جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Fati-Ai با نام [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 32,321 بازدید, 573 پاسخ و 58 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Fati-Ai
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Fati-Ai
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
983
16,538
مدال‌ها
4
(دل‌آرا)

«سلام داداشی، من دیروز عصر رسیدم تهران اما تو نیومدی خونه، امروزم پرواز دارم و احتمالاً دیر برسم، خلاصه تو این سه روزی که ندیدمت دلم برات یه ذره شده!» متن پیام رو همزمان برای بردیا و فربد ارسال کردم و موبایلم رو توی جیب مانتوم گذاشتم. دیشب فربد و بردیا، به علت حجم زیاد کارشون توی شرکت مونده‌بودند و خونه نیومدند. من هم‌ که با وجود برنامه‌ی پروازهای طولانی و نامنظمی که پیش‌رو داشتم، زیاد خونه نبودم و با امروز می‌شد سه روز که ندیده‌بودمشون و حقیقتاً به همین زودی، خیلی دلتنگ شده‌بودم!
خوبی پرواز امروز، حضور صحرا بود و‌ من قصد داشتم از فرصت استفاده کنم و حسابی صحرا رو سؤال‌پیچ کنم. آخه این درسته‌ که رفیقم با داداشم توی رابطه باشه و من خبر نداشته باشم؟ درسته به لطف فربد بی‌خبر نبودم اما صحراخانم اصلاً به روی خودش نمی‌آورد! من که دیگه نمی‌تونستم ساکت بمونم، صحرا امروز باید به من جواب پس می‌داد!
نگاه شیطانیم، از نوع خواهرشوهری، رو به صحرایی دوختم که مشغول چک‌ کردن تجهیزات ایمنی بود. از اون‌جایی که باید کارها سریع‌تر انجام می‌شد و پرواز هم نزدیک بود، مجبور بودم اذیت کردن صحرا رو به طول پرواز و زمان‌های اندک بیکاری،‌ موکول کنم. بررسی تجهیزات ایمنی و لوازم خدماتی انجام شد و آماده، برای ورود مسافران، مقابل درب ورودی هواپیما ایستادیم.
لبخندم رو حفظ کردم و مثل همیشه، سعی کردم در کمال خوش‌رویی و با انرژی زیاد، به مسافران خوش‌آمد بگم و بعد از چک‌ کردن کارت پروازشون به سمت صندلیشون راهنماییشون کنم.
- سلام دخترم.
به روی خانم مسن و مهربونی که من رو فوراً به یاد عزیزجون عزیزم انداخت، لبخند عمیقی زدم.
- سلام به روی ماهتون، خیلی خوش اومدین.
نیم‌نگاهی به کارت توی دستش انداختم و گفتم:
- مامان‌جان صندلیتون ردیف چهارم هست، یکم برین جلوتر همکارم نشونتون میدن.
نگاه گرمش رو به صورتم دوخت و ازم تشکر کرد. به خاطر قدم‌های آهسته‌ای که برمی‌داشت، پشت سرش، صف طولاني تشکیل شده‌بود. به آرومی از مسافر بعدی عذرخواهی کردم و راهنماییش کردم. تمامی مسافرها وارد شدند و فقط تعداد کمی باقی مونده‌بودند. نیم‌نگاهی به صحرا انداختم كه مشغول راهنمایی مسافرها، برای نشستن روی صندلی‌های خودشون بود. سرم رو به سمت در چرخوندم تا به آخرین مسافر هم خوش‌‌آمد بگم که نگاهم به یک جفت تیله‌ی آبی، گره خورد. بند‌ دلم پاره شد و چشم‌هام تا آخرین حد‌ ممکن، باز شد. اشتباه نمی‌کردم؟ برادر شراره جلوی چشم‌هام ایستاده‌بود؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
983
16,538
مدال‌ها
4
- سلام دل‌آراجان!
با رسیدن آوای صداش به سیستم شنواییم، یک تای ابروم بالا پرید. فقط یک شباهت نبود، این خود شروین بود.
- شما اینجا چیکار می‌کنی؟
نمی‌تونستم این سؤال رو نپرسم، اون هم‌ وقتی که این‌طور غافلگیر شده‌بودم و نزدیک به ده روزه‌ که از پیام‌ها و‌ تماس‌های مکررش فرار می‌کنم! کارت توی دستش رو بالا گرفت.
- پرواز دارم به کیش... راهنماییم نمی‌کنی؟!
