- Oct
- 3,582
- 14,579
- مدالها
- 4
- نظر شماها چی بود؟
سرش رو تکون داد.
- همسرم آروین رو خوب میشناخت. میگفت آدمی نیست که به پایگاه و مردمش خ*یانت کنه. البته این به این معنی نبود که میدونست واقعاً چه اتفاقی افتاده. خودش هم جواب نداشت. فقط میگفت همهچیز زیادی سریع پیش رفته؛ خبرها با سرعت عجیبی پخش شدهبودن و انگار بعضیها از قبل آماده بودن که آروین رو خائن معرفی کنن.
- و شایان؟
این بار جوابش فوری نبود. نگاهش رو از من گرفت و به نقطهای نامعلوم روی دیوار خیره شد.
- پدر شقایق میگفت شایان و بقیهی فرماندهها برای این اتفاقها آمادگی داشتن. اینکه چقدر عجله داشتن تا هرچه زودتر جانشین آروین رو انتخاب کنن، اما اینها فقط چیزهایی بود که همون موقع دربارهش حرف زدیم؛ هیچکدوممون نمیدونستیم پشت پرده چه خبره.
حرفش رو با دقت نگه داشتم. نه ادعایی دربارهی یه توطئه داشت و نه میتونست کسی رو متهم کنه. فقط اتفاقاتی رو به یاد میآورد که در اون روزها دیده و شنیدهبود؛ اتفاقاتی که حتی بدون داشتن تمام جوابها، عجیب به نظر میرسیدن. شاید هم چون من یه رجبی بودم، با احتیاط حرف میزد.
روی مبل جابهجا شدم.
- بعدش چی شد؟ وقتی قرار شد آروین محاکمه بشه؟
زن آه کوتاهی کشید.
ـ بعد از مشخص شدن تاریخ دادگاهش، شقایق و بقیهی دوستان آروین تمام اون مدت دنبال حقیقت میگشتن، تا زمانی که دفترچه رو پیدا کردن.
چند لحظه سکوت کرد و بعد ادامه داد:
- نمیدونم توی اون چی نوشته شدهبود، اما میخواستن توی دادگاه ازش استفاده کنن. بعد، درست چند ساعت قبل از دادگاه، آروین فرار کرد. خودش رو به اینجا رسوند و بعد از دیدن شقایق و رابین، تصمیم گرفتن که از اینجا برن. میگفت پارسا رو گرفتن و شنیده که شایان میخواد شقایق و رابین رو بکشه. مردم از قبل باور کردهبودن که آروین خائنه؛ فرارش هم برای خیلیها شد مدرکی که لازم داشتن تا باورشون رو محکمتر کنن.
اتفاقی که بعدش افتاد رو همه میدونستن. لبم رو از داخل گاز گرفتم و به آرومی گفتم:
- متأسفم.
قطرات اشک از چشمهاش روی گونههاش ریختن. سرش رو تکون داد و چیزی نگفت. انگشتهاش رو از هم باز کرد و دوباره به هم گره زد.
برای چند لحظه، هیچکدوم حرفی نزدیم. نمیخواستم ازش دربارهی چیزی بپرسم که جوابش رو نداشت؛ اما هنوز یه سؤال برام باقی موندهبود.
سرش رو تکون داد.
- همسرم آروین رو خوب میشناخت. میگفت آدمی نیست که به پایگاه و مردمش خ*یانت کنه. البته این به این معنی نبود که میدونست واقعاً چه اتفاقی افتاده. خودش هم جواب نداشت. فقط میگفت همهچیز زیادی سریع پیش رفته؛ خبرها با سرعت عجیبی پخش شدهبودن و انگار بعضیها از قبل آماده بودن که آروین رو خائن معرفی کنن.
- و شایان؟
این بار جوابش فوری نبود. نگاهش رو از من گرفت و به نقطهای نامعلوم روی دیوار خیره شد.
- پدر شقایق میگفت شایان و بقیهی فرماندهها برای این اتفاقها آمادگی داشتن. اینکه چقدر عجله داشتن تا هرچه زودتر جانشین آروین رو انتخاب کنن، اما اینها فقط چیزهایی بود که همون موقع دربارهش حرف زدیم؛ هیچکدوممون نمیدونستیم پشت پرده چه خبره.
حرفش رو با دقت نگه داشتم. نه ادعایی دربارهی یه توطئه داشت و نه میتونست کسی رو متهم کنه. فقط اتفاقاتی رو به یاد میآورد که در اون روزها دیده و شنیدهبود؛ اتفاقاتی که حتی بدون داشتن تمام جوابها، عجیب به نظر میرسیدن. شاید هم چون من یه رجبی بودم، با احتیاط حرف میزد.
روی مبل جابهجا شدم.
- بعدش چی شد؟ وقتی قرار شد آروین محاکمه بشه؟
زن آه کوتاهی کشید.
ـ بعد از مشخص شدن تاریخ دادگاهش، شقایق و بقیهی دوستان آروین تمام اون مدت دنبال حقیقت میگشتن، تا زمانی که دفترچه رو پیدا کردن.
چند لحظه سکوت کرد و بعد ادامه داد:
- نمیدونم توی اون چی نوشته شدهبود، اما میخواستن توی دادگاه ازش استفاده کنن. بعد، درست چند ساعت قبل از دادگاه، آروین فرار کرد. خودش رو به اینجا رسوند و بعد از دیدن شقایق و رابین، تصمیم گرفتن که از اینجا برن. میگفت پارسا رو گرفتن و شنیده که شایان میخواد شقایق و رابین رو بکشه. مردم از قبل باور کردهبودن که آروین خائنه؛ فرارش هم برای خیلیها شد مدرکی که لازم داشتن تا باورشون رو محکمتر کنن.
اتفاقی که بعدش افتاد رو همه میدونستن. لبم رو از داخل گاز گرفتم و به آرومی گفتم:
- متأسفم.
قطرات اشک از چشمهاش روی گونههاش ریختن. سرش رو تکون داد و چیزی نگفت. انگشتهاش رو از هم باز کرد و دوباره به هم گره زد.
برای چند لحظه، هیچکدوم حرفی نزدیم. نمیخواستم ازش دربارهی چیزی بپرسم که جوابش رو نداشت؛ اما هنوز یه سؤال برام باقی موندهبود.