جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Rasha_S با نام [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 10,646 بازدید, 190 پاسخ و 24 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Rasha_S
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Rasha_S
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,551
14,423
مدال‌ها
4
چند ثانیه به در بسته خیره موندم. پس کسی قبل از من وارد بخش بارگیری شده‌بود و اون جعبه رو جایی گذاشته‌بود که وقتی از اینجا رد می‌شم، ببینمش.
به‌طرف اتاقم برگشتم. این بار دیگه عجله‌ای برای خوابیدن نداشتم. صبح باید وارد بخشی می‌شدم که سال‌ها کسی بهش اهمیت نداده‌بود.
***
مثل همیشه، ساعت پنج بیدار شدم. چند دقیقه روی تخت موندم و به سقف خیره موندم. بعد لباس فرم مشکی‌م رو پوشیدم، چاقو رو کنار رونم بستم و اسلحه‌م رو توی غلاف روی پهلوم گذاشتم. قبل از خروج، پاکت رو از داخل کشوی میز بیرون آوردم.
برگه هنوز همون‌جا بود. تا زدمش و داخل جیبم گذاشتم. در رو باز کردم. راهرو برخلاف دیروز، شلوغ نبود. نیروهای عملیاتی یکی‌یکی از آسایشگاه‌ها خارج می‌شدن و به‌سمت بخش‌های خودشون می‌رفتن.
مسیرم رو عوض کردم. به‌جای سالن اصلی، وارد راهروی جنوبی شدم. هرچی جلوتر می‌رفتم، صدای مقر کمتر می‌شد. چراغ‌ها هم فاصله‌ی بیشتری از هم داشتن. آخر راهرو، به یه در فولادی رسیدم.
بالای در، تابلوی کوچکی نصب شده بود: «بخش بارگیری قدیمی» وایستادم.
دستم رو روی صفحه‌ی کنار در گذاشتم. چراغ سبز شد و در باز شد. هوای سرد و سنگینی به صورتم خورد. داخل، تقریباً تاریک بود. برخلاف دیشب، مجبور شده‌بودم از در پشتی وارد بشم تا توجه زیادی رو جلب نکنم.
چند ردیف قفسه‌ی فلزی دو طرف سالن قرار داشت و جعبه‌های مختلف روی اون‌ها چیده شده‌بودن. بعضی‌ها سالم بودن و بعضی‌ها خاک گرفته و پوسیده!
چند قدم جلو رفتم که در پشت سرم بسته شد و صدای قفل شدنش توی سالن پیچید. نگاهم رو اطراف چرخوندم. هیچ‌ک.س نبود، اما چند متر جلوتر، یه جعبه روی زمین قرار داشت.
با دقت بیشتری بهش نگاه کردم. تمیزتر از بقیه بود؛ انگار تازه جابه‌جا شده‌بود. قدم‌هام آروم‌تر شد. نزدیکش رفتم. سه خط کوتاه و یه نقطه روی گوشه‌ی چوبی جعبه حک شده‌بود.
- همون علامته!
دستم رو نزدیکش بردم، اما لمسش نکردم. کنار جعبه زانو زدم. روی قفلش هیچ اثری از زنگ‌زدگی نبود. زمان زیادی از اینجا بودن این جعبه نگذشته‌بود. زمزمه کردم:
- تازه آوردنش؛ اون هم درست وسط بخشی که قرار بود سال‌ها فراموش شده باشه!
 
بالا پایین