جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

داستانک [نِمِسِس] اثر «فاطمه سلمانی کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته داستانک توسط ;FOROUGH با نام [نِمِسِس] اثر «فاطمه سلمانی کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 1,799 بازدید, 24 پاسخ و 18 بار واکنش داشته است
نام دسته داستانک
نام موضوع [نِمِسِس] اثر «فاطمه سلمانی کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع ;FOROUGH
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط ;FOROUGH
موضوع نویسنده

;FOROUGH

سطح
5
 
^سرپرست علوم و فناوری^
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار ادبیات
گرافیست انجمن
Apr
9,903
17,657
مدال‌ها
9
جیمز چیزی نگفت. فقط خیره شده‌بود به زن. من به صورتش نگاه کردم و متوجه شدم ترسی که در چشمانش دیده می‌شد، با ترسِ لحظاتِ قبل فرق داشت؛ این یک ترسِ ساده نبود، این ترسِ از مچ گرفته شدن‌بود. او این زن را می‌شناخت.
زن دوباره شروع کرد:
- سه‌سال پیش هم دقیقاً همین‌طوری نگام کردی. با همون نگاهِ مطمئن و مغرور. گفتی خواهر من قاتله. گفتی شواهد همه‌چیز رو ثابت می‌کنه. گفتی بهتره قبل از اینکه اوضاع بدتر بشه، بیاد و حقیقت رو اعتراف کنه.
نفسم در سی*ن*ه حبس شد. انگار تمامِ آن خاطراتِ خاک‌گرفته، کم‌کم در ذهنم جان می‌گرفتند. آن زن، همان مظنونِ پرونده‌ی پسرِ شهردار بود؛ زنی که بعدها بی‌گناهی‌اش ثابت شد. اما حالا، زنی که روبه‌رویمان ایستاده بود، شباهتِ ترسناکی به او داشت.
با صدایی که از شدتِ لرزش، به سختی شنیده می‌شد، پرسیدم:
- تو... خواهرشی؟
زن لبخند کوتاهی زد؛ لبخندی که هیچ شباهتی به شادی نداشت و بیشتر شبیه به یک زخم بود.
- خواهرش بودم.
سکوتِ سنگینی، مثل یک پتک، در راهرو فرود آمد.
جیمز یک قدم به سمت او برداشت و سعی کرد با صدایی که سعی می‌کرد مقتدر باشد، دفاع کند:
- ما نمی‌دونستیم چه اتفاقی افتاده. اون شب فقط یه حادثه بود.
زن با شنیدن این جمله، خندید. خنده‌اش کوتاه بود، اما آن‌قدر تلخ و گزنده بود که موهای تنم را سیخ کرد.
- حادثه؟ واقعاً میگی حادثه بود؟
جیمز سرش را پایین انداخت. برای اولین‌بار بود که او را این‌طور می‌دیدم؛ مردی که دیگر نمی‌توانست پشتِ آن نقابِ خشم و دستورهای مقتدرانه‌اش پنهان شود. او حالا فقط یک مردِ شکست‌خورده بود که در برابرِ حقیقت، کوچک شده‌بود.
 
موضوع نویسنده

;FOROUGH

سطح
5
 
^سرپرست علوم و فناوری^
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار ادبیات
گرافیست انجمن
Apr
9,903
17,657
مدال‌ها
9
زن ادامه داد:
- اون شب رو یادتونه؟ همه‌تون داشتید جشن می‌گرفتید. خوشحال بودید، چون فکر می‌کردید پرونده رو جمع کردید و همه‌چیز تمومه. اما خواهر من... اون هنوز از حرف‌هایی که بهش زدید، داغون بود. اومده بود هتل تا با شهردار صحبت کنه؛ می‌خواست از آبرویی که با اون دروغ‌ها برده بودید، دفاع کنه.
چشمان زن از اشک پر شد، اما اشک‌ها روی صورتش پایین نیامدند؛ انگار خشکیِ سال‌ها مانعِ جاری شدنشون شده بود.
- جیمز، تو مسـ*ـت بودی. من صدای بحثتون رو شنیدم. خواهرم فقط می‌خواست از خودش دفاع کنه، اما تو از کوره در رفتی. یه هلِ ساده بهش دادی... فقط یه هل ساده، اما اون از پله‌های کنار رستوران افتاد.
جورج با ناباوری، انگار که نمی‌خواست حقیقت رو باور کنه، گفت:
- این امکان نداره... امکان نداره!
زن نگاهش را به او دوخت:
- خودم دیدم. دیدم چطوری افتاد. دیدم که هنوز زنده بود و دستش رو به سمت شما دراز کرده بود. اما شما به‌جای اینکه کمکش کنید، فقط به هم نگاه کردید.
بعد، نگاهش را به جیمز دوخت؛ نگاهی که سنگین‌تر از هر اسلحه بود:
- بعدش تصمیم گرفتید همه‌چیز رو پنهان کنید.
جیمز با صدایی که از بغض و ترس گرفته بود، گفت:
- ما... ما نمی‌خواستیم کسی بمیره...
زن با فریادی که در راهرو پیچید، حرفش را قطع کرد:
- اما مرد! خواهرم مرد، چون شما از اسم و مقامِ شهردار ترسیدید. چون تیم شما معروف بود و نمی‌خواستید یه اشتباهِ احمقانه، تمام اعتبارتون رو از بین ببره. گزارش رو عوض کردید. گفتید از بالکن سقوط کرده. گفتید هیچ‌ک.س اونجا نبوده. حتی یک بار هم سعی نکردید حقیقت رو بفهمید.
من به جیمز نگاه کردم. لب‌هایش می‌لرزید، اما هنوز چیزی نمی‌گفت؛ انگار سنگ شده بود.
زن ادامه داد:
- من رفتم پیش پلیس، اما هیچ‌ک.س حرفم رو باور نکرد. همه می‌گفتن شاهدی ندارم. می‌گفتن تیم شما آدم‌های سرشناسی هستن و من احتمالاً از شدتِ غصه، دچار توهم شدم. پرونده بسته شد؛ درست مثل زندگیِ خواهرم که با یه دروغ تموم شد.
او دستش را داخل جیب کت خود برد. جیمز به‌سرعت اسلحه‌اش را بیرون کشید و با فریادی که از شدت هیجان می‌لرزید، رو به زن داد زد:
- همون‌جا بایست! تکون نخور!
 
