- Oct
- 3,481
- 13,975
- مدالها
- 4
چشمهای مرد برای کمتر از نیم ثانیه روی من ثابت موند. لبخند خیلی طبیعیای زد.
ـ ببخشید. فکر نمیکردم مهمون داشته باشیم.
نگاهش زیادی طبیعی بود. آدمی که غافلگیر میشه، اول به صورت نگاه میکنه. اون
اول دستهای من رو نگاه کردهبود، بعد صورتم! یعنی قبل از این که وارد اتاق بشه، آماده بوده.
زن بالأخره سکوت رو شکست:
ـ کیان! ایشون همسرم هستن.
مرد دستش رو جلو آورد:
ـ بهزاد.
نگاهش روی دست درازشدش ثابت موند. دست ندادم، فقط همونطور که «کیان رادمنش» باید رفتار میکرد، لبخند کوتاهی زدم:
ـ خوشبختم.
دستش چند لحظه توی هوا موند، بعد بدون ناراحتی پایین اومد. لبخندش حتی ذرهای تغییر نکرد. آدمهای عادی از رد شدن دستشون ناراحت میشن، ولی این مرد انگار از قبل میدونست دستش بیجواب میمونه.
کیسهی خرید باقیمونده توی دستش رو کنار در گذاشت. کتش رو درنیاورد. آدمی که تازه به خونه رسیده باشه، اولین کاری که میکنه سبک کردن خودشه!
زن گفت:
ـ دیر کردی.
مرد خیلی معمولی جواب داد:
ـ نونوایی شلوغ بود.
دروغ میگفت؛ بوی نون تازه نمیداد. حتی کیسهی خریدش هم چیزی شبیه نون رو توی خودش حمل نمیکرد. زن هم فهمید، اما چیزی نگفت. سکوت بینشون، از هر بحثی بلندتر بود. مرد بالأخره نگاهم کرد:
ـ گفتین...؟
قبل از اینکه زن جواب بده، خودم گفتم:
ـ کیان رادمنش.
سرش رو به نشونهی سلام تکون داد:
ـ لیلا هیچوقت نگفته بود مهمون داریم.
ـ منم تا امروز قرار نبود بیام.
لبخند خیلی کوتاهی زد:
ـ پس لابد قرار مهمیه!
جواب ندادم. جواب دادن، یعنی وارد زمینی بشم که اون انتخاب کردهبود. چند ثانیه فقط صدای بارون شنیده میشد. مرد کیسهها رو برداشت و بهسمت آشپزخونه رفت.
با فاصلهای تقریباً نزدیک، از کنارم رد شد. نه خیلی نزدیک بود و نه خیلی دور، اما همون فاصله برای من کافی بود. بوی باروت خیلی کم و تقریباً محوی میداد. اگه ۷۹۶ روز گذشته رو زندگی نکردهبودم، شاید متوجهش نمیشدم. بیحرکت وایستادم. بوی باروت نه روی لباس، بلکه از روی دستکش چرمیای که توی جیب کتش فرو کردهبود میومد. کسی که ادعا میکرد از نونوایی برگشته، چند ساعت قبل اسلحه دست گرفتهبوده.
مرد وارد آشپزخونه شد و ثانیهای بعد صدای باز شدن شیر آب اومد. زن آروم گفت:
ـ به چی فکر میکنی؟
نگاهم از در آشپزخونه برداشته نشد.
ـ به این که هیچکدوممون حقیقت رو به هم نگفتیم.
برای اولین بار، زن لبخند زد، اما اون لبخند شبیه لبخند آدمی نبود که حرف بامزهای شنیده باشه. بیشتر شبیه لبخند کسی بود که جواب درست رو از شاگردش گرفته باشه. همون لحظه صدای مرد از داخل آشپزخونه بلند شد:
ـ کیان! میای یه لحظه کمکم کنی؟
برای اولین بار از لحظهای که وارد این ساختمون شده بودم، حس کردم مأموریت تازه شروع شده؛ نه وقتی زنگ در رو زدم، بلکه درست از لحظهای که باید تصمیم میگرفتم وارد آشپزخانه بشم یا نه!
ـ ببخشید. فکر نمیکردم مهمون داشته باشیم.
نگاهش زیادی طبیعی بود. آدمی که غافلگیر میشه، اول به صورت نگاه میکنه. اون
اول دستهای من رو نگاه کردهبود، بعد صورتم! یعنی قبل از این که وارد اتاق بشه، آماده بوده.
زن بالأخره سکوت رو شکست:
ـ کیان! ایشون همسرم هستن.
مرد دستش رو جلو آورد:
ـ بهزاد.
نگاهش روی دست درازشدش ثابت موند. دست ندادم، فقط همونطور که «کیان رادمنش» باید رفتار میکرد، لبخند کوتاهی زدم:
ـ خوشبختم.
دستش چند لحظه توی هوا موند، بعد بدون ناراحتی پایین اومد. لبخندش حتی ذرهای تغییر نکرد. آدمهای عادی از رد شدن دستشون ناراحت میشن، ولی این مرد انگار از قبل میدونست دستش بیجواب میمونه.
کیسهی خرید باقیمونده توی دستش رو کنار در گذاشت. کتش رو درنیاورد. آدمی که تازه به خونه رسیده باشه، اولین کاری که میکنه سبک کردن خودشه!
زن گفت:
ـ دیر کردی.
مرد خیلی معمولی جواب داد:
ـ نونوایی شلوغ بود.
دروغ میگفت؛ بوی نون تازه نمیداد. حتی کیسهی خریدش هم چیزی شبیه نون رو توی خودش حمل نمیکرد. زن هم فهمید، اما چیزی نگفت. سکوت بینشون، از هر بحثی بلندتر بود. مرد بالأخره نگاهم کرد:
ـ گفتین...؟
قبل از اینکه زن جواب بده، خودم گفتم:
ـ کیان رادمنش.
سرش رو به نشونهی سلام تکون داد:
ـ لیلا هیچوقت نگفته بود مهمون داریم.
ـ منم تا امروز قرار نبود بیام.
لبخند خیلی کوتاهی زد:
ـ پس لابد قرار مهمیه!
جواب ندادم. جواب دادن، یعنی وارد زمینی بشم که اون انتخاب کردهبود. چند ثانیه فقط صدای بارون شنیده میشد. مرد کیسهها رو برداشت و بهسمت آشپزخونه رفت.
با فاصلهای تقریباً نزدیک، از کنارم رد شد. نه خیلی نزدیک بود و نه خیلی دور، اما همون فاصله برای من کافی بود. بوی باروت خیلی کم و تقریباً محوی میداد. اگه ۷۹۶ روز گذشته رو زندگی نکردهبودم، شاید متوجهش نمیشدم. بیحرکت وایستادم. بوی باروت نه روی لباس، بلکه از روی دستکش چرمیای که توی جیب کتش فرو کردهبود میومد. کسی که ادعا میکرد از نونوایی برگشته، چند ساعت قبل اسلحه دست گرفتهبوده.
مرد وارد آشپزخونه شد و ثانیهای بعد صدای باز شدن شیر آب اومد. زن آروم گفت:
ـ به چی فکر میکنی؟
نگاهم از در آشپزخونه برداشته نشد.
ـ به این که هیچکدوممون حقیقت رو به هم نگفتیم.
برای اولین بار، زن لبخند زد، اما اون لبخند شبیه لبخند آدمی نبود که حرف بامزهای شنیده باشه. بیشتر شبیه لبخند کسی بود که جواب درست رو از شاگردش گرفته باشه. همون لحظه صدای مرد از داخل آشپزخونه بلند شد:
ـ کیان! میای یه لحظه کمکم کنی؟
برای اولین بار از لحظهای که وارد این ساختمون شده بودم، حس کردم مأموریت تازه شروع شده؛ نه وقتی زنگ در رو زدم، بلکه درست از لحظهای که باید تصمیم میگرفتم وارد آشپزخانه بشم یا نه!