جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [ترس نامعلوم] اثر «saniyakhast کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط دیار با نام [ترس نامعلوم] اثر «saniyakhast کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 751 بازدید, 16 پاسخ و 10 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [ترس نامعلوم] اثر «saniyakhast کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع دیار
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط دیار
موضوع نویسنده

دیار

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Mar
160
1,419
مدال‌ها
2
***
بهزاد
همه‌چیز خیلی قشنگ‌تر و تمیزتر از خواب‌مون بود! همون مبل‌هم سرجاش بود ولی مثل خوابی که دیدیم کهنه و فرسوده نبود. درسته وسایل‌ها قدیمی بودن ولی همه‌چی تمیز بود! یه لوستر قدیمی وسط سقف آویزون بود که همه‌ی لامپ‌هاش روشن بود. پارکت‌های قهوه‌ای رنگ زیر پاهامون خیلی مرتب بودن و کنده نشده‌بودن. هیچ گرد و خاکی رو اونجا نمی‌شد حس کرد، ولی نمیشد از جو سنگین‌اش چشم‌پوشی کرد.
الینا: شماها مطمئنید که کسی اینجا زندگی نمی‌کنه؟
درواقع سوال من ‌هم بود، یعنی ممکنه کسی اینجا باشه؟ شاید همون کسی که ایمیل رو برای ما فرستاده الان همین‌جاست و منتظر یه فرصت برای حمله به ما باشه.
حرفای ذهنم رو به زبون آوردم:
- نکنه الان یه نفر کمین کرده باشه اینجا؟
ایلیار: منظورت اینه‌که بخواد کسی بهمون حمله کنه؟
کامیار: بهزاد محض رضای خدا، این دیوونگی محضه.
به کامیار نگاه کردم و گفتم:
- عجب، خب بعید نیست.
الینا چند قدم اومد نزدیک‌تر و با یه لحن عجیب گفت:
الینا: با اینکه اینجا خیلی تمیز و مرتبه ولی اصلا حس خوبی بم نمیده، همش احساس می‌کنم یه‌چیزی اینجا مشکل داره.
حرف الینا رو تایید کردم، صحرا رفت سمت تک پنجره تقریبا بزرگ هال و به بیرون خیره شد و گفت:
- من‌هم با الینا موافقم، یه‌جای کار می‌لنگه!
ایلیار: برو بابا! قرار نیست اتفاقی بیفته.
صحرا با گفتن «امیدوارم» به بحث خاتمه داد. نبات رفت پیش صحرا و باهم به بیرون خیره شدن.
نبات: ولی اینجا واقعا خیلی خوشگله.
از هال رفتم بیرون و سمت پله‌ها رفتم، بچه‌ها رو صدا زدم و گفتم:
- بیایین بریم طبقه بالاش‌هم یه نگاهی بندازیم.
وقتی همه موافقت کردن به سمت طبقه دوم حرکت کردیم….
***
ایلیار
بهزاد تصمیم گرفت بهم احترام بذاره و اجازه بده من اول برم. حالا انگار ما نمی‌دونستیم که ترسیده!
از همه جلوتر می‌رفتم و وقتی پام رو روی اولین پله‌ی قهوه‌ای رنگ گذاشتم صداش تو کل راهرو پیچید و به‌خاطر خالی بودن فضای اونجا صداش منعکس شد.
الینا: اوه، چه صدای مزخرفی ایجاد شد.
حرفش رو تایید کردیم و به راه‌مون ادامه دادیم. وقتی از هشت پله اول گذشتیم روی دیوار یه عکس بزرگ بود که داخل عکس یه زن با لباس عروس بود و کنارش هم یه آقای اتو کشیده وایساده بود. معلوم بود روز عروسی‌شونه. یعنی این‌ها صاحب این خونه‌ان؟ بقیه‌شم چندتا تابلو نقاشی خیلی عجیب‌غریب و ترسناک بودن، داشتم به این فکر می‌کردم که الینا می‌تونه از این نقاشی‌ها بکشه. جالب‌تر اینجا بود که هیچ‌کدوم از تابلوها گرد و خاک نداشتن.
نبات: این‌ها چقدر عجیبن.
- هوم!
کامیار: الینای هنرمند، تو می‌تونی این‌ها رو بکشی؟
الینا: فکر نکنم.
چه تلپاتی قشنگی داریم من و کامیار.
- کامی عشق منی.
کامیار چیزی نگفت و فقط بهم نگاه کرد. یه چشمک بهش زدم و گفتم:
- خب بریم دیگه.
هنوز چند پله مونده بود، خواستم برم که بهزاد پارازیت انداخت.
بهزاد: بچه‌ها یه سوال؟!
- بپرس زود باش!
بهزاد: مگه سگ دنبالت کرده؟
- آره، بپرس حالا.
به همون زن که داخل عکس بود اشاره کرد و گفت:
بهزاد: به‌نظرتون این همون روحه داخل خواب‌مون نیست؟
الینا با صدای بلند و متعجبی گفت:
الینا: چـی؟!
همه‌مون بهش خیره شدیم. ادامه داد:
الینا: آخه توی خواب اصلا صورتش مشخص نبود. درضمن چرا باید این اون باشه یا اون این؟
- جمله بندیت واقعا حرف نداره!
بهزاد: تو دقیق نگاه کنی یه ته چهره می‌تونی ببینی، درضمن یه‌جورایی هم‌جورن باهم.
کامیار: بهزاد محض رضای خدا عین آدم حرفت رو بزن.
- همچین بدهم نمیگه کامی.
بهزاد: عشقی داداش.
با لبخند یه چشمک به بهزاد زدم و منتظر جواب کامیار موندم. اونم یه نگاه به من، یه نگاه به بهزاد و بعد خیلی محترمانه مسخره‌ای نثارمون کرد.
کامیار: دیگه بریم بالا.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

دیار

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Mar
160
1,419
مدال‌ها
2
***
صحرا
طبقه‌ی دوم یه سالن متوسط مربعی شکل داشت و طرح در و دیوارهاش مثل طبقه‌ی اول خونه قدیمی و کلاسیک بود. پارکت‌های اون طبقه کرمی رنگ بودن، سه‌تا اتاق ‌هم داخل اون طبقه بود. و البته همه‌چیز تمیز و مرتب بود.
- این خونه از اتاق من‌هم تمیز‌تره.
ایلیار: بریم اتاق‌هاشم ببینیم شاید نظرت عوض شد.
همه‌مون موافقت کردیم و رفتیم سمت در اول. در سمت چپ رو که باز کردیم یه کتابخونه بود. و البته باز شدن این در همانا و هجوم گرد و خاک به سمت‌مون همانا.
ایلیار: نظرت عوض شد؟
- فکر کنم آره.
داخل اتاق نور کم سوی خورشید از پنجره‌ی گرد و خاک گرفته‌ش می‌تابید، انگار صاحب‌خونه فقط تمایل به تمیز کردن طبقه اول داشت. چندتا قفسه عمودی کنار هم بودن و پر بودن از کتاب.
ایلیار با ذوق ساختگی دست زد و گفت:
ایلیار: جانمی‌جان! چه‌قدر کتاب این‌جاست.
الینا: تو مگه کتاب می‌خونی؟
ایلیار: خیر.
الینا: خب چرا میگی جانمی‌جان؟
ایلیار: همین‌جوری.
کامیار: این خونه روی هرکی تاثیر نذاشته باشه روی تو یکی به‌شدت تاثیرات منفی گذاشته.
به کامیار نگاه کردم و با خنده گفتم:
- اشتباه نکن، ایلیار از وقتی اون ایمیل برامون ارسال شده این‌جوری شده.
الینا: ولی از نظر من این از اول همین‌جوری بود، یکم پیشرفت کرده فقط.
کامیار خندید و ایلیارهم به شکل قهر رفت سراغ اتاق بدی که کنار این اتاق بود.
داخل اون در یه اتاق خواب ساده بود. با یه تخت، و هیچ پنجره‌ای هم داخل اتاق نبود.
وقتی خواستیم بریم سمت دری که رو به‌روی این دوتا در بود کامیار گفت:
کامیار: بچه‌ها دقت کردین وقتی اومدیم بالا لامپ‌های اینجا روشن بودن؟
راست می‌گفت! به سقف نگاه کردم و مثل طبقه اول یه لوستر با ابعاد کوچک‌تر بهش آویزون بود. و تک لامپ سفید رنگش اونجا رو روشن کرده بود.
ایلیار: خب که چی؟
کامیار: هیچی بی‌خیال، این خونه همه‌چیش عجیبه.
بهزاد: دقیقا، اینم روش.
به‌قول الینا این خونه یه مشکلی داشت.
***
الینا
من جلوتر بودم پس دست‌گیره رو کشیدم پایین و وقتی در باز شد بوی بدی که از داخل اون اتاق اومد باعث شد همون لحظه حالم بد بشه. و فرصت نکنم حتی به داخل اتاق نگاه بندازم.
صحرا: اه‌اه، حالم به‌هم خورد.
حتی نخواستم یه لحظه‌هم وارد اون اتاق بشم، سریع در رو بستم و رو به بقیه گفتم:
- بیایین بی‌خیال این یکی بشیم.
ایلیار با حالت زار گفت:
- چرا باید این اتاق این‌جوری باشه آخه؟
کامیار: بوی گوشت گندیده میده.
صحرا: شاید یه جنازه داخلش تجزیه شده.
صحرا خیلی خون‌سرد این حرف رو زد و لحنش واقعا باعث شد بترسم.
کامیار: دیگه بیا فیلم آمریکایی‌اش نکنیم.
حتی فکر کردن به این یکی یه جنازه داخل این اتاق باشه باعث شد دلم بخواد از اون خونه فرار کنم و برم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

دیار

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Mar
160
1,419
مدال‌ها
2
***
ایلیار
از پله‌ها اومدیم پایین و خواستم برم سمت هال ولی وایسادم و گفتم:
- ما که این خونه رو زیر و رو کردیم بریم آشپزخونه رو هم ببینیم.
رفتم داخل آشپزخونه و تنها چیزی که اون لحظه دیدم چاقوهای خونی روی میز وسط آشپزخونه بود. شش‌تا چاقوی بزرگ خونی!
الینا آب دهنش رو قورت داد و گفت:
الینا: ا… این وا… واقعیه؟
نبات: یعنی‌ چی؟
نمی‌دونستم اون لحظه چی باید بگم، و با شنیدن صدای جیغ بلند و وحشتناکی که از داخل هال اومد دیگه رسما قفل شده بودم. با ترس سعی کردم به داخل هال نگاه کنم. سیاهی مطلق بود! بچه‌ها هم مثل من ترسیده بودن و هیچکدوم‌مون نمی‌دونستیم چه‌خبره، صدای چاقوها باعث شد دوباره خیره بشم به میز. میز به طرز عجیبی می‌لرزید و چاقوهای روش‌هم همرا با میز می‌لرزیدن، خون‌های روشون تازه بودن. یعنی چی واقعا…؟
همه‌چیز داشت لحظه به لحظه بدتر می‌شد به خودم اومدم و دیدم سیاهی هی بیشتر و بیشتر میشه، همون لحظه داد زدم:
- زودباشین برین بیرون!
***
نبات
سریع دویدیم سمت در خروجی و با عجله سوار ماشین‌هامون شدیم. هنوزهم داشتیم نفس‌نفس می‌زدیم! خیلی‌خیلی بد بود. صحرا ماشین رو روشن کرد و پشت سر پسرها حرکت کرد. هول شده بود و دست‌هاش می‌لرزیدن، به پشت سرم نگاه کردم و انگار نه انگار داخل اون خونه یه همچین اتفاقی افتاده بود، بیرونش جوری بود که انگار همه‌چیز در آرامش به سر می‌بره. ولی حتی جنگل‌هم با این سکوتش داشت آزارم می‌داد. اینجا همه‌چی غیر قابل تحمل بود!
صدای ترسیده الینا توی ماشین پخش شد:
الینا: وحشتناک بود!
***
صحرا
نیم ساعتی بود که داشتیم توی جنگل دور می‌زدیم. یک‌هو ماشین کامیار با ترمز بدی جلوم متوقف شد. توی دلم وحشی نثارش کردم.
نبات: چیشد؟
- نمی‌دونم.
از ماشین پیاده شدم، ایلیار و بهزاد و کامیارهم پیاده شده بودن، با حرفی که کامیار زد شوکه شدم.
کامیار: بچه‌ها راه خروج این جنگل رو پیدا نمی‌کنیم!
الینا که سرش رو از پنجره ماشین بیرون داده بود گفت:
الینا: منظورت چیه؟
بهزاد به یه درخت اشاره کرد و گفت:
بهزاد: چون این درخت رو برای بار چندمه که داریم می‌بینیم.
ایلیار: و این یعنی این‌که ما داریم دور خودمون می‌چرخیم.
الینا و نبات پیاده شدن.
نبات: خب الان باید چیکار کنیم؟
کامیار: تنها راهی که داریم اینکه برگردیم به همون خونه، چون نمیشه که شب رو توی جنگل سپری کرد.
کامیار راست می‌گفت، ولی اون خونه وحشتناک بود، و غیر قابل سکونت.
الینا: بی‌خیال، نباید این‌جوری میشد بچه‌ها!
همه‌مون منظورش رو فهمیدیم، الینا و بهزاد تنها کسایی بودن که مخالف اومدن‌مون بودن، چیزی نگفتم و به دور و بر نگاه کردم. درخت‌های اون جنگل بیشتر باعث ترسم میشد، همه‌شون سر به فلک کشیده بودن و جلوی تابیدن نور خورشید رو گرفته بودن، میشه گفت جنگل وسط ظهر تاریکِ‌تاریک بود.
این مکان نفرین شده بود، انگار از هر طرفش یکی داشت نگات می‌کرد، من حتی به درخت‌های اینجا اعتماد نداشتم…!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

دیار

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Mar
160
1,419
مدال‌ها
2
***
الینا
بعد از نیم ساعت بحث کردن تصمیم گرفتیم دوباره توی جنگل با ماشین‌هامون گشتی بزنیم و اگه راه خروج پیدا نشد برگردیم به اون خونه. توی دلم خداخدا می‌کردم بتونیم بریم از اون جنگل و از اون خونه دور بشیم.
من از همون اولش از لحظه‌ای که اون ایمیل ارسال شد توی دلم یه ترسی داشتم، ترسی که توضیح دادنش سخت بود. و مثل اینکه این ترس و استرس الکی نبود.
ایلیار: الان وسط ظهره، اینجا انگار نزدیک‌های غروبه.
بهزاد: درخت‌ها رو یه نگاه بنداز، اصلا نمیشه نور خورشید برسه به زمین اینجا.
ایلیار: هوم.
کامیار دست محکمی زد و خطاب به همه‌ی ما گفت:
کامیار: خب دیگه، بریم پیش به‌سوی ادامه‌ی ماجراجویی‌مون!
خواستم برم سمت ماشین صحرا ولی صدای پایی که از پشت‌سرم شنیدم باعث شد برگردم و و به لابه‌لای درخت‌ها نگاه کنم، چیزی نبود! ولی حاضرم قسم بخورم صدای پا رو به وضوح شنیدم.
صحرا: الینا بیا دیگه!
صدای داد صحرا از داخل ماشین باعث شد به خودم بیام و برم سوار شم. بعد از اینکه ماشین کامیار حرکت کرد صحراهم پشت سرش رفت.
***
رو به‌روی خونه وایساده بودیم، ایلیار که دست به کمر وایساده بود جلوی پله‌های بیرونی خونه گفت:
- مثل اینکه این جنگل باهامون شوخی داره!
نبات: اصلا با عقل جور در نمیاد.
- الکی کلی دور خودمون چرخیدیم.
صحرا: به‌نظرم…
درحالی که داشت یه صدا از ته گلوش بیرون می‌آورد به دور و بر نگاه کرد.
کامیار: خب؟
صحرا که تکیه داده بود به کاپوت ماشینش رفت سمت خونه و گفت:
صحرا: به‌نظرم به‌جای اینکه بریم داخل خونه و یا وقت‌مون رو با گشت زدن با ماشین هدر بدیم بیایین پیاده بریم یه دوری بزنیم.
چه فکر خوبی، با صحرا موافق بودم و دنبالش رفتم.
***
صحرا
با دیدن مکانی که رو‌به‌رومون بود تقریبا لال شده بودیم! یه قبرستون.
ایلیار: قبرِ خودمون رو کندیم.
الینا: م… منظورت چیه؟
ایلیار: بی‌خیال، همین‌جوری گفتم.
روبه‌رومون یه در آهنی زنگ‌زده تقریبا بزرگ بود و پشت اون درهم یه قبرستون به‌شدت وحشتناک که جو بدش کل فضای اونجا رو گرفته بود، و بدترش اینه‌که این قبرستون دقیقا پشت خونه بود.
- یاد فیلم‌های هالیوودی افتادم.
نبات: همچنین، ولی… نه!
ایلیار: من‌هم همین‌طور نبات.
رفتم جلوتر و گفتم:
- یعنی شماها فکر می‌کنین مثل فیلم‌ها قراره بمیریم؟
نبات: شاید.
کامیار: به‌نظرم دیگه شب‌ها نشینیم دور هم فیلم ببینیم.
بهزاد: البته اگه جون سالم از اینجا به در ببریم.
کامیار: این‌هم حرفیه.
ایلیار: خب بریم داخلش؟
انگار همه‌مون منتظر همین سوال بودیم چون بلافاصله برگشتیم و به ایلیار خیره شدیم.
ایلیار: چیه؟
بهزاد: مگه نمی‌خوای بری داخلش؟ خب برو ماهم پشت‌سرت میایم.
ایلیار: عه! عجبا، اگه انقدر دلت می‌خواد تو اول برو ما پشت سرت میایم.
بهزاد: اُمل، مگه تو نمی‌گی بریم داخلش؟
ایلیار: چه ربط…
کامیار: بسه!
با داد آرومی که کامیار زد جفت‌شون به بحث خاتمه دادن.
کامیار: باهم می‌ریم.
نبات: قربون آدم چیز فهم.
کامیار اومد سمت من که کنار در وایساده بودم، بهم نگاه کرد و آروم در رو باز کرد. خوشبختانه یا بدبختانه درش قفل نبود. کامیار آروم زیر لبش بسم… گفت و رفت داخل، ما هم عین قطار پشت‌سرش رفتیم.
***
بهزاد
در با یه سر و صدای بدی باز شد و صداش توی کل قبرستون منعکس شد! داخل قبرستون خیلی تاریک‌تر از بیرون بود، یه محوطه نسبتا بزرگ. مه گرفتگی عجیبی داشت و این مه روی سنگ قبر‌های کج و کوله باعث میشد فضاش ترسناک‌تر بشه. تنها چیزی که اون‌موقع دلم می‌خواست خونه‌ی خودم بود.
کامیار: خب؟ بریم جلوتر؟
ایلیار: فکر نکنم پیشنهاد خوبی باشه کامی!
جفت‌شون داشتن آروم حرف می‌زدن.
کامیار: چرا؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

دیار

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Mar
160
1,419
مدال‌ها
2
صدای ایلیار می‌لرزید، شمرده‌شمرده گفت:
ایلیار: اونجارو!
انگشت اشاره‌ش رو گرفت به سمت یکی از قبرها، اون صحنه وحشتناک بود!
یه چیزی روی قبر وایساده بود. داشت میومد سمت ما، خیلی آروم‌آروم قدم می‌زد، مه جلوی دیدمون رو گرفته بود. صدای نفس‌های نامنظم بچه‌ها رو می‌شنیدم و انگار همه‌مون منتظر بودیم ببینیم چه چیزی در انتظارمون، با وجود کلی ترس و استرس.
اون موجود با سرعت بیشتری اومد سمت‌مون و انگار دیگه داشت می‌دویید، بالاخره صدای کامیار باعث شد به خودمون بیاییم و با دو از اون خراب شده بریم بیرون.
صدای جیغ گوش خراشش آخرین چیزی بود که موقع بیرون رفتن شنیدم.
***
الینا
چند متر اون‌ طرف‌تر از در آهنی با نفس‌نفس زدن روی زمین ولو شدیم. حتی کلمه وحشتناک‌هم نمی‌تونست اون لحظه رو توصیف کنه.
ایلیار: خودش بود!
کامیار: کی خودش بود؟
ایلیار: همون زن داخل خواب‌مون بود، قیافش رو واضح دیدم.
نبات: فقط می‌تونم بگم خیلی بد بود.
- باید بریم بچه‌ها.
کامیار: نمی‌تونیم بریم الینا.
- باید یه راهی باشه، نمیشه که بین کلی جن و روح بمونیم.
بهزاد: به‌نظرم اونا خودشون می‌خوان ما بمونیم!
- چی؟!
صحرا: بهزاد منظورت اینه‌که… نه!
بهزاد: دقیقا منظورم همونه، ما هیچ راهی نداریم، شاید این یه معماست که ما باید حلش کنیم و حل کردن این معما کلید بیرون رفتن ما از این جنگله.
- بهزاد انقدر بحث رو فلسفی‌ش نکن، من واقعا نمی‌تونم اینجا بمونم.
کامیار: ماهم نمی‌خواهیم بمونیم، ولی مجبوریم الینا.
داشتم کلافه می‌شدم، اوضاع اصلا خوب نبود!
***
ایلیار
- خب، مثل اینکه موندگار شدیم!
یک ساعتی میشد اومده بودیم داخل خونه و توی هال دور هم نشسته بودیم، چیزی که باعث تعجب‌مون شد این بود که دیگه هیچ خبری از خون و چاقو روی میز آشپزخونه نبود. و خونه‌هم توی آرامش عجیبی فرو رفته بود.
الینا: من نمی‌‌فهمم!
صحرا: چی رو؟
همه به الینا خیره شدیم.
الینا: اینکه کی اون ایمیل رو فرستاده، قطعا کار ارواح که نیست.
بهزاد: راست میگیا، به اینجاش فکر نکرده بودم.
یک‌هو یه چیزی یادم اومد، یه بشکن زدم و گفتم:
- بچه‌ها ببینین گوشی‌هاتون آنتن دارن؟
گوشیم رو از جیب‌ام کشیدم بیرون و اول به ساعتش نگاه کردم نزدیک‌های شب بود دیگه هوا هم تاریک بود و جنگل ‌هم به‌شدت ترسناک بود. همه‌ی لامپ‌های خونه رو روشن کرده بودیم. البته من روشن کرده بودم، چون واقعا می‌ترسیدم و نمی‌خواستم مثل بهزاد ترسم رو مخفی کنم. به آنتن نگاه کردم و همون‌طور که انتظار می‌رفت آنتن صفر بود.
ولی نوتیف ایمیلی که یک ساعت پیش اومده بود توجه‌ام رو جلب کرد.
***
کامیار
وقتی ایمیل رو خوندم دلم می‌خواست گوشیم رو به دیوار بزنم. یعنی کی پشت این اکانت مسخره‌ست که همش چرت‌وپرت می‌فرسته برامون؟ دوباره شروع کردم به خوندن ایمیل تا شاید بشه سرنخی پیدا کرد، شاید هم برای بیشتر عذاب دادن خودم
«سلام برو بچ ماجراجوگر!
خب تبریک می‌گم، شما خونه رو پیدا کردین، قبرستون رو هم پیدا کردین. به‌به چه سرعت عمل خوبی. هنوز خیلی چیز‌ها مونده که باید توی این جنگل دنبالش بگردین، شما باید معمای این جنگل رو حل کنین تا بتونین خارج بشین، و اگه چیزی جز این باشه پایان زندگی‌تون توی همین جنگله!
البته این جنگل تازه شروع ماجراست، سعی کنین زنده ازش بیرون بیایین چون من شماها رو زنده می‌خوام، موفق باشین دوستای من!»
نفس عمیقی کشیدم، این دیگه چه مریضی بود؟ منظورش چی بود؟ چی می‌خواست از جون ما؟ اصلا چرا ما؟
اگه یکی از ما اتفاقی براش بیفته من باید چیکار کنم؟
کلی سوال داشت تو سرم ایجاد می‌شد، که برای هیچ‌کدوم جوابی نداشتم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

دیار

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Mar
160
1,419
مدال‌ها
2
***
بهزاد
کامیار دستش رو فرو کرد داخل موهاش و این یعنی اعصابش خیلی خراب بود. آروم گفت:
- راهی جز حل کردن این معما نداریم.
همه‌مون حرف کامیار رو تایید کردیم.
ایلیار: خب، برنامه چیه؟
الینا که کنار من نشسته بود رو به ایلیار گفت:
- برنامه چی؟
ایلیار: شوخی می‌کنی دیگه؟ الان همین‌جوری بشینیم دست رو دست بذاریم و هیچ‌کاری نکنیم؟
نبات و صحرا که کنار پنجره وایساده بودن اومدن پیش ما و صحرا گفت:
- خب الان که نمیشه بریم جنگل. خیلی تاریکه بهتره بریم داخل خونه رو بگردیم.
نبات: پراکنده می‌شیم دونفردونفر می‌ریم شاید یه سرنخی چیزی پیدا شد.
- من موافقم.
کامیار: من و صحرا، نبات با بهزاد الینا هم با ایلیار.
ایلیار: حله بریم.
***
کامیار
رفتیم داخل راهرو و رو به بچه‌ها گفتم:
- من و صحرا می‌ریم بالا، نبات با بهزاد داخل هال رو می‌گردن، الینا با ایلیار داخل آشپزخونه‌ رو. وقتی می‌گم بگردین منظورم اینه‌که زیر و رو کنین کل اونجا رو.
من و صحرا از پله‌ها بالا رفتیم و وقتی رسیدیم همچنان اون بوی بد داخل فضا پخش شده بود. رو به صحرا گفتم:
- تو برو کتاب‌خونه رو بگرد منم می‌رم داخل اتاق خواب. اون یکی اتاق‌هم که کلا بی‌خیال.
صحرا: باشه.
***
صحرا
رفتم سمت کتاب‌خونه و واردش شدم. کلیدبرقی که کنار در بود رو زدم و لامپ زرد رنگ و ملایم کل فضای کتاب‌خونه رو روشن کرد. رفتم سمت اولین قفسه، کلی کتاب‌ اونجا بود و از گرد و خاک پر بودن. کتاب‌های علمی، فلسفی، داستانی و هر جور کتابی که بشه فکرش رو کرد داخل اون قفسه‌ها پیدا می‌شد. تنها کتابی که توجه‌ام رو به خودش جلب کرد یه انجیر بود که نسبت به بقیه کتاب‌ها تمیزتر بود و توی گوشه‌ترین قسمت آخرین قفسه‌ی اتاق بود. دستم رو دراز کردم سمت کتاب اما قبل از اینکه دستم بهش بخوره لامپ اتاق شروع به سوسو زدن کرد، بهش خیره شدم و یه کوچولو ترسیدم ولی سعی کردم خون‌سردیم رو حفظ کنم و از اتاق برم بیرون. رفتم سمت در ولی قفل بود! هرچه‌قدر دستگیره رو بالا و پایین کردم باز نشد. دیگه داشتم کلافه می‌شدم. خواستم داد بزنم و کامیار رو صدا بزنم اما همون لحظه یه چیزی شبیه به دستگیره روی زمین توجه‌ام رو جلب کرد.
- صحرا… .
دستم رو گذاشتم روی دهنم تا جیغم درنیاد، صدای وحشت‌ناکی داشت آروم اسمم رو صدا می‌زد، لامپ اتاق دیگه از سوسو زدن گذشته بود و داشت خاموش‌روشن می‌شد. توی یه لحظه خیلی یه‌هویی کشیده شدم به یه جای خیلی تاریک!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

دیار

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Mar
160
1,419
مدال‌ها
2
از چند پله‌ افتادم پایین و بالاخره به سطح زمین برخورد کردم. به‌خاطر درد شدیدی که توی کل تنم داشت ایجاد می‌شد اشکم داشت درمی‌اومد. دستم رو گرفتم به کمرم و به زور وایسادم. همه‌جام خاکی شده بود و چشم‌هام هم توش پر از گرد و خاک شده بود. آخ بلندی گفتم و به دور و برم نگاه کردم، تاریک‌تاریک بود و احساس می‌کردم کور شدم! تنها صدایی که شنیده می‌شد صدای تپش قلب و نفس‌های خودم بود. هیچی نمی‌دیدم و دستم رو تکون دادم که مشخص شد جلوم هیچی نیست.
عقب‌عقب رفتم و احتمال می‌دادم پشتم پله باشه، و خب درست فکر می‌کردم.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم نفس‌هام رو منظم کنم، هم ترسیده بودم و هم درد شدیدی که داشتم داشت اذیتم می‌کرد.
سرد شدن اون فضا رو حس می‌کردم، حتی سنگینی یه نگاه‌ رو هم اونجا حس می‌کردم. یعنی بچه‌ها تا کی‌ نبودن من رو متوجه می‌شن؟ دستم رو گرفتم به دیوار و سعی کردم توی اون تاریکی از پله‌ها برم بالا.
- صحرا…
باز همون صدا! ناخودآگاه سرم رو برگردوندم و به پشت سرم نگاه کردم، با دیدن اون چشم‌ها نتونستم کنترلی روی پاهام داشته باشم و با لرزش شدید پاهام نشستم روی پله، دو جفت چشم کهربایی از دور داشت نگام می‌کرد…!
***
کامیار
بعد از اینکه صحرا رفت داخل کتاب‌خونه من‌هم رفتم داخل اتاق‌خواب، در رو باز گذاشتم نه فقط به‌خاطر ترس، به‌خاطر این‌که اگه اتفاقی افتاد سریع بتونم فرار کنم و یا اگه یکی از بچه‌ها براشون اتفاقی افتاد و سر و صدایی ایجاد شد بتونم برم. داخل اتاق رو نگاه کردم و توجه‌ام به پرده‌ی کنار تخت جلب شد. سمتش رفتم و دیدم یه بالکنه.
از بیرون خونه بالکن رو دیده بودم ولی اولین بار که اومدیم داخل اتاق بهش توجه نکردم.
تصمیم گرفتم اول داخل اتاق رو بگردم و بعد برم داخل بالکن، سمت تخت رفتم ولی یک‌هو صدای بلندی اومد، صدا از کتابخونه بود! سریع رفتم سمت کتابخونه و درش رو باز کردم، صحرا داشت داخل قفسه‌ها رو نگاه می‌کرد.
- خوبی؟
یه نگاه عجیبی بهم انداخت و سرش رو تکون داد و دوباره مشغول شد. چرا یه‌جوری بود؟
شاید به‌خاطر رفتار من تعجب کرده.
بی‌خیال شدم و دوباره رفتم داخل اتاق.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین