- Oct
- 3,551
- 14,423
- مدالها
- 4
چند ثانیه به در بسته خیره موندم. پس کسی قبل از من وارد بخش بارگیری شدهبود و اون جعبه رو جایی گذاشتهبود که وقتی از اینجا رد میشم، ببینمش.
بهطرف اتاقم برگشتم. این بار دیگه عجلهای برای خوابیدن نداشتم. صبح باید وارد بخشی میشدم که سالها کسی بهش اهمیت ندادهبود.
***
مثل همیشه، ساعت پنج بیدار شدم. چند دقیقه روی تخت موندم و به سقف خیره موندم. بعد لباس فرم مشکیم رو پوشیدم، چاقو رو کنار رونم بستم و اسلحهم رو توی غلاف روی پهلوم گذاشتم. قبل از خروج، پاکت رو از داخل کشوی میز بیرون آوردم.
برگه هنوز همونجا بود. تا زدمش و داخل جیبم گذاشتم. در رو باز کردم. راهرو برخلاف دیروز، شلوغ نبود. نیروهای عملیاتی یکییکی از آسایشگاهها خارج میشدن و بهسمت بخشهای خودشون میرفتن.
مسیرم رو عوض کردم. بهجای سالن اصلی، وارد راهروی جنوبی شدم. هرچی جلوتر میرفتم، صدای مقر کمتر میشد. چراغها هم فاصلهی بیشتری از هم داشتن. آخر راهرو، به یه در فولادی رسیدم.
بالای در، تابلوی کوچکی نصب شده بود: «بخش بارگیری قدیمی» وایستادم.
دستم رو روی صفحهی کنار در گذاشتم. چراغ سبز شد و در باز شد. هوای سرد و سنگینی به صورتم خورد. داخل، تقریباً تاریک بود. برخلاف دیشب، مجبور شدهبودم از در پشتی وارد بشم تا توجه زیادی رو جلب نکنم.
چند ردیف قفسهی فلزی دو طرف سالن قرار داشت و جعبههای مختلف روی اونها چیده شدهبودن. بعضیها سالم بودن و بعضیها خاک گرفته و پوسیده!
چند قدم جلو رفتم که در پشت سرم بسته شد و صدای قفل شدنش توی سالن پیچید. نگاهم رو اطراف چرخوندم. هیچک.س نبود، اما چند متر جلوتر، یه جعبه روی زمین قرار داشت.
با دقت بیشتری بهش نگاه کردم. تمیزتر از بقیه بود؛ انگار تازه جابهجا شدهبود. قدمهام آرومتر شد. نزدیکش رفتم. سه خط کوتاه و یه نقطه روی گوشهی چوبی جعبه حک شدهبود.
- همون علامته!
دستم رو نزدیکش بردم، اما لمسش نکردم. کنار جعبه زانو زدم. روی قفلش هیچ اثری از زنگزدگی نبود. زمان زیادی از اینجا بودن این جعبه نگذشتهبود. زمزمه کردم:
- تازه آوردنش؛ اون هم درست وسط بخشی که قرار بود سالها فراموش شده باشه!
بهطرف اتاقم برگشتم. این بار دیگه عجلهای برای خوابیدن نداشتم. صبح باید وارد بخشی میشدم که سالها کسی بهش اهمیت ندادهبود.
***
مثل همیشه، ساعت پنج بیدار شدم. چند دقیقه روی تخت موندم و به سقف خیره موندم. بعد لباس فرم مشکیم رو پوشیدم، چاقو رو کنار رونم بستم و اسلحهم رو توی غلاف روی پهلوم گذاشتم. قبل از خروج، پاکت رو از داخل کشوی میز بیرون آوردم.
برگه هنوز همونجا بود. تا زدمش و داخل جیبم گذاشتم. در رو باز کردم. راهرو برخلاف دیروز، شلوغ نبود. نیروهای عملیاتی یکییکی از آسایشگاهها خارج میشدن و بهسمت بخشهای خودشون میرفتن.
مسیرم رو عوض کردم. بهجای سالن اصلی، وارد راهروی جنوبی شدم. هرچی جلوتر میرفتم، صدای مقر کمتر میشد. چراغها هم فاصلهی بیشتری از هم داشتن. آخر راهرو، به یه در فولادی رسیدم.
بالای در، تابلوی کوچکی نصب شده بود: «بخش بارگیری قدیمی» وایستادم.
دستم رو روی صفحهی کنار در گذاشتم. چراغ سبز شد و در باز شد. هوای سرد و سنگینی به صورتم خورد. داخل، تقریباً تاریک بود. برخلاف دیشب، مجبور شدهبودم از در پشتی وارد بشم تا توجه زیادی رو جلب نکنم.
چند ردیف قفسهی فلزی دو طرف سالن قرار داشت و جعبههای مختلف روی اونها چیده شدهبودن. بعضیها سالم بودن و بعضیها خاک گرفته و پوسیده!
چند قدم جلو رفتم که در پشت سرم بسته شد و صدای قفل شدنش توی سالن پیچید. نگاهم رو اطراف چرخوندم. هیچک.س نبود، اما چند متر جلوتر، یه جعبه روی زمین قرار داشت.
با دقت بیشتری بهش نگاه کردم. تمیزتر از بقیه بود؛ انگار تازه جابهجا شدهبود. قدمهام آرومتر شد. نزدیکش رفتم. سه خط کوتاه و یه نقطه روی گوشهی چوبی جعبه حک شدهبود.
- همون علامته!
دستم رو نزدیکش بردم، اما لمسش نکردم. کنار جعبه زانو زدم. روی قفلش هیچ اثری از زنگزدگی نبود. زمان زیادی از اینجا بودن این جعبه نگذشتهبود. زمزمه کردم:
- تازه آوردنش؛ اون هم درست وسط بخشی که قرار بود سالها فراموش شده باشه!