جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

دلنوشته [الفبای مرگ] اثر {زهرا حق‌شناس کاربر انجمن رمان‌بوک}

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته دل نوشته های کاربران توسط زهرا حق شناس با نام [الفبای مرگ] اثر {زهرا حق‌شناس کاربر انجمن رمان‌بوک} ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 154 بازدید, 9 پاسخ و 4 بار واکنش داشته است
نام دسته دل نوشته های کاربران
نام موضوع [الفبای مرگ] اثر {زهرا حق‌شناس کاربر انجمن رمان‌بوک}
نویسنده موضوع زهرا حق شناس
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط زهرا حق شناس
موضوع نویسنده
مدیر تالار علوم اجتماعی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار علوم اجتماعی
May
420
1,468
مدال‌ها
2
عنوان: الفبای مرگ
نویسنده: زهرا حق‌شناس
ژانر: تراژدی، درام
╎رصدخانه‌ی ادبی یکم╎
مقدمه: در اعماق سیاهی که نوری در حال تقلاست، مرگ هنوز هم بال‌هایش را جمع نکرده و ماتم در گوشه‌ای نشسته است. فرشته‌ها بالای سرش پرواز می‌کنند و برایش گریه می‌کنند. مرگ بال‌های عظیم و شکسته‌اش را جمع کرد و با تمام توان خویش نعره کشید. آغوشش خونین بود... پر از درد و زخم‌های سر باز... از همه‌چیز پشیمان بود... از آمدنش به زمین... از نشستنش کنار انسان‌ها.
او در انزوای واژه‌ها، تنهایی خویش را فریاد می‌کشید.
 
آخرین ویرایش:

آریانا

سطح
5
 
{سرپرست بخش ادبیات}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار رمان
Mar
3,758
14,328
مدال‌ها
7
1000198771.png
بسمه تعالی

عرض ادب و احترام خدمت دلنویس عزیز و ضمن تشکر بابت انتخاب "رمان بوک" برای انتشار آثار ارزشمندتان.
حتما پیش از آغاز نوشتن، تاپیک زیر را مطالعه کنید تا دچار مشکل نشوید:
[
قوانین تایپ دلنوشته کاربران]

پس از بیست پست، در تاپیک زیر درخواست نقد شورا دهید:
[
تاپیک جامع درخواست نقد دلنوشته]

بعد از ایجاد تاپیک نقدر شورا برای دلنوشته‌تان، می‌توانید در تاپیک زیر درخواست تگ بدهید:
[
درخواست تگ دلنوشته | انجمن رمان‌بوک]

پس از گذاشتن بیست پست از دلنوشته، می‌توانید در تاپیک زیر برای آن درخواست جلد دهید:
[
تاپیک جامع درخواست جلد دلنوشته و اشعار]

و انشاءالله پس از به پایان رسیدن دلنوشته‌تان، در تاپیک زیر اعلام کنید:
[
اعلام پایان - دلنوشته کاربران]

دلنویسان عزیز، هرگونه سوالی دارید؛ می‌توانید در اینجا مطرح کنید:
[سوالات و مشکلات دلنویسان]

با آرزوی موفقیت برای شما،
[تیم مدیریت تالار ادبیات]
 
