جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [امساک] اثر «نازنین‌زهرا ملک‌ثابت(مناک) کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط (:NAZANIN:) با نام [امساک] اثر «نازنین‌زهرا ملک‌ثابت(مناک) کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 6,184 بازدید, 82 پاسخ و 31 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [امساک] اثر «نازنین‌زهرا ملک‌ثابت(مناک) کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع (:NAZANIN:)
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط (:NAZANIN:)

نظرتون راجع به رمان؟

  • عالی

  • خوب

  • تکراری

  • بد نیست


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.
موضوع نویسنده

(:NAZANIN:)

سطح
0
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Jul
103
1,380
مدال‌ها
2
- اگه سکوت کردم و کناره گرفتم، اگه اذیت شدم و دم نزدم، به معنای این نیست که هرچی میگین و میگن درموردم واقعیت محضه... سکوت من نشونه‌ی نانداشتن واسه ادامه دادنه، نشونه‌ی مردن منه، نشونه‌ی دردیه که بین خودم و خدام می‌مونه تا وقتی چند متر با کفن زیر خاک برم!
طولانی، ترسناک و عجیب نگاهم می‌کند. انگار که واقعاً مرا دروغ‌گو فرض کرده و تمام حرف‌هایم را با چشم‌هایم می‌زند، انگار که چشم‌هایم هنوز جوابش را نداده‌اند.
افروز: سهراب کجا موندی؟
هردو به واقعیت کشیده می‌شویم و از تندی و پرخاش دست می‌کشیم، صورتم را نمادین پاک می‌کنم و موبایل را در کیفم می‌گذارم. وسایلم را برمی‌دارم و رسماً فرار می‌کنم... .
***
«سهراب»
- چته مثل سگ پاچه‌ش رو می‌گیری احمق؟
- چرا انقد حرف از مرگ میزنه اهورا؟!
- چی؟
- به نظرت خودش رو می‌کشه؟
- چی میگی روانی؟
کمی تا آوار شدنم مانده که بازویم را می‌کشد و روی صندلی می‌نشاند.
- آب ندارم بهت بدم... سالمی؟ چی بهم می‌گفتین؟
- خوبم، چیزی نیست... .
- حرف از مردن چی می‌زد، قضیه چیه؟ دِ حرف بزن زبون‌بسته!
- ازش پرسیدم اگه کیان طرف سما رو بگیره چی میشه؟ گفت نهایتش مرگه، من که چیزی برای از دست دادن ندارم. الان باید بشینم دعا کنم کیان طرف خواهرش رو بگیره؟
- عِه... چیزه، بیا مثبت فکر کنیم! شاید اون فقط می‌خواسته واکنش تو رو ببینه؛ هان؟!
خودم را جمع می‌کنم و سعی می‌کنم به هیچ‌چیز فکر نکنم. من می‌دانم که خواهرم هنوز دلی که به برادر پناه داده‌است را پس نگرفته و نخواهد گرفت. اگر ذره‌ای خواهرم را بشناسم، می‌دانم که هر کاری برای به‌دست‌آوردن چیزی که می‌خواهد، می‌کند. ترسم از این است که پناه بی‌گناه باشد، لحظه‌ای فکر کردن به اینکه خواهرم برای خراب نشدن زندگی خودش، زندگی من را به گند کشیده، بیش از اندازه سخت است. آخ که اگر چنین باشد... آن موقع من چه کنم با خود و این ویرانه که دیگر کسی نمی‌تواند حریفش شود؟ من زیر این خرابه‌ها فقط خم نمی‌شوم، دفن می‌شوم. فقط کاش خواهرم مانند کودکی‌اش دروغ نبافته باشد، کاش برای به‌دست‌آوردن عشقش، عشق من را نابود نکرده باشد... .
بلند می‌شوم، کمی گیج هستم و باعث می‌شود تلو بخورم، اما کم‌کم عادی می‌شود. راه می‌افتم و اهورا بی‌هیچ حرفی پشت سرم می‌آید. از حال درونم خبر دارد، لب باز کنم بدتر می‌شود و او هم این را خوب می‌داند!
بدون ذره‌ای سخن گفتن، کنار بچه‌ها؛ بیرون از کافه و کنار خیابان در پیاده‌رو می‌رسیم. من سعی دارم خود را سهراب مقتدر همیشه نشان دهم و او وسیله‌ به‌ دست کناری ایستاده، در فکری عمیق فرو رفته‌است.
استاد: خب دیگه... حالا که همه اومدن، بریم.
همه به سمت ونی که از طرف شرکت فرستاده شده‌است، می‌رویم و سوار می‌شویم. تا رسیدن به آن شرکت هیچ‌ک.س حرفی نمی‌زند و همه سرشان را در لاک خودشان پنهان کرده‌اند. اهورا هر از گاهی با افسوس نگاهم می‌کند و در مقابل بچه‌های شرکت کاری از دستش بر نمی‌آید. به شرکت که می‌رسیم سریعاً وارد اتاق جلسه می‌شویم و طرح‌ها را روی میز می‌گذاریم و درگیر پروژه می‌شویم تا متخصصان شرکت و مدیران برسند.
پس از مدت کوتاهی، همه افراد جمع شده و آماده شروع جلسه هستند.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

(:NAZANIN:)

سطح
0
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Jul
103
1,380
مدال‌ها
2
از آنجایی که ارائه اول با من بود، خود را کمی جمع کرده و افکارم را به پروژه منعکس می‌کنم تا خراب نکنم.
سکوت افراد را که می‌بینم، به خود هشدار شروع بازی را می‌دهم و با کمی آب خوردن خود را آرام می‌کنم. از روی صندلی بلند شدم و اشاره کردم که عکس‌ها را به نمایش بگذارند.
تک‌تک نقشه‌ها و برنامه‌ها را به عربی بدون لحظه‌ای مکث توضیح می‌دهم و در نهایت با یک تشکر؛ از آنها می‌خواهم هرسوالی دارند بپرسند تا بچه‌ها پاسخگو باشند و خودم نیز با یک عذر خواهی مختصر بیرون از سالن می‌روم؛ تا دخترکی که تمام مدت ارائه‌ام سرش را به زیر انداخته و در جمع نبود را بیشتر از این نبینم. بیرون از جلسه کمی خودم را با آن وسیله دودزای مخرب سرگرم کردم و باز هم آن توهمات و افکار مسخره به ذهنم خطور کرد و تصمیم گرفتم که به جلسه برگردم.
به اتاقک شیشه‌ای با آن میز و صندلی‌های کلاسیک و چندین لوح تقدیر و صفحه نمایش بزرگ برمی‌گردم. کنار استاد در سمت چپ میز و درست مقابل مدیر شرکت می‌نشینم. حقیقتش را بگویم، هیچ‌وقت خود را بدون پناه در این نقطه تصور نمی‌کردم. تمام تصورات و خیالات هردومان، یک شرکت نقلی بدون دخالت پدرانمان بود. قرار بر این بود شرکت کوچکی دست و پا کرده و با کمک هم آن را بسازیم، اما آینده را هیچ‌ک.س پیش‌بینی نخواهد کرد. برای مثال چه کسی گمان می‌کرد فرزند ارشد بزرگ‌ترین معمار تهران که خود هم در بهترین دانشگاه با بهترین رتبه تحصیل کرده‌است، بشود یک طراح داخلی ساده در یک شرکت نو پا؟ و چه کسی فکر می‌کرد که روزی سهراب وثوق بدون سرپناهش و با کمک پدر و برادرش یک شرکت را سر پا نگه دارد؟
صدای یکی از افراد که خیلی تند و خشن با پناه صحبت می‌کند را می‌شنوم و از افکار خودم پرت می‌شوم. فرد به عربی با آن صدای بالا رو به پناه گفتن که نه، بلکه داد می‌زند:
- خانم انگار منظور را نمی‌فهمی! من اصلا در رابطه با این موضوع توضیحی نخواستم؟
خود را دخالت می‌دهم، ترسم از این است که گند بزند به همه‌چیز... .
- چی شده؟ چی می‌خواستن ازتون؟
پناه: م... م... من... من درست توضیح دادم، من منظور رو رسوندم. نمی‌دونم چی شده... من مقصر نی... .
- کافیه خانم! خودم هستم اگر توضیحی ندارید می‌تونید بیرون منتظر اکیپ باشید!
مِن‌مِن کردن زیادش اعصابم را به دفتر نقاشی کودکان خردسال تبدیل می‌کند و من تنها لحظه‌ای می‌اندیشم:« کجاست آن دختر جسور من؟!»
اتاق را با عجله ترک می‌کند و من می‌مانم و سوالات آنها و تیمی که به شدت در شوک باقی مانده.
- بچه‌ها حواستون رو بدید به کار فقط تموم بشه!
رو به صاحبان شرکت لب می‌زنم:
- سوالی اگر هست، خودم در خدمت شما هستم!
مدیر مجموعه با کمی نرم‌تر پاسخ مرا می‌دهد:
- سوالی نیست، لطفاً اون خانم را هم توبیخ نکنید، همکاران من کمی شلوغش می‌کنند، موضوع مهمی نیست! نفهمیدن تعریفات یک چیز عجیب نیست، همیشه رخ می‌دهد.
 