موضوع نویسنده

;FOROUGH

سطح
5
 
^سرپرست علوم و فناوری^
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار ادبیات
گرافیست انجمن
Apr
9,903
17,657
مدال‌ها
9
زن اسلحه‌ای بیرون نیاورد؛ فقط شیءِ کوچک و فلزیِ عجیبی در دست داشت.
با لحنی که از عمقِ سال‌ها انتظار می‌آمد، گفت:
- سه سال صبر کردم. نه برای اینکه فقط شما رو از پا درآورم؛ بلکه برای اینکه قبل از تمام شدنِ کار، مجبور بشید حقیقت رو به یاد بیاورید.
ناگهان، چراغ‌های نیم‌سوزِ راهرو با صدای خش‌خشی خاموش شدند و تاریکیِ مطلق فضا را بلعید.
جیغِ ناتالیا در تاریکی پیچید، و بلافاصله صدای شلیکِ کوتاهی برخاست. بعد از آن، صدای برخوردِ چیزی با زمین شنیده شد. وقتی چراغ‌قوه‌ام را روشن کردم، جیمز را دیدم که چند قدم آن‌طرف‌تر روی زمین افتاده بود. گلوله به شانه‌اش اصابت کرده بود، اما خونِ زیادی از بدنش به زمین می‌ریخت.
زن هنوز، درست همان‌جا در برابرِ ما ایستاده بود.
- گریس اولین قربانی نبود. اون فقط می‌خواست پیش از مرگ، حقیقت رو به شما برسونه؛ اما شما حتی اون رو هم قربانیِ سکوتِ خودتون کردین.
ادوارد با نفس‌هایی بریده و لرزان گفت:
- کایل... به اون اعتماد نکن...
زن به سمتِ او برگشت:
- ادوارد، تو بیش از هر کسی می‌دانستی چه اتفاقی افتاده. تو گزارشِ اصلی رو تغییر دادی. فکر کردی چون دستت به خون آلوده نشد، گناهی ندارید؟
ادوارد چشم‌هایش را بست؛ گویی کلمات، تمامِ توانش را از او گرفته بودند. جیمز تلاش کرد از جای خود بلند شود، اما توانِ انجامش را نداشت. نگاهی به زن انداخت و با صدایی ضعیف گفت:
- من... قصدِ کشتنش رو نداشتم.
زن آرام به او نزدیک شد:
- اما قصد داشتی حقیقت رو به قتل برسونی.
صدای قدم‌هایش در راهرو می‌پیچید. جورج اسلحه را بالا آورد، اما پیش از آنکه بتواند ماشه را بکشد، گلوله‌ای به سی*ن*ه‌اش اصابت کرد. بدنش به دیوار برخورد کرد و بی‌جان روی زمین افتاد.
 
موضوع نویسنده

;FOROUGH

سطح
5
 
^سرپرست علوم و فناوری^
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار ادبیات
گرافیست انجمن
Apr
9,903
17,657
مدال‌ها
9
ناتالیا با سرعت به سمت پله‌ها دوید، اما صدای شلیکِ کوتاهی فضا را پر کرد. او کنار نرده‌ها افتاد و دیگر تکان نخورد. تمام بدنم یخ زده‌بود و توانِ کوچک‌ترین حرکتی نداشتم. زن روبه‌رویم ایستاد و لوله‌ی اسلحه را مستقیماً به سمتِ من گرفت.
با صدایی که به سختی از گلویم خارج می‌شد، گفتم:
- من نمی‌دونستم جیمز قراره چه کار کنه.
زن با نگاهی سرد پاسخ داد:
- اما فهمیدی که اوضاع درست نیست. همه‌تون فهمیدید، فقط ترجیح دادید دهان‌هاتون رو ببندید.
به جنازه‌های اطراف نگاه کردم. ادوارد هنوز زنده بود، اما نفس‌هایش سنگین و نامنظم شده بود. زن دوباره گفت:
- قانون وقتی به درد می‌خوره که برای همه یکسان باشه. برای خواهرِ من، قانون فقط یک درِ بسته بود. شما پشتِ اسم و شهرت‌تون پنهان شدید و هیچ‌ک.س حاضر نشد صدایِ منو بشنوه.
صدای آژیر از دور به گوش رسید؛ شاید کسی صدای شلیک‌ها را شنیده بود، شاید هم خودِ او پلیس را خبر کرده بود. اسلحه را پایین آورد و به جسدِ جیمز نگاه کرد.
- امشب قرار نیست فقط بمیرید. امشب همه می‌فهمن چه اتفاقی افتاده.
زن لبخندِ تلخی زد و ادامه داد:
- این‌بار پلیس میاد، اما برای دیدنِ حقیقت.
بعد، دوباره اسلحه را به سمتِ من گرفت. چشم‌هایم را بستم و خودم را به دستِ سرنوشت سپردم. صدای شلیک در ساختمان پیچید و پس از آن، همه چیز در سکوتی عمیق فرو رفت؛ همان سکوتِ سردی که سه سال پیش روی مرگِ آن زن کشیده بودیم.
اما این‌بار فرق داشت؛ دیگر کسی نبود که بخواهد حقیقت را پنهان کند.
 
