- Oct
- 3,533
- 14,311
- مدالها
- 4
کنار دکهی چایفروشی روبهروی اداره وایستادم. استکان چای رو توی دستم گرفتم و وانمود کردم که منتظر کسی هستم. به جای صورتها، به کفشها نگاه میکردم. چکمههای لاستیکی و کفشهای کار، هیچ شباهتی به پوتینهای نظامی نداشتن.
۱۵ دقیقه گذشتهبود و داشتم مطمئن میشدم که پیرمرد فقط اشتباه دیده که مردی حدوداً چهل ساله از ساختمون بیرون اومد. نکاهم روی بدنش بالا رفت. لباس ادارهی آب تنش بود و کلاه لبهدار آبی رو روی سرش گذاشتهبود، اما همون پوتینهای مشکی نظامی واکسخوردهش، با هر قدم زیر نور برق میزدن.
استکان چای رو همونجا روی پیشخوان گذاشتم. مرد وارد پیادهرو شد؛ انگار شیفتش تازه تموم شدهبود. فاصلهم رو باهاش طوری حفظ کردم که سایهم روی زمین کنارش نیوفته.
بعد از حدود دویست متر، مرد بدون اینکه اطرافش رو نگاه کنه، وارد یه فروشگاه لوازم فنی شد. پشت ویترین وایستادم. از شیشه داخل رو میدیدم. فروشنده حتی سرش رو هم بلند نکرد. مرد چیزی از جیبش درآورد و روی پیشخوان گذاشت. فروشنده فقط یه نگاه انداخت؛ بعد خم شد، کشوی زیر میز رو باز کرد و پاکت باریکی بیرون آورد.
هیچ پولی رد و بدل نشد و هیچ حرفی هم بینشون زده نشد. مرد پاکت رو گرفت، داخل جیبش گذاشت و از در خارج شد. همین برای من کافی بود. پوزخند زدم. ادارهی آب فقط پوشش بود؛ کار اصلیش جای دیگهای انجام میشد.
از فروشگاه که بیرون اومد، نگاهش حتی یه لحظه هم روی اطراف نچرخید. اعتماد به نفسش واقعی بود و مطمئنم میکرد که برای اولین بار نیست که از اینجا رد میشه. بینمون حدود سی متر فاصله بود.
به اولین چهارراه که رسید، چراغ عابر قرمز شد. همزمان با چند نفر دیگه، از حرکت وایستادن. از فرصت استفاده کردم و وارد نونوایی گوشهی خیابون شدم. از پشت شیشهی بیرنگ، مسیرش رو زیر نظر گرفتم.
چراغ سبز شد. و بدون اینکه عجله داشته باشه، به راهش ادامه داد. حتی یهبار پشت سرش رو نگاه کرد. این مرد یا شدیداً به خودش مطمئن بود، یا داشت تمام تلاشش رو برای استتار میکرد. چند دقیقه بعد وارد محلهای شد که ساختمونهای اداری کمکم جاشون رو به خانههای قدیمی دادهبودن. کوچهها باریکتر میشدن و رفتوآمد کمتر از حالت عادی میشد.
از کنار چندتا ساختمون رد شد و بدون اینکه زنگ روی در رو فشار بده، جلوی ساختمون دوطبقهای وایستاد. دو ثانیه طول کشید تا در از داخل باز بشه. سعی کردم از لای در، داخل رو ببینم، ولی کسی که در رو باز کرد، دیده نمیشد.
مرد وارد شد و در هم همون لحظه بسته شد. بدون اینکه از حرکت وایستم و خودم رو لو بدم، از کنار ساختمون رد شدم؛ حتی سرم رو هم بهسمتش نچرخوندم.
۱۵ دقیقه گذشتهبود و داشتم مطمئن میشدم که پیرمرد فقط اشتباه دیده که مردی حدوداً چهل ساله از ساختمون بیرون اومد. نکاهم روی بدنش بالا رفت. لباس ادارهی آب تنش بود و کلاه لبهدار آبی رو روی سرش گذاشتهبود، اما همون پوتینهای مشکی نظامی واکسخوردهش، با هر قدم زیر نور برق میزدن.
استکان چای رو همونجا روی پیشخوان گذاشتم. مرد وارد پیادهرو شد؛ انگار شیفتش تازه تموم شدهبود. فاصلهم رو باهاش طوری حفظ کردم که سایهم روی زمین کنارش نیوفته.
بعد از حدود دویست متر، مرد بدون اینکه اطرافش رو نگاه کنه، وارد یه فروشگاه لوازم فنی شد. پشت ویترین وایستادم. از شیشه داخل رو میدیدم. فروشنده حتی سرش رو هم بلند نکرد. مرد چیزی از جیبش درآورد و روی پیشخوان گذاشت. فروشنده فقط یه نگاه انداخت؛ بعد خم شد، کشوی زیر میز رو باز کرد و پاکت باریکی بیرون آورد.
هیچ پولی رد و بدل نشد و هیچ حرفی هم بینشون زده نشد. مرد پاکت رو گرفت، داخل جیبش گذاشت و از در خارج شد. همین برای من کافی بود. پوزخند زدم. ادارهی آب فقط پوشش بود؛ کار اصلیش جای دیگهای انجام میشد.
از فروشگاه که بیرون اومد، نگاهش حتی یه لحظه هم روی اطراف نچرخید. اعتماد به نفسش واقعی بود و مطمئنم میکرد که برای اولین بار نیست که از اینجا رد میشه. بینمون حدود سی متر فاصله بود.
به اولین چهارراه که رسید، چراغ عابر قرمز شد. همزمان با چند نفر دیگه، از حرکت وایستادن. از فرصت استفاده کردم و وارد نونوایی گوشهی خیابون شدم. از پشت شیشهی بیرنگ، مسیرش رو زیر نظر گرفتم.
چراغ سبز شد. و بدون اینکه عجله داشته باشه، به راهش ادامه داد. حتی یهبار پشت سرش رو نگاه کرد. این مرد یا شدیداً به خودش مطمئن بود، یا داشت تمام تلاشش رو برای استتار میکرد. چند دقیقه بعد وارد محلهای شد که ساختمونهای اداری کمکم جاشون رو به خانههای قدیمی دادهبودن. کوچهها باریکتر میشدن و رفتوآمد کمتر از حالت عادی میشد.
از کنار چندتا ساختمون رد شد و بدون اینکه زنگ روی در رو فشار بده، جلوی ساختمون دوطبقهای وایستاد. دو ثانیه طول کشید تا در از داخل باز بشه. سعی کردم از لای در، داخل رو ببینم، ولی کسی که در رو باز کرد، دیده نمیشد.
مرد وارد شد و در هم همون لحظه بسته شد. بدون اینکه از حرکت وایستم و خودم رو لو بدم، از کنار ساختمون رد شدم؛ حتی سرم رو هم بهسمتش نچرخوندم.