موضوع نویسنده
مدیر تالار علوم اجتماعی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار علوم اجتماعی
May
420
1,468
مدال‌ها
2
«باران»
آسمان دلش بغض‌آلود می‌شود. سنگینی بزرگی سد راه دلش شده است. هیچ‌ک.س را قبول ندارد. دلش تیره و سیاه است. به قول انسان‌های امروزی، شاید ریاکار باشد؛ شاید هم بدجنس. به‌هرحال، چه کسی از دل او خبر دارد؟
می‌خواهد بگرید؛ برای تمام دردها و زخم‌هایش، برای تمام شاهد بودن‌هایی که برای انسان‌ها کم بوده است، برای همه‌چیز...
نفرت و سیاهی، قلبش را اسیر و زندانی خود کرده‌اند. چشم‌هایش، در آستانه‌ی خروش، می‌بارند. وقتش رسیده آسمان مرثیه بخواند؛ مرثیه‌ای برای تمام دردهایی که به جانش زدند، پیکرش را خونین کردند و جز آتشی که از سی*ن*ه‌اش بیرون می‌زند، چیزی برایش باقی نگذاشتند.
***
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
مدیر تالار علوم اجتماعی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار علوم اجتماعی
May
420
1,468
مدال‌ها
2
«تنهایی»
من، مانند کسی که در باتلاق دست‌وپا می‌زند، غرق شده‌ام.
اما نه آن باتلاق آشنا؛ باتلاقی که نامش «گرداب سیاهی» است؛ گردابی از تنهایی و بدبختی.
روزها گذشتند و من ماندم و یک عالمه سکوت. آن زمان که تا پوست استخوان در سیاهیِ بدبختی فرو رفته بودم، مانند کودکی که آغوش مادرش را می‌خواهد، چشم به راه دستی ماندم که از میان این همه تاریکی به سویم دراز شود.
چه کسی قرار بود صدایم را بشنود؟
چشم‌های پرانتظارم را به راه دوختم؛ شاید رهگذری از کنار این چاه بگذرد و دستم را بگیرد. اما رهگذران آمدند و رفتند و هیچ‌ک.س صدایم را نشنید.
***
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
مدیر تالار علوم اجتماعی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار علوم اجتماعی
May
420
1,468
مدال‌ها
2
«شب»
آرام و بی‌صدا، بال‌هایش را در حصار آسمان گشود. پرواز کرد و پرواز کرد. گذر کرد تا به شهر رسید. آرام و بی‌صدا، نگاهش ثابت ماند. انگاری آمده بود تا رازهایی را بشنود که روز، فرصت نفس کشیدن و گفتنشان را نداشت.
چراغ‌ها یکی‌یکی خاموش شدند و غباری از تاریکی روی شهر نشست. همه در گورِ خواب و غفلت خفته بودند؛ اما شب هوشیار بود.
مردمان، تاریکی را جایگاه ترس می‌دانند و شب را فقط برای خوردن و خفتن می‌خواهند؛ اما چه کسی می‌داند همین تاریکیِ شب، ناظر و قاضیِ گریه‌های بی‌صدا بوده است؟
چه کسی می‌داند کسی جان داد تا صبح شود و طلوعی دیگر را ببیند؟
چه کسی می‌داند شاید یکی هم در تاریکیِ شب، میان سکوت شیشه‌ای شهر، باور کرد که سال‌هاست مرده است و در گورستان زندگان قدم می‌زند؟
***
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
مدیر تالار علوم اجتماعی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار علوم اجتماعی
May
420
1,468
مدال‌ها
2
«عشق»
مادرم در گوشم می‌خواند:
«دخترم! عاشق نشو و عشق را هدیه نده! با آتش است؛ آخرش خودت آسیب می‌بینی!»
آن زمان خردسال بودم و نمی‌دانستم مادرم چه می‌گوید.
از آن روز تا کنون، سال‌های زیادی گذشته است؛ سال‌هایی که نمی‌دانم خودم کیستم و نمی‌دانم کجا ایستاده‌ام.
این خاطره، در گوشه‌ای تاریک از ذهنم خاک خورده و آن‌قدر کمرنگ شده که به‌سختی یادم می‌آید.
مادرم راست می‌گفت. بازی آتش است و بس!
عشق کیلویی چند است؟
تکه‌ای از زندگی‌ام را به دیگری بخشیدم. اما نتیجه‌اش چه شد؟
عشق ورزیدم و تمام وجودم را در محبتش ریختم؛ چه شد؟ گذاشت و رفت!
مهربان بودم و دلی را محتاج نکردم. اما چه شد؟ آن‌طور شکستم که انگار تمام قلبم روی زمین افتاده و هزار تکه شده بود.
مهربان بودم و نمی‌دانستم؛ عیبی را پرده‌پوشی کردم و در قلبم مدفونش کردم. اما چه شد؟ آن‌قدر برایم عیب تراشیدند که گویی خودِ خدا بودند و بی‌عیب!
آن‌گونه داستان‌سرایی کردند که اگر می‌دیدی، می‌گفتی اینان از شیطان هم جلو زده‌اند!
عاشق شدم و معشوقم را مانند خدایم، بی‌صدا می‌پرستیدم؛ اما چه شد؟ مرا در منجلابِ باتلاقِ افسردگی غرق کرد و رفت پیِ خوشی‌هایش!
عشق کجا بود، آخر؟
عشق واقعی، آن چیزی نبود که در قصه‌ها می‌گفتند. فقط بلد بودند از عشق، دروغ‌های خوشگل برایم سرهم کنند.
ای کاش عشق مانند اسمش می‌توانست نقص‌هایم را پنهان کند!
***
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
مدیر تالار علوم اجتماعی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار علوم اجتماعی
May
420
1,468
مدال‌ها
2
«سرنوشت»
سرنوشت، چرا قبل از اینکه قلمت را روی صفحه‌ی زندگی‌ام بگذاری، از من نپرسیدی که چه می‌خواهم؟
آنجایی که روی پلی مخروبه قدم می‌گذاشتم که نامش بدبختی بود، کجا بودی؟ آن هنگامی که چشم‌های کودکانه و معصومم به اشک نشستند، چرا برایم خوش ننوشتی؟
کاش می‌دانستی با من چه کردی که حتی مرگ هم نمی‌تواند درستش کند!
رنگین‌کمان آسمان را که پس از غم می‌بینم، تهوع می‌گیرم! یادم می‌آید آن روزهایی که در دنیایی پاکیزه و معصومانه زندگی می‌کردم، بر سر دیدن رنگین‌کمان بهاری با هم‌سن‌وسال‌هایم جدال می‌کردم. آن‌گونه از دیدن رنگین‌کمان ذوق می‌کردم که گویی تمام دنیا را به من داده‌اند؛ اما نتیجه‌اش چه شد؟
آن کودک را محکوم کردند که کودکی نکند و زودتر از سنش بزرگ شود و خود قاضی شدند. قلمم، مانند خودم، در اوج جوانی پیر شده است. دیگر نمی‌تواند مانند خودم کمر راست کند.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
مدیر تالار علوم اجتماعی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار علوم اجتماعی
May
420
1,468
مدال‌ها
2
«سکوت»
در آینه خود را نگاه می‌کند؛ می‌خواهد لب بگشاید، اما صدایی از میان حنجره‌اش بیرون نمی‌آید. چهره‌ی پشت سرش را می‌بیند که نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود. عرق سردی روی کمرش نشسته است. صدای قدم‌هایی سنگین و استوار را می‌شنود، ولی سیستم عصبی‌اش توانایی چرخیدن به سوی صاحب این قدم‌ها را ندارد.
با حس نفس‌هایی سوزان چون آتش کنار گوشش، عقلش دوباره کوک می‌شود و دستگیره‌ی فلزی را لمس می‌کند. خنده‌های بلند او، ته‌مانده‌ی جان و نیروی پاهایش را بیرون می‌کشند؛ همچون دو قطب آهن‌ربای ناهمنام.
از غفلت او استفاده می‌کند و دری را می‌گشاید؛ اما نه پنجره‌ای است و نه کورسوی امیدی! با این طوفانی که راه افتاده است، تمام جوانه‌های قاصدکِ امیدش را باد با خود می‌برد.
دست سوزانش روی کمر او می‌نشیند. جیغ بلندی از ته دل می‌کشد، اما خود را در هاله‌ای از سیاهی می‌بیند.
***
 
موضوع نویسنده
مدیر تالار علوم اجتماعی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار علوم اجتماعی
May
420
1,468
مدال‌ها
2
«آینه»
می‌دانی هستی، اما واقعاً نبودی و فقط سایه‌ات بود؛ نمی‌دانم چرا نزدیک‌تر از سایه به من هستی و چه از جانم می‌خواهی.
اگر فقط خیالی خام و نبافته‌شده هستی، برو و دیگر برنگرد! شاپرک زندگی‌ام بودی و روزی مرا بر بال‌های ابریشمی خود به پرواز درآوردی.
اما حالا که رفتی، روح مرا به تاراج بردی و آنچه را داشتم، به یغما بردی.
وقتی از درون تو به خودم می‌نگرم، خودم را نمی‌شناسم؛ راهی را که از آن به اینجا رسیدم، فراموش کرده‌ام.
تو می‌توانی انعکاس مرا به خودم نشان دهی؟ یادت هست آرام و بی‌صدا زیر گوشم می‌خندیدی و مرا مسخره می‌کردی؟
آن روز که چشم‌های اشکی‌ام، میان خاموشی، نور را به تو دوخته بودند و با گلوی دردناکم از لحظه‌های تنهایی‌ام برایت می‌گفتم.
می‌گفتی خودِ واقعی‌ام را به من نشان می‌دهی؛ پس بگو، آن خودِ واقعی حالا کجاست؟
 
موضوع نویسنده
مدیر تالار علوم اجتماعی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار علوم اجتماعی
May
420
1,468
مدال‌ها
2
«اتاق»
میان اتاقی محبوس شده‌ام که در قصه‌ها و رمان‌ها، نامش را چهار دیواری به اسم زندان یا شاید هم اتاق می‌گذارند.
پیچک‌هایی از سیاهی و غبار ترس دور دست‌هایم پیچیده‌اند، مانند کسی که مجرم به بازداشتگاه می‌رود.
سقف سیاه و ترک‌خورده است، درست مثل قلب من. دست و پاهایم را نمی‌دانم به چه بسته‌اند، اما خواب را برایم تبدیل به رویا کرده‌اند.
هنگامی که چشم‌هایم قصد خوابیدن دارند، باز هم آن ابلیس می‌آید و زمزمه‌ی گناهان نکرده را می‌خواند.
سر را بر بالش می‌گذارند تا بخوابند و قوایی تازه کنند، اما برای من فقط یک قتلگاه است.
سال‌هاست میان دیوارهای نمور و متعفن این اتاق زندگی می‌کنم، اما کسی درش را باز نکرده تا حالِ طوفان‌زده‌ام را بپرسد. می‌خواهم از سیاهی و از لبخند شیطانی او مانند آهو فرار کنم، ولی افسوس!
 
بالا پایین