موضوع نویسنده
- Jul
- 103
- 1,380
- مدالها
- 2
- اگه سکوت کردم و کناره گرفتم، اگه اذیت شدم و دم نزدم، به معنای این نیست که هرچی میگین و میگن درموردم واقعیت محضه... سکوت من نشونهی نانداشتن واسه ادامه دادنه، نشونهی مردن منه، نشونهی دردیه که بین خودم و خدام میمونه تا وقتی چند متر با کفن زیر خاک برم!
طولانی، ترسناک و عجیب نگاهم میکند. انگار که واقعاً مرا دروغگو فرض کرده و تمام حرفهایم را با چشمهایم میزند، انگار که چشمهایم هنوز جوابش را ندادهاند.
افروز: سهراب کجا موندی؟
هردو به واقعیت کشیده میشویم و از تندی و پرخاش دست میکشیم، صورتم را نمادین پاک میکنم و موبایل را در کیفم میگذارم. وسایلم را برمیدارم و رسماً فرار میکنم... .
***
«سهراب»
- چته مثل سگ پاچهش رو میگیری احمق؟
- چرا انقد حرف از مرگ میزنه اهورا؟!
- چی؟
- به نظرت خودش رو میکشه؟
- چی میگی روانی؟
کمی تا آوار شدنم مانده که بازویم را میکشد و روی صندلی مینشاند.
- آب ندارم بهت بدم... سالمی؟ چی بهم میگفتین؟
- خوبم، چیزی نیست... .
- حرف از مردن چی میزد، قضیه چیه؟ دِ حرف بزن زبونبسته!
- ازش پرسیدم اگه کیان طرف سما رو بگیره چی میشه؟ گفت نهایتش مرگه، من که چیزی برای از دست دادن ندارم. الان باید بشینم دعا کنم کیان طرف خواهرش رو بگیره؟
- عِه... چیزه، بیا مثبت فکر کنیم! شاید اون فقط میخواسته واکنش تو رو ببینه؛ هان؟!
خودم را جمع میکنم و سعی میکنم به هیچچیز فکر نکنم. من میدانم که خواهرم هنوز دلی که به برادر پناه دادهاست را پس نگرفته و نخواهد گرفت. اگر ذرهای خواهرم را بشناسم، میدانم که هر کاری برای بهدستآوردن چیزی که میخواهد، میکند. ترسم از این است که پناه بیگناه باشد، لحظهای فکر کردن به اینکه خواهرم برای خراب نشدن زندگی خودش، زندگی من را به گند کشیده، بیش از اندازه سخت است. آخ که اگر چنین باشد... آن موقع من چه کنم با خود و این ویرانه که دیگر کسی نمیتواند حریفش شود؟ من زیر این خرابهها فقط خم نمیشوم، دفن میشوم. فقط کاش خواهرم مانند کودکیاش دروغ نبافته باشد، کاش برای بهدستآوردن عشقش، عشق من را نابود نکرده باشد... .
بلند میشوم، کمی گیج هستم و باعث میشود تلو بخورم، اما کمکم عادی میشود. راه میافتم و اهورا بیهیچ حرفی پشت سرم میآید. از حال درونم خبر دارد، لب باز کنم بدتر میشود و او هم این را خوب میداند!
بدون ذرهای سخن گفتن، کنار بچهها؛ بیرون از کافه و کنار خیابان در پیادهرو میرسیم. من سعی دارم خود را سهراب مقتدر همیشه نشان دهم و او وسیله به دست کناری ایستاده، در فکری عمیق فرو رفتهاست.
استاد: خب دیگه... حالا که همه اومدن، بریم.
همه به سمت ونی که از طرف شرکت فرستاده شدهاست، میرویم و سوار میشویم. تا رسیدن به آن شرکت هیچک.س حرفی نمیزند و همه سرشان را در لاک خودشان پنهان کردهاند. اهورا هر از گاهی با افسوس نگاهم میکند و در مقابل بچههای شرکت کاری از دستش بر نمیآید. به شرکت که میرسیم سریعاً وارد اتاق جلسه میشویم و طرحها را روی میز میگذاریم و درگیر پروژه میشویم تا متخصصان شرکت و مدیران برسند.
پس از مدت کوتاهی، همه افراد جمع شده و آماده شروع جلسه هستند.
طولانی، ترسناک و عجیب نگاهم میکند. انگار که واقعاً مرا دروغگو فرض کرده و تمام حرفهایم را با چشمهایم میزند، انگار که چشمهایم هنوز جوابش را ندادهاند.
افروز: سهراب کجا موندی؟
هردو به واقعیت کشیده میشویم و از تندی و پرخاش دست میکشیم، صورتم را نمادین پاک میکنم و موبایل را در کیفم میگذارم. وسایلم را برمیدارم و رسماً فرار میکنم... .
***
«سهراب»
- چته مثل سگ پاچهش رو میگیری احمق؟
- چرا انقد حرف از مرگ میزنه اهورا؟!
- چی؟
- به نظرت خودش رو میکشه؟
- چی میگی روانی؟
کمی تا آوار شدنم مانده که بازویم را میکشد و روی صندلی مینشاند.
- آب ندارم بهت بدم... سالمی؟ چی بهم میگفتین؟
- خوبم، چیزی نیست... .
- حرف از مردن چی میزد، قضیه چیه؟ دِ حرف بزن زبونبسته!
- ازش پرسیدم اگه کیان طرف سما رو بگیره چی میشه؟ گفت نهایتش مرگه، من که چیزی برای از دست دادن ندارم. الان باید بشینم دعا کنم کیان طرف خواهرش رو بگیره؟
- عِه... چیزه، بیا مثبت فکر کنیم! شاید اون فقط میخواسته واکنش تو رو ببینه؛ هان؟!
خودم را جمع میکنم و سعی میکنم به هیچچیز فکر نکنم. من میدانم که خواهرم هنوز دلی که به برادر پناه دادهاست را پس نگرفته و نخواهد گرفت. اگر ذرهای خواهرم را بشناسم، میدانم که هر کاری برای بهدستآوردن چیزی که میخواهد، میکند. ترسم از این است که پناه بیگناه باشد، لحظهای فکر کردن به اینکه خواهرم برای خراب نشدن زندگی خودش، زندگی من را به گند کشیده، بیش از اندازه سخت است. آخ که اگر چنین باشد... آن موقع من چه کنم با خود و این ویرانه که دیگر کسی نمیتواند حریفش شود؟ من زیر این خرابهها فقط خم نمیشوم، دفن میشوم. فقط کاش خواهرم مانند کودکیاش دروغ نبافته باشد، کاش برای بهدستآوردن عشقش، عشق من را نابود نکرده باشد... .
بلند میشوم، کمی گیج هستم و باعث میشود تلو بخورم، اما کمکم عادی میشود. راه میافتم و اهورا بیهیچ حرفی پشت سرم میآید. از حال درونم خبر دارد، لب باز کنم بدتر میشود و او هم این را خوب میداند!
بدون ذرهای سخن گفتن، کنار بچهها؛ بیرون از کافه و کنار خیابان در پیادهرو میرسیم. من سعی دارم خود را سهراب مقتدر همیشه نشان دهم و او وسیله به دست کناری ایستاده، در فکری عمیق فرو رفتهاست.
استاد: خب دیگه... حالا که همه اومدن، بریم.
همه به سمت ونی که از طرف شرکت فرستاده شدهاست، میرویم و سوار میشویم. تا رسیدن به آن شرکت هیچک.س حرفی نمیزند و همه سرشان را در لاک خودشان پنهان کردهاند. اهورا هر از گاهی با افسوس نگاهم میکند و در مقابل بچههای شرکت کاری از دستش بر نمیآید. به شرکت که میرسیم سریعاً وارد اتاق جلسه میشویم و طرحها را روی میز میگذاریم و درگیر پروژه میشویم تا متخصصان شرکت و مدیران برسند.
پس از مدت کوتاهی، همه افراد جمع شده و آماده شروع جلسه هستند.
آخرین ویرایش: