جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [مغبون] اثر « سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط somayeh با نام [مغبون] اثر « سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 334 بازدید, 23 پاسخ و 7 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [مغبون] اثر « سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع somayeh
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط somayeh
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
24
84
مدال‌ها
2
با نگاهی آغشته به شیطنت، کتابم‌ را باز کردم و با یادآوری اینکه زنگ بعدی امتحان دارم، استرس تمام وجودم را گرفت. مثل همیشه بی‌صدا فقط بر روی حرف‌های خانم‌جعفری تمرکز کردم. صدای پچ‌پچ مریم و مژگان گاهگاهی حواسم را پرت می‌کرد، اما سعی کردم که تمرکزم را برگردانم. در آخر خانم‌جعفری هم با عصبانیت به سمت آن‌ها برگشت و گفت:
- شما خواهر‌های دوقلو بلندبشین. خیلی داریم نظم رو بهم می‌زنین؛ جدا بشینین.
مریم و مژگان با اخم از جا بلند شدند و مریم بی‌صدا کنار عطیه نشست و سرش را داخل کتاب فرو برد. دوباره تمرکزم برگشت و به حرف‌های خانم‌جعفری گوش دادم. این زنگ هم تمام شده و من تمام زنگ تفریح با کتاب عهد بسته‌بودم؛ گاهی نگاهی به پانیذ می‌انداختم که بی‌خیال همه‌چی؛ آدامسی که در دهانش‌ داشت را باد می‌کرد و می‌ترکاند. انگشتم را داخل آدامسش کردم و گفتم:
- سر امتحان کوچیک‌ترین صدایی اعم از توروخدا، این و بگو، نسیم این و گیر کردم‌ بشنوم، خودم به دبیر شیمی لوت میدم.
پانیذ ناامید و ناگریز کتابش را باز کرد و شروع به خواندن کرد. با رضایت سر تکان دادم و دوباره مشغول خواندن شدم...با نگرانی و استرس همه سوال‌ها را بالاوپایین کردم و بعد از اینکه مطمئن شدم، همه را بلدم شروع به نوشتن کردم. دستم از نوشتن خسته‌ شده‌بود و مطمئنم‌ پاراگراف‌به‌پاراگرف کتاب را نوشته‌بودم. برگه را تحویل دادم و گوشه‌ی سالن نشستم تا امتحان بقیه هم تمام بشود. امروز چهارشنبه بود و یعنی دو روز استراحت می‌کردم. پانیذ با خوشحالی بیرون آمد و گفت:
- دوتا سوال جواب ندادم، ولی مطمئنم بالای پونزده میشم.
با ابروهای بالارفته نگاهش کردم. اگر من بودم، در همین لحظه خودم‌ را به صد تکه تقسیم کرده‌بودم، ولیکن که پانیذ از هفت‌دولت آزاد بود و هیچی را جدی نمی‌گرفت. وقتی دید با تعجب نگاهش می‌کنم. گفت:
- حرص نخور، تو بیست میشی؛ مهم اینه!
نفس عمیقی کشیدم و بی‌توجه به پانیذ سرم را بر روی زانوهایم گذاشتم و چشمانم را بستم. پانیذ دستش را بر روی شانه‌ام گذاشت و گفت:
- چی‌ شده؟
بدون اینکه سرم را بالا بیاورم. گفتم:
- خسته‌م، نیاز به استراحت دارم. فکر نکنم این دو روز رو از تخت بیرون بیام.
قبل از اینکه پانیذ حرفی بزند، گفتم:
- کاش می‌شد! فردا را برای خوندن امتحان فیزیک می‌ذارم، جمعه را استراحت می‌‌کنم.
پانیذ با دلسوزی سرم‌ را از روی مقنعه ناز کرد و گفت:
- نسیم، انقدر به خودت سخت نگیر!
سرم‌ را بالا آوردم، مطمئن بودم که چشم‌هایم سرخ گشته. گفتم:
- مجبورم، آدم برای رویاهاش می‌جنگه. می‌دونی چیه؟ در عوضش بقیه عمرم رو راحت زندگی می‌کنم.
پانیذ خندید و ادای پیج کردن بیمارستان‌ها را درآورد و گفت:
- خانم‌دکتر نسیم دلاوری، به بخش زنان‌ و زایمان.
سریع جلوی دهن پانیذ را گرفتم‌ و گفتم:
- نه، من می‌خوام‌ جراح قلب بشم.
پانیذ با خنده سرش را عقب برد و گفت:
- تو می‌تونی، خانم‌پزشک.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
24
84
مدال‌ها
2
زنگ خانه خورد. آخرین زنگ امروز هم به صدا درآمد. آرام در کلاس را باز کردم. بچه‌ها با سروصدا از دبیر شیمی خواهش می‌کردند که پنج‌دقیقه‌ی دیگر هم وقت بدهد. از میانشان رد شدم و کیف خودم و پانیذ را برداشتم؛ با همان آرامی و صبر از کلاس خارج شدم. کیف پانیذ را دستش دادم و گفتم:
- امیدوارم که بیست بشم.
پانیذ با حرص نگاهم‌ کرد و با کیفش بر سرم کوبید و گفت:
- ببند دهنت رو!
چشمانم را چرخاندم و راه افتادم. پانیذ دستم را نگه داشت و با شک و دودلی گفت:
- چند روزیه که حال داداشم رو نمی‌پرسی! داری بهش خ*یانت می‌کنی؟
با صورتی که درهم شده‌بود، نگاهش کردم.
- آره، دارم بهش خ*یانت می‌کنم.
صدای مردانه‌ای از پشت سر باعث شد، سه‌متر بالا بپرم.
- چه دوست شریف و خوبی دارین، پانیذ جان!
به سمت مهرداد چرخیدم و گونه‌هایم از خجالت سرخ گشتند. سریع رو به پانیذ گفتم:
- خداحافظ.
بدوبدو خودم را به سر کوچه‌ی مدرسه رساندم. خدا لعنتت کند پانیذ! آخر آبروی من را بردی دختر. حالا چه‌طوری دیگر در صورتش نگاه کنم!
دوباره سر خیابان یک‌طرفه رسیدم و با احتیاط رد شدم. حتی خجالت می‌کشیدم به عقب نگاه کنم تا مبادا پشت سرم باشند و چشم‌درچشم شویم. سعی کردم حواسم را پرت کنم، اما هردفعه که یادم می‌افتاد، صورتم از خجالت جمع می‌شد. در خانه را باز کردم و وارد شدم.
مامان با عجله به سمت در می‌آمد و گفت:
- سلام خوشگلِ مامان، من دارم میرم کار دارم. ناهار بخور.
گونه‌ام را بوسید و با سرعت از کنارم عبور کرد. لبخندی زدم و وارد خانه شدم. نگین‌ با ماسک سبزی که روی صورتش گذاشته‌بود، جلوی تلویزیون نشسته‌بود و میوه می‌خورد. بدون چرخاندن سرش گفت:
- سلام جوجه، خسته نباشی.
لبخندی زدم و گفتم:
- سلام، قربونت. ناهار چی داریم؟
نگین از جایش بلند شد و گفت:
- الان برات گرم‌ می‌کنم.
سرم را تکان دادم و پله‌ها را با خستگی بالا رفتم و وارد اتاقم شدم. لباس‌هایم را با شلوارک‌وتاپ عوض کردم. موهایم را که مثل همیشه بالا محکم بسته‌بودم؛ باز کردم. صورتم را شستم و پایین رفتم. نگین میز را چیده‌بود. پشت میز نشستم و گفتم:
- تو کلاس نداشتی مگه؟
همان‌طور که خیار را گاز می‌زد و همزمان در گوشی تایپ می‌کرد، از گوشه‌ی چشم نگاهم کرد و گفت:
- حوصله‌ نداشتم زودتر برگشتم.
با چشم‌های ریز و مشکوک نگاهش کردم و گفتم:
- به کی پیام میدی؟
هول شد و صفحه‌ی گوشی را بست و سریع گفت:
- هیچ‌ک.س!
ابروهایم را بالا انداختم و گفتم:
- تابلوتر از تو فقط خودتی!
حرفی نزد و از کنارم رد شد. سر تکان دادم و زیر لب گفتم:
- آخر هم خودت میای تعریف می‌کنی.
چند لقمه غذا خوردم و بی‌حوصله خمیازه کشیدم. خیلی خوابم می‌آمد! ظرف‌ها را داخل سینک گذاشتم و با خستگی بالا رفتم. ملحفه را کنار زدم و زیر ملحفه خزیدم. تازه چشم‌هایم داشتند گرم می‌شدند که با یادآوری اتفاق صبح، شوکی مانند برق از سرم گذشت. خدا لعنتت کند پانیذ! با همین فکر‌ها چشم‌هایم گرم شدند.
***
چشمانم را مالیدم و از تخت بیرون آمدم. صدای خنده‌ی بلند مامان و بابا از پایین می‌آمد. اتاق مانند گور تاریک شده‌بود. چراغ را روشن کردم و به ساعت نگاه کردم. هشت شب بود. چقدر خوابیده بودم! با چشم‌های گشاد و سر سنگین از پله‌ها پایین رفتم. اول از همه بابا را دیدم که روبه‌روی پله‌ها ایستاده‌بود. با دیدنم لبخندی زد و گفت:
- ساعت خواب؟!
با لبخند بغلش کردم و سرم را برروی شانه‌اش گذاشتم و گفتم:
- خیلی خسته‌ بودم.
دستش را محکم دورم انداخت و گفت:
- اشکال نداره بابا، این روز‌ها هم می‌گذره.
سرم را از شانه‌اش جدا کردم و گفتم:
- ایشاالله.
از بغلش بیرون آمدم و گفتم:
- حالت خوبه بابایی؟
لبخندی زد و گفت:
- سه‌تا پرنسس تو خونه دارم، مگه میشه حالم بد باشه؟!
بوسش کردم و وارد پذیرایی شدم. مامانم با نگین بر روی مسئله‌‌ی درسی حرف می‌زدند و مامان داشت نگین را راهنمایی می‌کرد‌. موز را از ظرف وسط میز برداشتم و خودم را برروی مبل انداختم. مامان با دیدنم لبخندی زد و گفت:
- خوب خوابیدی مامان جان؟ بابا خواست بیدارت کنه، ولی گفتم دو روز تعطیله، بزار استراحت کنه.
چشمانم که هنوز خمار بودند را مالیدم و گفتم:
- واقعاً بهش نیاز داشتم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
24
84
مدال‌ها
2
دوباره به بدنم قوسی دادم و به زمین خیره‌شدم. مامان و نگین دوباره مشغول شدند.
گوشیم را از جیبم خارج کردم و به صفحه‌اش نگاه کردم. دو تا پیام از پانیذ داشتم؛ نوشته بود: «نگران نباش داداشم اون تیکه مربوط به خودش رو نشنیده.»
بعدی هم نوشته بود: «البته الان فکر می‌کنه؛ تو یه دختر هوسباز و خ*یانت‌کاری»
نفس عمیقی کشیدم و دستم را بر روی سی*ن*ه‌ام گذاشتم. خداروشکر که نفهمیده، هرچند که مهم نیست من را به چشم چی ببیند! اعلانی از اینستاگرام برایم آمد. یک نفر درخواست فالو داده‌بود. روی اعلان ضربه زدم و واردش شدم. رضا بود! با چشم‌های متعجب به پروفایلش نگاه کردم. آره، واقعاً رضا بود! وارد پروفایلم شدم و یک دور تمام پست‌هایم را نگاه کردم؛ همه چیز عالی بود. ریکوئستش را قبول کردم و با خوشحالی به صفحه نگاه کردم. با ضربه‌ای که به ساق پایم خورد به طرف نگین چرخیدم. با ابروهای بالا رفته نگاهم‌ می‌کرد و مامان هم مشکوک به من چشم دوخته‌بود. لبخندی زدم و گفتم:
- چی شده؟
مامان ابروهایش را بالا انداخت و گفت:
- ما باید بپرسیم، چیشده؟ یک ربعه که با لبخند به گوشی نگاه می‌کنی!
برای حفظ ظاهر، لبخندم‌ را حفظ کردم و گفتم:
- صبح توی مدرسه یه کوچولو خرابکاری کردیم با پانیذ به اون می‌خندیدم.
مامان سر تکان داد و بی‌خیال شد، ولی نگین با همان شک و تردید کمی دیگر هم نگاهم کرد. شانه‌ام را بالا انداختم و دوباره به گوشی نگاه کردم. از جایم بلند شدم و دوباره به سمت اتاقم رفتم. جواب پانیذ را دادم؛ نوشتم: «خدا، تو رو با داداش اعصا قورت دادت لعنت کنه.» پیام را برایش ارسال کردم و روی صندلی میز آرایش نشستم. کمی در اکسپلور گشتم، اما حوصله‌ام‌ سر رفته‌بود. جعبه‌ لاک‌هایم را از کشو بیرون آوردم و رنگ سرخابی را انتخاب کردم‌. حالا که دو روز مدرسه نمی‌‌رفتم، بهترین زمان برای زدن لاک بود. انگشت‌های دست و پاهایم را لاک زدم و منتظر شدم تا خشک بشوند. صدای مامان از پایین آمد:
- نسیم جان؟ بیا شام.
در لاک را محکم کردم و گوشیم را برداشتم و پایین رفتم. پشت میز نشستم و با لبخند به چهره‌ی همه نگاه کردم. بابا هم جوابم را با لبخند دلنشین و عمیقی داد و گفت:
- نظرتون چیه؟ مثل قبلاً باهم بازی کنیم؟
با ذوق به سمت نگین برگشتم، از من هم خوشحال‌تر بود. مامان با خنده گفت:
- دخترا دیگه بزرگ شدن! آخه چه‌طور با این هیکل تفنگ بازی کنیم؟
با خواهش به مامان نگاه کردم و گفتم:
- توروخدا؟!
خندید و گفت:
- باشه.
با ذوق ماکارانی کشیدم و شروع به خوردن کردم. بعد غذا من و نگین با عجله همه‌ی ظرف‌ها را جمع کردیم و شستیم. وسط پذیرایی ایستاده‌بودیم. هرکدام یک تفنگ پلاستیکی با گلوله‌هایی که پلاستیکی بود، در دستمان داشتیم. گوشیم را درآوردم و یک بومرنگ از تفنگ‌ها و سنگ کاغذ قیچی بابا و مامان گرفتم. استوری کردم و نوشتم: «به وقت بازی‌های خانوادگی»گوشی را بستم و ببروی مبل گذاشتم. خب قرار شد تیم من و بابا قائم بشه و تیم مامان و نگین ما را پیدا کنند و با تیر بزنند‌. یا اگر ما زودتر دیدیمشان، ما با تیر بزنیم.
با یک دو سه مامان پشت مبل پریدم و آرام به سمت آشپزخانه خزیدم. قسمت هیجان انگیزش خاموش بودن چراغ‌ها و چراغ‌ قوه‌های کم سوی روی سرمان بود. برای خودمان میدان جنگی درست کرده‌بودیم. بر روی زمین طوری می‌خزیدم که انگار در جنگ هشت ساله حضور داشتم. نگین با لودگی از جلویم رد شد. با تیر در ساق پایش زدم که جیغی کشید و چراغ قوه را به سمت پایین گرفت، اما من خیلی وقت بود از آن‌جا به عقب‌تر خزیده‌بودم.
 
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
24
84
مدال‌ها
2
عاشق این بازی‌های هیجانی بودم و همیشه هم من برنده می‌شدم. از آشپزخانه آرام خارج شدم. عقب عقب طوری که نگین متوجه‌ی من نشود به سمت پله‌ها رفتم. سایه‌ای از کنار در اتاق نگین عبور کرد. در تاریکیِ کنجِ دیوار آرام گرفتم. مامان بود. خنده‌ی خبیثی کردم و آرام از تاریکی بیرون آمدم و پشت در ایستادم. با هیجان پایم را بالا آوردم و با یک دو سه با لگد در اتاق را باز کردم. اما خشک شدم. با دهن باز به جلو نگاه می‌کردم‌. تفنگ را انداختم و با جیغ جلوی چشم‌هایم را گرفتم‌ و بدو بدو بیرون رفتم. نگین با عجله بالا آمد و ترسیده گفت:
- چیشد؟
کم کم از شک خارج شدم و بلند خندیدم و گفتم:
- خلوت قناریا رو خراب کردم. هی خواهر بازی بهونه بود.
صدای مامان از داخل اتاق آمد و گفت:
- آبروی مومن رو نبر دختر، حالا یه بغل بود دیگه!
خندیدم و همان‌طور که از خنده رو به مرگ بودم وارد اتاق خودم شدم و گفتم:
- برای امشب شوک کافیه.
نگین هم خندید و در اتاق را باز کرد و گفت:
- عشاق یاالله! از اتاق من بیرون برید.
مامان و بابا با خنده از کنار نگین رد شدند و من از لای در نگاهشان می‌کردم. مثل دو تا بچه دبیرستانی که تازه عاشق شده‌بودند، با خجالت و سرخ گشته از کنار نگین رد شدند. بابا با دیدن من گفت:
- پدر سوخته.
خندیدم و در اتاق را بستم و روی تخت نشستم. گوشیم پایین مانده‌بود. بدوبدو پایین رفتم و گوشیم را از روی مبل برداشتم و روی مبل دراز کشیدم. با صدای بلند گفتم:
- عشاق من این پایینم‌ها!
صدای مامان آمد که گفت:
- نسیم عزیزم، ببند دهنت رو دختر گلم!
خندیدم و گوشی را باز کردم و به لایک‌های استوری نگاه کردم. رضا لایک کرده‌بود. پانیذ نوشته‌بود:
- میدونستم عقلت از ریشه می‌لنگه!
براش چندتا فحش تایپ کردم و خمیازه کشیدم. با این که همین دو ساعت پیش بیدار شدم، ولی هنوز خوابم می‌آمد. از بس که تمام هفته درحال سخت کار کردن بودم. مدرسه به شدت آدم رو خسته می‌کنه. خدایا، کی میشه منم وارد دانشگاه بشم؟ بعد اپلای کنم‌ به لندن؟ وای یعنی می‌تونم؟! با ذوق و لبخند بزرگی که روی لبم بود بلند شدم و به سمت اتاق رفتم. با رویاهای رنگی به تخت رفتم و آن‌قدر به رویاهای رنگی خودم فکر کردم و لذت بردم که کم‌کم خوابم برد.
 
بالا پایین