- Dec
- 973
- 16,493
- مدالها
- 4
(سوزان)
نگاهم به پیام بلندبالای ایمان بود. از بین تمامی کلماتی که پشت سر هم ردیف شدهبود، فقط کلمهی «دوستت دارم» بود که توجه نگاه من رو به خودش جلب کردهبود. دلم میگفت، مهم نیست ایمان چطور معذرتخواهی میکنه، مهم نیست چطور پا پیش میذاره، فقط مهم اینه که دوستت داره و این رو هر بار به نحوی، اون هم به صورت مستقیم، توی پیامهاش نوشتهبود. احساسات منی که پشت دیوار لجبازی قایم شدهبود، مدام سرک میکشیدند و با خوندن پیامهای شیرین ایمان، قند توی دلم آب میشد. نفس عمیقی کشیدم، بیخیال فکر و خیالهای ناتمومم شدم. دکمهی کنار موبایلم رو فشردم و اون رو روی میز گذاشتم.
- پس چرا نمیاد؟!
با شنیدن صدای جدی و لحن محکم فرهود، در لحظه حرفهای ایمان از سرم پرید و استرس برنگشتن فربد به خونه، به جونم نشست. ساعت دوازده شب بود و فربد برنگشته بود. نکته نگرانکننده اینجا بود که فربد هیچوقت بدون خبر جایی نمیرفت، حداقل به بردیا خبر می داد اما الان بردیا هم گیج و بیخبر بینمون نشستهبود و هیچ جوابی برای ما و خودش نداشت. اینکه تماسهاي مكررمون هم بیجواب میموند، استرس رو بیشتر و بیشتر به دلمون مینداخت. پاهام رو توی شکمم جمع کردم و به باراد که روبهروم نشستهبود، نگاه کردم. خطاب به بردیا که کنار من بود، گفت:
- برنامه یا قرار خاصی نداشته؟
بردیا با تردید، شونه بالا انداخت و زیر لب کلمهی «نمیدونم» رو زمزمه کرد.
- فربد هیچوقت ما رو بیخبر نمیذاره، حتماً یه اتفاقی افتاده!
دل تو دل فرهود نبود. استرس عجیبی به جونش افتادهبود. یک لحظه هم نمیتونست بشینه و مدام طول و عرض خونه رو طی میکرد.
- بردیا جان؟ یکم فکر کن، فربد به تو همه چیزو میگه.
بردیا که به نظر میرسید از سؤال و جوابهای پر تکرار ما شاکی شده، کلافه دستش رو بین موهای پرپشتش فرو برد و در جواب سوگند گفت:
- خواهر من میگم نمیدونم! زودتر از من، از شرکت بیرون اومد و رفت، ولی نگفت دیر برمیگرده یا برنمیگرده، منم مثل همهی شما نگرانم.
فرهود قدمی جلو اومد و مقابل بردیا ایستاد. از نگاه جدی و تیزش که از زیر ابروهای در هم گره خوردهش، بردیا رو نشونه گرفتهبود، ترسیدم و خودم رو جمعوجور کردم. فرهود انگشت اشارهش رو به طرف بردیا گرفت و محکم گفت:
- یه سؤال ازت میپرسم، راستشو بهم بگو!
چشمهای لرزون بردیا به فرهود بود و منتظر بود تا سؤالش که بیشتر شبیه بازجویی به نظر میرسید رو مطرح کنه.
- چند شب قبل، نمی دونم دقیقاً کی بود، اما فربد نیومد شام بخوره و وقتی رفتم بالای سرش فهمیدم کتک خورده! درسته بردیا؟! فربد اون شب کتک خوردهبود؟
نگاهم به پیام بلندبالای ایمان بود. از بین تمامی کلماتی که پشت سر هم ردیف شدهبود، فقط کلمهی «دوستت دارم» بود که توجه نگاه من رو به خودش جلب کردهبود. دلم میگفت، مهم نیست ایمان چطور معذرتخواهی میکنه، مهم نیست چطور پا پیش میذاره، فقط مهم اینه که دوستت داره و این رو هر بار به نحوی، اون هم به صورت مستقیم، توی پیامهاش نوشتهبود. احساسات منی که پشت دیوار لجبازی قایم شدهبود، مدام سرک میکشیدند و با خوندن پیامهای شیرین ایمان، قند توی دلم آب میشد. نفس عمیقی کشیدم، بیخیال فکر و خیالهای ناتمومم شدم. دکمهی کنار موبایلم رو فشردم و اون رو روی میز گذاشتم.
- پس چرا نمیاد؟!
با شنیدن صدای جدی و لحن محکم فرهود، در لحظه حرفهای ایمان از سرم پرید و استرس برنگشتن فربد به خونه، به جونم نشست. ساعت دوازده شب بود و فربد برنگشته بود. نکته نگرانکننده اینجا بود که فربد هیچوقت بدون خبر جایی نمیرفت، حداقل به بردیا خبر می داد اما الان بردیا هم گیج و بیخبر بینمون نشستهبود و هیچ جوابی برای ما و خودش نداشت. اینکه تماسهاي مكررمون هم بیجواب میموند، استرس رو بیشتر و بیشتر به دلمون مینداخت. پاهام رو توی شکمم جمع کردم و به باراد که روبهروم نشستهبود، نگاه کردم. خطاب به بردیا که کنار من بود، گفت:
- برنامه یا قرار خاصی نداشته؟
بردیا با تردید، شونه بالا انداخت و زیر لب کلمهی «نمیدونم» رو زمزمه کرد.
- فربد هیچوقت ما رو بیخبر نمیذاره، حتماً یه اتفاقی افتاده!
دل تو دل فرهود نبود. استرس عجیبی به جونش افتادهبود. یک لحظه هم نمیتونست بشینه و مدام طول و عرض خونه رو طی میکرد.
- بردیا جان؟ یکم فکر کن، فربد به تو همه چیزو میگه.
بردیا که به نظر میرسید از سؤال و جوابهای پر تکرار ما شاکی شده، کلافه دستش رو بین موهای پرپشتش فرو برد و در جواب سوگند گفت:
- خواهر من میگم نمیدونم! زودتر از من، از شرکت بیرون اومد و رفت، ولی نگفت دیر برمیگرده یا برنمیگرده، منم مثل همهی شما نگرانم.
فرهود قدمی جلو اومد و مقابل بردیا ایستاد. از نگاه جدی و تیزش که از زیر ابروهای در هم گره خوردهش، بردیا رو نشونه گرفتهبود، ترسیدم و خودم رو جمعوجور کردم. فرهود انگشت اشارهش رو به طرف بردیا گرفت و محکم گفت:
- یه سؤال ازت میپرسم، راستشو بهم بگو!
چشمهای لرزون بردیا به فرهود بود و منتظر بود تا سؤالش که بیشتر شبیه بازجویی به نظر میرسید رو مطرح کنه.
- چند شب قبل، نمی دونم دقیقاً کی بود، اما فربد نیومد شام بخوره و وقتی رفتم بالای سرش فهمیدم کتک خورده! درسته بردیا؟! فربد اون شب کتک خوردهبود؟