اگه لبخند کجش رو‌ تحویل نگاه ترسیده‌م نمی‌داد، می‌گفتم اتفاقی اینجاست. گوشه‌ی لبم رو به دندون گرفتم، از زیر ابروهای در هم گره خورده‌م، نگاهم رو به کارتش دوختم. با دیدن عدد و حرف انگلیسی نوشته شده، نفس حبس شده‌م‌ رو با شدت بیرون دادم. یک قدم عقب رفتم و بدون اینکه به اون چشم‌های‌ جسور نگاه کنم، به کابین اشاره کردم و‌ گفتم:
- صندلی اول، ردیف اول! بفرمایین.
- مچکرم!
و به آرومی از کنارم عبور کرد. لابد نشستنش، روی اولین صندلی هم اتفاقی بود! عصبی، دستم رو به کمرم زدم و به یاد نگرانی زیادی که از شب تولد شراره تا به امروز تحمل کرده‌بودم، افتادم و خوره‌ی اضطراب و ترس به دلم افتاد. مشکل اینجا بود که حتی فرصت زنگ زدن به هیربد رو هم نداشتم.
- دل‌آرا!
با شنیدن صدای آروم اما پر تحکم صحرا، تكوني خوردم و سرم رو به سمتش چرخوندم.
- زود باش! چرا وایستادی؟ تو باید انانس رو بخونی!
دستم رو به کلاهم گرفتم و نفس عمیقی کشیدم. سعی کردم به خودم مسلط بشم. به این فکر نمی‌کردم که شروین روی آسمون و توی این هواپیما نمی‌تونه آسیبی به من وارد کنه، فقط ذهنم حول‌ و هوش فرار کردن می‌چرخید که صددرصد غیرممکن بود. شاید اگه به هیربد دسترسی داشتم یا می‌تونستم چند کلمه‌ای باهاش صحبت کنم، آرامش به‌ وجودم برمی‌گشت؛ اما حالا خودم بودم و خودم و شروینی که قرار بود با نشستن روی صندلی اول، مدام در تیررأس نگاهم باشه.
بعد از خوندن انانس، از بسته بودن کمربندهای ایمنی و درپوش پنجره‌ها‌ و درهای محفظه‌ی بار مطمئن شدیم و طولی نکشید که پرواز شروع شد. زمان سرو غذا که رسید من و صحرا درحالی که ترولی رو هدایت می‌کردیم، وارد کابین مسافرها شدیم. سعی کردم جهت نگاهم رو بالا نیارم، حتی اگه اخمو و بد به نظر برسم!
- ببخشید!
صدای خودش بود. نفس کوتاهی کشیدم و سرم رو به عقب چرخوندم.
- سرکارخانم، لطف می‌کنین به جای نوشابه به من آب بدین؟
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
983
16,538
مدال‌ها
4
و لبخند ژکوندش رو روی لب‌هاش نشوند. جوری با طمأنینه‌ و آرامش صحبت می‌کرد که انگار مدیر یک شرکت بزرگ بود! بطری آب رو به دستش دادم و نوشابه رو از دستش گرفتم. اینکه در حین این جابه‌جایی انگشت‌های دستش، انگشت‌های دستم رو لمس کرد، به هیچ عنوان خوشایند نبود اما باز هم در تلاش بودم تا آرامشم رو حفظ کنم.
- دل‌آرا؟ خوبی؟
با زمزمه‌ی صحرا، سرم رو بلند کردم. در حین دادن ظرف غذا به دخترک ده ساله‌ای که منتظر، چشم به ظرف دوخته‌بود، زمزمه کردم:
- آره.
- ببخشید ساندویچش چیه؟
لبخندی به‌ روش زدم. روسریش رو محکم زیر چونه‌ش گره زده‌بود و ظاهراً حسابی گرسنه بود. نمی‌دونستم از شنیدن جوابم خوشحال میشه یا نه، اما گفتم:
- ساندویچ مرغ عزیزم.
لب‌هاش به پایین خم شدند و از اشتیاق نگاهش کم شد. شاید اگه ساندویچ ژامبون بود، بیشتر خوشحال می‌شد، اما فعلاً کاری از دستم برنمی‌اومد.
پخش غذا که تموم شد، برای لحظات کوتاهی فرصت استراحت داشتیم. درپوش پنجره رو بالا دادم و نگاهم رو به ابروهای سفید و پنبه‌ای که زیر آسمون آبی، براق و چشم‌نواز به نظر می‌رسیدند، دوختم. من هیچ‌وقت از دیدن این صحنه خسته نمی‌شدم.
- چته دل‌آرا؟ رنگ به رو نداری! شکلات بهت بدم؟
سرم رو به سمت صحرای ایستاده، چرخوندم. انگار در حفظ ظاهر چندان هم‌ موفق نبودم!
- اون پسر چشم آبیه، خیلی بد نگام می‌کرد! توام متوجه شدی؟
با تموم شدن جمله‌م، چشم‌هاش برق زد. کمرش رو خم کرد و صورتش رو بهم نزدیک کرد.
- خلقت خدا رو می‌بینی؟ من که باورم نمیشه این‌قدر زیباست!
حق با هیربد بود. شروین اون‌قدر جذاب و فریبنده بود که توی یک نگاه می‌تونست هوش و حواست رو ازت بگیره.
- آره، خوش‌قیافه‌ست.
کمرش رو صاف کرد و با تأکید بیشتری گفت:
- و البته خوش برخورد! چیکاره‌ست؟ کاش بفهمم.
چشم‌هام درشت شد و خیلی سریع مقابلش ایستادم.
- چشمم روشن! چی میگی تو؟!
خندید و لبش رو به دندون گرفت. «سر تا پای داداش جنتلمن من، می‌ارزید به صدتا شروین خوش قیافه!» خیلی دلم می‌خواست این جمله رو به صحرا بگم اما زودتر از من به حرف اومد و گفت:
- واقعاً منظوری ندارم دل‌آرا! فقط از روی کنجکاوی گفتم، چون آدم مهمی به نظر میرسه.
چه فایده داشت اگه برای صحرا داستان شروین و تولد شراره رو می‌گفتم؟ هیچ دلم نمی‌خواست این قضیه رو باهاش به اشتراک بذارم. من فقط ترجیح می‌دادم با هیربد در این‌باره صحبت کنم.
- اوکی صحرا، اوکی.
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
983
16,538
مدال‌ها
4
دستی به صورتم کشیدم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم. دستم رو خیس کردم و با احتیاط روی گونه‌های‌ ملتهبم کشیدم. متأسفانه حسابی به هم ریخته‌بودم! در رو باز‌ کردم و خواستم قدم به بیرون بذارم که با دیدن شروین در یک قدمیم، «هین» کشیدم و مانتوم رو چنگ زدم. با تعجب نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت:
- به نظر خوب نمیای، چیزی شده؟
لب‌هام رو روی هم فشردم. به آرومی از کنارش رد شدم و گفتم:
- نه!
- روی زمین دنبالت بودم، توی آسمونا پیدات کردم دل‌آراجان!
داشت زهرش رو می‌ریخت. سرم رو به سمتش چرخوندم. شیطنت توی نگاه آبیش موج می‌زد.
- دلیلی نداره بخوای دنبالم بگردی، الانم من‌ مشغول کارم و فکر می‌کنم کارت اصلاً درست نیست.
دستش رو به زیر چونه‌ش‌ کشید. چشم‌هاش رو باریک کرد و با لبخندی که انگار صرفاً برای حرص دادن من زده شده‌بود، گفت:
- جداً؟ از نظر من که درسته چون منتظر فرصتم باهات حرف بزنم، زشت نیست جواب تماسامو نمیدی؟
راستش ترسو بودم و کم‌طاقت! چرخی به پاهام دادم و سی*ن*ه به سی*ن*ه‌ش ایستادم؛ البته جسارت رو هم تا حدودی بلد بودم!
- گوش کن آقاشروین! نمی‌دونم فاز تو و خواهرت چیه که چند وقته با رفتارای عجیب و غریبتون دست از سر من برنمی‌دارین! فقط اینو بدون که من هیچ تمایلی به جواب دادن پیامات، تماسات و دیدنت ندارم! متوجهی؟
بدون نفس کشیدن، تندتند کلماتی که توی سرم می‌چرخید‌ رو به زبون آوردم و جوابم‌ نگاه خونسردش شد.
- چرا؟ ما که هنوز صحبتی نکردیم، نکنه چون هیربد اینجا نیست می‌ترسی؟ هوم؟
دست‌هام رو‌ مشت کردم و توی صورتش غریدم:
- هیربد؟ به هیربد چه ربطی داره؟
- اینو تو باید بگی! اینجوری نمیشه دل‌آراجان، ما با هم خیلی کار داریم، فعلاً خسته‌ت نمی‌کنم، اگه تو راه برگشت دیدمت که هیچ، اگرنه روی زمین با هم صحبت می‌کنیم.
خنده‌ی آرومی کرد و از کنارم دور شد. من موندم و در باز مونده‌ی سرویس. حتی اومدنش به اینجا هم بهونه بود!
