جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [مغبون] اثر « سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط somayeh با نام [مغبون] اثر « سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 981 بازدید, 39 پاسخ و 9 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [مغبون] اثر « سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع somayeh
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط somayeh
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
43
164
مدال‌ها
2
از حیاط فریاد زدم:
- مامان بیا دیگه!
اما قبل از مامان، نگین بیرون آمد. با سرعت خودم‌ را در ماشین انداختم و قفل را زدم. نگاهش وحشتناک بود، درست همان موقع که می‌خواست سوار شود، زبانم را برایش درآوردم؛ دقیقاً همان کاری که می‌دانستم بیشتر حرصش می‌دهد. خنده‌‌ام گرفت، با رضایت قفل را باز کردم. مامان سوار شد و گفت:
- کمتر خواهرت رو اذیت کن.
بالاتر از مدرسه، پانیذ را دیدم. همان‌جا پیاده شدم و از مامان خداحافظی کردم. از پشت دست پانیذ را کشیدم که ترسید و جیغی زد. با دیدن من چشم‌هایش را با ترس بست و داد زد:
- خدا لعنتت کنه!
خندیدم و با هیجان تعریف کردم:
- نمیدونی دیروز چه اتفاقاتی که نیوفتاد!
پانیذ با کنجکاوی نگاهم کرد که تمام اتفاقات را تعریف کردم و پانیذ هرلحظه بیشتر از قبل چشمانش گرد می‌شد، با حسودی به شانه‌اش ردم و گفتم:
- اون چشمای خوشگلِ آبیت رو انقدر گرد نکن بی ریخت!
پانیذ از شوک اتفاقات دیروز بیرون آمد و با دست به شانه‌ام زد و جیغ کشید:
- بی‌ریخت تویی! چطور می‌تونی به من با این چشم‌های آبی و پوست برنز که انگار ژن روسی دارم بگی بی‌ریخت.
با حرص دستم را بر روی دهانم گذاشتم و گفتم:
- یه ژن شرقیِ چشم مشکی صد هیچ ژن روسی رو می‌زنه.
تا مدرسه کلکل‌هایمان ادامه داشت. بعد آن هم تمام روز، انگار کتاب از دستمان جدا نمیشد؛ نه در کلاس، نه در زنگ تفریح. درس، مثل بخار چای در هوای سرد، دورمان‌‌ را گرفته‌بود. خسته و کوفته راهی خانه‌ شدم. نزدیک همان کوچه‌ای که دیروز تصادف کرده‌بودم، ناخودآگاه ایستادم. لبخند کجی گوشه‌ی لب‌هایم نشست. دیشب خوب حال آن پسر را گرفته‌بودم. نگین چه فکری کرده‌بود اصلاً؟! آن پسر روانی و زندگی عاشقانه؟! نگین، با دمپایی بر روی مبل نشسته‌بود. آب دهانم را قورت دادم و تصمیم گرفتم بی‌صدا از کنارش رد بشوم، اما قدمم هنوز کامل بر زمین ننشسته‌بود که دمپایی صاف وسط کمرم خورد.
- دختره‌ی چشم‌سفید! حالا من رو مسخره می‌کنی؟!
سوزش را نادیده گرفتم و فرار را بر قرار ترجیح دادم. پله‌ها را دوتایکی بالا رفتم. نگین پشت سرم داد می‌زد:
- بیا بیرون نشونت بدم!
در اتاق را قفل کردم و با صدای بلند گفتم:
- کمتر فیلم هندی ببین!
***
«زمان حال»
دستی من را از خاطرات جدا کرد. سرم را که بالا آوردم، چشم‌های سبزی که با ترحم نگاهم می‌کردند را دیدم. پوزخند زدم و خودم را در گوشه‌ی اتاق جمع کردم، اما هنوز با پوزخند نگاهش می‌کردم. تاب نداشت که حالم را اینگونه ببیند، چشمانش را بست و قطره اشکش پایین ریخت. صدای بغض‌آلوده‌‌اش در اتاق پیچید:
- هرچی شد اعتراف نکن، التماست می‌کنم. قول میدم نجاتت بدم.
قلبم به تلاطم افتاد، چشم‌های سبزش هنوز می‌توانست قلبم را بلرزاند، اما امکان نداشت این لرزش قلب در رفتارم پیدا بشود. دستش را سمتم دراز کرد.
- این دفعه قول میدم، نجاتت بدم!
چه راحت یادآوری می‌کرد نامردی را که در حقم کرده‌بود. کاش هیچ‌وقت بهت اعتماد نمی‌کردم، کاش همه‌ی آن نشانه‌هایی که خدا نشانم داده‌بود که تو آدم امن من نیستی را جدی گرفته‌بودم. از تو برای من فقط پشیمانی مانده‌ است. او حرف می‌زد، اما مغزم دوباره جایی در گذشته گیر افتاد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
43
164
مدال‌ها
2
***
«هفت‌سال پیش، ایران»
با وحشت از خواب پریدم. انگار هنوز دست‌هایم خونی بودند، نفس‌هایم سنگین، قطره‌های عرق از پیشانیم می‌چکیدند. پتو را کنار زدم، از جا بلند شدم. خواب! کابوس! چی بود؟! نفس‌هایم تند بود، سنگین! شبیه کسی که از اعماق آب بالا آمده و دنبال اولین ذره‌ی هوا می‌گردد! هنوز احساس می‌کردم ‌که دست‌هایم خیس‌ است، نه از عرق، از خون! عرق سردی بر روی شقیقه‌هایم نشسته‌بود. همه‌چیز در خواب تار بود، مه‌آلود، ولی یک صحنه مثل زخم، واضح مانده‌بود. در یک راهروی باریک ایستاده‌بودم، دیوارها‌ از سیمان سیاه و خیس، سقف کوتاه و نفس‌گیر بود. یک صدای جیغ بلند در راهرو پیچید، من، اما نمی‌توانستم برگردم. قفل شده‌بودم، حتی پلک‌هایم را نمی‌توانستم ببندم. بعد یک‌دفعه، نوری سرخ از آخر راهرو شروع کرد به پخش شدن، مثل خونی که از زیر در چکه می‌کند. بعد آن صدای زنانه و آشنا، ولی زخمی، انگار صدای خودم بود که داشت می‌گفت: «تو دیر رسیدی نسیم! خیلی دیر!» در باز شد، یک‌لحظه‌ بیشتر طول نکشید، ولی من دیدم! دیدم جنازه‌ای را که بر روی زمین افتاده‌بود، با چشم‌هایی که هنوز باز بودند، من؟ من آن‌جا ایستاده‌بودم، با دست‌هایی که قرمز بودند و یک لبخند بی‌رحم گوشه‌ی لبانم خشک شده‌بود. نفسم بند آمده‌بود. نه این خواب نبود! این یک کابوس بود. با پاهای لرزان به سمت پنجره رفتم، بازش کردم، شب بود. نگین در اتاق را باز کرد. چشمانش به من افتاد که میان اتاق، آشفته و لرزان ایستاده‌بودم. هراسان گفت:
- چی شده نسیم؟ حالت خوبه؟
بی‌درنگ خودم را در آغوشش انداختم. صدایم لرزید:
- کابوس دیدم.
اشک‌هایم بی‌وقفه بر روی گونه‌ام می‌لغزیدند. نگین با دستانی گرم و مطمئن من را محکم در آغوش کشید:
- چی دیدی عزیزم؟ بگو.
با پشت دست اشک‌هایم را پاک کردم و بریده‌بریده گفتم:
- همه‌جا تار بود، صدای جیغ اومد و بعدش که در اتاق باز شد، جنازه دیدم! دست‌هام خونی بودن!
نگین دستی به موهایم کشید، آرام، مادرانه گفت:
- فقط یه خوابه نسیم؛ نترس. تموم شد.
از آغوشش بیرون آمدم و نفس راحتی کشیدم:
- خداروشکر.
نگین موهای خیسم را از صورتم کنار زد:
- برو صورتت رو بشور، بیا بخواب.
***
امروز خواب از سرم نمی‌پرید. پلک‌هایم سنگین بودند و سرم با هر ثانیه خم‌تر می‌شد. خانمِ کمالی که حالم را دید، گفت:
- نسیم‌جان، برو بیرون یکم آب به صورتت بزن عزیزم.
تشکری زیر لب گفتم و از جا بلند شدم. در راهرو، چشمم به خانمِ سادات، مدیر مدرسه افتاد. با آن هیکل فربه تندتند با حرص به دنبال دانش‌آموزی راه می‌رفت و زیرلب غرغر می‌کرد. ایستادم و مؤدب گفتم:
- سلام خانمِ سادات، صبحتون بخیر.
میان راه ایستاد و لبخندی زد، دستش را به سویم دراز کرد، فشردمش. دختر که دید مدیر پشت سرش نیست خودش را در پیچ راهرو غیب کرد.
- سلام نسیم‌جان، خوبی؟ حالت چطوره؟
- خوبم خانم. داشتم می‌رفتم سرویس... .
کنار رفت:
- برو عزیزم، نذار وقت کلاست از دست بره.
چند مشت آب سرد بر صورتم زدم. خنکی‌اش مثل پتکی بر صورتم کوبید. آینه‌ی شکسته دهان کجی می‌کرد، بوی متعفنی فضا را پر کرده‌بود. چشم در دست‌شویی نه چندان تمیز چرخاندم و بیرون رفتم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
43
164
مدال‌ها
2
در کلاس را زدم که خانمِ کمالی سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد و گفت:
- خیلی‌‌خب عزیزم، بشین ادامه بدیم.
سر جایم نشستم و خودکارم را در دفتر چرخاندم. ذهنم هنوز درگیر خواب دیشب بود. کلمه‌ها مثل مورچه بر روی صفحه‌‌ی دفترم راه می‌رفتند، ولی هیچ‌کدام در ذهنم نمی‌نشستند. اصلاً هیچی از درس فیزیک نفهمیدم. زنگ که خورد، همه با هیاهو از کلاس بیرون ریختند. من، اما آرام دفترم را بستم و ماندم. پانیذ از پشت صندلی‌اش بلند شد و گفت:
- نسیم، نمیای؟
سرم را به نشانه‌ی «نه» تکان دادم و گفتم:
- تو برو، الان میام.
چند لحظه تنها ماندم. چشم‌هایم را بستم و یاد صدای زمزمه‌ی در خواب افتادم. صدایی که از درون مثل خوره به روحم افتاده‌بود. نفس عمیقی کشیدم و بلند شدم. زنگ تفریح که تمام شد، به سختی سر کلاس بعدی دوام آوردم. بعد از مدرسه، پانیذ با من قدم می‌زد و گفت:
- خیلی پریشونی، هنوز به خاطر خوابه؟
نگاهش کردم. دلم نمی‌خواست بترسد، دلم نمی‌خواست فکر کند که دیوانه شده‌ام. لبخند نصفه‌ای زدم و گفتم:
- فقط یه کابوسه، ولی نمی‌تونم از ذهنم بیرون بندازمش.
به خانه که رسیدم، مامان با لبخند گفت:
- نسیم! آماده شو عزیزم، قرار کاری داریم.
ابروهایم را بالا انداختم و گفتم:
- من که شراکتی ندارم!
بابا خندید و گفت:
- ولی حضور یه دختر باهوش و منطقی، همیشه برای خانواده لازمه.
لبخند زدم و گفتم:
- من فقط اگه بدونم طرف روانیه، صبر نمی‌کنم، همه چیز رو خراب می‌کنم.
همه خندیدند. نگین چشم‌غره رفت و گفت:
- فقط دعا کن طرف خوش‌تیپ نباشه، چون اگه باشه، دیگه خرابش نکنی!
با لبخند نگاهشان کردم، اما ته دلم هنوز یک‌ چیز سنگین و مرموز بود. حسی که نمی‌دانستم خواب بود یا پیش‌‌درآمد یک واقعیت بود! چون قرار برای ناهار بود، هرکس رفت تا آماده‌ شود. کت‌وشلوار مشکی پوشیدم‌. قرار شد، من و نگین‌ با مامان و بابا بریم، ولی بر روی میز دیگری بنشینیم. کیف مشکی هم برداشتم‌‌ و خودم‌‌ را به در اتاق نگین‌ رساندم و بی‌قرار در زدم.
- نگین تموم شد؟
نگین در اتاق را باز کرد و گفت:
- یکم صبر کن.
مامان و بابا با ماشین خودشان رفتند و من و نگین هم با ماشین نگین رفتیم. صدای ضبط را زیاد کردم‌ و همراه آهنگ می‌خواندم. نگین فرمان را به چپ‌ و راست می‌چرخاند و هیجانش را زیاد می‌کرد. در پارکینگ رستوران نگه‌ داشت و پیاده‌ شدیم. پسری داشت با تلفن حرف میزد و پشتش به ما بود، ولی به نظر خیلی آشنا می‌آمد. از کنارش که رد شدیم به سمت ما چرخید و گفت:
- به به خانم‌های گرامی!
خون در رگ‌هایم یخ بست و نگین دستم را فشار داد. نگین خفه و آرام جواب داد:
- سلام آقای نبوی.
پوزخندی به نگین زدم و خواستم از کنارشان بگذرم که امین مقابلم ایستاد و صدای آرام و گوش‌خراشش در کنار گوشم پیچید:
- خودت رو برای بدترین روزهای عمرت آماده کن.
موهای تنم سیخ شد و لرزشی از تنم عبور کرد. قبل از اینکه جوابش را بدهم، عقب رفت و به سرعت خارج شد. نگین دستم را گرفت و نگران تکانم داد و گفت:
- چی گفت؟ چرا رنگت پرید؟
دست نگین را پس زدم و با حرص زمزمه کردم:
- چرت‌وپرت! میشه بریم داخل!
از کنارش عبور کردم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
43
164
مدال‌ها
2
صدایش مانند کشیده شدن پوست روی آسفالت روحم را خراش می‌داد و اعصاب ضعیفم را تحریک می‌کرد. منظورش چی بود؟ از یک آدم روان‌پریشی که روی رفتارش کنترلی نداشت هیچ کاری بعید نبود! مامان و بابا میز انتخاب کرده‌بودند، ما هم میز انتخاب کردیم و نشستیم. برای مامان دست تکان دادم که بوسه‌ای فرستاد. پسری جوان و قد بلند همراه آقای میان‌سالی که قد نسبتاً خوبی داشت و استایل و راه رفتنش نشان می‌داد آدم قدرتمند و پولداری است وارد سالن شدند. دست مامان‌ را دیدم که اشاره کرد«بیاین اینجا» بلند شدیم و سمت میز رفتیم. همه بلند شدند. آرام با نگین سلام دادیم. مرد با خوش‌رویی گفت:
- سلام‌ خوبین؟!
تشکر کردیم که مامان دستش را به سمت ما دراز کرد و گفت:
- دخترهام، نسیم و نگین‌‌‌‌… دخترها شریک آینده، آقای کاوه همتی و پسرشون آقارضا.
در چشم‌های مرد نگاه کردم و آرام زمزمه کردم:
- خوشبختم.
نگاهم را به پسر دادم که قبل از من پیش‌دستی کرد و گفت:
- خوشبختم.
نگاهم در چشمان سبز زیبایش که جلب توجه می‌کرد مکث کرد و بعد ماه‌گرفتگی بالای ابرویش را نشانه گرفت و سرم را سمت مامان چرخاندم و چشمکی زدم، منظورم را فهمید و آرام خندید.
نگین پیش‌دستی کرد و گفت:
- مزاحم نمی‌شیم، ما سر میز خودمون می‌شینیم، بفرمایین.
از گوشه‌ی چشم‌ به پسر نگاه کردم، او هم داشت به من نگاه می‌کرد. چشمانش آدم را جذب می‌کردند. آرام با نگین به سمت میز خودمان رفتیم. گارسون به سمت ما آمد و گفت:
- چی‌ میل دارین؟
سفارش دادیم. دوست داشتم بدانم جلسه چطور پیش می‌رود. گوش‌هایم را تیز کردم ولی فاصله زیاد بود. نگین‌ گوشی را نزدیک آورد و گفت:
- این رو ببین! وای!
به صفحه‌ی گوشی نگاه کردم، پیام بود. نوشته بود: «سلام نگین، می‌خواستم‌ بگم از ته دلم عاشقتم، ولی خیلی دخترِ مغروری هستی» ابروهایم از تعجب بالا پریدند، به نگین‌ نگاه کردم.
- این دیگه کیه؟!
نگین‌ قهقهه‌ای زد و گفت:
- یکی از بچه‌های دانشگاهه، وای انگار‌ مهدکودکه!
خندیدم و گوشی را از دست نگین‌ چنگ‌ زدم.
برایش نوشتم: «اگه این تلاشت برای عاشق‌کردنه، باید برات مربی استخدام کنیم!» پیام را فرستادم و گوشی را به نگین دادم. هنوز خنده‌‌ام بند نیامده‌بود که گوشی دوباره ویبره رفت. نگین نگاهی به صفحه انداخت و گفت:
- وای ببین چی نوشته!
گوشی را دوباره جلو آورد. نوشته بود: «دست خودم نیست، وقتی می‌خندی انگار دنیا برام روشن میشه.»
لب‌هایم‌ را گزیدم که نخندم ولی نگین مثل بوق قطار زیر خنده زد.
- آره قشنگ‌تر می‌شه، مخصوصاً وقتی برق می‌ره!
گوشی را گرفتم و نوشتم: «خواهشاً دیگه ننویس، الان اداره برق قطعیت رو احساس می‌کنه!» چند ثانیه سکوت شد، نگین گفت:
- حالا اگه جدی عاشقم شده‌ باشه چی؟
- خب بذار یه فکری به حال قافیه‌هاش بکنه، بعد عاشقش شو!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
43
164
مدال‌ها
2
در همان لحظه یک‌‌دفعه به سمت میز آن‌ها نگاه کردم، با رضا چشم‌درچشم شدیم. لبخند کم‌رنگ و محصوری زد و سرش را سمت بابا برگرداند.
نگین آرام گفت:
- پسرش داره سمت ما میاد، به این یکی گند نزن.
ناخودآگاه به سمتش چرخیدم. اولین بار بود که می‌دیدم کت‌وشلوار مشکی در تن کسی این‌چنین برازنده ایستاده‌است. با ضربه‌ی دست نگین هول شدم، دلم داشت مثل گنجشک در سی*ن*ه‌‌ام بال‌بال می‌زد. نه می‌دانستم که باید بلند بشوم، نه بنشینم، نه حتی نفس بکشم! کاملاً هول شده‌بودم. دستی محکم، اما خوش‌فرم روی میز نشست. صدایی گرم و گوش‌نواز آمد:
- وقت بخیر.
سرم را بلند کردم. جفت چشمان سبز، نه! دو تا حفره‌ی عمیق، مثل گردابی که داشت من‌ را به درون‌ خودش می‌کشید! با ضربه‌ی پای نگین از زیر میز به خودم آمدم. چشم‌هایم‌ را دزدیدم، مانند بچه‌دزدی که وسط جنایت گیر افتاده. رضا با لبخند گفت:
- چیزی کم‌وکسر ندارین؟
نگین لبخندی خجالتی زد و گفت:
- نه، ممنون. زحمت کشیدین، از سر میزتون پا شدین.
گرما از گونه‌هایم بالا زده‌بود و تا قفسه‌‌ی سی*ن*ه‌م رسیده‌بود. با دست شروع کردم خودم را باد زدن، اما دست‌بردار نبود.
- نسیم‌خانم؟
نگاه نگین که مثل علامتِ خطر قرمز شده‌بود، اخطار داد، اما دیگر کار از کار گذشته‌بود. نگاهم را بالا آوردم و بر روی صورت رضا قفل شد.
- مادرتون داشت تصادفتون رو با شریک قبلی تعریف می‌کرد. الان حالتون خوبه؟
نفس در سی*ن*ه‌‌ام حبس شد. یادآوری چندلحظه قبل در پارکینگ، صدای امین در سرم زنگ خورد. نگاهم را در چشمانش گرداندم و با صدای لرزان جواب دادم:
- بله، متأسفانه همچین آدم‌های بیشعوری وجود دارن.
لبخند زد و نیم‌ نگاهی به نگین انداخت و گفت:
- اگه دوباره مزاحمتون شد، حتماً اطلاع بدید من زبون این‌جور آدم‌ها رو خوب بلدم.
با نگین نگاهی به هم انداختیم و سعی کردم صدایم لرزش نداشته‌ باشد.
- ممنونم ولی خودم می‌تونم با این‌جور آدم‌ها طوری که در شأنشونِ رفتار کنم.
اخم کردم و مستقیم در چشم‌هایش خیره‌ شدم. این تغییر ناگهانی باعث شد رضا یک قدم به عقب برود.
- خیلی خوبه، موفق باشین.
و بعد از چند لحظه، به سرِ جایش برگشت. نگین با خنده‌ای مرموز دستم را گرفت.
- قرمز شدی! نکنه ازش خوشت اومده؟!
لبخند زدم، حتی نیشخند بود.
- امکان نداره! از عصبانیتِ!
نگین چیزی نگفت، ولی شک در چشم‌هایش موج می‌زد. البته که نه! مگر عقل از سرم پریده؟! همین صبح نگین را به خاطر آن فانتزیِ عاشقانه مسخره کردم. حالا خودم چی؟ بعد از دوساعت جلسه، بالاخره همه از جا بلند شدند. جلوتر از نگین رفتم، سعی کردم وقارم را حفظ کنم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
43
164
مدال‌ها
2
- مبارک باشه، از آشناییتون خوشحال شدم.
آقای همتی که برقی در چشمانش می‌درخشید با لبخندی گرم جواب داد:
- ممنونم دخترم. مبارک همه‌مون باشه.
جواب لبخندش را دادم، اما تمام تلاشم را کردم که نگاهم حتی یک‌لحظه هم سمتِ رضا نرود. یک تنش ریزی را میان خودم و رضا احساس می‌کردم، یا شاید به‌خاطر اتفاقاتی که با امین افتاد حساس شده‌بودم. نگین هم تبریک گفت، اما از آن نگاه سنگین رضا نمی‌شد فرار کرد. بر روی پوستم حسش می‌کردم، بر روی گردنم، حتی بر روی سرانگشت‌هایم حسش می‌کردم! بی‌اختیار چشم‌هایم بالا رفتند. رضا هم داشت نگاهم می‌کرد. لبخندش دلم را لرزاند. برخلاف امین، رضا خیلی مؤقر و مؤدب رفتار می‌کرد. لبخندش را بی‌جواب نگذاشتم، اما هنوز دو قدم بیشتر برنداشته‌بودم که نگاهم به نگین افتاد؛ لبخندش، آه از آن لبخند! صاف در دلم گفت: «مچتو گرفتم، خواهر!» اما به روی خودم نیاوردم و از کنارش گذشتم. نگین، مثل همیشه پشت سرم آمد؛ پرحرف و شیطان،مثل همیشه حرف‌هایش از یک گوش آمد و از گوش دیگر رفت، اما وقتی که گفت: «حتی اگه حسی هم هست، زوده نسیم» با تندی به سمتش چرخیدم، اما امان از نگاهش، همان نگاه مادرانه‌ای که گاهی در چشمانش خانه می‌کرد، دلم را نرم کرد. آرزوهایم تصویرهای دوری نبودند. می‌دانستم که آینده‌ای روشن، صبوری و تمرکز می‌طلبد. دستش را گرفتم، گفت:
- آرزوهایی داری که نیازمند استمرار و یک‌پارچگیه، اصلاًوابداً فعلاً سمت عشق نرو!
برای این که خیالش جمع بشود، دستش را گرفتم و گفتم:
- خودت از اخلاق من خبر داری، من هدفم‌ مشخصه؛ وقت برای این چیزها زیاده.
دستش را نوازش‌‌وار بر روی صورتم کشید و با رضایت گفت:
- آفرین، خواهرکوچولوی عاقلِ من.
پایش را روی گاز فشار داد و گفت:
- مامان و بابا میرن خونه، ولی من و تو بچرخیم توی شهر، بعد میریم.
دست‌هایم را با ذوق برهم کوبیدم و گفتم:
- آخ‌جون! خیلی وقته با هم بیرون نبودیم.
***
با نگین آنقدر گشته‌بودیم و خرید کرده‌‌بودیم که دیگر نه پایی برای راه رفتن مانده‌بود، نه دستی برای نگه داشتن. به زور وسایل را داخل ماشین جا دادیم. گوشی نگین زنگ‌ خورد.
- سلام، جانم بابا؟!
نگاهی به من کرد و گفت:
- مهمونی؟!
مکثی کرد و با چهره‌ای درهم گفت:
- ببینم نظر نسیم چیه! چشم، فعلاً.
قطع کرد و با کلافگی گفت:
- آقای همتی به مناسبت شراکت یه جشن توی خونه‌ش گرفته. بابا گفت لباس بخریم.
نگاهی به پاساژ کردم و گفتم:
- من که نیاز ندارم.
نگین هم سر تأیید تکان داد و گفت:
- منم همین‌طور، ولی یه حرفی میزنم بین خودمون بمونه!
با تعجب نگاهش کردم. با کلافگی‌ گفت:
- اصلاً از رضا و باباش انرژی خوبی نگرفتم، مخصوصاً از نگاه‌های رضا به تو که اصلاً خوشم نمی‌اومد.
دستش را گرفتم و با اطمینان گفتم:
- مهمونی که تموم بشه، دیگه هیچ‌وقت قرار نیست ببینیمش. اون فقط شریک بابائه، قرار نیست هرروز با هم یه‌جا باشیم.
نگین کمی فکر کرد و آرام‌تر شد. در ماشین را باز کردم و گفتم:
- بشین که بریم، مهمونی برای امشبه؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
43
164
مدال‌ها
2
نگین سرش را بالا انداخت و گفت:
- برای فرداشب.
نشستم و گفتم:
- پس امکان این که من نرم زیاده!
نگین استارت زد، چشم‌هایش درخشیدند.
- فردا باید برای امتحان شیمی بخونم! عمراً پام رو بیرون بذارم.
نگین قری به کمرش داد و گفت:
- عاشقتم! پس منم نمیرم.
خندیدم و صدای آهنگ را زیاد کردم. تا خانه یک‌ صدا خواندیم و قرهای ریز دادیم. شام را خوردم و ساعت ده، خودم را به خواب سپردم، اما پیش از آن‌که ذهنم خاموش بشود، تصاویری غریب و بی‌سابقه در سرم جان گرفت؛ من و رضا، در مهمانی فردا، چشم در چشم می‌شویم، دستم را می‌گیرد، نگاهش به گرمای جانم می‌نشیند و از ته دل می‌گوید: «برای تو می‌میرم.» با وحشت از جایم پریدم. با دست محکم به سرم زدم. گفتم: «دیوونه نشو نسیم! این دیگه چه تصوری بود؟!» نفس‌نفس می‌زدم. با خودم‌گفتم: «یعنی نوجوان‌های دیگر هم از این تخیلات دارند؟!» این اولین‌بار بود که چنین تصویری در ذهنم نقش بست. نه نسیم! تو قراره دکتر شوی. به مطبت فکر کن، به خودت، بالای پله‌های موفقیت. نگین هشدار داده‌بود. حواست را جمع کن.
***
صبح، با صدای نگین بیدار شدم. با لباس شخصیتی استیج‌دارش، بالای سرم ایستا‌ده‌بود. لحظه‌ای قلبم از جایش کنده‌ شد، ولی بعد با خشم، لگدی نثارش کردم.
- اول صبح، با این لباس بالای سرم چی‌ می‌خوای؟!
نگین عقب رفت و با تعجب گفت:
- از دنده چپ پاشدی! بیا صبحونه بخور.
کلافه از جایم بلند شدم. صورتم را شستم و به طبقه پایین رفتم. رمقی در تنم نبود. بی‌حال «صبح بخیر»ای گفتم و بر روی صندلی نشستم. بابا دستش را بر روی پیشانی‌ام گذاشت و گفت:
- مریض شدی نسیمِ دلپذیر بابا؟
لبخندی زدم و آرام گفتم:
- نه بابا، فقط یکم انرژیم پایینه.
بابا لبخند زد:
- اشکال نداره، شب میری مهمونی انرژیت برمی‌گرده.
پیش از آن‌که بتوانم چیزی بگویم، نگین با ذوق گفت:
- من و نسیم نمیایم! نسیم امتحان شیمی داره.
مامان نگاهی معنادار به من انداخت. سرم را تکان دادم و برخلاف میل باطنم گفتم:
- آره، نمیایم.
مامان چیزی نگفت و سکوتش یعنی رضایت.
تصورات غریب دیشب، چون سایه‌ای سمج، تا مغزم نفوذ کرده‌بودند. در گوشم نهیب می‌زدند: «باید بری! باید بری مهمونی!» اما خودم را کنترل کرده‌بودم. با این حال، خیال پوشیدن لباسی شیک و دلبری پنهانی برای رضا، تمام ساعات مدرسه را به تسخیر خود درآورده‌بودند. انگار تکه‌ای از روحم جدا شده‌بود و با لجاجت، مرا به سمت آن مهمانی می‌کشاند. بی‌رمق‌تر از صبح به خانه برگشتم. نگین با خوشحالی ناهار را برایم گرم کرد و گفت:
- ناهارت رو که خوردی، بخواب. منم میرم برای مهمونی دوتایی خودمون تنقلات بخرم. شب قراره بترکونیم!
انرژی لبریز و کودکانه‌اش، برق زندگی را در وجودم دوباره روشن کرد. رضا بالأخره از مغزم بیرون رفت.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
43
164
مدال‌ها
2
با ذوق گفتم:
- اگه قراره دزدان دریایی کارائیب ببینیم، قبوله. وگرنه که من میرم!
نگین چشم‌هایش را تنگ کرد و با لحن بامزه‌ای گفت:
- من که خودم می‌میرم برای این فیلم، قبوله.
مامان و بابا سر پروژه‌ی زمین بودند. تند و بی‌حرف غذا را خوردم، ظرف‌ها را شستم و بعد، خودم را به رختخواب سپردم. کمی بعد، در اتاق به آرامی باز شد. نگین وارد شد و آرام کنارم نشست.
با نگاهی آغشته به محبت، دست میان موهایم کشید؛ نوازشی مانند یک مادر. گفت:
- نسیم‌جونم، مطمئنی نمی‌خوای بری مهمونی؟
چشمانم را باز کردم. نگاهش عمق داشت، گویی در جست‌وجوی چیزی در نگاهم بود. ادامه داد:
- نکنه به‌خاطر این‌که مهمونی نمی‌ریم، از صبح انرژیت پایینه؟
درکش می‌کردم. آن نگاه نگرانِ آشنا، از جنس مراقبتی عمیق و بی‌ادعا بود. لبخند زدم. آرام، ولی ریشه‌دار گفتم:
- از ته دلم، از اعماق قلبم می‌دونم رضا مناسب نیست. نه این‌که آدم بدی باشه، فقط من نمی‌شناسمش و برای الان، توی این بازه‌ی زمانی، آدم من نیست.
نگین لبخندی زد. خیالش آسوده شد. بوسه‌ای بر پیشانی‌ام زد و گفت:
- یه‌ساعت دیگه بیدارت می‌کنم که درس بخونی، بعدش مهمونی دخترونه بگیریم.
***
کتاب شیمی را بر روی میز باز کردم. ذهنم خسته بود، اما مصمم. انگار می‌خواستم به خودم ثابت کنم که می‌توانم بین خواستن و باید، تعادلی هرچند شکننده بسازم. صدای تیک‌تاک ساعت و خش‌خش قلم بر روی کاغذ، تنها صدای اتاق بود.
درست همان‌جایی که همیشه دلم می‌خواست زندگی‌ام بگذرد. بعد از سه‌ساعت، نگین با صورت برق‌زده، سینی خوراکی‌ها و یک لبخند بزررگ‌ وارد شد.
- تایم درس‌ها تموم شد! دختر باهوش، برای پارتی خودمونیمون آماده‌ای؟
نگاهم را از کتاب گرفتم، لبخندم از خستگی شیرین بود. با بی‌حالی گفتم:
- پنج‌دقیقه دیگه فقط، بذار این فصل رو ببندم، تمومه.
نگین بر روی تخت نشست، ماسک‌های صورت را بر روی بالش گذاشت و گفت:
- باشه، ولی زنگ تفریح فقط پنج‌دقیقه‌ست! بعدش دیگه از این در بیرون می‌کشمت.
با خنده سر تکان دادم. پنج‌دقیقه شد، ده‌دقیقه. بالأخره کتاب را بستم و بلند شدم. صدای فیلم، بوی پاپ‌کورن و چیپس همه‌جا پیچیده‌بود. لباس راحتی پوشیدم، صورتم را شستم و رفتم کنار نگین. ماسک را با دقت به صورتم زد و گفت:
- حالا تا پوستت طراوت می‌گیره، یه ذره پاستیل بخور که قند مغزت بالا بره!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
43
164
مدال‌ها
2
با خوشحالی پاستیل را برداشتم و کنار نگین دراز کشیدم‌. نگین بلند شد و چراغ‌ها را خاموش کرد. ساعت‌ها بود که محو اکت‌های بی‌نظیر «جک اسپارو»کاراکتر فیلم بودم که چراق‌ها روشن شد‌‌ند. با ضد حال از جایم بلند شدم. مامان و بابا بالای سرمان ایستاده‌بودند. مامان خندید و گفت:
- عیش‌ونوش تمومه، نسیم‌ ساعت یک نیمه‌شبه! بلندشو! فردا مدرسه داری.
با حرص از جایم بلند شدم و گفتم:
- آخه تازه به جاهای خوبی رسیده‌بود.
به نگین نگاه کردم تا او هم حرفی بزند، اما نگین خواب هفت پادشاه را می‌دید. با ناامیدی و ناباوری به پایش کوبیدم که بلند شد و گفت:
- چی‌ شده؟
نگاهش را به مامان و بابا داد و گفت:
- اومدین؟ پس من برم بخوابم.
بی‌توجه به من، با چشم‌های بسته به سمت بالا رفت. سرم را با ناامیدی دوباره تکان دادم و پشت سر نگین بالا رفتم و گفتم:
- شب بخیر.
صدای شب بخیر مامان و بابا را شنیدم و در اتاق را بستم.
***
با غر‌های مامان بیدار شدم، دیرتر از روزهای عادی، تندتند لباس‌هایم را پوشیدم، جوراب‌هایم را بر روی راه‌پله پا کردم و دویدم و سوار ماشین شدم‌. مامان دوتا لقمه‌ی بزرگ دستم داد و گفت:
- صبحونه نخوردی!
با لبخند لقمه‌ها را در داخل کیف گذاشتم. مامان گاز داد و گفت:
- امیدوارم دیر به جلسه نرسم.
من هم چیزی جز لبخند برای ارائه نداشتم. مامان با تأسف نگاهم کرد و بیشتر گاز داد. وفتی رسیدم همه بر روی صف‌هایشان ایستاده‌بودند‌‌. آرام خزیدم و آخر صف ایستادم، ولی از چشم معاون دور نماند‌. با آن لبخند خون‌سرد و ترسناکش به‌سمتم می‌آمد. احساس می‌کردم هرلحظه به پایان خودم نزدیک‌ می‌شوم، اما لحظه‌ی آخر، پانیذ جلویش ایستاد و گفت:
- خانم‌ِ سادات شما رو صدا می‌کنن.
خانم‌ِ لشکری، معاون مدرسه، نگاه ترسناکی به من انداخت و رفت. پانیذ که از دور هم مشخص بود ضربان قلبش بر روی هزار است، به‌سمت من دوید.
