- Mar
- 160
- 1,419
- مدالها
- 2
***
بهزاد
همهچیز خیلی قشنگتر و تمیزتر از خوابمون بود! همون مبلهم سرجاش بود ولی مثل خوابی که دیدیم کهنه و فرسوده نبود. درسته وسایلها قدیمی بودن ولی همهچی تمیز بود! یه لوستر قدیمی وسط سقف آویزون بود که همهی لامپهاش روشن بود. پارکتهای قهوهای رنگ زیر پاهامون خیلی مرتب بودن و کنده نشدهبودن. هیچ گرد و خاکی رو اونجا نمیشد حس کرد، ولی نمیشد از جو سنگیناش چشمپوشی کرد.
الینا: شماها مطمئنید که کسی اینجا زندگی نمیکنه؟
درواقع سوال من هم بود، یعنی ممکنه کسی اینجا باشه؟ شاید همون کسی که ایمیل رو برای ما فرستاده الان همینجاست و منتظر یه فرصت برای حمله به ما باشه.
حرفای ذهنم رو به زبون آوردم:
- نکنه الان یه نفر کمین کرده باشه اینجا؟
ایلیار: منظورت اینهکه بخواد کسی بهمون حمله کنه؟
کامیار: بهزاد محض رضای خدا، این دیوونگی محضه.
به کامیار نگاه کردم و گفتم:
- عجب، خب بعید نیست.
الینا چند قدم اومد نزدیکتر و با یه لحن عجیب گفت:
الینا: با اینکه اینجا خیلی تمیز و مرتبه ولی اصلا حس خوبی بم نمیده، همش احساس میکنم یهچیزی اینجا مشکل داره.
حرف الینا رو تایید کردم، صحرا رفت سمت تک پنجره تقریبا بزرگ هال و به بیرون خیره شد و گفت:
- منهم با الینا موافقم، یهجای کار میلنگه!
ایلیار: برو بابا! قرار نیست اتفاقی بیفته.
صحرا با گفتن «امیدوارم» به بحث خاتمه داد. نبات رفت پیش صحرا و باهم به بیرون خیره شدن.
نبات: ولی اینجا واقعا خیلی خوشگله.
از هال رفتم بیرون و سمت پلهها رفتم، بچهها رو صدا زدم و گفتم:
- بیایین بریم طبقه بالاشهم یه نگاهی بندازیم.
وقتی همه موافقت کردن به سمت طبقه دوم حرکت کردیم….
***
ایلیار
بهزاد تصمیم گرفت بهم احترام بذاره و اجازه بده من اول برم. حالا انگار ما نمیدونستیم که ترسیده!
از همه جلوتر میرفتم و وقتی پام رو روی اولین پلهی قهوهای رنگ گذاشتم صداش تو کل راهرو پیچید و بهخاطر خالی بودن فضای اونجا صداش منعکس شد.
الینا: اوه، چه صدای مزخرفی ایجاد شد.
حرفش رو تایید کردیم و به راهمون ادامه دادیم. وقتی از هشت پله اول گذشتیم روی دیوار یه عکس بزرگ بود که داخل عکس یه زن با لباس عروس بود و کنارش هم یه آقای اتو کشیده وایساده بود. معلوم بود روز عروسیشونه. یعنی اینها صاحب این خونهان؟ بقیهشم چندتا تابلو نقاشی خیلی عجیبغریب و ترسناک بودن، داشتم به این فکر میکردم که الینا میتونه از این نقاشیها بکشه. جالبتر اینجا بود که هیچکدوم از تابلوها گرد و خاک نداشتن.
نبات: اینها چقدر عجیبن.
- هوم!
کامیار: الینای هنرمند، تو میتونی اینها رو بکشی؟
الینا: فکر نکنم.
چه تلپاتی قشنگی داریم من و کامیار.
- کامی عشق منی.
کامیار چیزی نگفت و فقط بهم نگاه کرد. یه چشمک بهش زدم و گفتم:
- خب بریم دیگه.
هنوز چند پله مونده بود، خواستم برم که بهزاد پارازیت انداخت.
بهزاد: بچهها یه سوال؟!
- بپرس زود باش!
بهزاد: مگه سگ دنبالت کرده؟
- آره، بپرس حالا.
به همون زن که داخل عکس بود اشاره کرد و گفت:
بهزاد: بهنظرتون این همون روحه داخل خوابمون نیست؟
الینا با صدای بلند و متعجبی گفت:
الینا: چـی؟!
همهمون بهش خیره شدیم. ادامه داد:
الینا: آخه توی خواب اصلا صورتش مشخص نبود. درضمن چرا باید این اون باشه یا اون این؟
- جمله بندیت واقعا حرف نداره!
بهزاد: تو دقیق نگاه کنی یه ته چهره میتونی ببینی، درضمن یهجورایی همجورن باهم.
کامیار: بهزاد محض رضای خدا عین آدم حرفت رو بزن.
- همچین بدهم نمیگه کامی.
بهزاد: عشقی داداش.
با لبخند یه چشمک به بهزاد زدم و منتظر جواب کامیار موندم. اونم یه نگاه به من، یه نگاه به بهزاد و بعد خیلی محترمانه مسخرهای نثارمون کرد.
کامیار: دیگه بریم بالا.
بهزاد
همهچیز خیلی قشنگتر و تمیزتر از خوابمون بود! همون مبلهم سرجاش بود ولی مثل خوابی که دیدیم کهنه و فرسوده نبود. درسته وسایلها قدیمی بودن ولی همهچی تمیز بود! یه لوستر قدیمی وسط سقف آویزون بود که همهی لامپهاش روشن بود. پارکتهای قهوهای رنگ زیر پاهامون خیلی مرتب بودن و کنده نشدهبودن. هیچ گرد و خاکی رو اونجا نمیشد حس کرد، ولی نمیشد از جو سنگیناش چشمپوشی کرد.
الینا: شماها مطمئنید که کسی اینجا زندگی نمیکنه؟
درواقع سوال من هم بود، یعنی ممکنه کسی اینجا باشه؟ شاید همون کسی که ایمیل رو برای ما فرستاده الان همینجاست و منتظر یه فرصت برای حمله به ما باشه.
حرفای ذهنم رو به زبون آوردم:
- نکنه الان یه نفر کمین کرده باشه اینجا؟
ایلیار: منظورت اینهکه بخواد کسی بهمون حمله کنه؟
کامیار: بهزاد محض رضای خدا، این دیوونگی محضه.
به کامیار نگاه کردم و گفتم:
- عجب، خب بعید نیست.
الینا چند قدم اومد نزدیکتر و با یه لحن عجیب گفت:
الینا: با اینکه اینجا خیلی تمیز و مرتبه ولی اصلا حس خوبی بم نمیده، همش احساس میکنم یهچیزی اینجا مشکل داره.
حرف الینا رو تایید کردم، صحرا رفت سمت تک پنجره تقریبا بزرگ هال و به بیرون خیره شد و گفت:
- منهم با الینا موافقم، یهجای کار میلنگه!
ایلیار: برو بابا! قرار نیست اتفاقی بیفته.
صحرا با گفتن «امیدوارم» به بحث خاتمه داد. نبات رفت پیش صحرا و باهم به بیرون خیره شدن.
نبات: ولی اینجا واقعا خیلی خوشگله.
از هال رفتم بیرون و سمت پلهها رفتم، بچهها رو صدا زدم و گفتم:
- بیایین بریم طبقه بالاشهم یه نگاهی بندازیم.
وقتی همه موافقت کردن به سمت طبقه دوم حرکت کردیم….
***
ایلیار
بهزاد تصمیم گرفت بهم احترام بذاره و اجازه بده من اول برم. حالا انگار ما نمیدونستیم که ترسیده!
از همه جلوتر میرفتم و وقتی پام رو روی اولین پلهی قهوهای رنگ گذاشتم صداش تو کل راهرو پیچید و بهخاطر خالی بودن فضای اونجا صداش منعکس شد.
الینا: اوه، چه صدای مزخرفی ایجاد شد.
حرفش رو تایید کردیم و به راهمون ادامه دادیم. وقتی از هشت پله اول گذشتیم روی دیوار یه عکس بزرگ بود که داخل عکس یه زن با لباس عروس بود و کنارش هم یه آقای اتو کشیده وایساده بود. معلوم بود روز عروسیشونه. یعنی اینها صاحب این خونهان؟ بقیهشم چندتا تابلو نقاشی خیلی عجیبغریب و ترسناک بودن، داشتم به این فکر میکردم که الینا میتونه از این نقاشیها بکشه. جالبتر اینجا بود که هیچکدوم از تابلوها گرد و خاک نداشتن.
نبات: اینها چقدر عجیبن.
- هوم!
کامیار: الینای هنرمند، تو میتونی اینها رو بکشی؟
الینا: فکر نکنم.
چه تلپاتی قشنگی داریم من و کامیار.
- کامی عشق منی.
کامیار چیزی نگفت و فقط بهم نگاه کرد. یه چشمک بهش زدم و گفتم:
- خب بریم دیگه.
هنوز چند پله مونده بود، خواستم برم که بهزاد پارازیت انداخت.
بهزاد: بچهها یه سوال؟!
- بپرس زود باش!
بهزاد: مگه سگ دنبالت کرده؟
- آره، بپرس حالا.
به همون زن که داخل عکس بود اشاره کرد و گفت:
بهزاد: بهنظرتون این همون روحه داخل خوابمون نیست؟
الینا با صدای بلند و متعجبی گفت:
الینا: چـی؟!
همهمون بهش خیره شدیم. ادامه داد:
الینا: آخه توی خواب اصلا صورتش مشخص نبود. درضمن چرا باید این اون باشه یا اون این؟
- جمله بندیت واقعا حرف نداره!
بهزاد: تو دقیق نگاه کنی یه ته چهره میتونی ببینی، درضمن یهجورایی همجورن باهم.
کامیار: بهزاد محض رضای خدا عین آدم حرفت رو بزن.
- همچین بدهم نمیگه کامی.
بهزاد: عشقی داداش.
با لبخند یه چشمک به بهزاد زدم و منتظر جواب کامیار موندم. اونم یه نگاه به من، یه نگاه به بهزاد و بعد خیلی محترمانه مسخرهای نثارمون کرد.
کامیار: دیگه بریم بالا.
آخرین ویرایش: