- Oct
- 3,562
- 14,496
- مدالها
- 4
مسیر رو دنبال کردم. چند کیلومتر جلوتر، یه ساختمون قدیمی روی نقشه علامت خورده بود؛ ساختمونی که مدتها بود ازش استفاده نمیشد، اما چیزی که باعث شد مکث کنم، همون علامت کوچیک و آشنایی بود که کنار اسم ساختمان قرار داشت.
محل بعدی مشخص بود. اگه من از همین مسیر میرفتم، احتمال داشت قبل از رسیدن اونها به ساختمون برسم. فاصلهشون رو تخمین زدم. باید عجله میکردم.
بدون هیچ صدایی، مسیرم رو به سمت ساختمان تغییر دادم. برخلاف استرنجرها، نمیتونستم مستقیم حرکت کنم. از بین صخرهها رد شدم تا از دید موجوداتی که بالای سرم پرواز میکردن خارج بمونم.
چند دقیقه بعد، صدای بال زدن از پشت سرم بلند شد. سریع خودم رو پشت یه تختهسنگ انداختم. یکی از استرنجرها از بالای سرم رد شد. چند لحظه صبر کردم و بعد سرم رو بالا آوردم. اون پنجتا استرنجر هنوز پشت سرم بودن، اما فرماندهشون جلوتر حرکت میکرد و از بقیه جدا شدهبود.
دوربین رو بالا آوردم. فرمانده کنار همون ساختمون قدیمی وایستادهبود. پنجهش رو روی دیوار کشید و سرش رو پایین آورد. چند ثانیه بعد، یکی از استرنجرها بهش نزدیک شد.
- اینجاست؟
فرمانده جواب نداد. چند قدم جلو رفت و کنار قسمتی از دیوار وایستاد که تقریباً با خاک پوشیده شدهبود. پنجههاش رو داخل خاک فرو کرد. مردمک چشمهام از چیزی که فهمیدم گشاد شدن. جعبه داخل ساختمون نبود، بلکه زیر ساختمون بود.
آروم اسلحهم رو از غلاف بیرون کشیدم. قرار نبود بذارم به جعبه برسن. دستور شایان واضح بود: «نمیخوام پیداشون کنی. میخوام بفهمی دنبال چی هستن. اینکه قراره چیکار کنی، به خودت مربوطه.»
حالا فهمیده بودم، ولی برای کامل شدن مأموریت، هنوز باید میفهمیدم که چرا دنبال اون جعبهها بودن و برای این کار، باید فرماندهشون رو زنده میگرفتم.
فاصلهم با ساختمون زیاد نبود. پشت تختهسنگ موندم و مسیر اطراف رو بررسی کردم. چهار استرنجر دیگه هم کمکم خودشون رو به فرماندهشون رسوندهبودن.
فرمانده هنوز کنار دیوار بود. پنجههاش رو داخل خاک فرو برد و چند تکه سنگ رو کنار زد. یکی از استرنجرها جلو رفت و با نوک پنجههاش خاک رو کنار زد. یکی از استرنجرها با دیدن چیزی، صدای غرش کوتاهی از خودش درآورد و جعبهی چوبیای رو بیرون کشید.
- پیداش کردیم.
فرمانده دستش رو روی در جعبه گذاشت، اما بازش نکرد.
- نه.
موجود کناریش سرش رو بالا آورد.
- چرا؟
محل بعدی مشخص بود. اگه من از همین مسیر میرفتم، احتمال داشت قبل از رسیدن اونها به ساختمون برسم. فاصلهشون رو تخمین زدم. باید عجله میکردم.
بدون هیچ صدایی، مسیرم رو به سمت ساختمان تغییر دادم. برخلاف استرنجرها، نمیتونستم مستقیم حرکت کنم. از بین صخرهها رد شدم تا از دید موجوداتی که بالای سرم پرواز میکردن خارج بمونم.
چند دقیقه بعد، صدای بال زدن از پشت سرم بلند شد. سریع خودم رو پشت یه تختهسنگ انداختم. یکی از استرنجرها از بالای سرم رد شد. چند لحظه صبر کردم و بعد سرم رو بالا آوردم. اون پنجتا استرنجر هنوز پشت سرم بودن، اما فرماندهشون جلوتر حرکت میکرد و از بقیه جدا شدهبود.
دوربین رو بالا آوردم. فرمانده کنار همون ساختمون قدیمی وایستادهبود. پنجهش رو روی دیوار کشید و سرش رو پایین آورد. چند ثانیه بعد، یکی از استرنجرها بهش نزدیک شد.
- اینجاست؟
فرمانده جواب نداد. چند قدم جلو رفت و کنار قسمتی از دیوار وایستاد که تقریباً با خاک پوشیده شدهبود. پنجههاش رو داخل خاک فرو کرد. مردمک چشمهام از چیزی که فهمیدم گشاد شدن. جعبه داخل ساختمون نبود، بلکه زیر ساختمون بود.
آروم اسلحهم رو از غلاف بیرون کشیدم. قرار نبود بذارم به جعبه برسن. دستور شایان واضح بود: «نمیخوام پیداشون کنی. میخوام بفهمی دنبال چی هستن. اینکه قراره چیکار کنی، به خودت مربوطه.»
حالا فهمیده بودم، ولی برای کامل شدن مأموریت، هنوز باید میفهمیدم که چرا دنبال اون جعبهها بودن و برای این کار، باید فرماندهشون رو زنده میگرفتم.
فاصلهم با ساختمون زیاد نبود. پشت تختهسنگ موندم و مسیر اطراف رو بررسی کردم. چهار استرنجر دیگه هم کمکم خودشون رو به فرماندهشون رسوندهبودن.
فرمانده هنوز کنار دیوار بود. پنجههاش رو داخل خاک فرو برد و چند تکه سنگ رو کنار زد. یکی از استرنجرها جلو رفت و با نوک پنجههاش خاک رو کنار زد. یکی از استرنجرها با دیدن چیزی، صدای غرش کوتاهی از خودش درآورد و جعبهی چوبیای رو بیرون کشید.
- پیداش کردیم.
فرمانده دستش رو روی در جعبه گذاشت، اما بازش نکرد.
- نه.
موجود کناریش سرش رو بالا آورد.
- چرا؟