جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Rasha_S با نام [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 11,230 بازدید, 201 پاسخ و 24 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Rasha_S
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Rasha_S
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,562
14,496
مدال‌ها
4
مسیر رو دنبال کردم. چند کیلومتر جلوتر، یه ساختمون قدیمی روی نقشه علامت خورده بود؛ ساختمونی که مدت‌ها بود ازش استفاده نمی‌شد، اما چیزی که باعث شد مکث کنم، همون علامت کوچیک و آشنایی بود که کنار اسم ساختمان قرار داشت.
محل بعدی مشخص بود. اگه من از همین مسیر می‌رفتم، احتمال داشت قبل از رسیدن اون‌ها به ساختمون برسم. فاصله‌شون رو تخمین زدم. باید عجله می‌کردم.
بدون هیچ صدایی، مسیرم رو به سمت ساختمان تغییر دادم. برخلاف استرنجرها، نمی‌تونستم مستقیم حرکت کنم. از بین صخره‌ها رد شدم تا از دید موجوداتی که بالای سرم پرواز می‌کردن خارج بمونم.
چند دقیقه بعد، صدای بال زدن از پشت سرم بلند شد. سریع خودم رو پشت یه تخته‌سنگ انداختم. یکی از استرنجرها از بالای سرم رد شد. چند لحظه صبر کردم و بعد سرم رو بالا آوردم. اون پنج‌تا استرنجر هنوز پشت سرم بودن، اما فرمانده‌شون جلوتر حرکت می‌کرد و از بقیه جدا شده‌بود.
دوربین رو بالا آوردم. فرمانده کنار همون ساختمون قدیمی وایستاده‌بود. پنجه‌ش رو روی دیوار کشید و سرش رو پایین آورد. چند ثانیه بعد، یکی از استرنجرها بهش نزدیک شد.
- اینجاست؟
فرمانده جواب نداد. چند قدم جلو رفت و کنار قسمتی از دیوار وایستاد که تقریباً با خاک پوشیده شده‌بود. پنجه‌هاش رو داخل خاک فرو کرد. مردمک چشم‌هام از چیزی که فهمیدم گشاد شدن. جعبه داخل ساختمون نبود، بلکه زیر ساختمون بود.
آروم اسلحه‌م رو از غلاف بیرون کشیدم. قرار نبود بذارم به جعبه برسن. دستور شایان واضح بود: «نمی‌خوام پیداشون کنی. می‌خوام بفهمی دنبال چی هستن. این‌که قراره چیکار کنی، به خودت مربوطه.»
حالا فهمیده بودم، ولی برای کامل شدن مأموریت، هنوز باید می‌فهمیدم که چرا دنبال اون جعبه‌ها بودن و برای این کار، باید فرمانده‌شون رو زنده می‌گرفتم.
فاصله‌م با ساختمون زیاد نبود. پشت تخته‌سنگ موندم و مسیر اطراف رو بررسی کردم. چهار استرنجر دیگه هم کم‌کم خودشون رو به فرمانده‌شون رسونده‌بودن.
فرمانده هنوز کنار دیوار بود. پنجه‌هاش رو داخل خاک فرو برد و چند تکه سنگ رو کنار زد. یکی از استرنجرها جلو رفت و با نوک پنجه‌هاش خاک رو کنار زد. یکی از استرنجرها با دیدن چیزی، صدای غرش کوتاهی از خودش درآورد و جعبه‌ی چوبی‌ای رو بیرون کشید.
- پیداش کردیم.
فرمانده دستش رو روی در جعبه گذاشت، اما بازش نکرد.
- نه.
موجود کناریش سرش رو بالا آورد.
- چرا؟
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,562
14,496
مدال‌ها
4
فرمانده چند لحظه به جعبه نگاه کرد.
- این همون چیزیه که شایان نمی‌خواد ما ببینیم.
نگاهم تنگ شد. پس خودشون هم هنوز نمی‌دونستن داخلش چیه. فرمانده ادامه داد:
- اول باید بفهمیم که چرا این‌قدر برای اون مهمه.
یکی از استرنجرها سرش رو به سمت تپه‌ها چرخوند.
- وقت نداریم.
فرمانده برگشت.
- می‌دونم.
با صدای بلندتری دستور داد:
- دو نفر بمونن. بقیه مسیر رو بررسی کنن.
دو استرنجر از گروه جدا شدن و به اطراف رفتن. فرمانده دوباره کنار جعبه که حالا روی زمین بود، زانو زد. همون لحظه تصمیمم رو گرفتم؛ حتی اگه صبر می‌کردم، تعدادشون کمتر نمی‌شد.
اسلحه رو محکم گرفتم و از پشت صخره بیرون اومدم. صدای قدمم روی سنگ کافی بود.
سر هر سه‌تا استرنجر هم‌زمان به‌سمتم چرخید. فرمانده برای چند ثانیه بی‌حرکت موند. نگاهش مستقیم روی من ثابت شد. اسلحه رو بالا آوردم.
- از جعبه فاصله بگیر.
یکی از استرنجرها غرید و بال‌هاش رو باز کرد. فرمانده دستش رو بالا آورد و موجود متوقف شد. دوباره به من نگاه کرد و چشم‌هاش باریک شدن. با شک گفت:
- این صدا... !
مکث کرد.
- سانیار؟
دستم برای یه لحظه روی ماشه خشک شد. شنیدن اسمم عجیب نبود، اما شنیدن اون اسم از دهن کسی که سال‌ها قبل می‌شناختمش و توی تمام این مدت این شناخت رو حتی از خودم هم پنهون کرده‌بودم، فرق داشت. فرمانده یه قدم جلو اومد.
- خودتی؟
اسلحه رو پایین نیاوردم. صورتم زیر ماسک پنهون بود.
- جعبه رو ول کن.
چند ثانیه سکوت بینمون موند. نگاهش روی لباس مشکی، تجهیزاتم و اسلحه‌ای که توی دستم بود، چرخید. انگار تازه چیزی رو فهمیده باشه، لحنش عوض شد و با لحن خشک و سردی گفت:
- پس شایان کنترلت کرده.
هیچ جوابی ندادم. لبخند نزد؛ فقط آروم سرش رو تکون داد.
- فکر نمی‌کردم یه روز کسی که میاد دنبالمون، تو باشی. از شاهکارهات و کشتن همنوعانم شنیده‌بودم، ولی ترجیح می‌دادم باور نکنم.
انگشت‌هام دور اسلحه محکم‌تر شد.
- گفتم از جعبه فاصله بگیر.
فرمانده نگاه کوتاهی به جعبه انداخت.
-ولی هنوز هم همون‌طوری حرف می‌زنی.
و قبل از اینکه فرصت کنم واکنشی نشون بدم، بال‌های دوتا استرنجر پشت سرم باز شد.
 
بالا پایین