جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [مغبون] اثر « سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط somayeh با نام [مغبون] اثر « سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 382 بازدید, 26 پاسخ و 7 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [مغبون] اثر « سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع somayeh
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط somayeh
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
27
84
مدال‌ها
2
با نگاهی آغشته به شیطنت، کتابم‌ را باز کردم و با یادآوری اینکه زنگ بعدی امتحان دارم، استرس تمام وجودم را گرفت. مثل همیشه بی‌صدا فقط بر روی حرف‌های خانم‌جعفری تمرکز کردم. صدای پچ‌پچ مریم و مژگان گاهگاهی حواسم را پرت می‌کرد، اما سعی کردم که تمرکزم را برگردانم. در آخر خانم‌جعفری هم با عصبانیت به سمت آن‌ها برگشت و گفت:
- شما خواهر‌های دوقلو بلندبشین. خیلی داریم نظم رو بهم می‌زنین؛ جدا بشینین.
مریم و مژگان با اخم از جا بلند شدند و مریم بی‌صدا کنار عطیه نشست و سرش را داخل کتاب فرو برد. دوباره تمرکزم برگشت و به حرف‌های خانم‌جعفری گوش دادم. این زنگ هم تمام شده و من تمام زنگ تفریح با کتاب عهد بسته‌بودم؛ گاهی نگاهی به پانیذ می‌انداختم که بی‌خیال همه‌چی؛ آدامسی که در دهانش‌ داشت را باد می‌کرد و می‌ترکاند. انگشتم را داخل آدامسش کردم و گفتم:
- سر امتحان کوچیک‌ترین صدایی اعم از توروخدا، این و بگو، نسیم این و گیر کردم‌ بشنوم، خودم به دبیر شیمی لوت میدم.
پانیذ ناامید و ناگریز کتابش را باز کرد و شروع به خواندن کرد. با رضایت سر تکان دادم و دوباره مشغول خواندن شدم...با نگرانی و استرس همه سوال‌ها را بالاوپایین کردم و بعد از اینکه مطمئن شدم، همه را بلدم شروع به نوشتن کردم. دستم از نوشتن خسته‌ شده‌بود و مطمئنم‌ پاراگراف‌به‌پاراگرف کتاب را نوشته‌بودم. برگه را تحویل دادم و گوشه‌ی سالن نشستم تا امتحان بقیه هم تمام بشود. امروز چهارشنبه بود و یعنی دو روز استراحت می‌کردم. پانیذ با خوشحالی بیرون آمد و گفت:
- دوتا سوال جواب ندادم، ولی مطمئنم بالای پونزده میشم.
با ابروهای بالارفته نگاهش کردم. اگر من بودم، در همین لحظه خودم‌ را به صد تکه تقسیم کرده‌بودم، ولیکن که پانیذ از هفت‌دولت آزاد بود و هیچی را جدی نمی‌گرفت. وقتی دید با تعجب نگاهش می‌کنم. گفت:
- حرص نخور، تو بیست میشی؛ مهم اینه!
نفس عمیقی کشیدم و بی‌توجه به پانیذ سرم را بر روی زانوهایم گذاشتم و چشمانم را بستم. پانیذ دستش را بر روی شانه‌ام گذاشت و گفت:
- چی‌ شده؟
بدون اینکه سرم را بالا بیاورم. گفتم:
- خسته‌م، نیاز به استراحت دارم. فکر نکنم این دو روز رو از تخت بیرون بیام.
قبل از اینکه پانیذ حرفی بزند، گفتم:
- کاش می‌شد! فردا را برای خوندن امتحان فیزیک می‌ذارم، جمعه را استراحت می‌‌کنم.
پانیذ با دلسوزی سرم‌ را از روی مقنعه ناز کرد و گفت:
- نسیم، انقدر به خودت سخت نگیر!
سرم‌ را بالا آوردم، مطمئن بودم که چشم‌هایم سرخ گشته. گفتم:
- مجبورم، آدم برای رویاهاش می‌جنگه. می‌دونی چیه؟ در عوضش بقیه عمرم رو راحت زندگی می‌کنم.
پانیذ خندید و ادای پیج کردن بیمارستان‌ها را درآورد و گفت:
- خانم‌دکتر نسیم دلاوری، به بخش زنان‌ و زایمان.
سریع جلوی دهن پانیذ را گرفتم‌ و گفتم:
- نه، من می‌خوام‌ جراح قلب بشم.
پانیذ با خنده سرش را عقب برد و گفت:
- تو می‌تونی، خانم‌پزشک.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
27
84
مدال‌ها
2
زنگ خانه خورد. آخرین زنگ امروز هم به صدا درآمد. آرام در کلاس را باز کردم. بچه‌ها با سروصدا از دبیر شیمی خواهش می‌کردند که پنج‌دقیقه‌ی دیگر هم وقت بدهد. از میانشان رد شدم و کیف خودم و پانیذ را برداشتم؛ با همان آرامی و صبر از کلاس خارج شدم. کیف پانیذ را دستش دادم و گفتم:
- امیدوارم که بیست بشم.
پانیذ با حرص نگاهم‌ کرد و با کیفش بر سرم کوبید و گفت:
- ببند دهنت رو!
چشمانم را چرخاندم و راه افتادم. پانیذ دستم را نگه داشت و با شک و دودلی گفت:
- چند روزیه که حال داداشم رو نمی‌پرسی! داری بهش خ*یانت می‌کنی؟
با صورتی که درهم شده‌بود، نگاهش کردم.
- آره، دارم بهش خ*یانت می‌کنم.
صدای مردانه‌ای از پشت سر باعث شد، سه‌متر بالا بپرم.
- چه دوست شریف و خوبی دارین، پانیذ جان!
به سمت مهرداد چرخیدم و گونه‌هایم از خجالت سرخ گشتند. سریع رو به پانیذ گفتم:
- خداحافظ.
بدوبدو خودم را به سر کوچه‌ی مدرسه رساندم. خدا لعنتت کند پانیذ! آخر آبروی من را بردی دختر. حالا چه‌طوری دیگر در صورتش نگاه کنم!
دوباره سر خیابان یک‌طرفه رسیدم و با احتیاط رد شدم. حتی خجالت می‌کشیدم به عقب نگاه کنم تا مبادا پشت سرم باشند و چشم‌درچشم شویم. سعی کردم حواسم را پرت کنم، اما هردفعه که یادم می‌افتاد، صورتم از خجالت جمع می‌شد. در خانه را باز کردم و وارد شدم.
مامان با عجله به سمت در می‌آمد و گفت:
- سلام خوشگلِ مامان، من دارم میرم کار دارم. ناهار بخور.
گونه‌ام را بوسید و با سرعت از کنارم عبور کرد. لبخندی زدم و وارد خانه شدم. نگین‌ با ماسک سبزی که روی صورتش گذاشته‌بود، جلوی تلویزیون نشسته‌بود و میوه می‌خورد. بدون چرخاندن سرش گفت:
- سلام جوجه، خسته نباشی.
لبخندی زدم و گفتم:
- سلام، قربونت. ناهار چی داریم؟
نگین از جایش بلند شد و گفت:
- الان برات گرم‌ می‌کنم.
سرم را تکان دادم و پله‌ها را با خستگی بالا رفتم و وارد اتاقم شدم. لباس‌هایم را با شلوارک‌وتاپ عوض کردم. موهایم را که مثل همیشه بالا محکم بسته‌بودم؛ باز کردم. صورتم را شستم و پایین رفتم. نگین میز را چیده‌بود. پشت میز نشستم و گفتم:
- تو کلاس نداشتی مگه؟
همان‌طور که خیار را گاز می‌زد و همزمان در گوشی تایپ می‌کرد، از گوشه‌ی چشم نگاهم کرد و گفت:
- حوصله‌ نداشتم زودتر برگشتم.
با چشم‌های ریز و مشکوک نگاهش کردم و گفتم:
- به کی پیام میدی؟
هول شد و صفحه‌ی گوشی را بست و سریع گفت:
- هیچ‌ک.س!
ابروهایم را بالا انداختم و گفتم:
- تابلوتر از تو فقط خودتی!
حرفی نزد و از کنارم رد شد. سر تکان دادم و زیر لب گفتم:
- آخر هم خودت میای تعریف می‌کنی.
چند لقمه غذا خوردم و بی‌حوصله خمیازه کشیدم. خیلی خوابم می‌آمد! ظرف‌ها را داخل سینک گذاشتم و با خستگی بالا رفتم. ملحفه را کنار زدم و زیر ملحفه خزیدم. تازه چشم‌هایم داشتند گرم می‌شدند که با یادآوری اتفاق صبح، شوکی مانند برق از سرم گذشت. خدا لعنتت کند پانیذ! با همین فکر‌ها چشم‌هایم گرم شدند.
***
چشمانم را مالیدم و از تخت بیرون آمدم. صدای خنده‌ی بلند مامان و بابا از پایین می‌آمد. اتاق مانند گور تاریک شده‌بود. چراغ را روشن کردم و به ساعت نگاه کردم. هشت شب بود. چقدر خوابیده بودم! با چشم‌های گشاد و سر سنگین از پله‌ها پایین رفتم. اول از همه بابا را دیدم که روبه‌روی پله‌ها ایستاده‌بود. با دیدنم لبخندی زد و گفت:
- ساعت خواب؟!
با لبخند بغلش کردم و سرم را برروی شانه‌اش گذاشتم و گفتم:
- خیلی خسته‌ بودم.
دستش را محکم دورم انداخت و گفت:
- اشکال نداره بابا، این روز‌ها هم می‌گذره.
سرم را از شانه‌اش جدا کردم و گفتم:
- ایشاالله.
از بغلش بیرون آمدم و گفتم:
- حالت خوبه بابایی؟
لبخندی زد و گفت:
- سه‌تا پرنسس تو خونه دارم، مگه میشه حالم بد باشه؟!
بوسش کردم و وارد پذیرایی شدم. مامانم با نگین بر روی مسئله‌‌ی درسی حرف می‌زدند و مامان داشت نگین را راهنمایی می‌کرد‌. موز را از ظرف وسط میز برداشتم و خودم را برروی مبل انداختم. مامان با دیدنم لبخندی زد و گفت:
- خوب خوابیدی مامان جان؟ بابا خواست بیدارت کنه، ولی گفتم دو روز تعطیله، بزار استراحت کنه.
چشمانم که هنوز خمار بودند را مالیدم و گفتم:
- واقعاً بهش نیاز داشتم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
27
84
مدال‌ها
2
دوباره به بدنم قوسی دادم و به زمین خیره‌ شدم. مامان و نگین دوباره مشغول شدند.
گوشیم را از جیبم خارج کردم و به صفحه‌اش نگاه کردم. دوتا پیام از پانیذ داشتم؛ نوشته بود: «نگران نباش داداشم اون تیکه مربوط به خودش رو نشنیده.»
بعدی هم نوشته بود: «البته الان فکر می‌کنه، تو یه دختر هوس‌باز و خ*یانت‌کاری!»
نفس عمیقی کشیدم و دستم را بر روی سی*ن*ه‌ام گذاشتم. خداروشکر که نفهمیده، هرچند که مهم نیست من را به چشم چی ببیند! اعلانی از اینستاگرام برایم آمد. یک نفر درخواست فالو داده‌بود. روی اعلان ضربه زدم و واردش شدم. رضا بود! با چشم‌های متعجب به پروفایلش نگاه کردم. آره، واقعاً رضا بود! وارد پروفایلم شدم و یک دور تمام پست‌هایم را نگاه کردم؛ همه چیز عالی بود. ریکوئستش را قبول کردم و با خوشحالی به صفحه نگاه کردم. با ضربه‌ای که به ساق پایم خورد به طرف نگین چرخیدم. با ابروهای بالا رفته نگاهم‌ می‌کرد و مامان هم مشکوک به من چشم دوخته‌بود. لبخندی زدم و گفتم:
- چی شده؟
مامان ابروهایش را بالا انداخت و گفت:
- ما باید بپرسیم، چی شده؟ یه‌ربعه که با لبخند به گوشی نگاه می‌کنی!
برای حفظ ظاهر، لبخندم‌ را حفظ کردم و گفتم:
- صبح توی مدرسه یه کوچولو خراب‌کاری کردیم با پانیذ به اون می‌خندیدم.
مامان سر تکان داد و بی‌خیال شد، ولی نگین با همان شک و تردید کمی دیگر هم نگاهم کرد. شانه‌ام را بالا انداختم و دوباره به گوشی نگاه کردم. از جایم بلند شدم و دوباره به سمت اتاقم رفتم. جواب پانیذ را دادم؛ نوشتم: «خدا، تو رو با داداش اعصا قورت‌داده‌‌ت لعنت کنه.» پیام را برایش ارسال کردم و روی صندلی میز آرایش نشستم. کمی در اکسپلور گشتم، اما حوصله‌ام‌ سر رفته‌بود. جعبه‌ لاک‌هایم را از کشو بیرون آوردم و رنگ سرخابی را انتخاب کردم‌. حالا که دو روز مدرسه نمی‌‌رفتم، بهترین زمان برای لاک زدن بود. انگشت‌های دست‌وپاهایم را لاک زدم و منتظر شدم تا خشک بشوند. صدای مامان از پایین آمد:
- نسیم‌جان؟ بیا شام.
در لاک را محکم کردم و گوشیم را برداشتم و پایین رفتم. پشت میز نشستم و با لبخند به چهره‌ی همه نگاه کردم. بابا هم جوابم را با لبخند دلنشین و عمیقی داد و گفت:
- نظرتون چیه؟ مثل قبلاً باهم بازی کنیم؟
با ذوق به سمت نگین برگشتم، از من هم خوشحال‌تر بود. مامان با خنده گفت:
- دخترها دیگه بزرگ شدن! آخه چه‌طور با این هیکل، تفنگ بازی کنیم؟
با خواهش به مامان نگاه کردم و گفتم:
- توروخدا!
خندید و گفت:
- باشه.
با ذوق ماکارانی کشیدم و شروع به خوردن کردم. بعد غذا من و نگین با عجله همه‌ی ظرف‌ها را جمع کردیم و شستیم. وسط پذیرایی ایستاده‌بودیم. هرکدام یک تفنگ پلاستیکی با گلوله‌هایی که پلاستیکی بودند، در دستمان داشتیم. گوشیم را درآوردم و یک بومرنگ از تفنگ‌ها و سنگ_کاغذ_قیچی بابا و مامان گرفتم. استوری کردم و نوشتم: «به وقت بازی‌های خانوادگی»گوشی را بستم و بر روی مبل گذاشتم. خب قرار شد تیم من و بابا قایم بشه و تیم مامان و نگین ما را پیدا کنند و با تیر بزنند‌. یا اگر ما زودتر دیدیمشان، ما با تیر بزنیم.
با یک_دو_سه مامان، پشت مبل پریدم و آرام به سمت آشپزخانه خزیدم. قسمت هیجان‌انگیزش خاموش بودن چراغ‌ها و چراغ‌قوه‌های کم‌سوی روی سرمان بود. برای خودمان میدان جنگی درست کرده‌بودیم. بر روی زمین طوری می‌خزیدم که انگار در جنگ هشت‌ساله حضور داشتم. نگین با لودگی از جلویم رد شد. با تیر در ساق پایش زدم که جیغی کشید و چراغ قوه را به سمت پایین گرفت، اما من خیلی وقت بود از آن‌جا به عقب‌تر خزیده‌بودم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
27
84
مدال‌ها
2
عاشق این بازی‌های هیجانی بودم و همیشه هم من برنده می‌شدم. از آشپزخانه آرام خارج شدم. عقب‌عقب طوری که نگین متوجه‌ی من نشود به سمت پله‌ها رفتم. سایه‌ای از کنار در اتاق نگین عبور کرد. در تاریکیِ کنجِ دیوار آرام گرفتم. مامان بود. خنده‌ی خبیثی کردم و آرام از تاریکی بیرون آمدم و پشت در ایستادم. با هیجان پایم را بالا آوردم و با یک_دو_سه با لگد در اتاق را باز کردم، اما خشک شدم. با دهان باز به جلو نگاه می‌کردم‌. تفنگ را انداختم و با جیغ جلوی چشم‌هایم را گرفتم‌ و بدوبدو بیرون رفتم. نگین با عجله بالا آمد و ترسیده گفت:
- چی شد؟
کم‌کم از شوک خارج شدم و بلند خندیدم و گفتم:
- خلوت قناری‌ها رو خراب کردم. هی خواهر بازی بهونه بود.
صدای مامان از داخل اتاق آمد و گفت:
- آبروی مومن رو نبر دختر، حالا یه بغل بود دیگه!
خندیدم و همان‌طور که از خنده رو به مرگ بودم، وارد اتاق خودم شدم و گفتم:
- برای امشب شوک کافیه.
نگین هم خندید و در اتاق را باز کرد و گفت:
- عشاق یاالله! از اتاق من بیرون برید.
مامان و بابا با خنده از کنار نگین رد شدند و من از لای در نگاهشان می‌کردم. مثل دوتا بچه‌دبیرستانی که تازه عاشق شده‌بودند، با خجالت و سرخ‌گشته از کنار نگین رد شدند. بابا با دیدن من گفت:
- پدرسوخته.
