- Oct
- 3,524
- 14,254
- مدالها
- 4
***
سرعتم رو کم کردم. دیگه کسی که بتونم ببینمش، دنبالم نمیکرد. چندتا خیابون رو بدون عجله رد کردم. هوا کمکم تاریک میشد و چراغهای دولتی یکییکی روشن میشدن.
کنار دیوار یه انبار متروکه وایستادم و کیف رو روی زمین گذاشتم. نگاهم یه بار دیگه اطراف رو گشت. هیچ حرکت و صدای مشکوکی نبود. بدون عجله در کیف رو باز کردم. جعبهی چوبی همونجا بود. نگاهم روی دو کلمهای که روی اون حک شدهبود، موند. قصد نداشتم درش رو باز کنم، اما هیچک.س نگفتهبود که نباید خود جعبه رو بررسی کنم!
جعبه رو توی دستم چرخوندم. چوبش قدیمی بود، اما مشخص بود که به طرز عجیبی خوب ساخته شده تا بتونه تمام این سالها سالم و محکم بمونه. انگشتم رو روی جعبه کشیدم تا اینکه روی یکی از گوشهها گیر کرد.
سرم رو پایینتر آوردم. روی لبهی زیری جعبه، چیزی شبیه یه خراش دیده میشد. دقیقتر نگاه کردم. خراش نبود؛ بیشتر شبیه سهتا خط کوتاه بود. سهتا خط موازی که با وسیلهی نوکتیزی روی چوب حک شدهبودن. کنارش، یه نقطهی کوچیک فرو رفتهبود. دقیقتر نگاه کردم. شبیه یه خراش عادی و طبیعی نبود؛ این یه علامت بود همون لحظه چیزی توی ذهنم جرقه زد.
«سه سال قبل، توی یکی از اولین کلاسهای رمزنگاری، مربی یه تختهچوب رو روی میز گذاشتهبود و بدون اینکه چیزی توضیح بده، فقط یه مثلث روی چوب کشید. نگاهمون کرد و پرسید:
- این یعنی چی؟
هیچک.س جواب نداد. مربی چاقو رو کنار گذاشت و گفت:
- هر کسی فکر میکنه رمز فقط روی کاغذ نوشته میشه، نمیتونه توی دنیای ما زنده بمونه.
همون مثلث خراشیدهشده روی سطح چوبی رو با انگشت لمس کرد.
- بعضی پیامها، فقط به کسی منتقل میشن که بدونه باید کجا رو نگاه کنه.»
پلک زدم و نگاهم دوباره روی علامت برگشت. سهتا خط و یه نقطه! مطمئن بودم یه نشونهی اتفاقی نیست. یه نفر، قبل از اینکه این جعبه به دست بهزاد برسه، این علامت رو روی چوب گذاشتهبود؛ این خطوط جدیداً حکاکی نشدهبودن!
جعبه رو دوباره داخل کیف گذاشتم. الان وقت حل کردن معما نبود؛ اول باید زنده میموندم و بعد میشد برای رمزها وقت گذاشت.
کیف رو دوباره روی شونهم انداختم و قبل از اینکه از کنار دیوار فاصله بگیرم، آخرین نگاه رو به کوچه انداختم. بیش از حد خلوت بود و همین یعنی خبر درگیری، هنوز بین گروههای مختلف کامل پخش نشدهبود. حالا میتونستم به خودم بگم که چند قدم ازشون جلوتر بودم.
از مسیر اصلی نرفتم و کوچههای باریکتر رو انتخاب کردم؛ هدفم گم شدن و پنهون شدن از چشمهاشون نبود، بلکه میخواستم هر کسی که میخواد تعقیبم کنه، مجبور بشه خودش رو نشون بده. بعد از حدود ده دقیقه، به محلهای قدیمی رسیدم. دیوارهای سیمانی ترکخورده و پنجرههای زنگزده، ساختمونی که سالها کسی سراغش نرفتهبود رو توی دیدم قرار داد.
سرعتم رو کم کردم. دیگه کسی که بتونم ببینمش، دنبالم نمیکرد. چندتا خیابون رو بدون عجله رد کردم. هوا کمکم تاریک میشد و چراغهای دولتی یکییکی روشن میشدن.
کنار دیوار یه انبار متروکه وایستادم و کیف رو روی زمین گذاشتم. نگاهم یه بار دیگه اطراف رو گشت. هیچ حرکت و صدای مشکوکی نبود. بدون عجله در کیف رو باز کردم. جعبهی چوبی همونجا بود. نگاهم روی دو کلمهای که روی اون حک شدهبود، موند. قصد نداشتم درش رو باز کنم، اما هیچک.س نگفتهبود که نباید خود جعبه رو بررسی کنم!
جعبه رو توی دستم چرخوندم. چوبش قدیمی بود، اما مشخص بود که به طرز عجیبی خوب ساخته شده تا بتونه تمام این سالها سالم و محکم بمونه. انگشتم رو روی جعبه کشیدم تا اینکه روی یکی از گوشهها گیر کرد.
سرم رو پایینتر آوردم. روی لبهی زیری جعبه، چیزی شبیه یه خراش دیده میشد. دقیقتر نگاه کردم. خراش نبود؛ بیشتر شبیه سهتا خط کوتاه بود. سهتا خط موازی که با وسیلهی نوکتیزی روی چوب حک شدهبودن. کنارش، یه نقطهی کوچیک فرو رفتهبود. دقیقتر نگاه کردم. شبیه یه خراش عادی و طبیعی نبود؛ این یه علامت بود همون لحظه چیزی توی ذهنم جرقه زد.
«سه سال قبل، توی یکی از اولین کلاسهای رمزنگاری، مربی یه تختهچوب رو روی میز گذاشتهبود و بدون اینکه چیزی توضیح بده، فقط یه مثلث روی چوب کشید. نگاهمون کرد و پرسید:
- این یعنی چی؟
هیچک.س جواب نداد. مربی چاقو رو کنار گذاشت و گفت:
- هر کسی فکر میکنه رمز فقط روی کاغذ نوشته میشه، نمیتونه توی دنیای ما زنده بمونه.
همون مثلث خراشیدهشده روی سطح چوبی رو با انگشت لمس کرد.
- بعضی پیامها، فقط به کسی منتقل میشن که بدونه باید کجا رو نگاه کنه.»
پلک زدم و نگاهم دوباره روی علامت برگشت. سهتا خط و یه نقطه! مطمئن بودم یه نشونهی اتفاقی نیست. یه نفر، قبل از اینکه این جعبه به دست بهزاد برسه، این علامت رو روی چوب گذاشتهبود؛ این خطوط جدیداً حکاکی نشدهبودن!
جعبه رو دوباره داخل کیف گذاشتم. الان وقت حل کردن معما نبود؛ اول باید زنده میموندم و بعد میشد برای رمزها وقت گذاشت.
کیف رو دوباره روی شونهم انداختم و قبل از اینکه از کنار دیوار فاصله بگیرم، آخرین نگاه رو به کوچه انداختم. بیش از حد خلوت بود و همین یعنی خبر درگیری، هنوز بین گروههای مختلف کامل پخش نشدهبود. حالا میتونستم به خودم بگم که چند قدم ازشون جلوتر بودم.
از مسیر اصلی نرفتم و کوچههای باریکتر رو انتخاب کردم؛ هدفم گم شدن و پنهون شدن از چشمهاشون نبود، بلکه میخواستم هر کسی که میخواد تعقیبم کنه، مجبور بشه خودش رو نشون بده. بعد از حدود ده دقیقه، به محلهای قدیمی رسیدم. دیوارهای سیمانی ترکخورده و پنجرههای زنگزده، ساختمونی که سالها کسی سراغش نرفتهبود رو توی دیدم قرار داد.