موضوع نویسنده

;FOROUGH

سطح
5
 
^سرپرست علوم و فناوری^
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار ادبیات
گرافیست انجمن
Apr
9,903
17,657
مدال‌ها
9
صدای آژیرها، هراسان و نزدیک، در رگ‌های شبِ پاریس می‌دوید. چرخشِ چرخ‌ها بر آسفالتِ خیس، زخمه‌ای بود بر سازِ سکوت و ضرب‌آهنگی که در نبضِ گوش‌هایم می‌کوبید. در میانِ دیوارهایِ سردِ ساختمان، تنها صدایِ باقی‌مانده، آوایِ لرزانِ نفس‌هایِ من بود که در هر بازدم، گویی بند از بندِ وجودم می‌گسست.
زن، نگاهش را دوباره به من دوخت. آن خشمِ سوزان که پیش‌تر در چشمانش زبانه می‌کشید، حالا به خاکستری سرد بدل شده بود؛ خستگیِ عمیق و بی‌حاصلی که تنها پس از یک عمر عطشِ انتقام، در جانِ آدمی می‌نشیند. با صدایی که انگار از تهِ یک گور بیرون می‌آمد، گفت:
- تو زنده می‌مونی، کایل. تو باید بمونی تا روایت‌گرِ اون شب باشی؛ تا بگی چطور حقیقت را کشتین.
هنوز کلامش در راهرو نپیچیده بود که جیغِ ترمزِ پلیس در بیرون ساختمان، سکوت را درید. زن، لوله‌ی سردِ اسلحه را به شقیقه‌ی خودش فشرد. فرصتی برای فریاد نبود؛ صدای شلیکی وحشی، همهمه‌ی باران و آژیر را در خود بلعید و پیکرش، همچون برگی خشک در تندباد، بر زمین افتاد.
لحظه‌ای بعد، هجومِ بی‌رحمانه‌ی نورِ چراغ‌قوه‌ها و فریادهایِ «دست‌ها بالا»، حریمِ تاریکِ آن طبقه را فرو ریخت. من، در میانِ پیکرهایِ بی‌جانی که زمانی هم‌تیمی‌هایم بودند، بر زمینِ سردِ پاریس پهن شده‌بودم. صدایِ یک افسر، خشک و بی‌روح، در فضا پیچید:
- کسی زنده نیست!
جسد جیمز را دیدم؛ در سکوتِ ابدی‌اش، تمامِ دروغ‌هایِ درخشانِ زندگی‌اش را به اعماقِ خاک برد.
ساعاتی بعد، وقتی در میانِ بارانِ بی‌امانِ پاریس، تنِ مجروحم را بر برانکارد می‌بردند، حس کردم آسمان می‌کوشد با اشک‌هایِ سردش، لکه‌ی ننگِ آن شب را از سنگ‌فرش‌ها بشوید. اما زهی خیالِ باطل! بعضی گناهان، چنان در تار و پودِ جان نشسته‌اند که حتی با طوفان هم پاک نمی‌شوند.
در اتاقِ بازجویی، کلمات را همچون اعترافی در کلیسا، بر زبان آوردم. از آن شبِ شومِ یازدهم اکتبر گفتم، از لغزشِ جیمز در هتل و از آن زنِ بی‌گناه که قربانیِ خودخواهیِ ما شد. پرونده‌ی «نِمِسِس» با لیستی از تباهی‌ها بسته شد. تیمِ ما، آن گروهِ سرشناس که گمان می‌کرد بر تقدیر چیره شده، حالا تنها نامی بود در اوراقِ خاک‌خورده‌ی بایگانی‌هایِ جنایی.
من زنده ماندم؛ اما بخشی از روحم، همان‌جا، در طبقه‌ی سوم، در میانِ بویِ تندِ باروت و طعمِ گسِ حقیقت، جا ماند و برای همیشه دفن شد.

پایان
 
بالا پایین