خندیدم و در اتاق را بستم و روی تخت نشستم. گوشیم پایین مانده‌بود. بدوبدو پایین رفتم و گوشیم را از روی مبل برداشتم و روی مبل دراز کشیدم. با صدای بلند گفتم:
- عشاق من این پایینم‌ ها!
صدای مامان آمد که گفت:
- نسیم، عزیزم، ببند دهنت رو دختر گلم!
خندیدم و گوشی را باز کردم و به لایک‌های استوری نگاه کردم. رضا لایک کرده‌بود. پانیذ نوشته‌بود:
- می‌دونستم عقلت از ریشه می‌لنگه!
برایش چندتا فحش تایپ کردم و خمیازه کشیدم. با این که همین دوساعت پیش بیدار شدم، ولی هنوز خوابم می‌آمد. از بس که تمام هفته درحال سخت کار کردن بودم. مدرسه به شدت آدم را خسته می‌کند. خدایا، کی می‌شود من هم وارد دانشگاه بشوم؟ بعد به لندن اپلای کنم‌؟ وای یعنی می‌تونم؟! با ذوق و لبخند بزرگی که روی لبم بود، بلند شدم و به سمت اتاق رفتم. با رویاهای رنگی به تخت رفتم و آنقدر به رویاهای رنگی خودم فکر کردم و لذت بردم که کم‌کم خوابم برد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
27
84
مدال‌ها
2
صبح با سروصدا‌های نگین از خواب بیدار شدم، با داد حرف‌‌ می‌زد و عصبی پاهایش را تکان‌ می‌داد، اخم‌هایم‌ درهم رفت. سرجایم نشستم و به نگین که عصبی با مامان‌ حرف می‌زد نگاه‌کردم.
- آخه چرا؟ مگه ما مجبوریم که هر روز اون‌ها رو ببینیم؟!
مامان که در چهارچوب در با خون‌سردی به نگین نگاه‌ می‌کرد، گفت:
- تا ساعت یازده مهلت دارید آماده‌بشید.
بعد اتاق را ترک کرد. با گیجی و خواب‌آلودگی به نگین که به من نگاه می‌کرد، خیره‌شدم. نگین کلافه روی تخت نشست و گفت:
- آقای همتی ملاحظه‌گر و دوست‌داشتنی! تصمیم گرفته ما رو دعوت کنه خونه باغش.
سرم را با گیجی تکان دادم و دوباره به زیر پتو خزیدم که نگین پتو را کشید و گفت:
- سلطان دستور داده تا دوساعت دیگه آماده پایین باشیم.
پلکی زدم و منگ از جایم‌ پاشدم. نگین لگدی بهم‌ زد که دو سه تا قدم به جلو پرت شدم. با اخم نگاهش کردم که گفت:
- گیج خدا.
بعد با حرص از کنارم رد شد. لب‌هایم را کج کردم و دوباره با گیجی به سمت حمام رفتم. دوش آب سرد که بر روی بدنم ریخت، کاملاً خواب و گیجی از سرم پرید. آخه مرد حسابی چرا جمعه ما را خراب کردی؟ اصلاً چه اصراری دارد که ما‌ هم حضور داشته‌باشیم؟ من‌ الان لباس چی بپوشم؟ یعنی‌ رضا هم‌ هست؟ با اسم‌ رضا قلبم در سی*ن*ه‌ام به گرومپ‌گرومپ افتاد و آدرنالین بدنم را به صد رساند. تند تند حمام کردم. مقابل آینه ایستادم و موهایم را با سشوار خشک‌ کردم، باید بهترین استایل خودم‌ را درست می‌کردم. موهایم را به سختی فر کردم. کرم پودر زدم‌، سعی کردم‌با کانتور بیشتر زاویه‌های صورتم‌ را نشان بدهم. سایه چشم قهوه‌ای ملایم با خط چشم قهوه‌ای و ریمل قهوه‌ای زدم، نوک دماغم‌ را هایلایتر زدم. تینت قرمز را گرفتم و روی لبم کشیدم و با دست از روی لب‌هایم کمرنگش کردم. نگین در اتاق را باز کرد و با دیدن من سوتی زد.
- ببخشید شما؟!
خندیدم و با دست به عقب هلش دادم. دست‌هایش را بالا گرفت و گفت:
- کدوم رو بپوشم؟
به دامن سفید و شومیز زرد کره‌ای اشاره کردم و گفتم:
- چون قراره منم همین مدل صورتی بپوشم، پس فکر کنم این خوب باشه.
نگین به لباس‌های روی تخت نگاه کرد و گفت:
- می‌خوای دامن صورتی، کراپ سفید، کت کراپ صورتی بپوشی؟
سرم‌‌ را با رضایت بالا پایین کردم که لبخندی زد و گفت:
- شالت چه رنگیه؟
به شال سفید اتو شده‌ی روی آویز اشاره‌کردم که کمی فکر کرد و گفت:
- پس منم دامن سفید، کراپ سفید، با کت کراپ زرد و شال سفید می‌پوشم.
قبل از این‌که برود دستش را گرفتم و گفتم:
- کفش‌های آل استار زرد بپوش، منم صورتی می‌پوشم‌.
باشه‌ای گفت و رفت. دامن صورتی را تن کردم و انتهای کراپ را زیر دامن زدم. کت کراپ کوتاهم را هم پوشیدم.
آماده و خوشحال پایین ایستاده‌بودم که مامان و بابا هم آمدند. مامان داد زد:
- نگین بیا دیگه.
نگین درحالی که یک دستش عطر بود و داشت همزمان کفشش را هم درست می‌کرد، پایین آمد.
 
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
27
84
مدال‌ها
2
دست نگین را گرفتم و دوتایی سوار ماشین نگین شدیم. پشت سر ماشین بابا راه افتادیم.
باغشان خارج از شهر بود.هرچه از تهران دورتر می‌شدیم؛ هوا خنک‌تر و تمیزتر می‌شد. بعد از یک‌ساعت بالاخره به باغ رسیدیم. آقای همتی جلوی در ایستاده‌بود. کمرش را خم کرد و با احترام‌ به بابا دست داد. جلوی آقا‌ی همتی که رسیدم با لبخند احوال‌پرسی کردم، برعکس من نگین‌ با بدخلقی جوابش را داد و گذشت‌. لبخند خجولی زدم و گذشتم. داخل باغ خیلی دل‌باز و قشنگ بود. آقای همتی همراه با بابا و مامان رفتند، نگین غم‌باد گرفته‌بود و گوشه‌ای نشست. جلوی گلی ایستادم و با دست نوازشش کردم. با چشم دنبال رضا می‌گشتم که آقای همتی گفت:
- ببخشید خانمم و رضا تا چند لحظه‌ی دیگه می‌رسند، من‌ زودتر اومدم که میزبان شما باشم.
بابا تشکر کرد و دوباره مشغول حرف زدن شدند. روی تاپ که نزدیکم بود، نشستم و با لبخند به در ورودی زل زدم. یک‌دفعه به خودم آمدم و تشر زدم: (نیشت رو ببند نسیم. خوبه به نگین چیز‌های دیگه‌ای می‌‌گفتی، حالا با نیش باز منتظر نشستی.) هوف! از روی تاپ‌ بلند شدم و کنار نگین نشستم. اینستاگرام را باز کردم و توی اکسپلور گشتم. کم کم غرق سوشیال مدیا شدم‌ و وقتی به خودم آمدم که همه بلند شده‌بودند و مشغول احوال‌پرسی بودند. نگاه خیره‌ای از دور روی خودم احساس می‌کردم؛ سرم‌ را که برگشتاندم رضا را دیدم. بی توجه با مادرش که زن جوان و خوش برورویی بود، احوالپرسی کردم. رضا جلو آمد و گفت:
- سلام‌ نسیم خانم، خوش اومدید.
لبخند کمرنگی زدم و گفتم:
- سلام، ممنونم.
به سمت مامان و بابا رفت و با آن‌ها هم کمی خوش و بش کرد. نگین دوباره بی‌حوصله روی صندلی نشست و گفت:
- چطور قراره تا شب اینجا دووم بیارم آخه؟
شانه‌م را بالا انداختم و سر خودم را با گوشی گرم‌ نشان دادم. پست‌های خنده‌داری که می‌دیدم را برای پانیذ هم می‌فرستادم. سایه‌ای بالای سرم قرار گرفت، رضا با لبخندی بزرگ دندان‌های نیش خوش‌فرمش را نشان داد، گفت:
- خانم‌ها بابام گفت باغ رو نشونتون بدم.
از جا بلند شدیم که گوشی نگین زنگ خورد و با گفتن بااجازه‌ای دور شد‌. منتظر به نگین نگاه می‌کردم که رضا گفت:
- صورتی خیلی بهتون میاد.
جاخوردم و در کسری از ثانیه جهش خون در گونه‌هایم‌ را احساس کردم. با خجالت گفتم:
- ممنونم.
لبخند زیبایی تحویلم داد و بی مقدمه گفت:
- البته که در آینده خانم دکتر موفقی میشید.
قبل از اینکه جواب بدم، نگین گفت:
- البته که اگه نسیم بتونه مگس و پشه‌های اضافیه باعث حواس‌پرتیش رو دور کنه.
نیشخندی زدم، حقیقت بود. نگین دوباره حرف درست را زده‌بود. رضا با لبخند سرتکان داد و گفت:
- عشق چیزی‌ نیست که تصمیم‌ بگیرید کی به سراغتون بیاد. پیش میاد و شماهم کاری از دستتون برنمیاد.
قبل از اینکه دوباره نسیم حرفی بزند، موبایلش زنگ خورد. با نگاه پرمفهومی به رضا نگاه کرد و گفت:
- نسیم‌جان یه لحظه باهم حرف بزنیم.
با تعجب دنبال نگین رفتم که گفت:
- من دارم با مبینا و مینا میرم بیرون، قبل از این بود که ببینم این بچه ریغو داره باهات لاس میزنه ولی الان بچه‌ها رسیدن.
باز نگاه با حرصی با رضا انداخت و با نگرانی رو به من گفت:
- می‌خوای باهامون بیای؟
نگاهی به چهره نگرانش کردم و با دودلی گفتم:
- نه بهت خوش‌بگذره پیش مامان می‌مونم، میدونی که دوتامون باهام‌ بریم، شب دعوا درست می‌کنه.
نگین با حرص سرتکان داد و گفت:
- حیف که بچه‌ها رسیدن وگرنه نمی‌رفتم.
دستش را گرفتم‌و گفتم:
- نگران من نباش، سرجام می‌شینم و شیطونی هم نمی‌کنم.
نگین خندید و بوسی روی گونه‌م‌گذاشت،‌ گفت:
- برم‌ به مامان بگم.
 
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
27
84
مدال‌ها
2
رضا دستش را به سمت باغ دراز کرد و گفت:
- بفرمایید.
جلوتر راه افتادم که هم‌قدم شد و گفت:
- خواهرتون نمیاد؟
- نه، با دوست‌هاش قرار داره.
با لبخندی که نشانه رضایتش بود، سرتکان داد و گفت:
- تقریباً از وقتی بچه بودم به این باغ رقت و آمد داشتیم، کلی خاطره دارم.
لبخندی زدم و با اشتیاق گفتم:
- دوست دارم بشنوم.
رضا با شوق تعریف کرد:
- بچه که بودم، بابام یه جوجه خروس آورده‌بود، هر دفعه که ما می‌رفتیم و برای مدت طولانی نمی‌اومدیم خب طبیعت بزرگ‌تر شده‌بود.
بعد خودش با صدای بلند خندید و که باعث شد من هم لبخند بزنم و با اشتیاق منتظر ادامه‌ش باشم.
- وقتی بعداز یک ماه برگشتیم، این جوجه اصطلاحاً به بلوغ رسیده‌بود، بیچاره تازه داشت بانگ زدن رو یاد می‌گرفت، ولی بیشتر شبیه صدای ترسناک بود.
با خجالت صورتش را پوشاند و قرمز شد.
- شب که شد باز صدای این خروس بلند شد، شب رفتم که ببینم چیشده، منم که تخیلاتم قوی بود. فکر می‌کردم تسخیر شده، تصورم ازش همون جوجه کوچولو بود ولی وقتی دیدمش افتاد دنبالم، هیچی دیگه یه شیش هفت جایی از تنم رو سوراخ کرده‌بود.
خندیدم‌ که با دست به صورتش کوبید و گفت:
- خیلی خجالت آوره که اون‌موقع ده سالم بوده.
دوباره خندیدم که نگاه خیره‌ای چهره‌ام را دنبال کرد و گفت:
- وقتی می‌خندید، زیباییتون صد برابر میشه.
دوباره قلبم محکم به قفسه سی*ن*ه‌ام کوبید و خون مثل دونده ماراتن خودش را به گونه‌هایم‌ رساند، سرم را زیر انداختم. رضا گلویش را صاف کرد و گفت:
- بیاید این‌جا بشینیم.
وارد آلاچیق وسط باغ شدیم و روی صندلی‌ها نشستیم. رضا گفت:
- من خیلی از خاطراتم تعریف کردم، نوبت شماست‌.
تمام تلاشم بر این بود که عادی باشم، چشمانم را چرخاندم و سرم‌ را بلند کردم. رضا با لبخند معنی‌داری که بر لبانش بود، منتظر نگاهم می‌کرد. گلویم‌ را صاف کردم، گفتم:
- معمولاً من و نگین خراب‌کاری و خاطرات مشترکی داریم، چون کلاً سه سال تفاوت سنی داریم.
با یاد اون‌ خاطره لبخندی بر لبانم‌ نشست.
- بابا اول‌های کارش بود و زیاد وقتی نداشت که برای ما بزاره، ولی عشقش رو همیشه دریافت می‌کردیم. یک روز با اصرار و خواهش من و نسیم‌ پارک رفتیم. همه‌چیز خیلی خوب بود تا این‌که همکار بابا اومد. دوباره بابا رو به کار گرفت. من و نگین‌ هم‌ که حرصمون گرفته بود.
نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم:
- تصمیم گرفتیم‌ با یه سنگ‌ کوچولو بزنیم توی سرش بلکه بندازه بره، ولی صد حیف تیرمون خطا رفت. سنگ خورد تو سر بابا و کلاً نقشه عوض شد و کلی تنبیه شدیم.
رضا با ناباوری خندید و گفت:
- چه خواهرای ترسناکی هستید.
چشم‌هایم را ریز کردم و گفتم:
- پس مراقب خودت باش.
خندید و سرش را بالا گرفت. سیبک گلویش بالا و پایین می‌شد، چه فک خوشگل و خوش فرمی‌ داشت. سرش را پایین آورد و نگاهم‌ را غافلگیر کرد، مثل بچه‌‌ی خطاکار سرم را زیر انداختم.
برای این‌که بحث عوض بشود، گفتم:
- شما چی خواهر و برادری ندارید؟
سرم را بالا گرفتم، رضا از سوالم جا خورد و لحظه‌ای غم در چشمانش لانه کرد. به آرامی گفت:
- نه ندارم، نشد که داشته باشم.
سریع گفتم:
- ببخشید مثل اینکه ناراحتت کردم.
رضا لبخند آرامی زد و به آرامی و حسرتی که صدایش را تسخیر کرده‌بود، گفت:
- نه تقصیر تو نیست، کلاً معقوله خواهر و برادر نداشتن برای من ناراحت کنندست، چون من رو یاد خاطرات غمگینی از مادرم می‌اندازه.
با ناراحتی نگاهش کردم، یعنی چه خاطراتی بوده که اینطوری غمگینش می‌کنه؟! رضا از جایش بلند شد و گفت:
- بیا بقیه باغ رو نشونت بدم.
از جایم بلند شدم و از آلاچیق دور شدیم. هر چه جلوتر می‌رفتیم؛ شاخ و چوب زیر پایمان هم زیادتر می‌شد. از روی چوب بزرگی رد شدم و دامنم را بالا گرفتم، ولی پایم به شاخه گیر کرد و با سر به سمت زمین رفتم. جیغ خفه‌ای کشیدم و قبل از این‌که به زمین برخورد کنم‌، دست‌ رضا دور بازویم‌ را گرفت و عقب کشیدم. چون محکم و یهویی کشیده‌شدم، با سر به سی*ن*ه رضا خوردم. سرجایم قفل کردم؛ سی*ن*ه‌اش زیر سرم بالا و پایین می‌شد و یک دستش را دور کمرم حلقه کرده‌بود. یک لحظه تمام استرس و خجالتم ریخت و دوست‌داشتم در آغوشش بمانم؛ مثل بچه‌ای که تازه مادرش را پیدا کرده‌بود، انگار رضا هم دوست نداشت جدا بشویم. به خودم آمدم و سریع فاصله گرفتم. دستش را از دور کمرم باز کرد و قدمی عقب رفت. گفت:
- معذرت می‌خوام.
خون در رگ‌های صورتم مثل آتشفشان گدازه بازی می‌کرد. سرم را پایین انداختم و گفتم:
- خواهش می‌‌کنم، من معذرت می‌خوام که باعث دردسر شدم.
حرف نزد که سرم را بالا گرفتم، نگاهش مثل گلوله هفت تیر از گوشت و استخوانم رد شد و به قلبم رسید، با شیفتگی نگاهش را پایین انداخت و گفت:
 
بالا پایین