جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [مغبون] اثر « سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط somayeh با نام [مغبون] اثر « سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 1,656 بازدید, 53 پاسخ و 11 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [مغبون] اثر « سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع somayeh
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط somayeh
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
57
257
مدال‌ها
2
با لبخند از بغلش جدا شدم. شوهرعمه با لبخند غمگینی بغلم کرد و گفت:
- نسیم دختر خودمه.
سرم‌ را در بغلش فرو کردم. نه! طعم آغوش پدرم را نداشت. روژان و الیزا هم روی هم‌دیگر نگین نمی‌شدند. نه که آدم‌های بدی باشند، نه! نگین فرق داشت! از بغل شوهرعمه‌ام بیرون آمدم‌ و گفتم:
- ممنونم، خیلی زحمت دادم.
شوهرعمه چمدانم را گرفت و گفت:
- نسیم‌جان این حرف‌ها رو نداریم دیگه.
روژان دستم را گرفت و همراه خودش کشید. الیزا هم آن یکی دستم را گرفت. سرم درد می‌کرد و گشنگی امانم را بریده‌بود. روژان با نگرانی گفت:
- چرا دست‌هات اینقدر سرده!
عمه با نگرانی خودش را به من رساند و گفت:
- گشنشه، الیزاجان مامان؟ برو یه غذا بخر براش تو راه خونه بخوره.
صدای عمه که الیزا را جانِ خودش خطاب کرده‌بود مرا به گذشته کشاند، وقتی که مامان هم مرا جان خودش خطاب می‌کرد! بابا صدایم می‌کرد: «نسیمِ دلپذیرِ بابا!» ضعف کرده و غمگین عقب‌عقب رفتم و روی زمین افتادم. روژان هینی کشید و مرا سریع در آغوشش کشید. عمه دیگر تاب نیاورد و حالا در دامان خانواده‌اش داشت خودش را خالی می‌کرد. بر صورتش می‌کوبید و با زاری اسم برادرش را صدا می‌کرد. چشم‌هایم روی هم می‌افتادند و دوباره باز می‌شدند. تنم سِرسِر بود نمی‌دانم چقدر در آن حالت بودم، وقتی قاشق غذا را در دهانم فرو کردند به خودم آمدم. اِلیزا برنج را فوت می‌کرد و تندتند در دهانم می‌گذاشت. چشم‌هایش از اشک خیس بودند و قربان‌صدقه‌ام می‌رفت. بعد از نیم‌ساعت جان به بدنم برگشت. با غم به آن‌ها نگاه می‌کردم که در تلاش بودند که مراقب من باشند و قلبم لحظه‌به‌لحظه سنگین‌تر می‌شد، بار روی دوششان شده‌بودم! بعد از غذا از روی زمین بلندم کردند. سرم را در بغل روژان فرو کردم و تا جلوی ماشین رفتم. کنار روژان نشستم و بی‌صدا سرم را به شیشه تکیه دادم. هوا نمناک و ابری بود، رعدوبرق زد و باران شدت گرفت. چشم‌هایم را بستم و به صدای رعدوبرق گوش دادم، اما صدای افکارم مانع می‌شد. صدایی در سرم توبیخم می‌کرد: «تو باعث شدی خانواد‌ه‌ت بمیرن، حالا هم سربار عمه‌ت شدی! آخر این‌ها رو هم از غصه‌ی خودت دق میدی، تو نحسی!» سرم را دومرتبه به شیشه کوبیدم و نالان زمزمه کردم: «دختره‌ی نحس»
***
- عمه واقعاً دوست داری اینجا بمونم؟!
سرش با شدت به سمت من برگشت، ملاقه از دستش به داخل ظرف غذا پرتاب شد.
- این چه حرفیه عمه‌جان! مشکلی پیش اومده؟ دخترها باعث ناراحتیت شدن؟
لرزش دست‌هایم را مهار و از پشت در هم گره زدم.
- نه، فقط تو این یه‌ماه که اینجام، نمی‌زارین به حال خودم باشم. نیاز به کمی تنهایی دارم؛ من نیازی به حرف زدن ندارم.
ناخن‌های دستم را در کف دست دیگرم فرو بردم. قرص‌ها داشتند اثر می‌کردند؟! عمه حیران به من نگاه می‌کرد.
- نمی‌خوام ناشکری کنم نسبت به زحماتتون، ولی نیاز نیست هر ده‌دقیقه به من سر بزنین انگار که هرلحظه ممکنه خودم رو بکشم، حس خوبی بهم نمیده!
عمه دستش را به کابینت گرفت و آرام و بی‌حرف بر روی صندلی نشست. دردی از معده تا قلبم بالا آمد و لحظه‌ای نفسم را برید. چشم‌هایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم که قلبم تیری کشید. صدای عمه آمد:
- باشه عمه‌جان.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
57
257
مدال‌ها
2
دلم می‌خواست دستم را به قلبم برسانم و فشارش بدهم، اما عمه می‌فهمید و نقشه‌هایم خراب می‌شد. بی‌حرف به سمت سالن برگشتم که سرم گیج رفت، ایستادم. سالن‌ کوچک خانه‌ی عمه به دور سرم می‌چرخید. مبلمان زیبای سفیدِ مینیمالش در هوا معلق بودند! چشمانم را بازوبسته کردم و از دیوار نگه داشتم. با کمک دیوار به سمت اتاقم رفتم. حواسم بود که به عتیقه‌های تزئینی و شیک عمه برخورد نکنم. گاهی به‌خاطر دیوارکوب‌های مینیمالش از دیوار جدا می‌شدم. سالن کوچک پیش چشمانم شبیه راهروی طویل دیده‌ می‌شد، هرچقدر راه می‌رفتم به در اتاق نمی‌رسیدم، بالا‌‌ٔخره به در اتاق سفیدرنگ خودم رسیدم. نگاهی به در اتاق روژان انداختم، بسته‌بود. روی در نوشته بود: «ساکت باشین، درحال درس‌خواندن» درس! چقدر دلم برای کلاس درس و کتاب‌هایم تنگ شده‌بود. روژان من را یاد خودم می‌انداخت، وقتی درس می‌خواند، حتی ده‌ساعت هم از اتاقش بیرون نمی‌آمد. نگاهم را به اتاق الیزا دادم، اما الیزا بیشتر دنبال قروفرش بود تا درس‌خواندن. رابطه‌شان مرا یاد رابطه من و نگین می‌انداخت. حقیقت جلوی چشم‌هایم نقش بست. هیچ‌وقت دیگر نمی‌توانستم یک زندگی عادی داشته‌ باشم. نه نگینی بود و نه من آدم سابق بودم. حس کردم معده‌ی خالیم دارد بالا می‌آید، در اتاق را باز کردم و با سرعت به سمت دست‌شویی دویدم. هیچی نریخت، فقط کف بود که از دهانم خارج می‌شد. گوشه‌ی در دست‌شویی نشستم و به آن تکیه‌ دادم. امیدوارم عمه مرا ببخشد، اما دیگر نمی‌توانم با این حس خشم و عذاب‌وجدان زندگی کنم. با این حس سربار بودن، این حس لعنتی که هردقیقه که من جلوی چشم عمه هستم و هیچ‌وقت فراموش نمی‌کند که چطور تنها برادرش را از دست داده‌است. اتاق صورتی و سفیدی که عمه معتقد بود، رنگ‌های شاد برای روحیه‌ام خوب است، حالا مانند تخته‌ی مارپیچ هیپنوتیزم همه‌ی رنگ‌هایش در هم ماسیده‌بودند و می‌چرخید. چشمانم لوچ شده‌بودند و کف از دهانم بی‌وقفه خارج می‌شد. کم‌کم رنگ‌ها رو به سیاهی رفتند و چشمانم بسته شدند.
همه‌جا سفید بود، مه نمی‌گذاشت که جایی را ببینم.
- فسقلی؟
با لبخند به عقب برگشتم، صدای نگین بود او فقط مرا فسقلی صدا می‌زد. دنبالش گشتم، اما در مه اطراف دیده‌ نمی‌شد. صدای خنده‌های ریز و نخودیش آمد از آن‌ها که دندان‌های خرگوشی زیبایش را به رخ می‌کشیدند. قلبم برای دیدنش بی‌تابی می‌کرد. دستی بر روی شانه‌ام نشست، سرم را با لبخند چرخاندم، اما لبخندم جایش را به جیغ گوش‌خراشی داد. یک جسم سوخته که به سختی می‌شد گفت کی هست به من نگاه می‌کرد. تمام پوست صورتش سوخته‌بود و رگه‌هایی از قرمزی‌های خون از آن بیرون زده‌بودند. لب‌های بدون گوشت و ملتهبش تکان خوردند و گفت:
- تو این بلا رو سر من آوردی، تو باید بمیری! تو باعث مرگ ما شدی!
صدا در سرم زیادوزیادتر می‌شد و فشار دستش بر شانه‌ام زیاد شد و باعث شد با گریه زانو بزنم و چشم‌هایم را ببندم. با سوزش دستم چشمانم را باز کردم، خبری از آن جسم سوخته نبود‌؛ به‌جایش عمه بالای سرم بود و با چشم‌های خیس و قرمز نگاهم می‌کرد. ماسک اکسیژن را پایین کشیدم و با ناباوری لب زدم:
- من نمردم؟!
خشم مانند زلزله بدنم را لرزاند. ماسک اکسیژن را از سرم درآوردم و قبل از این‌که عمه دستم را بگیرد به گوشه‌ی اتاق پرتابش کردم.
- چرا نجاتم دادین، باید می‌ذاشتین بمیرم! من لیاقت زنده موندن رو ندارم!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
57
257
مدال‌ها
2
صورتم را چنگ انداختم و موهایم را می‌کشیدم، نه دست‌های عمه نه التماس‌هایش را نه می‌دیدم نه حس می‌کردم. حبابی در سرم به وجود آمده‌بود که اجازه نمی‌داد متوقف بشوم. بدنم به شدت بر روی تخت بالا و پایین می‌پرید و تخت را تکان می‌داد. کف از دهانم می‌چکید و دست‌هایم در روی هوا چنگ می‌شد و دست‌وپا می‌زدم. لحظه‌ای زیر ناخن‌هایم خیس شد و از هوش رفتم.
***
حتی رویش را نداشتم که در روی عمه نگاه کنم، جای چنگ‌زدگی بزرگ روی گونه‌اش مانند خار در چشمم می‌رفت. لبخندی که هنوز روی لب‌هایش بود، حس عذابم را بیشتر می‌کرد. دستی جلوی صورتم تکان خورد. نگاهم را به سورنا روان‌شناسم دادم.
- امروز حالت چطوره؟
عمه از روی مبل بلند شد و گفت:
- من بیرون منتظر می‌مونم.
به دستکش‌های دستم خیره‌ ماندم، دستکش‌ها را در دستم کرده‌بودند تا دیگر نتوانم پوست مچ‌دستم را بخراشم‌. احساس خفگی می‌کردم. امروز حالم چطور است؟! مثل دیروز، مثل این پنج‌ماه احساس مرگ داشتم، اما فقط احساسش را داشتم. چی‌میشد واقعاً می‌مردم و راحت می‌شدم؛ جدی راحت می‌شدم؟!
- دوست‌داری درمورد رضا حرف بزنیم؟
خون در صورتم دوید و قلبم ایستاد، رضا! اسمی که فکر و حتی آوردن اسمش را ممنوع کرده‌بودم. دستانم را مشت کردم و محکم به میز جلو کوباندم، غیرارادی بود! واکنش اعصابم بود که از بالا آمدن خاطرات تحریک شده‌بود. چهره‌اش مانند پرتره‌ای جلوی چشمانم نقش بست. چقدر ذات بر روی چهره‌ی یک آدم تأثیر دارد؛ انگار یک دیو را می‌نگریستم. چهره زشت و کریه‌اش که می‌خندید و به من گل می‌داد.
- نسیم؟ می‌خوام با خودم جایی ببرمت!
چند دقیقه بود که با دست مشت شده، در چشمانش خیره بودم؟! انگار او را نمی‌دیدم. پلکی زدم و گفتم:
- کجا؟
خندید و دستش را بالای ابروی چپش کشید و با پیروزی گفت:
- پس حرف زدن بلدی!
خیلی وقت بود که به جایی نرفته‌بودم، عمه می‌ترسید که به خودم آسیب برسانم. شیفتی حتی شب‌ها هم بالای سرم می‌ماندند. حتی روان‌شناسم را هم به خانه می‌آوردند.
- سوپرایزه! میرم از عمه‌ت اجازه بگیرم.
بلند شد و رفت. یعنی چندنفر دیگر را به سرنوشت من دچار کرده‌بودند؟! چندنفر زنده‌زنده سوخته‌اند؟! دستکش‌ها مزاحم خاراندن دستم می‌شدند. سورنا داخل آمد.
- اجازه داد. هوای بیرون سرده لباس گرم بپوش بریم.
بین بلند شدن و درجای ماندن گیر کرده‌بودم که عمه وارد شد.
- پاشو خوشگله عمه، من به سورنا اعتماد دارم.
بدن که نه! یک تکه استخوانی که از من مانده‌بود را از روی مبل جدا کردم و با سستی قدم برداشتم که سورنا دستش را جلو آورد، خودم را عقب کشیدم.
- بهم دست نزن!
دستش را عقب کشید و تند گفت:
- معذرت می‌خوام!
نفس داغم را تخلیه کردم و دستم را برای عمه که داشت نزدیک می‌شد، بالا آوردم و گفتم:
- می‌تونم!
آب دهنم را با بغض قورت دادم و چشمانم را گشاد کردم و راه افتادم. به سختی لباس‌های گرم را تن کردم.
سورنا جلوی ماشینی که حتی اسمش را نمی‌دانستم، ایستاده بود.
- اول یه قولی بهم بده؟!
 
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
57
257
مدال‌ها
2
نگاه خالیم را به صورتش دوختم. پوست سفیدش در سرما قرمز شده‌بود و چشمان آبیش با شک در چهره‌ام در گردش بود.
- اگه آروم گرفتی و تأثیر داشت، باید به درمانت کمک کنی؟!
این زخم مگر آرام می‌گرفت؟ مرگ فقط برای من راه‌حل بود! با مکث سرتکان دادم. لبخند زد و در ماشین را باز کرد. حتی منظره‌ی زیبای شهر گرامادو که برف همه‌جا را پوشانده بود، هم حالم را خوب نمی‌کرد. مامان از برف و سرما متنفر بود. الان ایران هم سرده؟! نکند روی قبرشان را برف پوشانده باشد مامان از برف متنفر بود. همیشه با بابا سر برف بازی و بیرون رفتن در زمستان اختلاف پیدا می‌کردند. کاش می‌شد می‌رفتم و قبرشان را تمیز می‌کردم. جلوی ساختمان بلندی نگه‌داشت، پیاده شد و در را برای من هم باز کرد و اشاره کرد:
- بفرمایید.
آرام در چشمانش گشتم و با فاصله از او ایستادم. پشت سرش را افتادم و خودم را بیشتر در پالتوی بزرگ و اُور سایز صورتی پیچاندم. داخل ساختمان، اما گرم بود. مردی جلو آمد با زبان پرتغالی با سورنا حرف زد و با لبخند ما را به سمتی هدایت کرد. در بزرگ مشکی را باز کرد و با باشگاه بزرگی روبه‌رو شدم. مرا باشگاه آورده بود؟!
- قراره شکاف‌های روحیم رو با اسکوات زدن پرکنیم؟!
از تندی کلامم، میان راه جا ماند و با ناراحتی به من نگاه کرد. درنگاهم جست‌وجو کرد و چشم‌هایش را با آرامش بست و گفت:
- همین که تصمیم به حرف زدن گرفتی، عالیه!
لب خشک‌شدم به پوزخند مزیّن شد. از سالن اول گذر کردیم، هیچ‌ک.س نبود! در مشکی را در سمت چپ سالن باز کرد و گفت:
- به آرامگاه من خوش اومدی!
سرم را داخل بردم، یک اتاق با دیوارهای مشکی، یک دست مبلمان‌مشکی کنج اتاق با میز و یک کیسه‌ی بوکس‌مشکی وسط اتاق، همین! نمی‌دانم دیدن رنگ‌مشکی بود یا سکوتی که حکم‌فرما بود، اما حس آرامش داشتم. یک حس رهایی، انگار بعداز ماه‌ها افکارم آرام گرفته‌بود. سورنا دستش را به کیسه بند کرد و گفت:
- خب، حالا می‌تونی بدون فکر کردن فقط خشمت رو خالی کنی!
با تعجب نگاهش کردم. می‌خواست به کیسه‌ی بوکس مشت بزنم! دستکش‌هایی را از روی میز برداشت و گفت:
- بپوش تا بهت یاد بدم.
با تعلل به دستکش‌ها خیره بودم که دستکش‌ها را به سمت من پرتاب کرد. پوشیدم و منتظر نگاهش می‌کردم. باحوصله توضیح می‌داد و حرکات رو بهم یاد می‌داد از نحوه درست گارد گرفتن تا اصولی مشت زدن. حس خیلی خوبی داشت، عرق از صورت و خط کمرم پایین می‌ریخت و من هردفعه صورت یکی را تصور می‌کردم و مشت می‌زدم. خنده بلندی سر دادم و صورت کاوه را تصور کردم. انگار زمان متوقف شده بود و فقط من و کیسه‌ی بوکس بودیم. حتی حضور سورنا را هم فراموش کرده‌بودم. دستش که بر شانه‌م نشست دستم در هوا ماند و گفت:
- بسه بیشتر از این خودت رو داغون می‌کنی! الان داغی، فردا میفهمی.
تمام بار روانیم تخلیه شده‌بود، با نفس‌نفس عقب رفتم و روی مبل نشستم. سورنا روبه‌رویم نشست و گفت:
- گفتم برامون ناهار و قهوه بیارن، همین‌جا جلسه تراپی رو ادامه میدیم.
 
بالا پایین