جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [مغبون] اثر « سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط somayeh با نام [مغبون] اثر « سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 305 بازدید, 21 پاسخ و 7 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [مغبون] اثر « سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع somayeh
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط somayeh
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
22
76
مدال‌ها
2
با نگاهی آغشته به شیطنت کتابم‌ را باز کردم و با یادآوری اینکه زنگ بعدی امتحان دارم، استرس تمام وجودم را گرفت. مثل همیشه بی‌صدا فقط برروی حرف‌های خانم‌جعفری تمرکز کردم. صدای پچ‌پچ مریم و مژگان گاه‌گاهی حواسم را پرت می‌کرد، اما سعی کردم که تمرکزم را برگردانم. در آخر خانم‌جعفری هم با اعصبانیت به سمت آنها برگشت و گفت:
- شما خواهر‌های دوقلو بلندبشید. خیلی دارید نظم رو بهم می‌زنید؛ جدا بشینید.
مریم و مژگان با اخم از جا بلند شدن و مریم بی‌صدا کنار عطیه نشست و سرش را داخل کتاب فرو برد. دوباره تمرکزم برگشت و به حرف‌های خانم‌جعفری گوش دادم. این زنگ هم تمام شده و من تمام زنگ تفریح با کتاب عهد بسته بودم؛ گاهی نگاهی به پانیذ می‌انداختم که بی‌خیال همه‌چی؛ ادامسی که در دهانش‌ داشت را باد می‌کرد و می‌ترکاند. انگشتم را داخل ادامس‌اش کردم و گفتم:
- سر امتحان کوچیک‌ترین صدایی اعم از؛ توروخدا، این و بگو؛ نسیم این و گیر کردم‌، بشنوم خودم به دبیر شیمی لوت میدم.
پانیذ ناامید و ناگریز کتابش را باز کرد و شروع به خواندن کرد. با رضایت سرتکان دادم و دوباره مشغول خواندن شدم...با نگرانی و استرس همه سوال‌ها را بالا و پایین کردم و بعد از اینکه مطمئن شدم، همه را بلدم شروع به نوشتن کردم. دستم از نوشتن خسته‌ شده‌بود و مطمئنم‌ پاراگراف به پاراگرف کتاب را نوشته‌بودم. برگه را تحویل دادم و گوشه‌ی سالن نشستم تا امتحان بقیه هم تمام بشود. امروز چهارشنبه بود و یعنی دو روز استراحت می‌کردم. پانیذ با خوشحالی بیرون آمد و گفت:
- دوتا سوال جواب ندادم، ولی مطئنم بالای پونزده میشم.
با ابروهای بالا رفته نگاهش کردم. اگر من بودم، در همین لحظه خودم‌ را به صد تکه تقسیم کرده‌بودم، ولیکن که پانیذ از هفت دولت آزاد بود و هیچی را جدی نمی‌گرفت. وقتی دید با تعجب نگاهش می‌کنم. گفت:
- حرص نخور، تو بیست میشی مهم اینه!
نفس عمیقی کشیدم و بی‌توجه به پانیذ سرم را برروی زانوهایم گذاشتم و چشمانم را بستم. پانیذ دستش را برروی شانه‌ام گذاشت و گفت:
- چیشده؟
بدون اینکه سرم را بالا بیاورم. گفتم:
- خسته‌ام، نیاز به استراحت دارم. فکر نکنم این دو روز رو از تخت بیرون بیام.
قبل از اینکه پانیذ حرفی بزند، گفتم:
- کاش می‌شد! فردا را برای خواندن امتحان فیزیک می‌ذارم. جمعه را استراحت می‌‌کنم.
پانیذ با دلسوزی سرم‌ را از روی مقنعه ناز کرد و گفت:
-نسیم، انقدر به خودت سخت نگیر!
سرم‌ را بالا آوردم، مطمئن بودم که چشم‌هایم سرخ گشته. گفتم:
- مجبورم، آدم برای رویاهاش می‌جنگه. می‌دونی چیه؟ در عوضش بقیه عمرم رو راحت زندگی می‌کنم.
پانیذ خندید و ادای پیج کردن بیمارستان‌ها را درآورد و گفت:
- خانم دکتر نسیم دلاوری، به بخش زنان‌ و زایمان.
سریع جلوی دهن پانیذ را گرفتم‌ و گفتم:
- نه، من می‌خوام‌ دندون پزشک بشم.
پانیذ با خنده سرش را عقب برد و گفت:
- تو می‌تونی، خانم پزشک.
 
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
22
76
مدال‌ها
2
زنگ خانه خورد. آخرین زنگ امروز هم به صدا درآمد. آرام در کلاس را باز کردم. بچه‌ها با سروصدا از دبیر شیمی خواهش می‌کردند که پنج دقیقه دیگر هم وقت بدهد. از میانشان رد شدم و کیف خودم و پانیذ را برداشتم؛ با همان آرامی و صبر از کلاس خارج شدم. کیف پانیذ را دستش دادم و گفتم:
- امیدوارم که بیست بشم.
پانیذ با حرص نگاهم‌ کرد و با کیفش بر سرم کوبید و گفت:
- ببند دهنت رو!
چشمانم را چرخاندم و راه افتادم. پانیذ دستم را نگه داشت و با شک و دودلی گفت:
- چند روزیه که حال داداشم رو نمی‌پرسی! داری بهش خ*یانت می‌کنی؟
با صورتی که درهم شده‌بود، نگاهش کردم.
- آره، دارم بهش خ*یانت می‌کنم.
صدای مردانه‌ای از پشت سر باعث شد، سه متر بالا بپرم.
- چه دوست شریف و خوبی دارید، پانیذ جان!
به سمت مهرداد چرخیدم و گونه‌هایم از خجالت سرخ گشت. سریع رو به پانیذ گفتم:
- خداحافظ.
بدو بدو خودم را به سر کوچه‌ی مدرسه رساندم. خدا لعنتت کند پانیذ! آخر آبروی من را بردی دختر. حالا چه‌طوری دیگر در صورتش نگاه کنم!
دوباره سر خیابان یک طرفه رسیدم و با احتیاط رد شدم. حتی خجالت می‌کشیدم به عقب نگاه کنم تا مبادا پشت سرم باشند و چشم در چشم شویم. سعی کردم حواسم را پرت کنم، اما هردفعه که یادم می‌افتاد؛ صورتم از خجالت جمع می‌شد. در خانه را باز کردم و وارد شدم.
مامان با عجله به سمت در می‌آمد و گفت:
- سلام خوشگلِ مامان، من دارم میرم کار دارم. ناهار بخور.
گونه‌ام را بوسید و با سرعت از کنارم عبور کرد. لبخندی زدم و وارد خانه شدم. نگین‌ با ماسک سبزی که روی صورتش گذاشته بود. جلوی تلویزیون نشسته بود و میوه می‌خورد. بدون چرخاندن سرش گفت:
- سلام جوجه، خسته نباشی.
لبخندی زدم و گفتم:
- سلام، قربونت. ناهار چی داریم؟
نگین از جایش بلند شد و گفت:
- الان برات گرم‌ می‌کنم.
سرم را تکان دادم و پله‌ها را با خستگی بالا رفتم و وارد اتاقم شدم. لباس‌هایم را با شورتک و تاپ عوض کردم. موهایم را که مثل همیشه بالا محکم بسته‌بودم؛ باز کردم. صورتم را شستم و پایین رفتم. نگین میز را چیده بود. پشت میز نشستم و گفتم:
- تو کلاس نداشتی مگه؟
همان‌طور که خیار را گاز می‌زد و همزمان در گوشی تایپ می‌کرد، از گوشه‌ی چشم نگاهم کرد و گفت:
- حوصله‌ نداشتم زودتر برگشتم.
با چشم‌های ریز و مشکوک نگاهش کردم و گفتم:
- به کی پیام میدی؟
هول شد و صفحه گوشی را بست و سریع گفت:
- هیچ‌ک.س!
ابروهایم را بالا انداختم و گفتم:
- تابلوتر از تو فقط خودتی!
حرفی نزد و از کنارم رد شد. سر تکان دادم و زیر لب گفتم:
- آخر هم خودت میای تعریف می‌کنی.
چند لقمه غذا خوردم و بی‌حوصله خمیازه کشیدم. خیلی خوابم می‌آمد! ظرف‌ها را داخل سینک گذاشتم و با خستگی بالا رفتم. ملحفه را کنار زدم و زیر ملحفه خزیدم. تازه داشت چشم‌هایم گرم می‌شد که با یادآوری اتفاق صبح، شوکی مانند برق از سرم گذشت. خدا لعنتت کند پانیذ! با همین فکر‌ها چشم‌هایم گرم شد. *** چشمانم را مالیدم و از تخت بیرون آمدم. صدای خنده‌ی بلند مامان و بابا از پایین می‌آمد. اتاق مانند گور تاریک شده‌بود. چراغ را روشن کردم و به ساعت نگاه کردم. هشت شب بود. چقدر خوابیده بودم! با چشم‌های گشاد و سر سنگین از پله‌ها پایین رفتم. اول از همه بابا را دیدم که روبه‌روی پله‌ها ایستاده‌بود. با دیدنم لبخندی زد و گفت:
- ساعت خواب؟!
با لبخند بغلش کردم و سرم را برروی شانه‌اش گذاشتم و گفتم:
- خیلی خسته‌بودم.
دستش را محکم دورم انداخت و گفت:
- اشکال نداره بابا، این روز‌ها هم می‌گذره.
سرم را از شانه‌اش جدا کردم و گفتم:
- ایشاالله.
از بغلش بیرون آمدم و گفتم:
- حالت خوبه بابایی؟
لبخندی زد و گفت:
- سه تا پرنسس تو خونه دارم، مگه میشه حالم بد باشه؟!
بوسش کردم و وارد پذیرایی شدم. مامانم با نگین بر روی مسئله‌‌ی درسی حرف می‌زدند و مامان داشت نگین را راهنمایی می‌کرد‌. موز را از ظرف وسط میز برداشتم و خودم را برروی مبل انداختم. مامان با دیدنم لبخندی زد و گفت:
- خواب خوابیدی مامان جان؟ بابا خواست بیدارت کنه، ولی گفتم دو روز تعطیله بزار استراحت کنه.
چشمانم که هنوز خمار بود را مالیدم و گفتم:
- واقعاً بهش نیاز داشتم.
 
بالا پایین