جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Fati-Ai با نام [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 30,347 بازدید, 563 پاسخ و 58 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Fati-Ai
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Fati-Ai
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
973
16,493
مدال‌ها
4
(سوزان)

نگاهم به پیام بلندبالای ایمان بود. از بین تمامی کلماتی که پشت سر هم ردیف شده‌بود، فقط کلمه‌ی «دوستت دارم» بود که توجه نگاه من رو به خودش جلب کرده‌بود. دلم می‌گفت، مهم نیست ایمان چطور معذرت‌خواهی می‌کنه، مهم نیست چطور پا پیش می‌ذاره، فقط مهم اینه که دوستت داره و این رو هر بار به نحوی، اون هم به صورت مستقیم، توی پیام‌هاش نوشته‌بود. احساسات منی که پشت دیوار‌ لجبازی قایم شده‌بود، مدام سرک می‌کشیدند و با خوندن پیام‌های شیرین ایمان، قند توی دلم آب می‌شد. نفس عمیقی کشیدم، بی‌خیال فکر‌ و خیال‌های ناتمومم شدم. دکمه‌ی کنار موبایلم رو فشردم و اون رو روی میز گذاشتم.
- پس چرا نمیاد؟!
با شنیدن صدای جدی و لحن محکم فرهود، در لحظه حرف‌های ایمان از سرم پرید و استرس برنگشتن فربد به خونه، به جونم نشست. ساعت دوازده شب بود و فربد برنگشته بود. نکته نگران‌کننده اینجا بود که فربد هیچ‌وقت بدون خبر جایی نمی‌رفت، حداقل به بردیا خبر می داد اما الان بردیا هم گیج و بی‌خبر بینمون نشسته‌بود و هیچ جوابی برای ما و خودش نداشت. اینکه تماس‌هاي مكررمون هم بی‌جواب می‌موند، استرس رو بیشتر و بیشتر به دلمون می‌نداخت. پاهام رو توی شکمم جمع کردم و به باراد که روبه‌روم نشسته‌بود، نگاه کردم. خطاب به بردیا که کنار من بود، گفت:
- برنامه‌ یا قرار خاصی نداشته؟
بردیا با تردید، شونه بالا انداخت و زیر لب کلمه‌ی «نمی‌دونم» رو زمزمه کرد.
- فربد هیچ‌وقت ما رو بی‌خبر نمی‌ذاره، حتماً یه اتفاقی افتاده!
دل تو دل فرهود نبود. استرس عجیبی به جونش افتاده‌بود. یک لحظه هم نمی‌تونست بشینه و مدام طول و عرض خونه رو طی می‌کرد.
- بردیا جان؟ یکم فکر کن، فربد به تو همه چیزو میگه.
بردیا که به نظر می‌رسید از سؤال و جواب‌های پر تکرار ما شاکی شده، کلافه دستش رو بین موهای پرپشتش فرو برد و در جواب سوگند گفت:
- خواهر من میگم نمی‌دونم! زودتر از من، از شرکت بیرون اومد و رفت، ولی نگفت دیر برمی‌گرده یا برنمی‌گرده، منم مثل همه‌ی شما نگرانم.
فرهود قدمی جلو اومد و مقابل بردیا ایستاد. از نگاه جدی و تیزش که از زیر ابروهای در هم گره خورده‌ش، بردیا رو‌ نشونه گرفته‌بود، ترسیدم و خودم رو جمع‌وجور کردم. فرهود انگشت اشاره‌ش رو به طرف بردیا گرفت و محکم گفت:
- یه سؤال ازت می‌پرسم، راستشو بهم بگو!
چشم‌های لرزون بردیا به فرهود بود و منتظر بود تا سؤالش که بیشتر شبیه بازجویی به نظر می‌رسید رو مطرح کنه.
- چند شب قبل، نمی دونم دقیقاً کی بود، اما فربد نیومد شام بخوره و وقتی رفتم بالای سرش فهمیدم کتک خورده! درسته بردیا؟! فربد اون شب کتک خورده‌بود؟
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
973
16,493
مدال‌ها
4
لبم رو به دندون گرفتم و با ترس به بردیا نگاه کردم. دوست نداشتم حرف فرهود رو تأیید کنه، چرا فربد باید کتک بخوره؟ چرا این قضیه هر لحظه ترسناک‌تر می‌شد؟ بردیا لحظه‌ای نفسش رو حبس کرد و سرش رو پایین انداخت. دست‌های در هم قفل شده‌ش رو روی زانوهاش گذاشت و سکوت کرد. فرهود همچنان منتظر، بالای سرش ایستاده‌بود و مشخص بود که تا جواب دلخواهش رو نمی‌گرفت، بی‌خیال بردیا نمی‌شد.
- بردیا، اگه چیزی می‌دونی بگو!
باراد هم به تیم فرهود اضافه شد و حالا هر دو مقابلش ایستاده‌بودند. نگاه منتظر و‌ مضطرب ما دخترها هم بهشون بود. بردیا سرش رو بالا گرفت و در یک کلمه گفت:
- آره.
قلبم به تپش افتاد و‌ پایین تی‌شرتم رو چنگ زدم. چی به سر داداشم اومده‌بود؟
- خب؟ چرا؟ فربد اهل دعوا نیست، بگو ببینم چی‌شده؟
بردیا بی‌طاقت ایستاد و دستش رو به کمرش زد. انگار می‌خواست حرف بزنه اما نمی‌دونست از کجا باید شروع کنه. باراد دستش رو روی شونه‌ی بردیا گذاشت و با آرامشی که صرفاً جهت جواب گرفتن از بردیا بود، پرسید:
- توی شرکت مشکلی پیش اومده؟ با کسی دعواش شده؟!
بردیا تک‌خنده‌ای کرد. نگاهی گذرا به چهره‌های ترسیده‌ی هممون انداخت و گفت:
- نه بچه‌ها، توروخدا جناییش نکنین! نه توی شرکت مشکلی پیش اومده، نه با کسی مشکل داریم، اصلاً قضیه اونجوری که فکر می‌کنین نیست!
- خب چیه بردیا؟ توروخدا حرف بزن!
این بار صدای معترضانه و بی‌طاقت سوگل بود که توی خونه‌ پیچید. بین فرهود و باراد ایستاد و با نگاه خشمگین و عصبیش به بردیا خیره شد. از شدت استرس دست‌هام یخ زده‌بود و نمی‌تونستم از جام بلند شم. بردیا اما چهره‌‌ی خونسرد و آرومی به خودش گرفته‌بود و در جوابمون گفت:
- قضیه عشق و عاشقیه! از رقیب عشقیش کتک خورده‌بود، امشبم با دختره قرار داشت.
اینکه قضیه رمانتیک بود، می‌تونست جالب باشه، اما نه براي امشب و در اين شرايط پر از تنش. سوگند صورتش رو چنگ زد و درحالی که به بچه‌ها می‌پیوست، خطاب به برديا گفت:
- باز پای یکی دیگه درمیونه؟ این دفعه کیه؟ ای خدا از دست شماها و داستانای عشقیتون!
لبم رو به دندون گرفتم و سرم رو پايين انداختم. ناخواسته حس تلخ این جملات رو به خودم می‌گرفتم و خجالت‌زده می‌شدم. من کاری کرده‌بودم که شنيدن داستان‌هاي عاشقانه‌ي افراد اين خونه، دلهره‌آور به نظر برسه.
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
973
16,493
مدال‌ها
4
- نه قربونت برم اصلاً چیز بدی نیست! فربد داره با یه دختری آشنا میشه، یکم برو بیا داره، امشبم باهاش قرار داشت.
با شنيدن صداي بردیا كه سعی در آروم کردن سوگند داشت، نفس حبس شده‌م رو بيرون فرستادم. سوگل بلافاصله پرسيد:
- دختره کیه؟ ما می‌شناسیم؟
از روي مبل بلند شدم، چند قدم جلو رفتم و كنار فرهود ايستادم. شنيدن صداي نفس‌هاي عصبيش، حالم رو بدتر كرد. دست‌هام رو مقابل سينه در هم گره زدم و با ناراحتی به بردیا نگاه کردم. فربد حدس زده‌بود که به زودی رسوا میشه.
- دوست دل‌آرا، صحرا.
صحرا دختر خوبی بود. با اینکه همه‌ی ما شناخت دورادوری ازش داشتیم، اما ذهنیت بدی نسبت به صحرا توی ذهنمون نبود. برای همین شنيدن اسم دوست‌دختر فربد، تغييري در حالت صورت بقيه ايجاد نكرد. همین که با شنیدن اسم طرف مقابل، بیشتر نگران نشدند، خوب بود؛ دقيقاً برعكس شرايط من كه آشوب توي خونه به پا شد! فرهود و باراد همچنان مشغول سؤال پرسيدن از بردیا، درباره‌ي اون رقیب عشقی و کتک‌خوردن فربد بودند و من و سوگل هم یک در میون به فربد زنگ می‌زدیم به اميد اينكه صداش رو بشنويم، اما همه‌ی تماس‌هامون بی‌جواب بود. دل‌آرا امشب پرواز داشت و خونه نبود، وگرنه شاید از طریق صحرا می‌تونستیم آمار فربد رو بگیریم اما انگار همه‌ي راه‌ها به رومون بسته شده‌بود و دستمون به جايي بند نبود.
امشب زمان آهسته مي‌گذشت، آهسته و عذاب‌آور. همين كه از يك شب گذشت، دلشوره‌ی هممون بیشتر شد. فرهود معتقد بود که حتماً یک اتفاقی افتاده و بردیا هم دیگه نمی‌تونست تظاهر به خونسردی کنه و مثل ذغال روی آتیش شده‌بود؛ جوری که در نهایت شال و کلاه کرده، از اتاقش بیرون اومد.
- من میرم بیرون تا جاهایی که با هم می‌رفتیم رو بگردم، شاید پیداش کنم.
فرهود و باراد همزمان با گفتن جمله‌ی «منم میام.» خواستند بردیا رو همراهی کنند که بردیا مانعشون شد و ازشون خواست توی خونه بمونند. قول داد اگه به مشکلی برخورد یا به کمک نیاز داشت باهاشون تماس بگیره. همه‌ی وجودم مي‌لرزيد و کم کم داشتم نبودن فربد رو بیشتر و ترسناك‌تر از قبل حس می‌کردم، جوری که دیگه نمی‌تونستم زیر این سقف طاقت بیارم. سریع به سمت اتاقم دویدم و هر لباسی که به دستم می‌رسید رو روي لباس‌هاي راحتيم پوشيدم و بدو‌بدو پله‌ها رو پایین رفتم. خودم رو به بردیایی که مشغول پوشیدن کفش‌هاش بود، رسوندم.
- منم میام!
بردیا با تعجب سرش رو بلند کرد و بلافاصله ابروهاش رو در هم کشید. می‌دونستم که قراره کلی غرغر بشنوم، برای همین سریع کفش‌هام رو پام کردم و گفتم:
- بردیا به‌خدا دارم سکته می‌کنم! میام که توام تنها نباشی.
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
973
16,493
مدال‌ها
4
چهره‌ي رنگ‌پريده و چشم‌هاي درشت‌شده‌ي برديا، ترس و نگراني رو توي صورتش فرياد مي‌زد، جوري كه نتونست در جوابم چيزي بگه. بردیا به فربد جور دیگه‌ای وابسته بود و این میزان غصه‌ و دردي كه مقابل نگاهم مي‌ديدم، باعث جوشيدن چشم‌هام شد. در خونه رو پشت سرم بستم و به سمت ماشین باراد که آخرین ماشین پارک شده‌‌ي توي حياط بود، رفتيم. بغضم رو قورت دادم، اگه مي‌خواستم گريه كنم، قطعاً حال پريشون برديا رو بدتر مي‌كردم، پس بهتر بود بغضم رو خفه كنم و زمان ديگه‌اي رو براي گريه و غصه در نظر بگيرم. همین که بردیا استارت زد و چراغ‌های جلوی ماشین، فضاي تاريك مقابلمون رو روشن كرد، نگاهم جلب فضاي پاركينگ شد. چشم‌هام رو ريز كردم و همين كه از ديدن سايه‌ي افتاده‌ي روي زمين مطمئن شدم، دستم رو به بازوي برديا كوبيدم و با صداي بلند گفتم:
- بردیا، فربده!
خودش بود، مطمئنم! بردیا با تعجب نگاهم کرد و مسیر اشاره‌ی انگشتم رو دنبال کرد. بلافاصله ماشین رو خاموش کرد و هر دو از ماشین پیاده شدیم. با قدم‌های تند به سمت پارکینگ و فضاي زير ساختمون، يعني جایی که ماشین آقاجون پارک بود، رفتیم. درست دیده‌بودم! فربد مقابل ماشین آقاجون، تکیه به دیوار، با سري پايين افتاده، نشسته‌بود. دستم رو به ديواره‌ي سرد پاركينگ گرفتم. قدم‌هام آهسته شد و ضربان قلبم اوج گرفت. هزاران هزار تصور وحشتناک از دیدن صورت پایین افتاده‌ی فربد توی ذهنم نقش بست و بهم اجازه هيچ فكر مثبتي رو نمي‌داد، تا زمانی که بردیا مقابلش نشست، صداش زد و با گرفتن فك فربد، سرش رو به زور بالا گرفت. درسته رنگ به رو نداشت، درسته چشم‌هاش ورم کرده‌بود، اما سالم بود! نفس حبس شده‌م رو رها کردم.
- فربد؟ فربد جان؟ چیه داداشم؟ چته؟ این چه ریخت و قیافه‌ایه؟ کجا بودی؟
فربد مثل یک تکه جسم بی‌جون نشسته‌بود. خیره بود به چشم‌های بردیا و چیزی نمی‌گفت. کنارشون روی زمین، زانو زدم. دستم رو روی بازوی فربد گذاشتم. پر بغض و لرزون صداش زدم:
- داداشی؟ حالت خوبه؟ چرا اینجا نشستی؟
از حالت یخ‌زده و داغون فربد، به گریه افتادم كه جوابم شد چشم‌غره‌های ترسناك بردیا. بردیا دستش رو روی صورت فربد گذاشت. با صبوري و آرامش ظاهري، سعي داشت حال فربد رو بفهمه.
- فربد؟ منو می بینی؟ یک کلمه حرف بزن! توروخدا دهنتو باز کن و یه چیزی بگو.
آروم پلک زد و سرش رو به طرف من چرخوند. چشم های غمگینش كه به نگاهم افتاد، قلبم رو آتیش زد. اشک‌هام رو پس زدم و زمزمه کردم:
- فربدجونم؟ چی‌شدی؟
 
بالا پایین