- Dec
- 991
- 16,591
- مدالها
- 4
- سوگند!
صداي حيرتزدهي فرهود بود. من نباید داغ دل فرهود رو بیشتر میکردم، نباید عذابش میدادم. من قول دادم که بار سنگین روی شونهش نباشم! لبهام رو روي هم فشردم و دستهام رو پايين آوردم. سرم رو آروم بالا گرفتم. ديدن صورت گريون و پر دردشون، باعث شد نتونم بغضم رو خفه كنم.
- سوگندم!
زمزمهی دردناکش، صدای گریههام رو بالا برد. دستش رو زير بغلم گذاشت و كمكم كرد تا بايستم و بعد توي آغوشش فرو رفتم. نمیخواستم گریه کنم، اما نمیشد! این زندگی گریهآور بود، این همه رنج و غمی که سنگینیش تا ابد بلای جونمون بود، گریهآور بود. دست نوازشش رو روي موهام ميكشيد و صداي گريههام بلندتر ميشد. بياختيار بابام رو صدا ميزدم و به ياد روز از دست دادنش، زجر ميكشيدم. مهستي مثل شعله يك كبريت بود، كه به دنبال خودش يك جنگل رو به آتيش كشيدهبود و ما همچنان اسير خاموش كردن اين جنگل سوزان بوديم. بعد از امروز چطور بايد زندگي ميكرديم؟ چطور بايد اين درد رو هضم ميكرديم؟ آه خداي من!
در آغوش فرهود، به سمت ماشین رفتیم. مقابل در ماشین ایستادم و يك قدم عقب رفتم. دستم رو به صورت خيسم كشيدم و سعي كردم نفس بكشم ولي اين محدوده انگار هوا نداشت! به فرهود كه مقابلم ايستادهبود، نگاه كردم كه سريع نگاهش رو ازم دزدید. به فربد كه سمت چپم بود، نگاه کردم. سرش رو پايين انداخت و چشمهاي خيسش رو به زمين دوخت. تنها چيزي كه توي اين لحظه نميخواستم ببينم، شرمندگی این دو پسر بود.
- نگام کنین، سریع!
تحکم صدام، باعث شد فربد سرش رو بالا بگیره اما فرهود همچنان نگاهش رو ازم میدزدید. صداش زدم ولي فايدهاي نداشت. چونهش رو توی دستم گرفتم و صورتش رو به طرف خودم چرخوندم.
- این کاراتونو بذارین کنار! واسه چی سرتونو میندازین پایین؟ هان؟ مگه نگفتی شما هم با ما دوباره یتیم شدین؟ پس چرا خجالت میکشین نگام کنین؟ ها فرهود؟!
- سوگند!
فقط اسمم رو زيرلب زمزمه كرد و چيزي نگفت. يك قدم به سمت فربد رفتم و دستم رو روي بازوش گذاشتم.
- شما دو نفر هیچ نسبتی با اون زن ندارین! حق ندارین احساس شرمندگی کنین! اون جزو خانوادهی ما نیست، اصلاً اون مادرتونم نیست! خوبه؟
فربد دستش رو روي دستم گذاشت و بغ كرده سرش رو تكون داد. سرم رو به شونهي فربد تكيه دادم و به فرهود نگاه كردم. باورم نميشد اينقدر راحت جلوم اشك ميريخت.
صداي حيرتزدهي فرهود بود. من نباید داغ دل فرهود رو بیشتر میکردم، نباید عذابش میدادم. من قول دادم که بار سنگین روی شونهش نباشم! لبهام رو روي هم فشردم و دستهام رو پايين آوردم. سرم رو آروم بالا گرفتم. ديدن صورت گريون و پر دردشون، باعث شد نتونم بغضم رو خفه كنم.
- سوگندم!
زمزمهی دردناکش، صدای گریههام رو بالا برد. دستش رو زير بغلم گذاشت و كمكم كرد تا بايستم و بعد توي آغوشش فرو رفتم. نمیخواستم گریه کنم، اما نمیشد! این زندگی گریهآور بود، این همه رنج و غمی که سنگینیش تا ابد بلای جونمون بود، گریهآور بود. دست نوازشش رو روي موهام ميكشيد و صداي گريههام بلندتر ميشد. بياختيار بابام رو صدا ميزدم و به ياد روز از دست دادنش، زجر ميكشيدم. مهستي مثل شعله يك كبريت بود، كه به دنبال خودش يك جنگل رو به آتيش كشيدهبود و ما همچنان اسير خاموش كردن اين جنگل سوزان بوديم. بعد از امروز چطور بايد زندگي ميكرديم؟ چطور بايد اين درد رو هضم ميكرديم؟ آه خداي من!
در آغوش فرهود، به سمت ماشین رفتیم. مقابل در ماشین ایستادم و يك قدم عقب رفتم. دستم رو به صورت خيسم كشيدم و سعي كردم نفس بكشم ولي اين محدوده انگار هوا نداشت! به فرهود كه مقابلم ايستادهبود، نگاه كردم كه سريع نگاهش رو ازم دزدید. به فربد كه سمت چپم بود، نگاه کردم. سرش رو پايين انداخت و چشمهاي خيسش رو به زمين دوخت. تنها چيزي كه توي اين لحظه نميخواستم ببينم، شرمندگی این دو پسر بود.
- نگام کنین، سریع!
تحکم صدام، باعث شد فربد سرش رو بالا بگیره اما فرهود همچنان نگاهش رو ازم میدزدید. صداش زدم ولي فايدهاي نداشت. چونهش رو توی دستم گرفتم و صورتش رو به طرف خودم چرخوندم.
- این کاراتونو بذارین کنار! واسه چی سرتونو میندازین پایین؟ هان؟ مگه نگفتی شما هم با ما دوباره یتیم شدین؟ پس چرا خجالت میکشین نگام کنین؟ ها فرهود؟!
- سوگند!
فقط اسمم رو زيرلب زمزمه كرد و چيزي نگفت. يك قدم به سمت فربد رفتم و دستم رو روي بازوش گذاشتم.
- شما دو نفر هیچ نسبتی با اون زن ندارین! حق ندارین احساس شرمندگی کنین! اون جزو خانوادهی ما نیست، اصلاً اون مادرتونم نیست! خوبه؟
فربد دستش رو روي دستم گذاشت و بغ كرده سرش رو تكون داد. سرم رو به شونهي فربد تكيه دادم و به فرهود نگاه كردم. باورم نميشد اينقدر راحت جلوم اشك ميريخت.