باید دوباره برمی‌گشتیم و کارهای قبل از پایان پرواز رو‌ انجام می‌دادیم. جمله‌ی آخر شروین و آوردن اسم هیربد، مدام از سرم می‌گذشت و علامت سؤال توی ذهنم بزرگ‌ و بزرگ‌تر می‌شد. این حرف‌ها تا کجا قرار بود ادامه پیدا کنه؟ این‌طور که بوش می‌اومد، قرار نبود شروین و شراره ازم دورتر بشن، بلکه انگار همه‌چیز داشت فراهم می‌شد تا ما به هم نزدیک بشیم و این روند هیچ‌جوره با عقل و منظق من جور‌ در نمی‌اومد.
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
983
16,538
مدال‌ها
4
بالأخره به تهران رسیدیم. اون‌قدر خسته و سردرگم بودم که می‌خواستم هر چه سریع‌تر به خونه برسم. حتی حوصله‌ی همراهی صحرا و هم‌صحبتی باهاش رو هم نداشتم. فقط صدای کشیده شدن چرخ چمدونم رو‌ می‌شنیدم‌ و سنگ‌های براق و روشن فرودگاه رو‌ می‌دیدم. می‌خواستم هر چه سریع‌تر از شر تلخی‌های امروز به خونه پناه ببرم.
- خانم‌جاوید؟
با شنیدن صدای آشنای هیربد، نفسم توی سی*ن*ه حبس شد؛ ایستادم و سرم رو بلند کردم. با هیربد و کاپیتان علیسان‌ریاحیِ جوان که کنارش ایستاده‌بود، با احترام سلام و احوال‌پرسی کردم. هیربد یک قدم به سمتم اومد.
- چطوری؟ رسیدن به خیر!
شاد و پر انرژی به نظر می‌رسید. آماده می‌شدند برای پرواز در شب.
- خوبم، ممنون.
نگاهش رو بین اجزای صورتم چرخوند و با تردید پرسید:
- مطمئنی؟ اتفاقی افتاده؟
با اینکه از ظهر تا الان دلم حرف زدن با هیربد رو می‌خواست اما توی این موقعیت، دلم نمی‌خواست چیزی بگم. فقط سرم رو بالا انداختم که گفت:
- نکنه معده‌درد داری؟
دستم رو به سمت کلاهم بردم و به آرومی برش داشتم. نیم‌نگاهی به کاپیتان ریاحی که چند قدم عقب‌تر مشغول صحبت با موبایلش بود، انداختم؛ احتمالاً مخاطبش همسرش بود که چنین لبخند عاشقانه‌ای به لب داشت! نفس پر حسرتم رو حبس کردم و گفتم:
- نه... یعنی آر... آره... معده‌م درد می‌کنه.
بهتر بود رنگ و روی رفته‌م رو به پای معده‌دردم بذاره تا اتفاقی که حتی به ذهنش هم خطور نمی‌کرد!
- دل‌آرا وقتی این‌قدر به قهوه حساسی، اصلاً درست نیست که بخوری، چرا این کارو‌ می‌کنی؟
دسته چمدون رو بین انگشت‌هام فشردم و نگاهم رو بین عسلی چشم‌هاش چرخوندم. ضربان قلبم رفته‌رفته اوج گرفت و برای یک لحظه، بغض توی گلوم نشست. میشه دستش رو بگیرم و یک گوشه‌ی فرودگاه بشینیم، من از اتفاق پیش اومده براش بگم و درد و دل کنم؟ با حس بوی عطر فوق شیرینی که به مشامم خورد، چینی به بینیم دادم و نگاهم رو‌ به پشت سر هیربد دوختم. شراره بود که به سمتمون می‌اومد. امشب همکار هیربد بود و ظاهراً حالا نوبت شراره بود که یک ذره اعصابی که برام باقی‌مونده‌بود رو هدف بگیره. با غصه نگاهم رو از شراره گرفتم و در جواب مرد مهربون مقابلم که نگاهش دست از کنکاش نگاهم برنمی‌داشت، زمزمه کردم: ‌
- درسته، سعی می‌کنم کمترش کنم... پرواز خوبی داشته باشی، فعلاً خدانگهدار.
به سختی از هیربد و حس خوبی که‌ وجودش بهم بخشیده‌بود، دل کندم و از‌ کنارش گذشتم. چشم تو چشم شراره شدم اما سلام هم‌ نکردم و فقط از کنارش عبور کردم. قهوه نه، کم‌کم به دمنوش گل‌گاو‌زبان جهت آرامش‌ وجودم، احتیاج داشتم.
***
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
983
16,538
مدال‌ها
4
(فربد)

- چه عجب ما شما رو دیدیم خانم!
با تموم شدن جمله‌م، صحرا خندید و نگاه ستاره‌باورنش رو به نگاه مشتاق من دوخت. لبخندی به روش زدم و دوباره به خیابون نسبتاً شلوغ مقابلم نگاه‌ کردم.
