جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

در حال بازنویسی [آجلی در دیرینه] اثر «Yalda.Sh کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته بازنویسی رمان توسط SHAHDOKHT با نام [آجلی در دیرینه] اثر «Yalda.Sh کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 755 بازدید, 11 پاسخ و 3 بار واکنش داشته است
نام دسته بازنویسی رمان
نام موضوع [آجلی در دیرینه] اثر «Yalda.Sh کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع SHAHDOKHT
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط SHAHDOKHT
موضوع نویسنده

SHAHDOKHT

سطح
10
 
دستیار معاونت
پرسنل مدیریت
دستیار معاونت
مدیر ارشد
نویسنده افتخاری انجمن
مدرس تیم روزنامه
عضو تیم تعیین سطح کتاب
Jun
12,822
39,091
مدال‌ها
25
Negar_۲۰۲۳۰۳۲۹_۱۷۱۸۳۰.png
عنوان: آجلی در دیرینه
نویسنده: Yalda.Sh
ژانر: عاشقانه، تراژدی
ناظر: @آریانا
ویراستار: @.MANA
کپیست:
خلاصه: گذشته! چیزی که خیلی‌ها گفتند از آن بگذریم. خواستم بگذرم که در باطلاق مرگ‌بارش غرق شدم! نیافتم کسی را در تاریکی جنگل گذشته، دیدمت که آمدی و شدی ناجی‌ِ منی که در خاطراتت غرق شدم... ‌.
***
پ.ن: آجل به معنای آینده.
آینده‌ای در گذشته... ‌.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

آریانا

سطح
5
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Mar
3,433
12,583
مدال‌ها
6
Negar_۲۰۲۲۰۸۲۷_۲۳۱۵۴۴(2).png
به‌نام‌یزدان-

درود خدمت شما نویسنده عزیز و ارجمند.

🚫
قوانین تاپیک داستان کوتاه🚫
⁉️داستان کوتاه چیست؟⁉️

قبل از ارسال پارت تاپیک آموزشی درست نویسی را با دقت مطالعه کنید.

درست نویسی- مطالعه این آموزشات اجباری است.

مدیران در صورتی که متوجه اشکالات شما در درست نویسی شوند برای شما ناظر تعیین می‌کنند.

شما می‌توانید با ارسال دو پارت ابتدایی اثر تاپیک نقد کاربران ایجاد کنید.
پس از ارسال پست اول، از کاربران بخواهید تا نظرات خود را در قالب نقد درباره هر جز از اثر بازگو کنند.
«
درخواست نقد توسط کاربران»

پس از ارسال ۱۰ پارت از داستان کوتاه خود، درخواست جلد دهید.
«
درخواست جلد»

چنان‌چه قصد دارید اثرتان را با تیزر تبلیغ کنید، درخواست تهیه کلیپ توسط تیم تدوین دهید.

«درخواست تیزر»

بعد از ارسال حداقل ۲۰ پارت از اثر خود درخواست نقد شورا دهید.

«درخواست نقد شورا»

پس از ۲۵ پارت درخواست تگ و تعیین سطح اثر خود دهید.
«
درخواست تگ»

توجه داشته باشید برای اعلام پایان اثر خود باید داستان کوتاه شما ۳۰ پست را دارا باشد.

«اعلام پایان داستان کوتاه»

×تیم مدیریت بخش کتاب×
 
موضوع نویسنده

SHAHDOKHT

سطح
10
 
دستیار معاونت
پرسنل مدیریت
دستیار معاونت
مدیر ارشد
نویسنده افتخاری انجمن
مدرس تیم روزنامه
عضو تیم تعیین سطح کتاب
Jun
12,822
39,091
مدال‌ها
25
مقدمه:
و تمام روزنامه‌های جهان عکس تو را چاپ
کرده بودند... ‌.
به تماشای هر نمایشی رفتم، تو را در صندلی
کنار خود دیدم... ‌.
هر عطری که خریدم، تو مالک آن شدی!
پس کی؟
بگو کی از حضور تو رها می‌شوم؟!
مسافر همیشه همسفر من... ‌.
نزار قبانی!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
موضوع نویسنده

SHAHDOKHT

سطح
10
 
دستیار معاونت
پرسنل مدیریت
دستیار معاونت
مدیر ارشد
نویسنده افتخاری انجمن
مدرس تیم روزنامه
عضو تیم تعیین سطح کتاب
Jun
12,822
39,091
مدال‌ها
25
روزهای آخر سال بود... ‌.
نه!
راستش لحظات پایانی سال بود، تنها دو ساعت تا پایان سال مانده بود؛ اما من هنوز در پاساژها حیران مانده بودم.
وارد آخرین دکان پاساژ شدم و نگاهی به شال‌های رنگارنگ کردم. نگاهم قفل شال ساتن سفید رنگی شد که شکوفه‌های ریز و درشتی را در خود جای داده‌ بود.
شال را روی سر خود قرار دادم، لشکر سیاه گیسوانم را مرتب کردم که صدای بمی در فضای دکان را که آهنگی لایت در برگرفته بود، پیچید.
- همچون ماه شب چهارده شدین بانو.
لبخندی روی لب‌های باریکم نقش بست، راستش را بخواهید برای خریدنش تردید داشتم، اما با شنیدن سخنش مطمئن شدم.
شال به دست به سمتش رفتم و گفتم:
- همین رو می‌خوام.
لبخند به لب سرش را تکان داد، کارتم را روی شیشه‌ی سرد میز مقابلش نهادم، کارت را برداشت و همان‌طور که کارت می‌کشید گفت:
- رمزتون؟
مکثی کردم و گفتم:
- 2124.
با صدای خوردن قاشقی به شیشه، موبایلم را از کیف سرمه‌ای خود بیرون آوردم و به پیام مادرم نگاه کردم.
« زود باش دختر، تحویل سال نزدیکه.»
- بفرمایین بانو.
کارت و رسید را همراه با شال را برداشتم که گفت:
- مبارکتون باشه، عیدتون پیشاپیش مبارک.
ممنونی گفتم و از دکانش خارج شدم.
 
موضوع نویسنده

SHAHDOKHT

سطح
10
 
دستیار معاونت
پرسنل مدیریت
دستیار معاونت
مدیر ارشد
نویسنده افتخاری انجمن
مدرس تیم روزنامه
عضو تیم تعیین سطح کتاب
Jun
12,822
39,091
مدال‌ها
25
نگاهی به رسید کردم، با دیدن شماره‌اش خنده‌ای کردم و سری از تأسف تکان دادم.
***
سال تحویل شد، همه خوش‌حال مشغول روبوسی شدند، پس از نیمی از ساعت که جنب و جوش خوابید، همه متفرق شدند.
روی تخت نرم خود خوابیدم، از وقتی که از بازار بازگشته بودم با خود به شماره‌اش فکر می‌کردم، حتی هنگام تحویل سال هم به فکرش بودم، لباس‌های جدیدم را که به تن کردم آوای صدایش در گوشم پیچید "همچون ماه شب چهارده شدین بانو"
بالاخره پس از کلی کلنجار به شماره‌اش پیامی با محتوای « عیدتون مبارک» ارسال کردم.
دقیقه‌ای گذشت یا که نه، صدای شکستن شیشه در اتاق پیچید، چه کنم؟ خب صدایش را دوست دارم که اعلان پیام‌های خود قرار دادم.
پیامش را باز کردم که نوشته بود «ماه شب چهارده، تویی؟»
خب، اسمی که برایم گذاشته بود باعث شد لبخندی روی لبانم حک شود. با همان لبخندی که سعی در پررنگ شدن داشت، تندتند انگشتانم روی کیبورد لغزیدند. «بله، خودم هستم.»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
موضوع نویسنده

SHAHDOKHT

سطح
10
 
دستیار معاونت
پرسنل مدیریت
دستیار معاونت
مدیر ارشد
نویسنده افتخاری انجمن
مدرس تیم روزنامه
عضو تیم تعیین سطح کتاب
Jun
12,822
39,091
مدال‌ها
25
روی صندلی چوبی کافه نشسته بودم و از پشت شیشه‌ی خیسش به مردم رهگذر نگاه می‌کردم. با لبخند وارد کافه شد و به سمت میز همیشگی‌مان آمد و بعد از نشاندن بوسه‌ای روی گونه‌ام و مقابلم نشست.
حرفی نمی‌زدیم، تنها به هم خیره شده بودیم، گویی با چشمان خود با یک‌دیگر صحبت می‌کردیم. در باطلاق چشمانش غرق شده بودم و کسی نبود مرا نجات دهد.
با صدای گارسون او نگاهش را از چشمانم گرفت و گفت:
- همون همیشگی.
نفسی عمیق کشید و گفت:
- چند روز مونده تا تحویل سال؛ می‌خوام خواستگاریت بیام.
پلکی زدم و به چشمان خوش‌حالش خیره شدم و گفتم:
- الان؟ زود نیست؟
سری به معنای منفی تکان داد و گفت:
- نه، اصلاً.
لب گشودم تا حرفی بزنم که گفت:
- صبر کن ببینم، نکنه دوستم نداری!؟
با شنیدن حرفش چشم‌هایم گرد شد، زبانم قفل بود و توان نداشتم، شاید هم از خجالت بود که نمی‌توانستم که از علاقه‌ام برایش بگویم. لبخندی از هول کردنم زد و گفت:
- اگه مشکلی داری توی جلسه بگو، خب بگذریم... ‌.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
موضوع نویسنده

SHAHDOKHT

سطح
10
 
دستیار معاونت
پرسنل مدیریت
دستیار معاونت
مدیر ارشد
نویسنده افتخاری انجمن
مدرس تیم روزنامه
عضو تیم تعیین سطح کتاب
Jun
12,822
39,091
مدال‌ها
25
***
خیلی آرام، با سری پایین سینی به دست از آشپزخانه خارج شدم و سینی چای را در جمع چرخاندم تا این‌که بالاخره مقابل نگاه منتظرش قرار گرفتم.
- بفرمایین.
با لبخند گفت:
- همچون ماه شب چهارده شدین بانو.
لبخندم پررنگ شد، استکان کمر باریک چای را برداشت. کنار مادرم جای گرفتم، دقایقی از سر به زیر ماندنم گذشته بود که گفتند به اتاق برویم.
وارد اتاق شدم که صدای بسته شدن درب اتاق آمد و سپس صدای بمش سکوت را شکست.
- انگار خیلی دوستش داری!
با تعجب گفتم:
- کی رو؟
لبخندی زد و گفت:
- منظورم شالته.
جواب لبخند شیرینی که چال لپش را نمایان می‌کرد را با لبخندی ملیح دادم و گفتم:
- اوهوم... ‌.
***
تمام دغدغه‌ی روزهایمان پیدا کردن خانه و خریدن ماشین بود، خیلی تا به هم رسیدنمان نمانده بود، روزهایمان با خوبی و خوشی می‌گذشت و ما به امید به هم رسیدن روزهای خود را می‌گذراندیم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
موضوع نویسنده

SHAHDOKHT

سطح
10
 
دستیار معاونت
پرسنل مدیریت
دستیار معاونت
مدیر ارشد
نویسنده افتخاری انجمن
مدرس تیم روزنامه
عضو تیم تعیین سطح کتاب
Jun
12,822
39,091
مدال‌ها
25
با کلی دغدغه بالاخره به آرزوی سه ساله‌ی خود رسیدیم. پدرم بیش‌تر از توقعمان بهانه می‌گرفت؛ اما بالاخره بهانه‌هایش به ته کشیدند.
با شادی همان شال ساتن خود را به سر کردم و پس از خداحافظی از مادر خود، از خانه خارج شدم که ماشینش با فاصله‌ی کمی مقابلم ترمز کرد. سوار ماشین شدم و گفتم:
- این چه طرز رانندگیه؟
خندید و حرکت کرد، صدای پرانرژی‌اش فضای ساکت ماشین را فرا گرفت:
- آخرین روز مجردیمونه، خوش باش.
حرفش که به پایان رسید، حرکت هموار ماشین مارپیچی شد. دست خود را روی داشبورد نهادم و با هیجان گفتم:
- تو دیوونه‌ای پسر!
خندید، بلند خندید، آن‌قدر بلند که در خنده‌اش غرق شدم.
سر هر چهار راه بوسه‌ای روی لپم می‌گذاشت، لبخندی زدم و گفتم:
- کافیه، دل و روده‌‌ام اومد توی کبدم.
ترمز دستی را که کشید با سر به شیشه‌ی جلوی ماشین خوردم که خنده‌اش بلند شد.
با صدایی که هنوز در آن اثرات خنده دیده می‌شد گفت:
- لحظه‌ی آخر مجردی ناقص شدی، نچ‌نچ‌نچ‌نچ.
با کیفم به شانه‌اش زدم و با خنده، همان‌طور که از ماشین خارج می‌شدم گفتم:
- تا شب.
- تا شب... ‌.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
موضوع نویسنده

SHAHDOKHT

سطح
10
 
دستیار معاونت
پرسنل مدیریت
دستیار معاونت
مدیر ارشد
نویسنده افتخاری انجمن
مدرس تیم روزنامه
عضو تیم تعیین سطح کتاب
Jun
12,822
39,091
مدال‌ها
25
با صدای زنگ‌خور پیامک، موبایل خودم را برداشتم و به پیامک نگاه کردم.
« ماشینم خراب شده، برو خونه من میام دنبالت تا بریم محضر.»
با دیدن پیامکش چشمانم گرد شدند، به شانس پوچمان لعنتی فرستادم و پس از خداحافظی به خانه‌مان رفتیم. درب خانه را باز کردم وارد خانه شدم که درب سالن باز شد و قامت مادرم در چهارچوب درب نمایان شد. از سه پله‌ی مقابل درب سالن بالا رفتم و سلامی کردم که در آغوشش رفتم. پس از چند دقیقه جدا شد و بوسه‌ای روی پیشانی‌ام نهاد و گفت:
- مثل ماه شدی.
لبخندی زدم که نگاهی به پشت سرم کرد و گفت:
- پس دامادم کجاست؟
کفش‌هایم را بیرون آوردم و گفتم:
- ماشینش خراب شده، تا آماده بشم می‌رسه.
لباس نباتی رنگم را به تن کردم و مقابل آیینه‌ی اتاق ایستادم و به انعکاس منِ نگران خود خیره شدم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
موضوع نویسنده

SHAHDOKHT

سطح
10
 
دستیار معاونت
پرسنل مدیریت
دستیار معاونت
مدیر ارشد
نویسنده افتخاری انجمن
مدرس تیم روزنامه
عضو تیم تعیین سطح کتاب
Jun
12,822
39,091
مدال‌ها
25
دلم شور می‌زد، در چشمان حیرانم، نگرانی موج می‌زد. شال حریرم را روی سر انداختم و از اتاق خارج شدم که درب سالن باز شد و پدرم وارد خانه شد. نگاهش به چشمانم دوخت و دستانش را برای به آغوش کشیدنم باز کرد. چشمان بلوطی رنگم را به سیاهی چشمانش را که حریر اشک، ماتشان کرده بود دوختم و همچون پرنده‌ای، خود را در حصار آغوشش رها کردم. پس از چند ثانیه بوسه‌ای روی پیشانی‌ام نهاد و گفت:
- خوش‌بَ... ‌.
صدای زنگ‌خور موبایلش، حرفش را قطع کرد. نگاهی به صفحه‌ی موبایل خود کرد و سپس با تعجب به چشمان کنجکاوم نگاهی کرد و از خانه خارج شد. نگاهی به مادرم که روی مبل نشسته بود کردم؛ که صدای آهنگی سکوتمان را شکست.
"فصل پریشان شدنم را ببین! بی سر و سامان شدنم را ببین…
بی‌تو فرو ریخته‌ام در خودم؛ لحظه‌ی ویران شدنم را ببین…
کوچه پر از رد قدم‌های توست؛ پشت همین پنجره می‌خوانمت"
با صدای یاخدای پدرم، از خانه خارج شدم. روی دومین پله نشسته بود و سرش را در دو دستش گرفته بود. با حرفی که زد زبانم قفل شد و چشمانم سیاهی رفتند... ‌.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
بالا پایین