومش کنن.
حق باهاش بود، ولی چرا ۲۴ سال؟ اگه قرار بود کسی کشته بشه، این همه سال صبر معنایی نداشت و سؤال مهم‌تر این بود که ۲۴ سال پیش چه اتفاقی افتاده‌بود؟!
لیلا ادامه داد:
- این آدم‌ها منتظرن؛ فقط نمی‌دونم منتظر چی؟!
نگاهم روی صورتش ثابت موند.
- شاید هم منتظر یه نفر دیگه هستن!
ابروهاش بالا پریدن. خودش هم مطمئن نبود؛ حداقل ظاهرش این رو نشون می‌داد.
پوزخند زدم. استکانم رو برداشتم و آخرین جرعه‌ی چای سردشده رو سر کشیدم. تقریباً مطمئن شده‌بودم که مرده‌ی من به دردشون نمی‌خوره، پس تلاشی برای مسموم کردنم نمی‌کردن. به ساعت روی دیوار نگاه کردم.
- بهزاد گفت چند دقیقه دیگه برمی‌گرده؟
شونه بالا انداخت.
- معمولاً زود برمی‌گرده.
لبخند زدم. با به یاد آوردن ساعت جیبی توی جیبم، به حرف اومدم:
- البته اگه کسی جلوش رو نگرفته باشه.
انگار زمان توی این مأموریت از هر چیز دیگه‌ای مهم‌تر بود. هر دقیقه‌ای که می‌گذشت، احتمال این‌که آدم‌های بیشتری دور این ساختمون جمع بشن، بیشتر می‌شد. لیلا انگار فکرم رو خونده‌بود، چون گفت:
- اگه قرار باشه امشب جعبه از این خونه خارج بشه، این اولین بار بعد از بیست‌وچهار ساله.
نگاهم روی چهره‌ش موند. خب پس قضیه این بود! جعبه‌ای که ۲۴ سال پیش یه جوری به این دو نفر رسیده‌بود، انگار اون‌قدر مهم بود که زمان هم نتونسته‌بود باعث فراموش شدنش بشه.
- از کجا این رو می‌دونی؟ این چیزی که راجع‌بهش حرف میزنی، تمام مدت اینجا بوده؟
لبخند خیلی محوی زد.
- چون تا امروز هیچ‌ک.س دنبالش نیومده‌بود.
جمله‌ش منطقی بود، اما یه چیز توش آزارم می‌داد. جمله‌ی آخرش رو کسی می‌گفت که انگار مدت زیادی اینجا بوده، یا مدت زیادی مراقب این خونه بوده.
قبل از این‌که چیزی بپرسم، صدای بهم کوبیده شدن در ورودی از پایین ساختمون اومد. هر دومون هم‌زمان سرمون رو برگردوندیم و لیلا از جاش بلند شد. چیزی توی سرم جرقه زد. این صدا، چیزی نبود که یه آدم عادی بتونه از این فاصله بشنوه و حالا که زن نسبت بهش واکنش نشون داده‌بود، مطمئن شدم که هر دوی این زن و شوهر، آموزش‌های جالبی دیدن.
بدون این‌که از جام تکون بخورم، نگاهش کردم؛ دیگه اثری از آرامش چند لحظه‌ی قبل توی چهره‌ش نبود. زیر لب گفت:
- بهزاد زود برگشت؛ چرا؟
چیزی نگفتم، فقط خیلی آروم دستم رو داخل جیب پالتو بردم و ضامن چاقوی تاشوی توی آستینم رو لمس کردم. توی حالتی که قرار داشتم، هیچ‌ک.س نمی‌تونست بفهمه توی دست توی جیبم چیه.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,489
14,032
مدال‌ها
4
به در ورودی خیره شدم. صدای برخورد پاهایی با زمین به گوشم می‌خورد. قدم‌ها باعجله، ولی منظم برداشته می‌شدن.
صدای کلید اومد. قفل یه‌بار چرخید، اما در باز نشد. هر دومون بی‌حرکت موندیم. انگشتم روی قفل ضامن محکم شد. از گوشه‌ی چشم می‌دیدم که روی پا وایستاده و جای پاهاش رو روی زمین محکم کرده.
چند ثانیه بعد، دوباره صدای کلید اومد و این بار قفل کامل باز شد. دستگیره پایین رفت و با باز شدن در، بهزاد وارد خونه شد. اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد، خود بهزاد نبود، بلکه کیف چرمی قدیمی‌ای بود که محکم زیر بغلش فشار داده‌بود. سلاح توی دستم رو ول کردم و دستم رو از توی جیبم بیرون کشیدم.
بارون، شونه‌های کتش رو کاملاً خیس کرده‌بود. همین که چشمش به ما افتاد، در رو پشت سرش بست و قفلش کرد. بدون این‌که کفشش رو دربیاره، مستقیم به‌طرف سالن اومد. صورتش از همیشه جدی‌تر بود.
لیلا اولین نفری بود که سکوت رو شکست:
- چی شده؟
بهزاد جواب نداد، فقط کیف رو روی میز گذاشت و چند لحظه فقط بهش خیره موند. خیلی آروم گفت:
- دیر فهمیدم.
اخم کردم:
- چی رو؟
سرش رو بالا آورد:
- امروز برای اولین بار، کسی دنبالم نکرد.
چند ثانیه سکوت برقرار شد. جمله‌اش عجیب بود؛ بیشتر آدم‌ها از اینکه تعقیب نشن خوشحال می‌شن، اما بهزاد از تعقیب نشدن ترسیده‌بود! نگاهم روی صورتش ثابت موند.
انگار خودش هم فهمید منظورش رو نگرفتیم. آه کوتاهی کشید:
- هر بار که از این خونه بیرون می‌رفتم، یکی پشت سرم بود. شاید بعضی وقت‌ها هم چند نفر بودن، اما همیشه کسی بود که دنبالم بیاد.
نگاهش روی پنجره قفل شد. نور آفتاب با وجود ابرها، باز هم می‌تابید.
- امروز هیچ‌ک.س نبود.
لیلا خیلی آروم گفت:
- یعنی...
بهزاد حرفش رو برید:
- یعنی دیگه منتظر من نیستن. اون‌ها هدفشون رو پیدا کردن.
نگاه سنگین و دقیقش روی من نشست.
- فهمیدن بالأخره یکی برای امانت میاد؛ کسی که جزو خودشون نیست!
اتاق دوباره توی سکوت فرو رفت. حس می‌کردم سکوت اتاق زیادی بلنده. نیشخند زدم. اون‌ها دیگه دنبال بهزاد نبودن، شاید حتی دنبال من هم نبودن. شاید همون‌طور که لیلا گفته‌بود، دنبال چیزی بودن که هنوز داخل همین خونه بود.
پای راستم رو روی پای چپم انداختم و برخلاف این دو نفر، خونسردیم رو حفظ کردم. احتمالاً همین حالا داشتن منتظر می‌شدن تا ما اولین اشتباه رو مرتکب بشیم و من قصد نداشتم که توی این بازی ببازم، مخصوصاً وقتی چند جناح مختلف توی این بازی وجود داشتن.
روی مبل سمت چپم نشست و کیف رو روی میز وسط گذاشت؛ انگار وزن اون کیف، بیشتر از چیزی بود که با چشم دیده می‌شد.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,489
14,032
مدال‌ها
4
سکوت اتاق رو خودم شکستم:
- یعنی دیگه وقت نداریم؟
بهزاد نگاهم کرد:
- نه. حالا که وارد خونه شدی و اون‌ها دیدنت، حتی اگه کارمند اداره باشی، می‌دونن که قطعاً برای دید و بازدید اینجا نیستی.
با دقت بهش زل زدم. لیلا بالأخره به حرف اومد:
- اتفاقاً از الان باید بیشتر از همیشه حوصله داشته باشی.
ابروهام توی هم رفت.
- منظورت چیه؟
کیف رو با دوتا دستش جلو کشید.
- آدم‌هایی که بیست‌وچهار سال صبر کردن، می‌تونن بیست‌وچهار ساعت دیگه هم صبر کنن؛ اما آدمی که فکر می‌کنه به هدفش رسیده، همون موقع اشتباه می‌کنه.
جمله‌ش باعث شد ذهنم آروم‌تر کار کنه. درست می‌گفت؛ اگه همین الان جعبه رو بردارم و از خونه خارج بشم، در واقع همون کاری رو کرده‌بودم که همه‌ی آدم‌های بیرون منتظرش بودن. البته نمی‌تونستم تا ابد هم اینجا بمونم!
لیلا مستقیم به من نگاه کرد:
- پس چی کار می‌کنی؟!
جواب ندادم. ذهنم داشت مسیرهای خروج، تعداد نفرات احتمالی بیرون و ساختمون‌های اطراف رو کنار هم می‌چید. بعد از چند ثانیه گفتم:
- اول باید بدونم که دقیقاً چند نفر دارن این خونه رو نگاه می‌کنن.
بهزاد سرش رو تکون داد:
- نمی‌فهمی؛ اونایی که می‌بینی، مهم نیستن.
نگاهم روش ثابت موند.
- هدفت از گفتن این حرف چیه؟
بهزاد به پنجره اشاره کرد:
- اون چهار پنج نفری که بیرون می‌بینی، فقط چشم هستن؛ تصمیم نمی‌گیرن، فقط خبر می‌دن.
لیلا حرف شوهرش رو ادامه داد:
- و تا وقتی خبری نفرستن، کسی حمله نمی‌کنه.
چیزی توی ذهنم جرقه زد.
- یعنی هنوز مطمئن نیستن جعبه اینجاست.
بهزاد لبخند کم‌رنگی زد:
- اشتباه نکن! اون‌ها میدونن که جعبه اینجاست، فقط مطمئن نیستن که هنوز اینجا باشه.
شونه بالا انداختم. همین تفاوت کوچیک، همه‌چیز رو عوض می‌کرد. اونا به خونه حمله نمی‌کردن، منتظر یه حرکت بودن؛ منتظر این‌که یکی جعبه رو برداره و براشون زحمت تصمیم گرفتن رو کم کنه.
به‌سمت جلو خم شدم و دستم بی‌اختیار روی کیف چرمی نشست.
- پس جعبه نباید اینقدر سریع از این خونه خارج بشه.
بهزاد بدون اینکه جواب بده، خیلی آروم قفل فلزی کیف رو باز کرد و صدای تق کوچیکی توی اتاق پیچید. از نگاه هردوتاشون معلوم بود که این جعبه‌ی چوبی بعد از بیست‌وچهار سال، اولین باره که دیده میشه.
سرم رو پایین انداختم و به محتوای توی کیف نگاه کردم. یه جعبه‌ی ساده‌ی ساخته‌شده از چوب گردو، با گوشه‌هایی که به‌خاطر گذر زمان، رنگشون رفته‌بود.
ابروم رو بالا انداختم و با کنجکاوی به چیزی که توی دیدم قرار گرفته‌بود، نگاه کردم؛ روی درِ جعبه، با دست‌خطی کهنه، فقط سه کلمه نوشته شده‌بود: «برای رابین»
همون لحظه، بدون اینکه دلیلش رو بفهمم، نگاهم ناخودآگاه به‌سمت لیلا رفت. فقط برای یه ثانیه بود و درست توی همون لحظه دیدم که نگاهش به‌جای جعبه، روی همون سه کلمه حک شده روی اون قفل شده. نگاه حرصیش رو سریع کنترل کرد و با لایه‌ای از استرس پوشوند، ولی همون کافی بود تا حس شک نسبت به این زن، برام جدی‌تر بشه.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین