- Jun
- 43
- 164
- مدالها
- 2
از حیاط فریاد زدم:
- مامان بیا دیگه!
اما قبل از مامان، نگین بیرون آمد. با سرعت خودم را در ماشین انداختم و قفل را زدم. نگاهش وحشتناک بود، درست همان موقع که میخواست سوار شود، زبانم را برایش درآوردم؛ دقیقاً همان کاری که میدانستم بیشتر حرصش میدهد. خندهام گرفت، با رضایت قفل را باز کردم. مامان سوار شد و گفت:
- کمتر خواهرت رو اذیت کن.
بالاتر از مدرسه، پانیذ را دیدم. همانجا پیاده شدم و از مامان خداحافظی کردم. از پشت دست پانیذ را کشیدم که ترسید و جیغی زد. با دیدن من چشمهایش را با ترس بست و داد زد:
- خدا لعنتت کنه!
خندیدم و با هیجان تعریف کردم:
- نمیدونی دیروز چه اتفاقاتی که نیوفتاد!
پانیذ با کنجکاوی نگاهم کرد که تمام اتفاقات را تعریف کردم و پانیذ هرلحظه بیشتر از قبل چشمانش گرد میشد، با حسودی به شانهاش ردم و گفتم:
- اون چشمای خوشگلِ آبیت رو انقدر گرد نکن بی ریخت!
پانیذ از شوک اتفاقات دیروز بیرون آمد و با دست به شانهام زد و جیغ کشید:
- بیریخت تویی! چطور میتونی به من با این چشمهای آبی و پوست برنز که انگار ژن روسی دارم بگی بیریخت.
با حرص دستم را بر روی دهانم گذاشتم و گفتم:
- یه ژن شرقیِ چشم مشکی صد هیچ ژن روسی رو میزنه.
تا مدرسه کلکلهایمان ادامه داشت. بعد آن هم تمام روز، انگار کتاب از دستمان جدا نمیشد؛ نه در کلاس، نه در زنگ تفریح. درس، مثل بخار چای در هوای سرد، دورمان را گرفتهبود. خسته و کوفته راهی خانه شدم. نزدیک همان کوچهای که دیروز تصادف کردهبودم، ناخودآگاه ایستادم. لبخند کجی گوشهی لبهایم نشست. دیشب خوب حال آن پسر را گرفتهبودم. نگین چه فکری کردهبود اصلاً؟! آن پسر روانی و زندگی عاشقانه؟! نگین، با دمپایی بر روی مبل نشستهبود. آب دهانم را قورت دادم و تصمیم گرفتم بیصدا از کنارش رد بشوم، اما قدمم هنوز کامل بر زمین ننشستهبود که دمپایی صاف وسط کمرم خورد.
- دخترهی چشمسفید! حالا من رو مسخره میکنی؟!
سوزش را نادیده گرفتم و فرار را بر قرار ترجیح دادم. پلهها را دوتایکی بالا رفتم. نگین پشت سرم داد میزد:
- بیا بیرون نشونت بدم!
در اتاق را قفل کردم و با صدای بلند گفتم:
- کمتر فیلم هندی ببین!
***
«زمان حال»
دستی من را از خاطرات جدا کرد. سرم را که بالا آوردم، چشمهای سبزی که با ترحم نگاهم میکردند را دیدم. پوزخند زدم و خودم را در گوشهی اتاق جمع کردم، اما هنوز با پوزخند نگاهش میکردم. تاب نداشت که حالم را اینگونه ببیند، چشمانش را بست و قطره اشکش پایین ریخت. صدای بغضآلودهاش در اتاق پیچید:
- هرچی شد اعتراف نکن، التماست میکنم. قول میدم نجاتت بدم.
قلبم به تلاطم افتاد، چشمهای سبزش هنوز میتوانست قلبم را بلرزاند، اما امکان نداشت این لرزش قلب در رفتارم پیدا بشود. دستش را سمتم دراز کرد.
- این دفعه قول میدم، نجاتت بدم!
چه راحت یادآوری میکرد نامردی را که در حقم کردهبود. کاش هیچوقت بهت اعتماد نمیکردم، کاش همهی آن نشانههایی که خدا نشانم دادهبود که تو آدم امن من نیستی را جدی گرفتهبودم. از تو برای من فقط پشیمانی مانده است. او حرف میزد، اما مغزم دوباره جایی در گذشته گیر افتاد.
- مامان بیا دیگه!
اما قبل از مامان، نگین بیرون آمد. با سرعت خودم را در ماشین انداختم و قفل را زدم. نگاهش وحشتناک بود، درست همان موقع که میخواست سوار شود، زبانم را برایش درآوردم؛ دقیقاً همان کاری که میدانستم بیشتر حرصش میدهد. خندهام گرفت، با رضایت قفل را باز کردم. مامان سوار شد و گفت:
- کمتر خواهرت رو اذیت کن.
بالاتر از مدرسه، پانیذ را دیدم. همانجا پیاده شدم و از مامان خداحافظی کردم. از پشت دست پانیذ را کشیدم که ترسید و جیغی زد. با دیدن من چشمهایش را با ترس بست و داد زد:
- خدا لعنتت کنه!
خندیدم و با هیجان تعریف کردم:
- نمیدونی دیروز چه اتفاقاتی که نیوفتاد!
پانیذ با کنجکاوی نگاهم کرد که تمام اتفاقات را تعریف کردم و پانیذ هرلحظه بیشتر از قبل چشمانش گرد میشد، با حسودی به شانهاش ردم و گفتم:
- اون چشمای خوشگلِ آبیت رو انقدر گرد نکن بی ریخت!
پانیذ از شوک اتفاقات دیروز بیرون آمد و با دست به شانهام زد و جیغ کشید:
- بیریخت تویی! چطور میتونی به من با این چشمهای آبی و پوست برنز که انگار ژن روسی دارم بگی بیریخت.
با حرص دستم را بر روی دهانم گذاشتم و گفتم:
- یه ژن شرقیِ چشم مشکی صد هیچ ژن روسی رو میزنه.
تا مدرسه کلکلهایمان ادامه داشت. بعد آن هم تمام روز، انگار کتاب از دستمان جدا نمیشد؛ نه در کلاس، نه در زنگ تفریح. درس، مثل بخار چای در هوای سرد، دورمان را گرفتهبود. خسته و کوفته راهی خانه شدم. نزدیک همان کوچهای که دیروز تصادف کردهبودم، ناخودآگاه ایستادم. لبخند کجی گوشهی لبهایم نشست. دیشب خوب حال آن پسر را گرفتهبودم. نگین چه فکری کردهبود اصلاً؟! آن پسر روانی و زندگی عاشقانه؟! نگین، با دمپایی بر روی مبل نشستهبود. آب دهانم را قورت دادم و تصمیم گرفتم بیصدا از کنارش رد بشوم، اما قدمم هنوز کامل بر زمین ننشستهبود که دمپایی صاف وسط کمرم خورد.
- دخترهی چشمسفید! حالا من رو مسخره میکنی؟!
سوزش را نادیده گرفتم و فرار را بر قرار ترجیح دادم. پلهها را دوتایکی بالا رفتم. نگین پشت سرم داد میزد:
- بیا بیرون نشونت بدم!
در اتاق را قفل کردم و با صدای بلند گفتم:
- کمتر فیلم هندی ببین!
***
«زمان حال»
دستی من را از خاطرات جدا کرد. سرم را که بالا آوردم، چشمهای سبزی که با ترحم نگاهم میکردند را دیدم. پوزخند زدم و خودم را در گوشهی اتاق جمع کردم، اما هنوز با پوزخند نگاهش میکردم. تاب نداشت که حالم را اینگونه ببیند، چشمانش را بست و قطره اشکش پایین ریخت. صدای بغضآلودهاش در اتاق پیچید:
- هرچی شد اعتراف نکن، التماست میکنم. قول میدم نجاتت بدم.
قلبم به تلاطم افتاد، چشمهای سبزش هنوز میتوانست قلبم را بلرزاند، اما امکان نداشت این لرزش قلب در رفتارم پیدا بشود. دستش را سمتم دراز کرد.
- این دفعه قول میدم، نجاتت بدم!
چه راحت یادآوری میکرد نامردی را که در حقم کردهبود. کاش هیچوقت بهت اعتماد نمیکردم، کاش همهی آن نشانههایی که خدا نشانم دادهبود که تو آدم امن من نیستی را جدی گرفتهبودم. از تو برای من فقط پشیمانی مانده است. او حرف میزد، اما مغزم دوباره جایی در گذشته گیر افتاد.
آخرین ویرایش: