جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Fati-Ai با نام [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 32,607 بازدید, 581 پاسخ و 58 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Fati-Ai
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Fati-Ai
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
991
16,591
مدال‌ها
4
- سوگند!
صداي حيرت‌زده‌‌ي فرهود بود. من نباید داغ دل فرهود رو بیشتر می‌کردم، نباید عذابش می‌دادم. من قول دادم که بار سنگین روی شونه‌ش نباشم! لب‌هام رو روي هم فشردم و دست‌هام رو پايين آوردم. سرم رو آروم بالا گرفتم. ديدن صورت گريون و پر دردشون، باعث شد نتونم بغضم رو خفه كنم.
- سوگندم!
زمزمه‌ی دردناکش، صدای گریه‌هام رو بالا برد. دستش رو زير بغلم گذاشت و كمكم كرد تا بايستم و بعد توي آغوشش فرو رفتم. نمی‌خواستم گریه کنم، اما نمی‌شد! این زندگی گریه‌آور بود، این همه رنج و غمی که سنگینیش تا ابد بلای جونمون بود، گریه‌آور بود. دست نوازشش رو روي موهام مي‌كشيد و صداي گريه‌هام بلندتر مي‌شد. بي‌اختيار بابام رو صدا مي‌زدم و به ياد روز از دست دادنش، زجر مي‌كشيدم. مهستي مثل شعله يك كبريت بود، كه به دنبال خودش يك جنگل رو به آتيش كشيده‌بود و ما همچنان اسير خاموش كردن اين جنگل سوزان بوديم. بعد از امروز چطور بايد زندگي مي‌كرديم؟ چطور بايد اين درد رو هضم مي‌كرديم؟ آه خداي من!
در آغوش فرهود، به سمت ماشین رفتیم. مقابل در ماشین ایستادم و يك قدم عقب رفتم. دستم رو به صورت خيسم كشيدم و سعي كردم نفس بكشم ولي اين محدوده انگار هوا نداشت! به فرهود كه مقابلم ايستاده‌بود، نگاه كردم كه سريع نگاهش رو ازم دزدید. به فربد كه سمت چپم بود، نگاه کردم. سرش رو پايين انداخت و چشم‌هاي خيسش رو به زمين دوخت. تنها چيزي كه توي اين لحظه نمي‌خواستم ببينم، شرمندگی این دو پسر بود.
- نگام کنین، سریع!
تحکم صدام، باعث شد فربد سرش رو بالا بگیره اما فرهود همچنان نگاهش رو ازم می‌دزدید. صداش زدم ولي فايده‌اي نداشت. چونه‌ش رو توی دستم گرفتم و صورتش رو به طرف خودم چرخوندم.
- این‌ کاراتونو بذارین کنار! واسه چی سرتونو می‌ندازین پایین؟ هان؟ مگه نگفتی شما هم با ما دوباره یتیم شدین؟ پس چرا خجالت می‌کشین نگام کنین؟ ها فرهود؟!
- سوگند!
فقط اسمم رو زيرلب زمزمه كرد و چيزي نگفت. يك قدم به سمت فربد رفتم و دستم رو روي بازوش گذاشتم.
- شما دو نفر هیچ نسبتی با اون زن ندارین! حق ندارین احساس شرمندگی کنین! اون جزو خانواده‌ی ما نیست، اصلاً اون مادرتونم نیست! خوبه؟
فربد دستش رو روي دستم گذاشت و بغ كرده سرش رو تكون داد. سرم رو به شونه‌ي فربد تكيه دادم و به فرهود نگاه كردم. باورم نمي‌شد اين‌قدر راحت جلوم اشك مي‌ريخت.
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
991
16,591
مدال‌ها
4
- فرهود توروخدا! چرا گوش نميدي؟
به سمتمون اومد. نگاهش بين صورت من و فربد چرخيد و زمزمه كرد:
- چطوري بريم خونه؟
به چشم‌هام خيره شد و ادامه داد:
- سوزان و سوگل... باراد و برديا... دل‌آرا!
دستم رو به سمت دستش دراز كردم، دست سردش رو توي دستم گذاشت. به سمت خودش كشيدمش و گفتم:
- ميريم خونه، همه‌چيو ميگيم و مطمئن باش كه ما خانواده‌ي قوي و صبوري داريم.
سرش رو خم كرد و روي موهام رو بوسيد.
- همتون بزرگين، خيلي بزرگ! ولي من شرمنده‌م.
سرم رو از روي شونه‌ي فربد برداشتم و نفس عميقي كشيدم. اشك هاي مزاحم روي صورتم رو پس زدم و با صداي لرزونم در جوابش گفتم:
- هيس! گفتم ازين حرفا نزن! بريم خونه.
سووئيچ رو از توي جيب مانتوم درآوردم كه از دستم گرفت و گفت:
- باشه، ولي خودم مي‌شينم.
مخالفتي نكردم و بالأخره به سمت خونه حركت كرديم. روي صندلي عقب نشستم و صورتم رو به شيشه تكيه دادم. مي‌تونستم چند دقيقه‌اي، راحت گريه كنم. چشم‌هام رو محكم بستم و ياد آخرين باري افتادم كه بابا رو در آغوش گرفتم و راهي سفرش كردم. هنوز هم بوي عطرش و لبخند مهربونش، توي ذهنم نقش داشت.
«- توي مدتي كه نيستم اول مواظب خودت باش، بعدم مواظب اين خواهراي شيطونت باش كه آتيش نسوزونن!
صداي اعتراض سوزان بالا رفت:
- بابا!
بابا خنديد و موهاي چتري روي پيشوني سوزان رو به هم ريخت. دوباره لبخند به لب، نگاه مطمئنش رو به من دوخت و گفت:
- هواي عزيزجونم داشته باش دخترم، كاري هم داشتي زنگ بزن.
صورتش رو بوسيدم و زمزمه كردم:
- چشم باباجون، چشم.»
پلك‌هام از هم دور شد پشت دستم رو به چشم‌هاي خيسم كشيدم. خوشحال بودم كه آخرين تصوير ديدارمون، هميشه جلوي چشم‌هامه! آخرين مكالمه‌ي تلفنيمون رو هم به ياد داشتم! دو دستم رو روي گوش‌هام گذاشتم تا صداي مزاحم اطراف رو نشنوم. هنوز هم صداي بابا توي گوشم بود، همون‌قدر واضح و شفاف!
«- يه خبرايي شنيدم، بيام تهران بهت ميگم... تو كي اين‌قدر بزرگ شدي سوگند بابا؟»
و من هيچ‌وقت نفهميده‌بودم كه اون خبر، خبر خواستگاري فرهود از من بود. چقدر براي برگشتن به تهران هيجان داشت اما هيچ‌وقت اون روز نرسيد. امان از اين جاده‌ي پرپيچ و خم زندگي ما.
***
 
بالا پایین