موضوع نویسنده

(:NAZANIN:)

سطح
0
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Jul
103
1,380
مدال‌ها
2
لبخند می‌زنم و سکوت می‌کنم. کمی بعد با تشکری که آنها می‌کنند، جلسه تمام می‌شود و همگی از جا برخاسته و یک خداحافظی گرم انجام می‌دهیم، گاه با دست دادن و گاهی صرفا سر تکان دادن. و مدیر مجموعه در نهایت می‌گوید:
- قدر اون دختری که هم‌پای شما برای گرفتن این پروژه کار کرد رو بدونید، چنین کار کنانی با چنین سطح شعور و سوادی کم پیدا میشن جناب مهندس وثوق! بابت امروز ازشون عذرخواهی کنید و تشکر از جانب همه‌ی کادر شرکت من!
لبخند می‌زنم و سر تکان می‌دهم. اصلاً حالش الان خوب هست؟ کجا رفته که تاکنون برنگشته‌است؟ پناه قدیم من هیچ‌گاه زیر بار مسئولیت، شانه خالی نمی‌کرد. حالا این دُر نایاب کجاست؟ او هیچ‌گاه فرار نمی‌کرد، همیشه می‌ایستاد و حقش را می‌گرفت. این کارها و مظلوم‌نمایی‌ها اصلاً به او نمی‌آید. کم‌کم همه‌، وسایل را جمع کرده و منتظر هستند تا پناه برگردد. خانم محبی با دلسوزی جلو می‌آید:
- پسرم شاید نمی‌دونه که جلسه تموم شده، وسایلش رو جمع کنیم بیرون بریم شاید اونجا پیداش کردیم. هان؟
- چی بگم خانم محبی؟ باشه، جمع کنید بریم ببینیم کجاست.
می‌رود و من هنوز فکرم درگیر حال نامیزان اوست. مثل روزی که در شرکت بود، اصلاً چرا راه دور بروم؟ دیروز در فرودگاه هم این اتفاق افتاد.
- برو دنبالش! برا چی اینجا وایسادی برّوبرّ کارکنات رو نگاه می‌کنی؟
استاد است که از پشت سر من را توبیخ می‌کند.
- استاد خانم محبی گفتن... .
- خب گفتن که گفتن! تو دنبال اون بچه برو!
- خب وسایل رو جمع کنن همه باهم میریم، حالا من چند دقیقه زودتر برم هم کاری از دستم برنمیاد.
- خیلی خری سهراب، خیلی... .
- اُستا... ‌.
- خفه شو، دیگه نمی‌خوام بشنوم!
او می‌رود و من سر پایین می‌اندازم. خبری از اهورا هم نیست، اصلا از اول در جلسه کم دیدمش. از کجا معلوم؟ شاید کنار او باشد. هیچ‌ک.س نمی‌داند الان از اینکه پناه کنار رفیقم باشد من چقدر خوشحال خواهم شد.
- آقای مهندس ما همه‌چیز رو جمع کردیم.
صدای یکی از بچه‌های شرکت است، بلند می‌شوم و چند تکه از وسایل را برمی‌دارم. آنها اصرار می‌کنند که برندارم، اما مگر برداشتن دو تکه وسیله که سال‌ها خودم آن‌ها را حمل می‌کردم چیزی از ارزش مدیر بودن کم می‌کند که من دست به سیاه و سفید نزنم؟
همه‌ی وسایل را برمی‌داریم و از اتاق خارج می‌شویم، از همان مسیر که آمده‌ایم، برمی‌گردیم و در راه هیچ‌کداممان نه پناه را می‌بینیم و نه اهورا را. می‌خواهم زود قضاوت نکنم، می‌خواهم خودم را آرام نگه دارم اما درونم بلواست. چرا هردو در یک زمان باید غیبشان بزند؟ اصلا اهورا امروز با بقیه روزها فرق داشت، چه اتفاقی در این سفر جهنمی دارد می‌افتد که من نمی‌توانم از آن سر در بیاورم؟
مسیر طولانی سالن بزرگ و درخشان آن شرکت تا درب خروج را طی می‌کنیم. ناخودآگاه از پنجره اهورا را می‌بینم که پشت تلفن با حالت عصبی و دعوا با یک‌نفر صحبت می‌کند. از طرفی خیالم راحت می‌شود که کنار پناه نیست و از طرفی دیگر بیشتر نگران حال پناه می‌شوم. از شرکت به طور کامل خارج می‌شویم.
 
بالا پایین