- Apr
- 9,903
- 17,657
- مدالها
- 9
جیمز چیزی نگفت. فقط خیره شدهبود به زن. من به صورتش نگاه کردم و متوجه شدم ترسی که در چشمانش دیده میشد، با ترسِ لحظاتِ قبل فرق داشت؛ این یک ترسِ ساده نبود، این ترسِ از مچ گرفته شدنبود. او این زن را میشناخت.
زن دوباره شروع کرد:
- سهسال پیش هم دقیقاً همینطوری نگام کردی. با همون نگاهِ مطمئن و مغرور. گفتی خواهر من قاتله. گفتی شواهد همهچیز رو ثابت میکنه. گفتی بهتره قبل از اینکه اوضاع بدتر بشه، بیاد و حقیقت رو اعتراف کنه.
نفسم در سی*ن*ه حبس شد. انگار تمامِ آن خاطراتِ خاکگرفته، کمکم در ذهنم جان میگرفتند. آن زن، همان مظنونِ پروندهی پسرِ شهردار بود؛ زنی که بعدها بیگناهیاش ثابت شد. اما حالا، زنی که روبهرویمان ایستاده بود، شباهتِ ترسناکی به او داشت.
با صدایی که از شدتِ لرزش، به سختی شنیده میشد، پرسیدم:
- تو... خواهرشی؟
زن لبخند کوتاهی زد؛ لبخندی که هیچ شباهتی به شادی نداشت و بیشتر شبیه به یک زخم بود.
- خواهرش بودم.
سکوتِ سنگینی، مثل یک پتک، در راهرو فرود آمد.
جیمز یک قدم به سمت او برداشت و سعی کرد با صدایی که سعی میکرد مقتدر باشد، دفاع کند:
- ما نمیدونستیم چه اتفاقی افتاده. اون شب فقط یه حادثه بود.
زن با شنیدن این جمله، خندید. خندهاش کوتاه بود، اما آنقدر تلخ و گزنده بود که موهای تنم را سیخ کرد.
- حادثه؟ واقعاً میگی حادثه بود؟
جیمز سرش را پایین انداخت. برای اولینبار بود که او را اینطور میدیدم؛ مردی که دیگر نمیتوانست پشتِ آن نقابِ خشم و دستورهای مقتدرانهاش پنهان شود. او حالا فقط یک مردِ شکستخورده بود که در برابرِ حقیقت، کوچک شدهبود.
زن دوباره شروع کرد:
- سهسال پیش هم دقیقاً همینطوری نگام کردی. با همون نگاهِ مطمئن و مغرور. گفتی خواهر من قاتله. گفتی شواهد همهچیز رو ثابت میکنه. گفتی بهتره قبل از اینکه اوضاع بدتر بشه، بیاد و حقیقت رو اعتراف کنه.
نفسم در سی*ن*ه حبس شد. انگار تمامِ آن خاطراتِ خاکگرفته، کمکم در ذهنم جان میگرفتند. آن زن، همان مظنونِ پروندهی پسرِ شهردار بود؛ زنی که بعدها بیگناهیاش ثابت شد. اما حالا، زنی که روبهرویمان ایستاده بود، شباهتِ ترسناکی به او داشت.
با صدایی که از شدتِ لرزش، به سختی شنیده میشد، پرسیدم:
- تو... خواهرشی؟
زن لبخند کوتاهی زد؛ لبخندی که هیچ شباهتی به شادی نداشت و بیشتر شبیه به یک زخم بود.
- خواهرش بودم.
سکوتِ سنگینی، مثل یک پتک، در راهرو فرود آمد.
جیمز یک قدم به سمت او برداشت و سعی کرد با صدایی که سعی میکرد مقتدر باشد، دفاع کند:
- ما نمیدونستیم چه اتفاقی افتاده. اون شب فقط یه حادثه بود.
زن با شنیدن این جمله، خندید. خندهاش کوتاه بود، اما آنقدر تلخ و گزنده بود که موهای تنم را سیخ کرد.
- حادثه؟ واقعاً میگی حادثه بود؟
جیمز سرش را پایین انداخت. برای اولینبار بود که او را اینطور میدیدم؛ مردی که دیگر نمیتوانست پشتِ آن نقابِ خشم و دستورهای مقتدرانهاش پنهان شود. او حالا فقط یک مردِ شکستخورده بود که در برابرِ حقیقت، کوچک شدهبود.