جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Rasha_S با نام [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 7,678 بازدید, 163 پاسخ و 23 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Rasha_S
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Rasha_S
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,524
14,254
مدال‌ها
4
***
سرعتم رو کم کردم. دیگه کسی که بتونم ببینمش، دنبالم نمی‌کرد. چندتا خیابون رو بدون عجله رد کردم. هوا کم‌کم تاریک می‌شد و چراغ‌های دولتی یکی‌یکی روشن می‌شدن.
کنار دیوار یه انبار متروکه وایستادم و کیف رو روی زمین گذاشتم. نگاهم یه بار دیگه اطراف رو گشت. هیچ حرکت و صدای مشکوکی نبود. بدون عجله در کیف رو باز کردم. جعبه‌ی چوبی همون‌جا بود. نگاهم روی دو کلمه‌ای که روی اون حک شده‌بود، موند. قصد نداشتم درش رو باز کنم، اما هیچ‌ک.س نگفته‌بود که نباید خود جعبه رو بررسی کنم!
جعبه رو توی دستم چرخوندم. چوبش قدیمی بود، اما مشخص بود که به طرز عجیبی خوب ساخته شده تا بتونه تمام این سال‌ها سالم و محکم بمونه. انگشتم رو روی جعبه کشیدم تا این‌که روی یکی از گوشه‌ها گیر کرد.
سرم رو پایین‌تر آوردم. روی لبه‌ی زیری جعبه، چیزی شبیه یه خراش دیده می‌شد. دقیق‌تر نگاه کردم. خراش نبود؛ بیشتر شبیه سه‌تا خط کوتاه بود. سه‌تا خط موازی که با وسیله‌ی نوک‌تیزی روی چوب حک شده‌بودن. کنارش، یه نقطه‌ی کوچیک فرو رفته‌بود. دقیق‌تر نگاه کردم. شبیه یه خراش عادی و طبیعی نبود؛ این یه علامت بود همون لحظه چیزی توی ذهنم جرقه زد.
«سه سال قبل، توی یکی از اولین کلاس‌های رمزنگاری، مربی یه تخته‌چوب رو روی میز گذاشته‌بود و بدون این‌که چیزی توضیح بده، فقط یه مثلث روی چوب کشید. نگاهمون کرد و پرسید:
- این یعنی چی؟
هیچ‌ک.س جواب نداد. مربی چاقو رو کنار گذاشت و گفت:
- هر کسی فکر می‌کنه رمز فقط روی کاغذ نوشته می‌شه، نمی‌تونه توی دنیای ما زنده بمونه.
همون مثلث خراشیده‌شده روی سطح چوبی رو با انگشت لمس کرد.
- بعضی پیام‌ها، فقط به کسی منتقل میشن که بدونه باید کجا رو نگاه کنه.»
پلک زدم و نگاهم دوباره روی علامت برگشت. سه‌تا خط و یه نقطه! مطمئن بودم یه نشونه‌ی اتفاقی نیست. یه نفر، قبل از این‌که این جعبه به دست بهزاد برسه، این علامت رو روی چوب گذاشته‌بود؛ این خطوط جدیداً حکاکی نشده‌بودن!
جعبه رو دوباره داخل کیف گذاشتم. الان وقت حل کردن معما نبود؛ اول باید زنده می‌موندم و بعد می‌شد برای رمزها وقت گذاشت.
کیف رو دوباره روی شونه‌م انداختم و قبل از اینکه از کنار دیوار فاصله بگیرم، آخرین نگاه رو به کوچه انداختم. بیش از حد خلوت بود و همین یعنی خبر درگیری، هنوز بین گروه‌های مختلف کامل پخش نشده‌بود. حالا می‌تونستم به خودم بگم که چند قدم ازشون جلوتر بودم.
از مسیر اصلی نرفتم و کوچه‌های باریک‌تر رو انتخاب کردم؛ هدفم گم شدن و پنهون شدن از چشم‌هاشون نبود، بلکه می‌خواستم هر کسی که می‌خواد تعقیبم کنه، مجبور بشه خودش رو نشون بده. بعد از حدود ده دقیقه، به محله‌ای قدیمی رسیدم. دیوارهای سیمانی ترک‌خورده و پنجره‌های زنگ‌زده، ساختمونی که سال‌ها کسی سراغش نرفته‌بود رو توی دیدم قرار داد.
 
  • تایید
واکنش‌ها[ی پسندها]: اوین
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,524
14,254
مدال‌ها
4
دستم رو توی جیبم فرو کردم و کلید کوچیکی که شایان سه سال پیش به همه‌ی ما داده‌بود، هنوز همون‌جا بود. تا امروز، حتی یه‌بار هم ازش استفاده نکرده‌بودم. کلید رو توی قفل فرو کردم و در فلزی ساختمون، با صدای خشکی باز شد.
بوی گرد و خاک و چوب پوسیده توی صورتم پیچید. چشم‌هام رو جمع کردم و به تاریکی خیره شدم؛ تمرین‌ها و زندگی توی تاریکی که ما رو مجبور کرده‌بودن انجامشون بدیم، باعث شده‌بود که حالا نه تنها چهارتا حواس دیگه‌مون، بلکه بیناییمون هم قوی‌تر باشه. در رو پشت سرم بستم. این مکان، یکی از ایستگاه‌های استراحتی گروه ما محسوب می‌شد.
چند ثانیه صبر کردم و توی سکوت، دنبال صدای پا یا نفس کشیدن، گشتم. وقتی از تنها بودنم مطمئن شدم، چراغ کوچیکی که با باتری کار می‌کرد و هنوز روی دیوار نصب بود رو روشن کردم. نور زردرنگ، اتاق کوچیک رو روشن کرد.
به‌جز یه میز و صندلی فلزی که گوشه‌ی اتاق قرار داشت، هیچی دیده نمی‌شد. جعبه رو از داخل کیف بیرون آوردم و روی میز گذاشتم. نگاهم دوباره روی جمله‌ی «برای رابین» ثابت موند. رابین کی بود؟ این اسم، از همون لحظه‌ای که دیده‌بودمش، ذهنم رو رها نمی‌کرد.
واکنش لیلا وقتی دیدش، عجیب بود. اون زن، جعبه رو نگاه نمی‌کرد، بلکه به اسم خیره شده‌بود؛ یعنی این اسم براش آشنا بود، اما از کجا؟ انگشتم دوباره روی سه خط حک‌شده زیر جعبه کشیده شد.
انگار تمام اون درگیری‌هایی که چند دقیقه قبل پشت سر گذاشته‌بودم، حالا کیلومترها ازم فاصله داشتن. هرچی بیشتر بهش نگاه می‌کردم، بیشتر مطمئن می‌شدم که این یه خط و خش اتفاقی نیست؛ اما هرچقدر هم فکر می‌کردم، چیزی یادم نمی‌اومد.
نه توی آموزش‌ها چیزی بود و نه توی پرونده‌ها! حتی بین نشونه‌هایی که بی‌نام‌ها برای ارتباط با هم استفاده می‌کردن هم همچین چیزی نبود؛ پس یا این علامت، خیلی قدیمی‌تر از همه‌ی اون چیزهایی بود که من یاد گرفته‌بودم، یا اصلاً به دنیای من ربطی نداشت. نفسم رو آروم بیرون دادم و جعبه رو دوباره داخل کیف گذاشتم؛ از میز فاصله گرفتم. وسوسه شده‌بودم که دنبال سرنخی برای کشف معنی این علامت بگردم، ولی حل کردن این معما الان اولویت نبود. بیشتر از سه نفر برای گرفتن این کیف کشته شده‌بودن و این یعنی ارزشش بیشتر از چیزی بود که تصور می‌کردم.
نمی‌تونستم اینجا بمونم. در حالت عادی، این مکان‌ها برای استراحت و پنهون شدن ما بودن، ولی توی این لحظه، با توجه به چیزی که شایان گفته‌بود، ترجیح می‌دادم که حتی با یکی از بی‌نام‌ها هم روبه‌رو نشم. چراغ رو خاموش کردم و از ساختمون بیرون زدم.
حالا هوا تاریک‌تر شده‌بود. خیابون‌ها کم‌کم خلوت می‌شدن و رفت‌وآمد مأمورهای گشت بیشتر می‌شد. سرم پایین بود، اما چشم‌هام همه‌جا رو می‌دیدن. تقریباً نیم ساعت بی‌هدف مسیر عوض کردم. خسته‌کننده بود، ولی باز هم باید از تنها بودنم مطمئن می‌شدم.
وقتی برای سومین بار از کنار یه نونوایی متروکه رد شدم و هیچ چهره‌ی آشنایی ندیدم، بالأخره وایستادم؛ حالا وقت تصمیم گرفتن بود. جعبه باید تا طلوع آفتاب پیش من می‌موند. بعدش چی؟ شایان نه در مورد مقصد چیزی گفته بود و نه تحویل‌گیرنده رو بهم معرفی کرده‌بود. این مرد هیچ‌وقت اطلاعات رو بی‌دلیل حذف نمی‌کرد. وقتی چیزی رو نمی‌گفت، یعنی باید خودت پیداش می‌کردی.
 
  • تایید
واکنش‌ها[ی پسندها]: اوین
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,524
14,254
مدال‌ها
4
همون لحظه، با چیزی که توی ذهنم جرقه زد، دستم بی‌اختیار جیب پالتوم رو لمس کرد. تصویر کاغذی که به دختر مو نارنجی توی اتوبوس داده شده‌بود، هنوز از ذهنم پاک نشده‌بود. از همون لحظه‌ای که از خونه‌ی بهراد خارج شده‌بودم، همه دنبال جعبه بودن؛ اما اون دختر، داشت پیام حمل می‌کرد. اگه این دوتا اتفاق به هم ربط داشتن و توی اون کاغذ چیزی در مورد من یا جعبه نوشته شده‌بود، پس شاید مقصد جعبه، همون مقصد پیام بود. شاید اون گروه جزو بی‌نام‌ها بودن و دختری که اجازه داده‌بودم از دستم فرار کنه، تنها سرنخی بود که می‌تونست مسیر بعدی مأموریت رو مشخص کنه.
همین فکر باعث شد قدم‌هام رو روی سنگ‌فرش پیاده‌رو کندتر کنم. توی ذهنم تمام احتمالات رو بررسی کردم و به این نتیجه رسیدم که دنبال کردن دختر اشتباهه. تا الان، یا پیام رو تحویل داده‌بود، یا خودش ناپدید شده‌بود.
اگه جای اون بودم، بعد از اون اتفاق توی کوچه، حتی مسیر برگشتم رو هم عوض می‌کردم. پس پیدا کردن خود دختر، دیگه شانسی نداشت؛ اما پیام‌ها معمولاً به آدم‌ها تحویل داده نمیشن، بلکه به مکان‌ها تحویل داده میشن. این جمله‌ای بود که یکی از مربی‌های بی‌نام‌ها، بارها تکرار کرده‌بود: «آدم‌ها لو می‌رن؛ اما مکان‌ها نه.»
ذهنم برگشت به مسیر امروز. ایستگاه اتوبوس، کوچه و تمام جاهای دیگه، همه‌ی اون‌ها فقط مسیر بودن! اما دختر قبل از اینکه وارد کوچه بشه، یه لحظه مکث کرده‌بود؛ نه برای نگاه کردن به پشت سرش، برای نگاه کردن به تابلوی زنگ‌زده‌ی سر کوچه. اون موقع اهمیتش رو نفهمیده‌بودم.
چشم‌هام رو بستم و سعی مردم جزئیات رو به یاد بیارم.تابلو آبی بود، سه حرف پاک شده‌بود و فقط یه کلمه هنوز خوانا مونده‌بود: «کارگاه...»
پلک‌هام باز شدن. فقط همین کلمه توی ذهنم مونده‌بود. می‌تونستم به‌جای دختر، دنبال همین مکان بگردم. بی‌اختیار مسیرم رو عوض کردم. اگه مقصد خود اون کوچه نبود، پس اون کارگاه می‌تونست نقطه‌ی تحویل پیام باشه. قدم‌هام با این فکر تندتر شدن. چند دقیقه بعد دوباره به همون محدوده رسیده‌بودم.
شب کاملاً شهر رو بلعیده‌بود. کوچه از قبل تاریک‌تر به نظر می‌رسید و هیچ حرکتی دیده نمی‌شد؛ اما این بار اصلاً وارد کوچه نشدم. نگاهم از روی دیوارها رد شد تا به تابلوی زنگ‌زده رسید. لبخند کوچیکی زدم؛ همین‌جا بود. نصف رنگش ریخته‌بود، اما حالا که از نزدیک می‌دیدمش، زیر لایه‌های زنگ‌زدگی، نوشته‌ی قدیمی هنوز دیده می‌شد: «کارگاه شماره ۷.»
در فلزی کارگاه، قفل بود، اما چیزی توجهم رو جلب کرد. روی آسفالت سیاه کنار چارچوب در، جای ساییدگی تازه‌ای دیده می‌شد؛ انگار چیزی بارها از همون نقطه رد شده‌بود. خم شدم و روی آسفالت تمرکز کردم. رد باریکی روی زمین دیده می‌شد. انگشتم رو روش کشیدم. این رد یه چرخ دستی بود؛ یه چرخ باریک که معمولاً برای حمل صندوق‌های سنگین استفاده می‌شد.
رد، از جلوی کارگاه شروع می‌شد و بعد از چند متر، زیر رفت‌وآمد آدم‌ها گم می‌شد. همین ثابت می‌کرد که این داخل، یه تیم رفت و آمد دارن. پلک زدم. اگه این حدس درست بود، پیامی که دختر حمل می‌کرد، صرفاً یه تیکه کاغذ با چندتا کلمه نبود؛ بلکه پیامی بود که مسیر جابه‌جایی چیزی رو مشخص می‌کرد و ممکن بود اون چیز، دقیقاً همین جعبه‌ای باشه که روی شونه‌م سنگینی می‌کرد.
شاید این گروه که به نظر می‌رسید ساختار منظم‌تری از بقیه‌ی تعقیب‌کننده‌ها دارن، گروهی بود که باید بیشترین نگرانی رو براشون می‌داشتم.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,524
14,254
مدال‌ها
4
چند ثانیه همون‌جا چمباتمه زدم و به رد چرخ تازه نگاه کردم. این چیزی رو ثابت نمی‌کرد؛ فکر چند ثانیه قبلم رو اصلاح کردم. کارگاهی که سال‌ها تعطیل باشه هم ممکنه گاهی برای جابه‌جایی وسایل ازش استفاده بشه. حدس زدن، بزرگ‌ترین اشتباهی بود که یه مأمور می‌تونست مرتکب بشه.
سرم رو تکون دادم و از کنار دیوار بلند شدم. تلاش برای نزدیک شدن و رد شدن از در فلزی نکردم. هر کسی که اینجا رفت‌وآمد می‌کرد، احتمالاً اولین چیزی که بررسی می‌کرد، همین قفل بود.
من نمی‌خواستم اثری از خودم باقی بذارم. نگاهم از روی دیوارهای اطراف گذشت. پنجره‌ای وجود نداشت؛ فقط بالای دیوار، دریچه‌ی باریکی برای تهویه دیده می‌شد. خیلی بلندتر از اون بود که بدون سروصدا بهش برسم.
چند قدم عقب رفتم. از این زاویه، کل کوچه زیر نظرم بود. اینجا جای موندن نبود. اگه این کارگاه واقعاً محل ارتباط بود، دیر یا زود یکی دوباره بهش سر می‌زد، اما نه امشب! اتفاقی که عصر افتاده‌بود، حتماً خبرش پخش شده‌بود و هر کسی ذره‌ای حرفه‌ای بود، تا یه مدت این نقطه رو کنار میذاشت.
آروم از کوچه خارج شدم. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته‌بودم که صدای ساعت برج شهر بلند شد. با خودم زمزمه کردم:
- خاموشی شبانه!
تقریباً همزمان، چراغ بیشتر مغازه‌ها خاموش شد. حکومت نظامی‌ای که منطقه‌های سیاسی شب‌ها اعمال می‌کردن، تا چند دقیقه‌ی دیگه شروع می‌شد. مردمی که هنوز توی خیابون بودن، با عجله مسیرشون رو عوض کردن. چند ثانیه بعد، اولین گروه گشت از ابتدای خیابون پیدا شد.
چهارتا سرباز، منظم و بدون حرف، مستقیم به‌سمت میدن اصلی رفتن. سرم رو پایین انداختم و با قدم‌های عادی از کنارشون رد شدم. هیچ‌کدوم حتی نگاهم نکردن. وقتی چند متر ازشون فاصله گرفتم، نفس آرومی کشیدم. امشب دیگه دنبال جواب نمی‌گشتم. فقط باید جایی پیدا می‌کردم که تا صبح، هم جعبه سالم بمونه، هم خودم!
همون لحظه، چشمم به ساختمونی افتاد که از کنار خیابون، فقط تابلوی زنگ‌زده‌ش دیده می‌شد: «کتابخانه‌ی عمومی منطقهٔ ۳»
در اصلی با زنجیر بسته شده‌بود. خواستم بی‌تفاوت از کنارش رد بشم که چیزی گوشه‌ی دیوار توجهم رو جلب کرد؛ روی آجرها، با گچ سفید، فقط دو رقم نوشته شده‌بود. قدم‌هام با دیدن عدد ۳۱، ناخودآگاه متوقف شدن.
دستم داخل جیبم رفت و تیکه‌کاغذ کوچیکی که از جیب مرد کت‌مشکی برداشته‌بودم رو لمس کرد. چند ثانیه فقط به دیوار نگاه کردم. نوع نوشتنش شبیه شماره‌ی ساختمون نبود و هیچ شباهتی هم به خط‌خطی‌های بچه‌ها نداشت. ابروی سمت چپم رو بالا انداختم؛ نمی‌دونستم کی، اما کسی عمداً این عدد رو اینجا نوشته‌بود.
نگاهم اطراف کتابخانه چرخید. هیچ اثری از رفت‌وآمد دیده نمی‌شد. همین‌جا وایستادن وسوسه‌کننده بود، اما وسوسه همون چیزی بود که آدم رو می‌کشت. عدد رو توی ذهنم ثبت کردم؛ بعد، بدون این‌که حتی به دیوار نزدیک بشم، دوباره راه افتادم.
اگه این واقعاً یه سرنخ بود، فردا هم همین‌جا می‌موند و اگه تله بود، امشب بهترین زمان برای گرفتار شدن توش بود.
 
  • تایید
واکنش‌ها[ی پسندها]: اوین
بالا پایین