جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Rasha_S با نام [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 14,784 بازدید, 221 پاسخ و 25 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Rasha_S
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Rasha_S
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,582
14,579
مدال‌ها
4
- نظر شماها چی بود؟
سرش رو تکون داد.
- همسرم آروین رو خوب می‌شناخت. می‌گفت آدمی نیست که به پایگاه و مردمش خ*یانت کنه. البته این به این معنی نبود که می‌دونست واقعاً چه اتفاقی افتاده. خودش هم جواب نداشت. فقط می‌گفت همه‌چیز زیادی سریع پیش رفته؛ خبرها با سرعت عجیبی پخش شده‌بودن و انگار بعضی‌ها از قبل آماده بودن که آروین رو خائن معرفی کنن.
- و شایان؟
این بار جوابش فوری نبود. نگاهش رو از من گرفت و به نقطه‌ای نامعلوم روی دیوار خیره شد.
- پدر شقایق می‌گفت شایان و بقیه‌ی فرمانده‌ها برای این اتفاق‌ها آمادگی داشتن. این‌که چقدر عجله داشتن تا هرچه زودتر جانشین آروین رو انتخاب کنن، اما این‌ها فقط چیزهایی بود که همون موقع درباره‌ش حرف زدیم؛ هیچ‌کدوممون نمی‌دونستیم پشت پرده چه خبره.
حرفش رو با دقت نگه داشتم. نه ادعایی درباره‌ی یه توطئه داشت و نه می‌تونست کسی رو متهم کنه. فقط اتفاقاتی رو به یاد می‌آورد که در اون روزها دیده و شنیده‌بود؛ اتفاقاتی که حتی بدون داشتن تمام جواب‌ها، عجیب به نظر می‌رسیدن. شاید هم چون من یه رجبی بودم، با احتیاط حرف می‌زد.
روی مبل جابه‌جا شدم.
- بعدش چی شد؟ وقتی قرار شد آروین محاکمه بشه؟
زن آه کوتاهی کشید.
ـ بعد از مشخص شدن تاریخ دادگاهش، شقایق و بقیه‌ی دوستان آروین تمام اون مدت دنبال حقیقت می‌گشتن، تا زمانی که دفترچه رو پیدا کردن.
چند لحظه سکوت کرد و بعد ادامه داد:
- نمی‌دونم توی اون چی نوشته شده‌بود، اما می‌خواستن توی دادگاه ازش استفاده کنن. بعد، درست چند ساعت قبل از دادگاه، آروین فرار کرد. خودش رو به اینجا رسوند و بعد از دیدن شقایق و رابین، تصمیم گرفتن که از اینجا برن. می‌گفت پارسا رو گرفتن و شنیده که شایان می‌خواد شقایق و رابین رو بکشه. مردم از قبل باور کرده‌بودن که آروین خائنه؛ فرارش هم برای خیلی‌ها شد مدرکی که لازم داشتن تا باورشون رو محکم‌تر کنن.
اتفاقی که بعدش افتاد رو همه می‌دونستن. لبم رو از داخل گاز گرفتم و به آرومی گفتم:
- متأسفم.
قطرات اشک از چشم‌هاش روی گونه‌هاش ریختن. سرش رو تکون داد و چیزی نگفت. انگشت‌هاش رو از هم باز کرد و دوباره به هم گره زد.
برای چند لحظه، هیچ‌کدوم حرفی نزدیم. نمی‌خواستم ازش درباره‌ی چیزی بپرسم که جوابش رو نداشت؛ اما هنوز یه سؤال برام باقی مونده‌بود.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,582
14,579
مدال‌ها
4
- پس چیزی که باعث شد به ماجرا شک کنین، فقط سرعت پخش خبرها و انتخاب شایان بود؟
دستی به صورتش کشید و اشک‌هاش رو پاک کرد. کمی به جلو خم شد.
- همین‌ها بود. این‌که چطور قبل از این‌که فرصتی برای توضیح دادن به آروین بدن، همه از قبل تصمیمشون رو گرفته‌بودن. این‌که چطور جلسه‌ی انتخاب رهبر جدید این‌قدر سریع برگزار شد. ما فکر می‌کردیم موضوع پیچیده‌تر از چیزیه که به مردم می‌گن، ولی نمی‌تونستیم چیزی رو ثابت کنیم.
نگاهم رو پایین انداختم. پرونده‌ی قدیمی، امضای بابا، مهر دسترسی محدود و صفحه‌هایی که از پرونده جدا شده‌بودن، دوباره توی ذهنم کنار هم قرار گرفتن. هیچ‌کدوم به‌تنهایی چیزی رو ثابت نمی‌کردن؛ حتی حرف‌های این مامان شقایق هم فقط تیکه‌هایی از گذشته بودن، اما حالا یه سرنخ جدید داشتم و اون دفترچه بود. می‌دونستم که نباید چیزی بپرسم، چون قطعاً نتیجه‌ی برعکسی داشت؛ اما ریسمش رو قبول کردم. با تردید پرسیدم:
- اون دفترچه‌ای که راجع بهش گفتید... ! چی بود؟
اخم کرد و آماده بودم که سرم داد بزنه، اما جواب داد:
- شقایق می‌گفت خاطرات و راهنمایی آروین و خودش و کیمیا توی اون نوشته‌شده تا برای رابین به یادگار بذارن، اما هر سه نفر قسم خورده‌بودن که قسمت‌های دو نفر دیگه رو نخونن.
ابروم رو بالا انداختم. هیچ‌وقت در موردش چیزی نشنیده‌بودم.
- چه بلایی سرش اومد.
با شک و سوءظن نگاهم کرد.
- نمی‌دونم.
نگاهش بهم می‌گفت که قرار نیست به سؤالات بیشتری جواب بده. بلند شدم و گفتم:
- ممنونم که باهام حرف زدین.
از جاش بلند نشد؛ فقط گفت:
- آریانا، من نمی‌دونم پدرت اون موقع دقیقاً چه چیزی می‌دونسته، ولی حواست باشه که دنبال جواب گشتن با پیدا کردن حقیقت فرق داره. ممکنه چیزهایی بفهمی که هیچ‌ک.س حاضر نباشه قبولشون کنه.
نگاهش کردم. هنوز بهم اعتماد نداشت و احتمالاً قرار هم نبود بعد از یک گفت‌وگو اعتماد کنه.
- می‌دونم.
از خونه بیرون اومدم و در پشت سرم بسته شد. حالا مطمئن‌تر بودم که باید از گزارش‌های رسمی فاصله بگیرم؛ چون آدم‌هایی که اون روزها رو از نزدیک دیده‌بودن، اون اتفاقات رو مثل یه راز توی سی*ن*ه‌شون دفن کرده‌بودن و کشف کردن رازی مثل این که آدم‌ها به خاطرش مرده‌بودن، ممکن بود جون من رو هم به خطر بندازه.
الان دیگه احساسم یه کنجکاوی ساده نبود، حس می‌کردم شایان و فرمانده‌ها چیز بزرگی رو پنهون کرده‌بودن. همیشه برام عجیب بود که کسی مثل آروین که بارها زندگیش رو برای مردمش به خطر انداخته‌بود، چرا باید خ*یانت کنه. حالا با شنیدن این‌که این مرد با وجود این‌که می‌دونست متحدانش قراره با اون چیزی که احتمالاً توی دفترچه پیدا کردن نجاتش بدن، صرفاً به خاطر نجات همسر و نوزادش همه چیز رو دور انداخت و با فرارش مهر خ*یانت رو قبول کرد، اون شک برام بزرگ‌تر و محکم‌تر شده‌بود.
 
بالا پایین