- آخر ساله و‌‌ وقت سفر! دیروزم با دل‌آرا بودم، امروز ولی نه، با خودم گفتم اگه امشبم نتونم ببینمت،‌ دیگه با وجود این دلتنگی عمیقی که حس می‌کنم، نمی‌تونم به زندگی عادیم ادامه بدم.
با شیرین‌‌زبونی‌هاش دلم قنج رفت. دستم رو به سمت صورتش بردم و با دو‌ انگشتم لپش رو کشیدم.
- باشه صحرا‌خانم، قانع شدم! پس منم در خدمتم تا رفع دلتنگی صورت بگیره.
صدای خنده‌های بلندش توی ماشین پیچید‌ و مشتش روی بازوم فرود اومد. اذیت کردن و شیطنت با صحرا، صفای دیگه‌ای داشت.
- نگفتی؟ چه سوپرایزی برام داری؟
سنگینی نگاه شیطونش رو حس کردم.
- اسمش سوپرایزه دیگه، چند دقیقه دیگه می‌فهمی.
به بالا و‌ پایین پریدنش اشاره کردم و گفتم.
- تو بیشتر از من هیجان داری! از وقتی نشستی تو ماشین، مدام وول می‌خوری.
امشب انگار شب صحرا بود و خنده‌های بی‌پایانش! سوپرایزی برام داشت که به خاطرش قید کارهای نهایی شرکت رو زده‌بودم و خودم رو بهش رسونده‌‌بودم. نه‌ برای خوشحالی خودم، برای صحرایی که مثل دختربچه‌‌ها‌ شده‌بود و من امشب جور دیگه‌ای عاشق این شور و ذوق وجودش‌ شده‌بودم.
- فربد؟ حس‌می‌کنم دیروز دل‌آرا می‌خواست باهام صحبت کنه، منتهی آخرشم چیزی نگفت، از رابطه‌ی ما خبر داره؟
تا الان در این‌باره چیزی بهش نگفته‌بودم، چون ‌نپرسیده‌‌بود. دوست هم نداشتم با دونستش جلوی دل‌آرا معذب بشه، اما حالا باید حقیقت رو می‌گفتم.
- آره! راستش من اون اوایل آمار تو رو از دلی می‌گرفتم، پس نمی‌تونستم از کلیات رابطه‌مون بی‌خبر بذارمش.
لبش رو به دندون‌گرفت که ادامه دادم:
- باور کن این‌جور چیزا توی خانواده‌ی ما طبیعیه و کسی تعجب نمی‌کنه!
تازه خبر نداشت که اخیراً روابط پنهانی و عجیب دیگه‌ای هم از اعضای خانواده‌مون رو شده‌بود که مثل‌ کلاف کاموا در هم گره خورده‌بود.
- یعنی بقیه هم می‌دونن؟!
نگاهی به آینه‌ی جلو انداختم و دستی به پشت سرم کشیدم.
- بردیا و دل‌آرا و... .
- فربد!
به صدای جیغ‌مانندش، بلند خندیدم و صادقانه ادامه دادم:
- فکر‌کنم به سوزانم گفتم، که اونم داستان داشت و چون ما رو توی پل طبیعت دیده‌‌بود، ترجیح دادم بهش بگم، همینا! فقط همین سه‌تا!
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
983
16,538
مدال‌ها
4
صدای کوبیدن‌ دست‌هاش روی پاش اومد‌ و با ناراحتی گفت:
- وای چقدر بد شد جلوی دل‌آرا!
اخم ریزی کردم و با خونسردی در جوابش گفتم:
- شما با هم رفیقین ها! این حرفا چیه؟ دل‌آرا خودش تو رو به من‌ پیشنهاد داد، پس این حرفا رو‌ نزن.
با نزدیک شدن به لوکیشنی که صحرا در ابتدای مسیر آدرسش رو گفته‌بود، رفته‌رفته خودخوری‌هاش تموم شد و باز هیجانش اوج گرفت. با تعجب به فضای سبز روبه‌روم‌ نگاه‌کردم. این همه راه اومدیم تا به این‌ پارک برسیم؟!
چیزی نگفتم و به دنبال صحرا از ماشین پیاده شدم. دست در دست هم جلو رفتیم. هوای ملایم و‌ خوبی که جریان داشت، می‌تونست سازنده‌ی شب قشنگی برامون باشه. پارکش هم بد نبود، دنج و آروم بود. با حس خوبی که از گرمای دست صحرا و حس و حال مثبت فضای سبز اطرافم گرفته‌‌بودم، زمزمه کردم:
- عجب هواییه ها!
- آره!
حواسش پیش من‌ نبود؛ با چشم‌هایی که دودو‌ می‌زد به روبه‌‌رو خیره بود و انگار دنبال چیزی می‌گشت. من هم اصلاً در جریان نبودم سوپرایز صحرا چیه و نمی‌دونستم باید دنبال چی بگردم!
- اون‌جاست! فربد سعی کن هیجاناتتو‌ کنترل کنی، خب؟
دستم رو بین دست‌هاش فشرد و لبخند پر از عشقش رو به روم پاشید. در لحظه دستم رو رها کرد و با قدم‌های تند، به سمت فردی رفت که کنار نیمکتی، توی تاریکی و زیر درخت تنومندی که هنوز سبز نشده‌بود و بی‌شاخ و برگ بود، ایستاده‌بود. چشم‌هام رو ریز کردم و با کنجکاوی به تصویر مقابلم خیره شدم. صحرا، زن رو در آغوش کشید و فقط آوای هیجاناتش بود که به گوشم می‌رسید و متوجه حرف‌هاش نمی‌شدم. نکنه سوپرایزش، مامانش بود؟ اینجوری که نمیشه، باید بهم ‌می‌گفت! با وسواس دستی به کتم‌ کشیدم و سعی کردم موهام رو به عقب هدایت کنم تا مرتب‌تر به نظر برسه. صدام رو با تک‌سرفه‌ای صاف کردم و حالا که فقط چند قدم باهاشون فاصله داشتم، ابراز وجود کردم و گفتم:
- سلام، شبتون بخیر.
صحرا قدمی از زن مشکی‌پوش فاصله گرفت، دست‌های گره‌زده‌‌ش رو مقابلش دهنش گرفت و با ذوق بهم خیره شد. من که هنوز هم معنی کارهای صحرا رو نمی‌فهمیدم، با تعجب، یک‌تای ابروم رو بالا انداختم. نگاهم به سمت زن کشیده شد که به آرومی به سمت من‌ چرخید.
چشم‌هام ریزتر شد و یک قدم جلوتر رفتم، بلکه از‌ روشنی چراغ استفاده کنم و بهتر صورتش رو ببینم.
- سلام... فربدجان!
کف‌ کفشم روی زمین کشیده شد و ایستادم. صداش چندین و چندبار توی سرم اکو شد و پلک‌‌هام بدون اینکه برای یک لحظه هم روی هم بیفتن، به تصویر مقابل خیره‌بودند.
- خوبی پسرم؟
اشک روی صورتش نشست؛ روی صورتی که از بیست سال قبل تا الان، آن‌چنان هم تغییر نکرده‌بود.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
983
16,538
مدال‌ها
4
یک قدم جلو اومد، لبخندش عمیق‌تر شد و نگاهش رو ناباورانه بین اجزای صورتم چرخوند.
- باورم نمیشه! بالأخره دارم می‌بینمت.
دست لرزونش به آرومی بالا اومد و با نشستنش روی پوست صورتم، انگار جریان برق شدیدی به بدنم وصل شد. تکون محکمی خوردم و دو قدم عقب رفتم. ریتم نفس‌هام ذره‌ذره بالا رفت و چشم‌های از حدقه‌ دراومده‌م، بهت‌زده نگاهش می‌کردند. نه! من نمی‌خواستم یک‌بار دیگه، مهستی رو ببینم!
- فربدجان مامان... .
صدای گریه‌های خودم و فریادهای فرهود رو پشت در بسته‌ی خونه، می‌شنیدم. دست‌های کوچکی که با تمام توان به در کوبیده می‌شدند و عاجزانه خواستار نرفتن مامان بودند. حق نداشت صدام بزنه، اون هم با چاشنی احساسات مادري!
- ساکت، ساکت!
کف دست‌های لرزونم رو مقابلش گرفتم.
- جلو‌ نیا! اسممو‌ به زبونت نیار!
برای لحظه‌ای از رفتار تندم تعجب کرد و جا خورد اما سريع به خودش اومد و باز نگاه مهربون و دلتنگش رو به صورتم دوخت.
- پسرم، عزیزم، من‌ می‌خواستم... .
صدای التماس‌های من به بابا، تا مامان رو به خونه برگردونه و فرهودی که گریه‌های عصبی و بلندش، کل خونه رو فرا گرفته‌‌بود، توی سرم مثل یک‌ گرداب قوی و مخرب، می‌چرخید و می‌چرخید.
- واسه چی‌ به‌ من میگی پسرم؟ ها؟ بهت میگم جلو نیا!
با فریادم، سرجاش ایستاد و دیگه تکون نخورد. همه‌ی‌ بدنم‌ می‌لرزید و باز مثل همون بچگی، حس وحشت به تمام وجودم مسلط شده‌بود. نمی‌خواستم باور کنم که دارم می‌بینمش، برای همین چشم‌هام رو محکم بستم و بعد از چند لحظه دوباره باز کردم، اما مهستی همچنان جلوی روم ایستاده‌بود، هنوز این‌جا بود و سعي در آروم كردن من داشت.
- من به تو حق میدم فربد، من برای عذرخواهی این‌جام! آروم باش عزیزم.
صورتم جمع شد. حرف‌هاش داشت مغزم رو سوراخ می‌کرد!
- فربد؟ تو مگه فربد ۲۷ ساله رو می‌شناسی؟ تو مگه می‌دونی فربد چطوری این شکلی شده؟ تو کی هستی؟ هان؟ مادر؟ مگه مادرا بچه‌هاشونو بعد بیست و چند سال می‌بینن؟
پوزخند‌ زدم و موهام رو چنگ زدم.
- عذرخواهی؟ مگه بچگی و نوجوونی و جوونی من برمی‌گرده که تو اومدی عذرخواهی کنی؟ تو کی هستی؟ هان؟ تو کی هستی؟
از شدت صدای بلند من، به گریه افتاد. صحرای وحشت‌زده، با قدم‌‌های تند به سمتم اومد.
- فربدجان آروم... .
دستش رو محکم پس زدم. امشب تمام تروماهای درمان‌شده‌ی بچگیم برگشته‌بود و دیگه آستانه‌ی تحملی برام باقی نمونده‌بود.
- تو خفه شو، فقط خفه شو و برو عقب! این بود سوپرایزت؟ دیدار من و مادرمو‌ فراهم کردی؟ این طبیعیه دوست‌دخترم بخواد منو با مادرم روبه‌رو کنه؟ با کدوم عقلت فکر کردی و این برنامه رو چیدی؟ هان؟
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
983
16,538
مدال‌ها
4
لب‌هاي صحرا به هم دوخته شد . ديگه جرأت نكرد حرفي بزنه.
- فربد؟ من مادرتم!
با شنیدن ناله‌ی مهستی، از صحرایی که انگار روح از بدنش پر کشیده‌‌بود، چشم برداشتم و به سمت مهستی برگشتم. هنوز هم به خودش حق مادری می‌داد؟ چطور ممکن بود؟!
- من چیزی از احترام به مادر سرم نمیشه، چون مادری بالا سرم نبوده و مادری کردن هم ندیدم! پس بیخودی سراغ ما نیا که بد می‌بینی.
ظاهراً خودش رو برای شنیدن این حرف‌ها آماده کرده‌بود که حالا یک گوشش در بود و یک گوشش دروازه. دست‌هاش رو در هم گره زد و گریه‌کنان در جوابم گفت:
- ولی من باید باهاتون حرف بزنم، من می‌خوام تو و فرهودو ببینم! می‌دونی چند وقته زیر نظرتون دارم؟ شما بچه‌‌های منین، من باید باهاتون حرف بزنم.
کلمه‌به‌کلمه‌ی‌ حرف‌هاش سوهان روحم بود. حتی صداش هم برام آزاردهنده بود. دست به کمر زدم، عصبی خندیدم و یک تای ابروم رو بالا انداختم.
- چیه؟ ازم خوشت اومده؟ توی همون شرکتی که آرزوشو داشتی، دارم کار می‌کنم، اونم توی جایگاه آقاجون! اما هیچ‌کدوم ازینا به تو ربطی نداره.
تسلط به شركت آقاجون و مال و اموالش آرزوي مهستي بود و حالا كه من رو نزديك به اين موقعيت مي‌ديد، سر و كله‌ش پيدا شده‌بود؟! سرش رو به چپ و راست تکون داد و گوشه‌ی شالش رو به چشم‌های خیسش کشید.
- من با تو و فرهود حرف دارم.
سلول به سلول حس درد رو در عمق وجودم منتقل می‌کرد. دوست داشتم فریاد بزنم، دوست داشتم از جلوی نگاهم محوش کنم تا این‌کابوس به اتمام برسه. دستم رو به سمت خودم گرفتم و بهش توپيدم:
- فرهود؟ فکر کردی فرهود هم مثل من جلوت وایمیسته و نگات می‌کنه؟ اشتباه فکر کردی خانم!
دستش رو محكم به سی*ن*ه‌ش کوبید و ضجه‌ زد.
- شما بچه‌های منین!
آه و ناله‌هاش تأثیری روی دل زخمی من نداشت. اون‌قدر از دست رفتار بد و بی‌توجهی‌هاش آسیب دیده‌‌بودم که حالا با هیچ مرهمی ذره‌ای از اون زخم‌ها درمان نمی‌شد. یک قدم عقب رفتم و فریاد زدم:
- اسم ما رو به زبونت نیار! آخرین کسی که دلم‌ می‌خواست توی این دنیا ببینم تو بودی، پس سعی نکن بیای طرفمون!
زانوهاش خم شد اما قبل از اينكه زمين بخوره، صحرا به سمتش رفت و مانع افتادنش روی زمین شد. هيچ حسي به حال خرابش نداشتم، هيچ اهميتي برام نداشت كه به چه روزي افتاده‌ و داره التماس مي‌كنه. برام يك غريبه بود، يك غريبه‌ي خيلي دور!
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
983
16,538
مدال‌ها
4
- فربد التماست می‌کنم، من باید با تو و فرهود حرف بزنم.
تصور گفتن اين قصه به فرهود، تن و بدنم رو جور ديگه‌اي مي‌لرزوند. اين زن غرور فرهود رو نابود كرده‌بود و حالا مي‌خواست بهش چي بگه؟
- تو داداشمو نابود کردی! تو کاری کردی بابام بمیره و داداشم برام هم مادر بشه و هم پدر! تو ما رو پیر کردی لعنتی حالا واسه چی برگشتی؟
اشک‌هايي كه زمان شروعش رو نفهميده‌بودم، حالا در لحظه صورتم رو خيس كرده‌بود. پشت دستم رو محكم به صورتم كشيدم و غريدم:
- تو بخش اعظمی از زندگی خانواده‌ی جاوید رو نابود کردی! تو و خواهرت به ما بچه‌های قد و نیم‌قد رحم نکردین، مادری نکردین، پیرمون کردین!
فایده‌ نداشت، مهستی نمایش بازی‌کردن رو خوب بلد بود و‌ کوتاه نمی‌اومد. هنوز هم فقط و فقط به فكر حال خودش و خواسته‌هاي خودش بود، حتی حالا که صدای گریه‌های‌ بلند من رو می‌شنید، باز هم حاضر نبود ذره‌اي كوتاه بياد و زبون به دهن بگيره.
- بد کردم، خراب کردم، تو منو ببخش! مهشید هم که تاوانش رو پس داد و رفت، منم کم سختی نکشیدم، فربد گوش بده به حرفام.
نفس عمیقی کشیدم و بغضم رو پس فرستادم. حالا دیگه خشمگین بودم. تا الان هم زياد به حرف‌هاش گوش داده‌بودم، ديگه كافي بود!
- توقع دلسوزی که نداری؟ می‌خواستی پای زندگی که بابام برات ساخته‌بود، بمونی و زندگی‌ کنی! این تو بودی که چشمت به مال ‌و اموال آقاجون بود و حریص بودی، تو بودی که همه چی رو با خاک یکسان کردی پس ازم ترحم نخواه! نمی‌دونی چقدر دیدنت برام گرون تموم میشه چون یادآور همه‌ی اون روزاییه که خودم و تک‌تک اعضای خانواده‌م جون‌ کندیم! جوونی و بچگیمون رو سوزوندی‌، پس سعی کن دوروبرمون آفتابی نشی چون ما زنی به اسم مهستی نمی‌شناسیم.
بهش پشت کردم، روي زمين سنگي جلو رفتم و به صدای گریه‌هاش توجهی نکردم تا زماني كه آستینم به عقب کشیده شد و وادارم كرد بايستم.
- فربد نکن! داره سکته می‌کنه، چطوری می‌تونی بذاری بری؟
باز هم صحرایی که هیچ‌کجای این قصه نبود، پاش رو از گلیمش درازتر کرده‌‌بود و خشم وجودم رو شعله‌ور کرده بود. آستین لباسم رو از بین انگشت‌هاش بیرون کشیدم و توی صورتش فریاد زدم:
- به تو گفتم حرف نزن! تو‌ هیچی نمی‌فهمی، هیچی!
نفس‌نفس می‌زدم، دیگه انرژیم داشت تموم می‌شد. تلخي وجودم رو توي نگاهم ريختم و خيره به چشم‌هاي خيس صحرا، زمزمه كردم:
- دیگه نمی‌خوام ببینمت، هیچ‌وقت!
چشم ازش برداشتم و با قدم‌هاي تند خودم رو به ماشينم رسوندم. بايد زودتر از اين محدوده‌ي نفرت‌انگيز دور مي‌شدم، هر چه زودتر!
***
 
بالا پایین