جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [مغبون] اثر « سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط somayeh با نام [مغبون] اثر « سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 494 بازدید, 31 پاسخ و 7 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [مغبون] اثر « سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع somayeh
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط somayeh
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
33
101
مدال‌ها
2
زیر غذا را روشن کردم و با بی‌حالی پشت میز نشستم. مامان وارد آشپزخانه شد و گفت:
- من برات گرم می‌کنم، قربونت بشم مامان.
سرم را بر روی میز گذاشتم و چشم‌هایم را بستم. دست مامان بر روی سرم نشست و موهایم را ناز کرد و گفت:
- من و بابات همیشه شما رو درک کردیم و بهتون کمک کردیم. هر مشکلی داری ما این‌جاییم تا کمکت کنیم عزیزم!
سرم را بلند کرد و اشکی از چشم‌هایم پایین چکید و گفتم:
- نمی‌دونم چه بلایی سرم اومده مامان، ولی اصلاً حوصله ندارم.
چشم‌های سبز مامان مانند زمرد درخشید. آرامش خاصی را به تنم سر ریز کرد و گفت:
- توی سن تو عادیه مامان‌جان. خودت رو اذیت نکن با حالی که داری، با حسی که داری کنار بیا و قبولش کن همین.
حرف مامان مثل پتک بر روی سرم کوبیده‌ شد. با حسی که داری کنار بیا! چشم‌ از چشم‌های مامان گرفتم و به در آشپزخانه خیره‌شدم. یعنی همه‌ی‌ این حال‌های بد به‌ خاطر همین موضوعه! مامان به سمت اجاق گاز رفت. دستم را بر روی قلبم گذاشتم و توی دلم گفتم:
- همه‌ی این‌ها به خاطر همینه؟ مگه نه!
بلند شدم و جلوی در آشپزخانه ایستادم. از دور به چهره‌ی رضا نگاه کردم. با پدر حرف می‌زد و هنگام خنیدیدن چشمانش می‌درخشید. مثل یک جنگل سرسبز بود. لب‌های خوش‌فرم گردش کش آمده بود. قلبم مثل کودکی که گم شده‌است، هراسان می‌تپید. سنگینی نگاهم مانند سایه‌ی ابر بر روی جنگل چشمانش سبب شد که به سمت من برگردد. در چشمانم با لبخند خیر‌ه‌شد، قلبم در سی*ن*ه تکان محکمی خورد و آرام گرفت. غرق در چشمانش بودم که دستی بر روی شانه‌ام نشست. سریع نگاهم را از رضا گرفتم و به مامان نگاه کردم. چهره‌اش آرامش‌بخش بود ولی چشمانش غم داشت. آرام گفت:
- بیا غذات رو بخور.
جرعت نکردم دوباره به سمت رضا برگردم. دوباره روی صندلی نشستم. تندتند غذا را در دهانم گذاشتم و به میز خیره‌شدم. یعنی رضا هم از من خوشش می‌آمد؟ پس این نگاه‌های با شیفتگی و عشق از کجا می‌آمد؟ قاشق دیگری را در دهانم‌ خالی کردم و سرم را به دستم تکیه دادم. از اون حال بد خبری نبود، انگار که خوشی زیادی بهم تزریق کرده‌بودند. با انرژی و خوشحال غذایم را خوردم و از صندلی بلند شدم. دوباره از لای در به رضا نگاه کردم، اما آنجا نبود! با لب‌های برچیده به جای خالی‌اش نگاه کردم‌. در را کامل باز کردم و با چشم دنبالش گشتم، اما نبود. با کشیده‌شدن دستم از جا پریدم. با چشم‌های گشاد، مانند کسی که جرمی مرتکب شده سرم را بالا گرفتم. با دیدن رضا در فاصله نزدیک؛ قلبم لرزید و لحظه‌ای از تپش افتاد. عطر تنش بوی گل همیشه بهار می‌داد، سرد و خواستنی بود. دستش را بر روی پیشانی‌ام گذاشت و تبم را چک کرد و من بی حرکت محوش شده‌بودم. محو آن فک خوش‌فرم که مانند یک مجسمه‌ی یونانی بود، اخمی که بر روی چهره‌اش بود محو شد و لبخندی زد و گفت:
- خوبه تبت پایین اومده.
بعد نگاه پر محبتی به من انداخت. آن چشمان سبز و لب‌های خوشرنگ کارش را کرده‌ بود و از اطرافم بی‌خبر محو رضا بودم. خندید و گفت:
- خانم کوچولوی‌ بداخلاق.
دستش را بر روی طره‌ی موهایم کشید و از کنارم گذشت. رفت و تیکه‌‌ای از قلب مرا هم با خود برد. لبخندی زدم و قرمز شده به سمت بالا دوییدم. قلبم مثل ساعت خراب، بی نظم و دیوانه می‌کوبید و باعث می‌شد هیجان زده پله‌ها را دو تا یکی رد کنم. در اتاق را که بستم؛ مثل دیوانه‌ها بالا و پایین می‌پریدم و می‌رقصیدم، دیری نپایید که در اتاق محکم باز شد و نگین‌ داخل آمد. چشمانش قرمز شده‌بودند و اب‌هایش را محکم ذوی هم فسار می‌داد، نگاهم کرد و چشمانش دودو می‌زدند. از لای دندان‌های چفت شده گفت:
- این‌ بود می‌دونم، می‌دونم‌هات؟ آخرم که گذاشتی بهت نزدیک بشه.
 
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
33
101
مدال‌ها
2
به یک‌باره شعله‌ی درونم خاموش شد و دودش مغزم را پوشاند. با دست‌وپای لرزان بر روی تخت نشستم که نگین کنارم نشست. صدایش می‌لرزید، ولی سعی می‌کرد خونسرد باشد. با تشر گفت:
- دوستانه بهت گفتم نسیم، ولی نفهمیدی! اگر یه‌باره دیگه تو رو نزدیک این پسر ببینم انوقته که کلاهمون بدجور توی هم میره.
بعد پاشد و رفت. همه‌ی تلاطم شادی درونم خاموش شد، دلم بهانه می‌گرفت و می‌گفت:
- یه‌بار تست می‌کنی اگه دیدی به درست لطمه وارد می‌کنه بیخیال میشی. یه تست کوچولو.
لبخندی زدم و به پهلو خوابیدم و بالشت را بغل کردم. صفحه‌ی گوشیم روشن شد؛ اینستاگرام بود بازش کردم. مثل برق گرفته‌ها بر روی تخت نشستم و به اعلان پیام رضا نگاه کردم. نمی‌دانستم پیامش را باز کنم یا کمی منتظرش بذارم. اگر سریع باز کنم‌ می‌گوید که منتظر پیام من بوده! موهایم را که باز بود را مشت کردم و عقب فرستادم. وای خدایا، نه من نمی‌تونم‌ صبر کنم. پیام‌اش را باز کردم. نوشته بود:«حالت خوبه؟»
با لبخند بزرگی که بر روی لب‌هایم بود نوشتم:«خوبم ممنون.» تایپ کرد:
- نمی‌خوای حال من رو بپرسی؟
خندید و نوشتم:«حال تو خوبه؟»
تایپ کرد:
- عالیم، امروز بعد از یک عالمه صبرکردن بالاخره اونی که دوسش دارم، افتخار داد ببینمش.
قلبم‌ مثل گداخته‌ی آهن در سی*ن*ه‌ام ذوب شد و سنگینیش دلم‌ را گرفت‌. رضا یکی را دوست دارد! همه‌ی هیجان و ذوقم با ناراحتی بدل شد و ناراحت گوشی را کنار گذاشتم و انگار میلم به جواب دادن خاموش شد. اشک در چشمانم حلقه زد. پیام دیگری آمد که با بی میلی گوشی را برداشتم، نوشته بود:
- خوابت برد؟
کوتاه نوشتم نوشتم:«نه.»
تایپ کرد:
- میشه فردا ببینمت؟
با تعجب به گوشی نگاه کردم و زمزمه کردم:«من رو ببینه؟»
- برای چی می‌خوای من رو ببینی؟
نوشت:«خواهش می‌کنم، وقتی ببینمت بهت میگم.»
با دودلی به صفحه گوشی نگاه کردم. خیلی دلم می‌خواست که ببینمش، ولی اگه نگین بفهمه چی؟ صدردصد که زندگی را برایم سخت می‌کرد، ولی اگر هم نروم تا ابد بر روی دلم می‌ماند. کلافه چشم‌هایم را بستم و سرم را به بالشت کوبیدم. دوباره پیام آمد.
- میای؟
با دودلی چندبار نوشتم و پاک کردم و در آخر فقط یک کلمه، آره. گفت که آدرس و ساعت را می‌فرستد. واقعاً می‌خواهی بروی نسیم؟ نمی‌دانم! با یک عالمه فکر‌های مزاحم و ناراحت‌ کننده خوابم نبرد و تا ساعت دوشب فقط داشتم به این موضوع فکر می‌کردم و در آخر بر روی مبل پذیرایی خوابم برد. صبح با صدای آهنگ‌های قدیمی بیدار شدم. نشان از خانه بودن بابا و همه اعضای خانواده بود. بی قرار گوشی را باز کزدم.
- ساعت شش عصر، کافه پاییز توی خیابون...... .
با استرس مچ دستم را خاریدم. بلند شدم‌ و وسط پذیرایی ایستادم. نگین با اخم از جلویم گذشت و نگاهم نکرد. ابروهایم را بالا انداختم و بی‌ توجه به نگین بالا رفتم. صورتم‌ را شستم و با خوشحالی وارد آشپزخانه شدم. مثل همیشه بابا با لبخند و مامان با خوش‌رویی تمام صبح بخیر گفتند و فقط نگین با اخم سرتکان داد. مامان با نگرانی دستش را بر پیشانیم گذاشت و گفت:
- چه جالب دیگه تب نداری!
صدای پوزخند بلند نگین که آمد مامان با تعجب به وضعیت من و نگین نگاه کرد و گفت:
- عزیزان، با هم قهرید؟!
سرم را به معنای نه تکان دادم و گفتم:
- نه، مشکل جزئیه حل میشه.
نگین با ابروهای بالا رفته و چشم‌های بدجنس گفت:
- اصلاً هم جزئی نیست و حواست باشه دیشب بهت چی گفتم.
 
بالا پایین