- کجا بودی؟ خیلی دیر کردی.
با ترس بغلش کردم و گفتم:
- خدا خیرت بده! دیشب دیر خوابیدم.
پانیذ خندید و گفت:
- یکی منتظرت بود. حدس بزن کی؟
با تعجب نگاهش کردم. در چشم‌های آبیش شیطنت موج می‌زد. لبخند عریضش، چال گونه‌هایش را به خوبی نشان می‌داد.
- کی؟ معاون؟
پانیذ خندید و موهای قعوه‌ای شروشنش را بر زیر مقنعه درست کرد. گفت:
- نه، خانم‌ِ صالحی!
با تعجب دستم را برروی دهانم گذاشتم و گفتم:
- کاش، کاشکی خواب مونده‌بودم.... .
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
43
164
مدال‌ها
2
پانیذ با بدجنسی خندید و گفت:
- اتفاقاً زنگ اول رو هم‌ برات وقت گرفته.
با دست بر روی پیشانی‌ام کوبیدم و بر روی زمین نشستم. الان می‌خواست با من درمورد موضوعات مزخرفی که به قول خودش مشاوره بود حرف بزند، ولی از اول تا آخر در حال مزخرف گفتن است. آخر هم از مشاوره‌ی تحصیلی به من دادن به بر رخ کشاندن رشته تحصیلی دخترش و مشکلات خانوادگیش می‌رسید. با کمری شکسته و خم وارد سالن شدم. خانم‌ِ سادات با دیدن من که با کمری خم و قیافه‌ی جمع‌‌شده، راه می‌رفتم. گفت:
- نسیم‌جان، دخترم، خوبی؟
جرقه‌ای در سرم خورد و پیچی به خودم دادم و گفتم:
- حالم زیاد خوب نیست.
با دیدن خانم‌ِ صالحی با آن قد بلند و مانتوی بلند گشاد که مانند چوب‌رختی شده‌بود در انتهای سالن، تند عقی زدم. خانم‌ِ سادات صورتش را جمع کرد و گفت:
- برو داخل دفتر بهداشت، دخترم. الان میگم خانمِ قدس برات چای نبات بیاره.
لبخندم را مخفی کردم و گفتم:
- ممنون.
خانم‌ِ صالحی که دید دارم به‌سمت دفتر بهداشت میروم‌، دو قدم بلند برداشت و مانند دیوار حلویم ایستاد و گفت:
- نمیای برای مشاوره، نسیم‌جان؟
خانم‌مدیر به جای من جواب داد:
- حالش زیاد خوب نیست، باشه برای بعد.
اگر از خدا نمی‌ترسیدم، همان‌جا پته‌هایش را بر روی آب می‌ریختم؛ ولیکن بیشتر از خدا از خانم‌ِ لشکری می‌ترسیدم. با کمری خم وارد دفتر بهداشت شدم. روی تخت دراز کشیدم و چشم‌هایم‌ را بستم. باد خنک کولر و بوی گل یاسی که خانمِ قدس داخل دفتر گذاشته‌بود، مانند ترکیبی بهشتی بود. کم‌کم چشم‌هایم گرم شدند و خوابم برد.
***
با تکان‌های محکمی از خواب بیدار شدم. خانم‌ِ لشکری با آن ابروهای تابه‌تای بهم وصل شده که آدم را یاد فیلم‌های دهه پنجاه می‌انداخت، بالای سرم ایستاد‌ه‌بود. آرام پلکی زدم و وقتی موقعیت را درک کردم با ترس از جایم پریدم و نشستم. خانم‌ِ سادات و قدس هم داخل بودند. خانم‌ِ قدس دست بر روی پیشانیم گذاشت و گفت:
- نه تب نداره!
تندتند و با تته‌پته گفتم:
- معذرت می‌خوام، خوابم برد.
خانم‌ِ لشکری با اخم عقب رفت و برعکس خانم‌ِ لشکری، خانم‌ِ سادات با لبخند گفت:
- عیبی نداره دخترم، اگه درس‌خون و شاگرد اول نبودی می‌گفتم برای در رفتن از درسه. الان حالت چطوره؟
با استرس، دستم را روی شکمم گذاشتم و گفتم:
- بهترم.
خانم‌ِ لشکری با اخم گفت:
- زنگ دومه، برو سرِ کلاست.
سریع از تخت پایین پریدم و با سرعتی مثل جت به سمت کلاس دویدم. پانیذ که مرا دید، از دور دست تکان داد.
- کدوم گوری بودی؟
لبخندی از روی پیروزی زدم و گفتم:
- خواب بودم.
پانیذ دستم را کشید و کنار خودش نشاند. گفت:
- مگه پیش خانم‌ِ صالحی نبودی؟
ابرو‌هایم را بالا انداختم و با رضایت گفتم:
- نه، به خانم‌ِ سادات گفتم شکمم درد می‌کنه، پیچوندم و توی دفتر بهداشت خوابیدم.
پانیذ با دست بر روی پایم کوبید و خندید. گفت:
- زرنگ! خدا لعنتت کنه‌‌.
خانم‌ِ جعفری، دبیر ادبیات داخل آمد و گفت:
- سلام، کتاب‌های ادبیات رو باز کنین.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین