- Dec
- 964
- 16,426
- مدالها
- 4
(دلآرا)
«سلام داداشی، من دیروز عصر رسیدم تهران اما تو نیومدی خونه، امروزم پرواز دارم و احتمالاً دیر برسم، خلاصه تو این سه روزی که ندیدمت دلم برات یه ذره شده!» متن پیام رو همزمان برای بردیا و فربد ارسال کردم و موبایلم رو توی جیب مانتوم گذاشتم. دیشب فربد و بردیا، به علت حجم زیاد کارشون توی شرکت موندهبودند و خونه نیومدند. من هم که با وجود برنامهی پروازهای طولانی و نامنظمی که پیشرو داشتم، زیاد خونه نبودم و با امروز میشد سه روز که ندیدهبودمشون و حقیقتاً به همین زودی، خیلی دلتنگ شدهبودم!
خوبی پرواز امروز، حضور صحرا بود و من قصد داشتم از فرصت استفاده کنم و حسابی صحرا رو سؤالپیچ کنم. آخه این درسته که رفیقم با داداشم توی رابطه باشه و من خبر نداشته باشم؟ درسته به لطف فربد بیخبر نبودم اما صحراخانم اصلاً به روی خودش نمیآورد! من که دیگه نمیتونستم ساکت بمونم، صحرا امروز باید به من جواب پس میداد!
نگاه شیطانیم، از نوع خواهرشوهری، رو به صحرایی دوختم که مشغول چک کردن تجهیزات ایمنی بود. از اونجایی که باید کارها سریعتر انجام میشد و پرواز هم نزدیک بود، مجبور بودم اذیت کردن صحرا رو به طول پرواز و زمانهای اندک بیکاری، موکول کنم. بررسی تجهیزات ایمنی و لوازم خدماتی انجام شد و آماده، برای ورود مسافران، مقابل درب ورودی هواپیما ایستادیم.
لبخندم رو حفظ کردم و مثل همیشه، سعی کردم در کمال خوشرویی و با انرژی زیاد، به مسافران خوشآمد بگم و بعد از چک کردن کارت پروازشون به سمت صندلیشون راهنماییشون کنم.
- سلام دخترم.
به روی خانم مسن و مهربونی که من رو فوراً به یاد عزیزجون عزیزم انداخت، لبخند عمیقی زدم.
- سلام به روی ماهتون، خیلی خوش اومدین.
نیمنگاهی به کارت توی دستش انداختم و گفتم:
- مامانجان صندلیتون ردیف چهارم هست، یکم برین جلوتر همکارم نشونتون میدن.
نگاه گرمش رو به صورتم دوخت و ازم تشکر کرد. به خاطر قدمهای آهستهای که برمیداشت، پشت سرش، صف طولاني تشکیل شدهبود. به آرومی از مسافر بعدی عذرخواهی کردم و راهنماییش کردم. تمامی مسافرها وارد شدند و فقط تعداد کمی باقی موندهبودند. نیمنگاهی به صحرا انداختم كه مشغول راهنمایی مسافرها، برای نشستن روی صندلیهای خودشون بود. سرم رو به سمت در چرخوندم تا به آخرین مسافر هم خوشآمد بگم که نگاهم به یک جفت تیلهی آبی، گره خورد. بند دلم پاره شد و چشمهام تا آخرین حد ممکن، باز شد. اشتباه نمیکردم؟ برادر شراره جلوی چشمهام ایستادهبود؟
«سلام داداشی، من دیروز عصر رسیدم تهران اما تو نیومدی خونه، امروزم پرواز دارم و احتمالاً دیر برسم، خلاصه تو این سه روزی که ندیدمت دلم برات یه ذره شده!» متن پیام رو همزمان برای بردیا و فربد ارسال کردم و موبایلم رو توی جیب مانتوم گذاشتم. دیشب فربد و بردیا، به علت حجم زیاد کارشون توی شرکت موندهبودند و خونه نیومدند. من هم که با وجود برنامهی پروازهای طولانی و نامنظمی که پیشرو داشتم، زیاد خونه نبودم و با امروز میشد سه روز که ندیدهبودمشون و حقیقتاً به همین زودی، خیلی دلتنگ شدهبودم!
خوبی پرواز امروز، حضور صحرا بود و من قصد داشتم از فرصت استفاده کنم و حسابی صحرا رو سؤالپیچ کنم. آخه این درسته که رفیقم با داداشم توی رابطه باشه و من خبر نداشته باشم؟ درسته به لطف فربد بیخبر نبودم اما صحراخانم اصلاً به روی خودش نمیآورد! من که دیگه نمیتونستم ساکت بمونم، صحرا امروز باید به من جواب پس میداد!
نگاه شیطانیم، از نوع خواهرشوهری، رو به صحرایی دوختم که مشغول چک کردن تجهیزات ایمنی بود. از اونجایی که باید کارها سریعتر انجام میشد و پرواز هم نزدیک بود، مجبور بودم اذیت کردن صحرا رو به طول پرواز و زمانهای اندک بیکاری، موکول کنم. بررسی تجهیزات ایمنی و لوازم خدماتی انجام شد و آماده، برای ورود مسافران، مقابل درب ورودی هواپیما ایستادیم.
لبخندم رو حفظ کردم و مثل همیشه، سعی کردم در کمال خوشرویی و با انرژی زیاد، به مسافران خوشآمد بگم و بعد از چک کردن کارت پروازشون به سمت صندلیشون راهنماییشون کنم.
- سلام دخترم.
به روی خانم مسن و مهربونی که من رو فوراً به یاد عزیزجون عزیزم انداخت، لبخند عمیقی زدم.
- سلام به روی ماهتون، خیلی خوش اومدین.
نیمنگاهی به کارت توی دستش انداختم و گفتم:
- مامانجان صندلیتون ردیف چهارم هست، یکم برین جلوتر همکارم نشونتون میدن.
نگاه گرمش رو به صورتم دوخت و ازم تشکر کرد. به خاطر قدمهای آهستهای که برمیداشت، پشت سرش، صف طولاني تشکیل شدهبود. به آرومی از مسافر بعدی عذرخواهی کردم و راهنماییش کردم. تمامی مسافرها وارد شدند و فقط تعداد کمی باقی موندهبودند. نیمنگاهی به صحرا انداختم كه مشغول راهنمایی مسافرها، برای نشستن روی صندلیهای خودشون بود. سرم رو به سمت در چرخوندم تا به آخرین مسافر هم خوشآمد بگم که نگاهم به یک جفت تیلهی آبی، گره خورد. بند دلم پاره شد و چشمهام تا آخرین حد ممکن، باز شد. اشتباه نمیکردم؟ برادر شراره جلوی چشمهام ایستادهبود؟
آخرین ویرایش: