جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Fati-Ai با نام [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 29,359 بازدید, 554 پاسخ و 58 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Fati-Ai
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Fati-Ai
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
964
16,426
مدال‌ها
4
(دل‌آرا)

«سلام داداشی، من دیروز عصر رسیدم تهران اما تو نیومدی خونه، امروزم پرواز دارم و احتمالاً دیر برسم، خلاصه تو این سه روزی که ندیدمت دلم برات یه ذره شده!» متن پیام رو همزمان برای بردیا و فربد ارسال کردم و موبایلم رو توی جیب مانتوم گذاشتم. دیشب فربد و بردیا، به علت حجم زیاد کارشون توی شرکت مونده‌بودند و خونه نیومدند. من هم‌ که با وجود برنامه‌ی پروازهای طولانی و نامنظمی که پیش‌رو داشتم، زیاد خونه نبودم و با امروز می‌شد سه روز که ندیده‌بودمشون و حقیقتاً به همین زودی، خیلی دلتنگ شده‌بودم!
خوبی پرواز امروز، حضور صحرا بود و‌ من قصد داشتم از فرصت استفاده کنم و حسابی صحرا رو سؤال‌پیچ کنم. آخه این درسته‌ که رفیقم با داداشم توی رابطه باشه و من خبر نداشته باشم؟ درسته به لطف فربد بی‌خبر نبودم اما صحراخانم اصلاً به روی خودش نمی‌آورد! من که دیگه نمی‌تونستم ساکت بمونم، صحرا امروز باید به من جواب پس می‌داد!
نگاه شیطانیم، از نوع خواهرشوهری، رو به صحرایی دوختم که مشغول چک‌ کردن تجهیزات ایمنی بود. از اون‌جایی که باید کارها سریع‌تر انجام می‌شد و پرواز هم نزدیک بود، مجبور بودم اذیت کردن صحرا رو به طول پرواز و زمان‌های اندک بیکاری،‌ موکول کنم. بررسی تجهیزات ایمنی و لوازم خدماتی انجام شد و آماده، برای ورود مسافران، مقابل درب ورودی هواپیما ایستادیم.
لبخندم رو حفظ کردم و مثل همیشه، سعی کردم در کمال خوش‌رویی و با انرژی زیاد، به مسافران خوش‌آمد بگم و بعد از چک‌ کردن کارت پروازشون به سمت صندلیشون راهنماییشون کنم.
- سلام دخترم.
به روی خانم مسن و مهربونی که من رو فوراً به یاد عزیزجون عزیزم انداخت، لبخند عمیقی زدم.
- سلام به روی ماهتون، خیلی خوش اومدین.
نیم‌نگاهی به کارت توی دستش انداختم و گفتم:
- مامان‌جان صندلیتون ردیف چهارم هست، یکم برین جلوتر همکارم نشونتون میدن.
نگاه گرمش رو به صورتم دوخت و ازم تشکر کرد. به خاطر قدم‌های آهسته‌ای که برمی‌داشت، پشت سرش، صف طولاني تشکیل شده‌بود. به آرومی از مسافر بعدی عذرخواهی کردم و راهنماییش کردم. تمامی مسافرها وارد شدند و فقط تعداد کمی باقی مونده‌بودند. نیم‌نگاهی به صحرا انداختم كه مشغول راهنمایی مسافرها، برای نشستن روی صندلی‌های خودشون بود. سرم رو به سمت در چرخوندم تا به آخرین مسافر هم خوش‌‌آمد بگم که نگاهم به یک جفت تیله‌ی آبی، گره خورد. بند‌ دلم پاره شد و چشم‌هام تا آخرین حد‌ ممکن، باز شد. اشتباه نمی‌کردم؟ برادر شراره جلوی چشم‌هام ایستاده‌بود؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
964
16,426
مدال‌ها
4
- سلام دل‌آراجان!
با رسیدن آوای صداش به سیستم شنواییم، یک تای ابروم بالا پرید. فقط یک شباهت نبود، این خود شروین بود.
- شما اینجا چیکار می‌کنی؟
نمی‌تونستم این سؤال رو نپرسم، اون هم‌ وقتی که این‌طور غافلگیر شده‌بودم و نزدیک به ده روزه‌ که از پیام‌ها و‌ تماس‌های مکررش فرار می‌کنم! کارت توی دستش رو بالا گرفت.
- پرواز دارم به کیش... راهنماییم نمی‌کنی؟!
اگه لبخند کجش رو‌ تحویل نگاه ترسیده‌م نمی‌داد، می‌گفتم اتفاقی اینجاست. گوشه‌ی لبم رو به دندون گرفتم، از زیر ابروهای در هم گره خورده‌م، نگاهم رو به کارتش دوختم. با دیدن عدد و حرف انگلیسی نوشته شده، نفس حبس شده‌م‌ رو با شدت بیرون دادم. یک قدم عقب رفتم و بدون اینکه به اون چشم‌های‌ جسور نگاه کنم، به کابین اشاره کردم و‌ گفتم:
- صندلی اول، ردیف اول! بفرمایین.
- مچکرم!
و به آرومی از کنارم عبور کرد. لابد نشستنش، روی اولین صندلی هم اتفاقی بود! عصبی، دستم رو به کمرم زدم و به یاد نگرانی زیادی که از شب تولد شراره تا به امروز تحمل کرده‌بودم، افتادم و خوره‌ی اضطراب و ترس به دلم افتاد. مشکل اینجا بود که حتی فرصت زنگ زدن به هیربد رو هم نداشتم.
- دل‌آرا!
با شنیدن صدای آروم اما پر تحکم صحرا، تكوني خوردم و سرم رو به سمتش چرخوندم.
- زود باش! چرا وایستادی؟ تو باید انانس رو بخونی!
دستم رو به کلاهم گرفتم و نفس عمیقی کشیدم. سعی کردم به خودم مسلط بشم. به این فکر نمی‌کردم که شروین روی آسمون و توی این هواپیما نمی‌تونه آسیبی به من وارد کنه، فقط ذهنم حول‌ و هوش فرار کردن می‌چرخید که صددرصد غیرممکن بود. شاید اگه به هیربد دسترسی داشتم یا می‌تونستم چند کلمه‌ای باهاش صحبت کنم، آرامش به‌ وجودم برمی‌گشت؛ اما حالا خودم بودم و خودم و شروینی که قرار بود با نشستن روی صندلی اول، مدام در تیررأس نگاهم باشه.
بعد از خوندن انانس، از بسته بودن کمربندهای ایمنی و درپوش پنجره‌ها‌ و درهای محفظه‌ی بار مطمئن شدیم و طولی نکشید که پرواز شروع شد. زمان سرو غذا که رسید من و صحرا درحالی که ترولی رو هدایت می‌کردیم، وارد کابین مسافرها شدیم. سعی کردم جهت نگاهم رو بالا نیارم، حتی اگه اخمو و بد به نظر برسم!
- ببخشید!
صدای خودش بود. نفس کوتاهی کشیدم و سرم رو به عقب چرخوندم.
- سرکارخانم، لطف می‌کنین به جای نوشابه به من آب بدین؟
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
964
16,426
مدال‌ها
4
و لبخند ژکوندش رو روی لب‌هاش نشوند. جوری با طمأنینه‌ و آرامش صحبت می‌کرد که انگار مدیر یک شرکت بزرگ بود! بطری آب رو به دستش دادم و نوشابه رو از دستش گرفتم. اینکه در حین این جابه‌جایی انگشت‌های دستش، انگشت‌های دستم رو لمس کرد، به هیچ عنوان خوشایند نبود اما باز هم در تلاش بودم تا آرامشم رو حفظ کنم.
- دل‌آرا؟ خوبی؟
با زمزمه‌ی صحرا، سرم رو بلند کردم. در حین دادن ظرف غذا به دخترک ده ساله‌ای که منتظر، چشم به ظرف دوخته‌بود، زمزمه کردم:
- آره.
- ببخشید ساندویچش چیه؟
لبخندی به‌ روش زدم. روسریش رو محکم زیر چونه‌ش گره زده‌بود و ظاهراً حسابی گرسنه بود. نمی‌دونستم از شنیدن جوابم خوشحال میشه یا نه، اما گفتم:
- ساندویچ مرغ عزیزم.
لب‌هاش به پایین خم شدند و از اشتیاق نگاهش کم شد. شاید اگه ساندویچ ژامبون بود، بیشتر خوشحال می‌شد، اما فعلاً کاری از دستم برنمی‌اومد.
پخش غذا که تموم شد، برای لحظات کوتاهی فرصت استراحت داشتیم. درپوش پنجره رو بالا دادم و نگاهم رو به ابروهای سفید و پنبه‌ای که زیر آسمون آبی، براق و چشم‌نواز به نظر می‌رسیدند، دوختم. من هیچ‌وقت از دیدن این صحنه خسته نمی‌شدم.
- چته دل‌آرا؟ رنگ به رو نداری! شکلات بهت بدم؟
سرم رو به سمت صحرای ایستاده، چرخوندم. انگار در حفظ ظاهر چندان هم‌ موفق نبودم!
- اون پسر چشم آبیه، خیلی بد نگام می‌کرد! توام متوجه شدی؟
با تموم شدن جمله‌م، چشم‌هاش برق زد. کمرش رو خم کرد و صورتش رو بهم نزدیک کرد.
- خلقت خدا رو می‌بینی؟ من که باورم نمیشه این‌قدر زیباست!
حق با هیربد بود. شروین اون‌قدر جذاب و فریبنده بود که توی یک نگاه می‌تونست هوش و حواست رو ازت بگیره.
- آره، خوش‌قیافه‌ست.
کمرش رو صاف کرد و با تأکید بیشتری گفت:
- و البته خوش برخورد! چیکاره‌ست؟ کاش بفهمم.
چشم‌هام درشت شد و خیلی سریع مقابلش ایستادم.
- چشمم روشن! چی میگی تو؟!
خندید و لبش رو به دندون گرفت. «سر تا پای داداش جنتلمن من، می‌ارزید به صدتا شروین خوش قیافه!» خیلی دلم می‌خواست این جمله رو به صحرا بگم اما زودتر از من به حرف اومد و گفت:
- واقعاً منظوری ندارم دل‌آرا! فقط از روی کنجکاوی گفتم، چون آدم مهمی به نظر میرسه.
چه فایده داشت اگه برای صحرا داستان شروین و تولد شراره رو می‌گفتم؟ هیچ دلم نمی‌خواست این قضیه رو باهاش به اشتراک بذارم. من فقط ترجیح می‌دادم با هیربد در این‌باره صحبت کنم.
- اوکی صحرا، اوکی.
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
964
16,426
مدال‌ها
4
دستی به صورتم کشیدم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم. دستم رو خیس کردم و با احتیاط روی گونه‌های‌ ملتهبم کشیدم. متأسفانه حسابی به هم ریخته‌بودم! در رو باز‌ کردم و خواستم قدم به بیرون بذارم که با دیدن شروین در یک قدمیم، «هین» کشیدم و مانتوم رو چنگ زدم. با تعجب نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت:
- به نظر خوب نمیای، چیزی شده؟
لب‌هام رو روی هم فشردم. به آرومی از کنارش رد شدم و گفتم:
- نه!
- روی زمین دنبالت بودم، توی آسمونا پیدات کردم دل‌آراجان!
داشت زهرش رو می‌ریخت. سرم رو به سمتش چرخوندم. شیطنت توی نگاه آبیش موج می‌زد.
- دلیلی نداره بخوای دنبالم بگردی، الانم من‌ مشغول کارم و فکر می‌کنم کارت اصلاً درست نیست.
دستش رو به زیر چونه‌ش‌ کشید. چشم‌هاش رو باریک کرد و با لبخندی که انگار صرفاً برای حرص دادن من زده شده‌بود، گفت:
- جداً؟ از نظر من که درسته چون منتظر فرصتم باهات حرف بزنم، زشت نیست جواب تماسامو نمیدی؟
راستش ترسو بودم و کم‌طاقت! چرخی به پاهام دادم و سی*ن*ه به سی*ن*ه‌ش ایستادم؛ البته جسارت رو هم تا حدودی بلد بودم!
- گوش کن آقاشروین! نمی‌دونم فاز تو و خواهرت چیه که چند وقته با رفتارای عجیب و غریبتون دست از سر من برنمی‌دارین! فقط اینو بدون که من هیچ تمایلی به جواب دادن پیامات، تماسات و دیدنت ندارم! متوجهی؟
بدون نفس کشیدن، تندتند کلماتی که توی سرم می‌چرخید‌ رو به زبون آوردم و جوابم‌ نگاه خونسردش شد.
- چرا؟ ما که هنوز صحبتی نکردیم، نکنه چون هیربد اینجا نیست می‌ترسی؟ هوم؟
دست‌هام رو‌ مشت کردم و توی صورتش غریدم:
- هیربد؟ به هیربد چه ربطی داره؟
- اینو تو باید بگی! اینجوری نمیشه دل‌آراجان، ما با هم خیلی کار داریم، فعلاً خسته‌ت نمی‌کنم، اگه تو راه برگشت دیدمت که هیچ، اگرنه روی زمین با هم صحبت می‌کنیم.
خنده‌ی آرومی کرد و از کنارم دور شد. من موندم و در باز مونده‌ی سرویس. حتی اومدنش به اینجا هم بهونه بود!
باید دوباره برمی‌گشتیم و کارهای قبل از پایان پرواز رو‌ انجام می‌دادیم. جمله‌ی آخر شروین و آوردن اسم هیربد، مدام از سرم می‌گذشت و علامت سؤال توی ذهنم بزرگ‌ و بزرگ‌تر می‌شد. این حرف‌ها تا کجا قرار بود ادامه پیدا کنه؟ این‌طور که بوش می‌اومد، قرار نبود شروین و شراره ازم دورتر بشن، بلکه انگار همه‌چیز داشت فراهم می‌شد تا ما به هم نزدیک بشیم و این روند هیچ‌جوره با عقل و منظق من جور‌ در نمی‌اومد.
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
964
16,426
مدال‌ها
4
بالأخره به تهران رسیدیم. اون‌قدر خسته و سردرگم بودم که می‌خواستم هر چه سریع‌تر به خونه برسم. حتی حوصله‌ی همراهی صحرا و هم‌صحبتی باهاش رو هم نداشتم. فقط صدای کشیده شدن چرخ چمدونم رو‌ می‌شنیدم‌ و سنگ‌های براق و روشن فرودگاه رو‌ می‌دیدم. می‌خواستم هر چه سریع‌تر از شر تلخی‌های امروز به خونه پناه ببرم.
- خانم‌جاوید؟
با شنیدن صدای آشنای هیربد، نفسم توی سی*ن*ه حبس شد؛ ایستادم و سرم رو بلند کردم. با هیربد و کاپیتان علیسان‌ریاحیِ جوان که کنارش ایستاده‌بود، با احترام سلام و احوال‌پرسی کردم. هیربد یک قدم به سمتم اومد.
- چطوری؟ رسیدن به خیر!
شاد و پر انرژی به نظر می‌رسید. آماده می‌شدند برای پرواز در شب.
- خوبم، ممنون.
نگاهش رو بین اجزای صورتم چرخوند و با تردید پرسید:
- مطمئنی؟ اتفاقی افتاده؟
با اینکه از ظهر تا الان دلم حرف زدن با هیربد رو می‌خواست اما توی این موقعیت، دلم نمی‌خواست چیزی بگم. فقط سرم رو بالا انداختم که گفت:
- نکنه معده‌درد داری؟
دستم رو به سمت کلاهم بردم و به آرومی برش داشتم. نیم‌نگاهی به کاپیتان ریاحی که چند قدم عقب‌تر مشغول صحبت با موبایلش بود، انداختم؛ احتمالاً مخاطبش همسرش بود که چنین لبخند عاشقانه‌ای به لب داشت! نفس پر حسرتم رو حبس کردم و گفتم:
- نه... یعنی آر... آره... معده‌م درد می‌کنه.
بهتر بود رنگ و روی رفته‌م رو به پای معده‌دردم بذاره تا اتفاقی که حتی به ذهنش هم خطور نمی‌کرد!
- دل‌آرا وقتی این‌قدر به قهوه حساسی، اصلاً درست نیست که بخوری، چرا این کارو‌ می‌کنی؟
دسته چمدون رو بین انگشت‌هام فشردم و نگاهم رو بین عسلی چشم‌هاش چرخوندم. ضربان قلبم رفته‌رفته اوج گرفت و برای یک لحظه، بغض توی گلوم نشست. میشه دستش رو بگیرم و یک گوشه‌ی فرودگاه بشینیم، من از اتفاق پیش اومده براش بگم و درد و دل کنم؟ با حس بوی عطر فوق شیرینی که به مشامم خورد، چینی به بینیم دادم و نگاهم رو‌ به پشت سر هیربد دوختم. شراره بود که به سمتمون می‌اومد. امشب همکار هیربد بود و ظاهراً حالا نوبت شراره بود که یک ذره اعصابی که برام باقی‌مونده‌بود رو هدف بگیره. با غصه نگاهم رو از شراره گرفتم و در جواب مرد مهربون مقابلم که نگاهش دست از کنکاش نگاهم برنمی‌داشت، زمزمه کردم: ‌
- درسته، سعی می‌کنم کمترش کنم... پرواز خوبی داشته باشی، فعلاً خدانگهدار.
به سختی از هیربد و حس خوبی که‌ وجودش بهم بخشیده‌بود، دل کندم و از‌ کنارش گذشتم. چشم تو چشم شراره شدم اما سلام هم‌ نکردم و فقط از کنارش عبور کردم. قهوه نه، کم‌کم به دمنوش گل‌گاو‌زبان جهت آرامش‌ وجودم، احتیاج داشتم.
***
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین