- Jun
- 24
- 84
- مدالها
- 2
با نگاهی آغشته به شیطنت، کتابم را باز کردم و با یادآوری اینکه زنگ بعدی امتحان دارم، استرس تمام وجودم را گرفت. مثل همیشه بیصدا فقط بر روی حرفهای خانمجعفری تمرکز کردم. صدای پچپچ مریم و مژگان گاهگاهی حواسم را پرت میکرد، اما سعی کردم که تمرکزم را برگردانم. در آخر خانمجعفری هم با عصبانیت به سمت آنها برگشت و گفت:
- شما خواهرهای دوقلو بلندبشین. خیلی داریم نظم رو بهم میزنین؛ جدا بشینین.
مریم و مژگان با اخم از جا بلند شدند و مریم بیصدا کنار عطیه نشست و سرش را داخل کتاب فرو برد. دوباره تمرکزم برگشت و به حرفهای خانمجعفری گوش دادم. این زنگ هم تمام شده و من تمام زنگ تفریح با کتاب عهد بستهبودم؛ گاهی نگاهی به پانیذ میانداختم که بیخیال همهچی؛ آدامسی که در دهانش داشت را باد میکرد و میترکاند. انگشتم را داخل آدامسش کردم و گفتم:
- سر امتحان کوچیکترین صدایی اعم از توروخدا، این و بگو، نسیم این و گیر کردم بشنوم، خودم به دبیر شیمی لوت میدم.
پانیذ ناامید و ناگریز کتابش را باز کرد و شروع به خواندن کرد. با رضایت سر تکان دادم و دوباره مشغول خواندن شدم...با نگرانی و استرس همه سوالها را بالاوپایین کردم و بعد از اینکه مطمئن شدم، همه را بلدم شروع به نوشتن کردم. دستم از نوشتن خسته شدهبود و مطمئنم پاراگرافبهپاراگرف کتاب را نوشتهبودم. برگه را تحویل دادم و گوشهی سالن نشستم تا امتحان بقیه هم تمام بشود. امروز چهارشنبه بود و یعنی دو روز استراحت میکردم. پانیذ با خوشحالی بیرون آمد و گفت:
- دوتا سوال جواب ندادم، ولی مطمئنم بالای پونزده میشم.
با ابروهای بالارفته نگاهش کردم. اگر من بودم، در همین لحظه خودم را به صد تکه تقسیم کردهبودم، ولیکن که پانیذ از هفتدولت آزاد بود و هیچی را جدی نمیگرفت. وقتی دید با تعجب نگاهش میکنم. گفت:
- حرص نخور، تو بیست میشی؛ مهم اینه!
نفس عمیقی کشیدم و بیتوجه به پانیذ سرم را بر روی زانوهایم گذاشتم و چشمانم را بستم. پانیذ دستش را بر روی شانهام گذاشت و گفت:
- چی شده؟
بدون اینکه سرم را بالا بیاورم. گفتم:
- خستهم، نیاز به استراحت دارم. فکر نکنم این دو روز رو از تخت بیرون بیام.
قبل از اینکه پانیذ حرفی بزند، گفتم:
- کاش میشد! فردا را برای خوندن امتحان فیزیک میذارم، جمعه را استراحت میکنم.
پانیذ با دلسوزی سرم را از روی مقنعه ناز کرد و گفت:
- نسیم، انقدر به خودت سخت نگیر!
سرم را بالا آوردم، مطمئن بودم که چشمهایم سرخ گشته. گفتم:
- مجبورم، آدم برای رویاهاش میجنگه. میدونی چیه؟ در عوضش بقیه عمرم رو راحت زندگی میکنم.
پانیذ خندید و ادای پیج کردن بیمارستانها را درآورد و گفت:
- خانمدکتر نسیم دلاوری، به بخش زنان و زایمان.
سریع جلوی دهن پانیذ را گرفتم و گفتم:
- نه، من میخوام جراح قلب بشم.
پانیذ با خنده سرش را عقب برد و گفت:
- تو میتونی، خانمپزشک.
- شما خواهرهای دوقلو بلندبشین. خیلی داریم نظم رو بهم میزنین؛ جدا بشینین.
مریم و مژگان با اخم از جا بلند شدند و مریم بیصدا کنار عطیه نشست و سرش را داخل کتاب فرو برد. دوباره تمرکزم برگشت و به حرفهای خانمجعفری گوش دادم. این زنگ هم تمام شده و من تمام زنگ تفریح با کتاب عهد بستهبودم؛ گاهی نگاهی به پانیذ میانداختم که بیخیال همهچی؛ آدامسی که در دهانش داشت را باد میکرد و میترکاند. انگشتم را داخل آدامسش کردم و گفتم:
- سر امتحان کوچیکترین صدایی اعم از توروخدا، این و بگو، نسیم این و گیر کردم بشنوم، خودم به دبیر شیمی لوت میدم.
پانیذ ناامید و ناگریز کتابش را باز کرد و شروع به خواندن کرد. با رضایت سر تکان دادم و دوباره مشغول خواندن شدم...با نگرانی و استرس همه سوالها را بالاوپایین کردم و بعد از اینکه مطمئن شدم، همه را بلدم شروع به نوشتن کردم. دستم از نوشتن خسته شدهبود و مطمئنم پاراگرافبهپاراگرف کتاب را نوشتهبودم. برگه را تحویل دادم و گوشهی سالن نشستم تا امتحان بقیه هم تمام بشود. امروز چهارشنبه بود و یعنی دو روز استراحت میکردم. پانیذ با خوشحالی بیرون آمد و گفت:
- دوتا سوال جواب ندادم، ولی مطمئنم بالای پونزده میشم.
با ابروهای بالارفته نگاهش کردم. اگر من بودم، در همین لحظه خودم را به صد تکه تقسیم کردهبودم، ولیکن که پانیذ از هفتدولت آزاد بود و هیچی را جدی نمیگرفت. وقتی دید با تعجب نگاهش میکنم. گفت:
- حرص نخور، تو بیست میشی؛ مهم اینه!
نفس عمیقی کشیدم و بیتوجه به پانیذ سرم را بر روی زانوهایم گذاشتم و چشمانم را بستم. پانیذ دستش را بر روی شانهام گذاشت و گفت:
- چی شده؟
بدون اینکه سرم را بالا بیاورم. گفتم:
- خستهم، نیاز به استراحت دارم. فکر نکنم این دو روز رو از تخت بیرون بیام.
قبل از اینکه پانیذ حرفی بزند، گفتم:
- کاش میشد! فردا را برای خوندن امتحان فیزیک میذارم، جمعه را استراحت میکنم.
پانیذ با دلسوزی سرم را از روی مقنعه ناز کرد و گفت:
- نسیم، انقدر به خودت سخت نگیر!
سرم را بالا آوردم، مطمئن بودم که چشمهایم سرخ گشته. گفتم:
- مجبورم، آدم برای رویاهاش میجنگه. میدونی چیه؟ در عوضش بقیه عمرم رو راحت زندگی میکنم.
پانیذ خندید و ادای پیج کردن بیمارستانها را درآورد و گفت:
- خانمدکتر نسیم دلاوری، به بخش زنان و زایمان.
سریع جلوی دهن پانیذ را گرفتم و گفتم:
- نه، من میخوام جراح قلب بشم.
پانیذ با خنده سرش را عقب برد و گفت:
- تو میتونی، خانمپزشک.
آخرین ویرایش: